غير معروف
كتاب 1022AminAhmadRazi.HaftIqlim
مقدمة
بیت
3- PageV01P003
بحت
ببت %~% ..
ببت
ست
تاریخ
فصل 10
باعی
فصل 13
فصل 15
ر بیبه
قطعه
نظم
ببیت
فصل 24
بیبت
فصیله
بببت
اقلیم
وباعی
با %~% ای
یت
مصسمع متا
نت
بدتت
دمت
نمت
قطه
بت
طعه
بیدت
ظ
فصل 66
دست
چوبر کشت محبت بگذرد محنت فروریرد
: نخل او بدامان طلب آفت فروریزد
نظ
چو نیست بی تو دلم را بهیچگونه قرار
ظم
بت PageV01P096
اقلیم ثالث
یبت
فصیده
مد3
رباعی
فصل 96
8*
خاقانی
شعر
قصیده
غزل
رضوان بماه و مشتری آکنده بوستان
حرصی در آزمودن یاقوت احمرش
فصل 122
فصل 125
فصل 126
فصیبده
قظعه
ببا %~% فی
با
فطعه
فطفه
باع
وبا، %~% ی
اول از یاران دور افتاده یاد من کنند
گلی است اینکه نمی روید از گل همه کس
دور نبود گر بسوزیم از شرار آء خویش
فز
فصتده
رباء
ببا
فصل 173
فصل 175
دسمت
فصل 183
حافظ
بست
-ب %~% سی
وبا
بچشم حاسدان فضلم همه سنک و سفال آمد
مراتب را خبردادی کههان عزوجلال آمد
کمند زلف تو خورشید را بتاب گرفت
چو عاشقان ترا آسمان حساب گرفت
که روی کفر علی وار در نقاب گرفت
نست
سپهر دون چو نیام است و من در آن خنجر
اگرچه رنگ پذیرم نریزدم جوهر
گرم چو مشک کند دهر در برابر زر
چو آفتاب سخی زادهام من از مادر
که مشک را نبود در مقر خویش خطر
. مرا بر آتش تیمار وغم بسوخت جگر
فصل 231
تظی
بییت
سعدی
موعظه
او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست .
در هرچه غیر از آن نگرد اژدهای اوست
این پنجروزه عمر که مرک از قفای اوست
نصیحث
تصیحت
درفقر
فصل 245
بم
زل
خلاف عادت آن سروها که برلب جوست
گرفته بودم ودستم هنوز . غالیه بوست
}
بوسی بکام دل ندهی بر دهان دوست PageV01P200
سیبی گزیدن از لب چون ناردان دوست
در کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست
مثنوی
شدی سنک در دست ابدال سیم
اف
ایضا مجد
وله فی الرباعیات
فصل 267
فصل 268
فصل 269
فصل 270
یعنی کاه بلعل آتشینت
فصل 274
فصطعه
غزل.
سعادت همدم او گشت و دولت همقرین دارد
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد
*
PageV01P213
فصل 296
ببوی قلیهاش بخشم سمرقند و بخارارا
کنارآب رکناباد و گلگشت مصلی را
فصل 299
فصل 300
فصل 301
فصل 305
گریه خوش بود ولیکن جگرم آب نداشت
فصل 308
فصل 309
فصل 310
فصل 311
فصل 312
فصل 313
فصل 315
فصل 316
فصل 317
فصل 318
فصل 319
فصل 321
فصل 324
فصل 325
گو می تلخم مباش شربت دیدار هست
فصل 328
خاردر چشمم اکرز آنهایکی چون یارهست
از پریشانی نمیدانم که کل دربار هست
فصل 332
فصل 333
فصل 334
فصل 335
فصل 336
فصل 337
هیچ کار از بیغمی نگشایدت دلتنک باش
گر مرید پیر مایی یکدل ویکرنک باش PageV01P222
4د
فصل 342
فصل 343
صورت دنیا همین دیباچهآ صورتگریست
دیده میگرید بر آن رویی که زرد از بی زریست
کآدمی جانست وجان را فربهی ازلاغریست
خشم شاهین بپشتر ازخندهآ کبک دریست
قادران ازی که برصد من کمانش قادریست
روی گردون هم ازاین سیلی غم نیلوفریست
فاعل مختار داند چرخ از اپن تهمت بریست
مرد شو کین زن و شانرا ماد گی پیش از نریست
در ادای خدمتش یک بنده ترک خاوریست PageV01P224
خسر و دشت نجف شاه ولایت حیدر است
کاین سخن را صدجهان معنی بهر با بی در است
نزد قهرش هفت دوزخ تودهآ خاکستراست
گرهمه آهوی مشکین است از سک کمتراست
فصل 361
فصل 362
4ل5
نگاه کی که هلاک خود از چهروست مرا PageV01P225
فصل 365
فصل 366
فصل 367
فصل 368
45د
ه4.
5د م
که بدین ناخوشی خویش عجب خوش دارم PageV01P226
فصل 373
فصل 374
فصل 375
فصل 376
بشنید ازاین گوش از آن گوش بدر کرد
آن هم نگفنهام که فراموش می کنی
ز پادشاهی حسن تو ام مراد این بود
و گر منهم نباشم درجهان دیوانهآ کمتر
خوشارندی که خورد ازدست او پیمانهآ کمتر
براه عشق نتوان بودن از پروانهآ کمتر
برای این دو روزهآ عمر محنتخانهآ کمتر
نزل
فصل 389
چو عهد تازه کنی باز اعتماد کنم
بمت
حیف باشد مهر بر درج گهر ریز سخن
فصل 396
ط
فصل 404
شویله
ز غفلتدال شوهر گهه کخودراشادمان بینی
که نام هرچه بردی عیب آنش برزبان بینی
بخواب خود درا تا قبلهآ روحانیان بینی
به بین در آینه تا آتش صد خانمان بینی
کنم مطلع که حسن آفتاب ازفرقدان بینی
ترا هم شادمان خواهم جوروی دوستان بینی
ته شمع انجمن باشی ودرپروانه جان بینی
ز دل تا پردهآ چشمم دو شاخ ارغوانی بینی
درشیون زن آخر مردن دل جون عیان بینی
ترنج زر دست افشار پرویز جهان بینی
در از گنجینهآ در یا و زر از جیب کان بینی
که هرخاری درین وادی درفش کاویان بینی PageV01P239
که در دیر مغان آبی و اسرار نهان بینی
اگرخواهی که حسن رونق هندوستان بینی
تودرفکر همین دایم که از دریا گران بینی
تو گبراندیش آن بهتر که صد راز استان بینی
اگر خواهی که حسن خاروخس هریک عیان بینی
ببینی حسن خا کستر چو برروشنگران بینی
که هست او آنچه هست اما تودر معنی زیان بینی
که درهرمنزلی سری از اسرار نهان بینی
که نقش لوح محفوظش زپیشانی عیان بینی
که جنترا متاع روی دست آن دکان بینی
بر اندام فلک هرسو بسان خیزران بینی
چو با عدلش ببینی ماه نساج کتان بینی
که فعل وقول اورا قول فعلش ترجمان بینی
ببین درمعنیش تا آن جهان دراینجهان بینی
بشادی دشمنش یابی باند ه مهربان بینی
اگر با زورق دل شوق او را بادبان بینی
از آن راهت بباغ آرد که گل را در خزان بینی
دعا کز ازثنا بگذ که دیگروقت آن بینی
خوش آمد کونهآ تا روی حشمت درمیان بینی
که یارب تافلان باشد تو بهمان درجهان بینی
که یارب هرچه بهر خلق اندیشی همان بینی PageV01P241
تا ریشه در آباست امید تمری هست
در دامنش آویز که با وی خبری هست
دانست که از ناصیه غماز تری هست
فصل 442
فصل 444
ه
فصل 446
5ده.
هکد
می نوش و طرب کن که همین دم روزاست
مگی کوس که کوبهمرغ دست آموز است PageV01P245
فصل 453
فصل 454
فصل 456
فصل 457
که جز در روز بازار قیامت بار نگشاید
فصل 461
فصل 462
فصل 463
4844 PageV01P248
فصل 466
فصل 467
فصل 468
فصل 469
فصل 470
د
فصل 472
لد*
فصل 474
*لا
فصل 476
فصل 480
فصل 481
فصل 483
فصل 485
فصل 486
فصل 487
چونخفته باغبانی که بگلشن آب داده
فصل 490
فصل 492
فصل 494
فصل 495
فصل 497
فصل 498
فصل 499
فصل 504
سخن کوته کنم عمر درازش میتوان گفتن
فصل 506
فصل 508
فصل 509
د5
فصل 512
بسنت
فصل 515
فصل 516
فصل 519
ده
دلشد سبک ز عشفت زودش می گران ده
بگسل ز عقل وجانم از هستیم گران ده
از جنتم برون کن در فرقتم امان ده
ما را ز بینشانی بی خود بخود نشان ده
ت
نزد نثرش سپر افکنده چمن وقت بهار
تو چه کردی و چه داری عملت کو و کدام PageV01P268
فصل 531
فصل 532
فصل 533
فصل 534
فصل 535
خاک در چشم غم افکن زآب و آتش رنک جام
خون مرطوب از عروق ومغز محرور از عظام PageV01P269
لاله وگل در چمن مشک و عبیراند رمشام
پرتو برق صفای او بدین فیروزه فام
چون جواب یار تلخ و چون لبش یاقوت فام
آفت مال کرام و مایهٔ جود لئام
فصل 542
فصل 543
گه به پروانگیش مهر و مه آرند اقرار
فصل 545
فصل 546
فصل 547
فصل 548
رهروان زاه عشقت هر دمی در عالمی.
هر تف آتش خلیلی هر کف خاک آدمی
فصل 554
بدان زمین گذری کن در آن زمانکه تودانی
زمین ببوس و بیان کن بهرزبان که تودانی
مارا چو دود برسر آتش نشاند و رفت
بوسید آستانه وخدمت رساند . و رفت PageV01P274
فصل 559
ای بساخرقه که هررشتهآ او زنار است
هر طبیبی که علاج تو کند بیمار است PageV01P275
فصل 562
فصل 563
فصل 564
فصل 565
فصل 566
فصل 567
فصل 568
فصل 569
دستیار این لحظه میجویم که یار از دست رفت
وصل اودستم نیامد روز گار ازدست رفت
خود خیالی بود آن نقشم نگار ازدسترفت .
نظم %~% !.
امام و هادی مطلق علی ابن ابی طالب
زبعد مصطفی بهتر ز اهل مشرق و مغرب
قلم گردداگر اشجار و افران جهان کاتب
زهی رفعت که اورا بردفرمان شارق و غارب PageV01P277
.جسودش آب چشم این دم میان آتش لاهب
اگرهرذره از ذرات گردد درجهان جاسب
چودین باشد بحمدالله بدنیا نیستم راغب
چوتودارم همه دارم بعون حضرت واهب
کی PageV01P278
نظمی
که شد ذرات جسم رهروان ریک بیابانش PageV01P279
نماید هیأت چرخ دگر از دور دامانش
نماید گنبد گردون چو گویی پیش چو گانش
که با این دیده تاریک هر گزدیده نتوانش
که تابانست نور فیض بر آباد و ویرانش
که با شد قطره های اشک چون درهای علطانش
که از سر میرود بیرون سرشک چشم کریانش
که در چشم لئیمان میزند از مکر شیطانش
که آخر آنهمه خواهد شدن اسباب حرمانش
5*
فصل 597
فصل 598
فصل 599
فصل 600
فصل 601
طم
فصل 604
فصل 605
فطیه
فصل 610
فصل 612
9ه
پرنیان هفت رنک اندر سر آرد کوهسار
بید را چون پر طوطی بر گ روید بی شمار
حبذا باد شمال و خرما بوی بهار PageV01P288
ارغوان لعل بدخشی دارد اندر کوشوار
باغ گویی لعبتان جلوه دارد در کنار
آب مروارید رنگ و ابر مروارید بار
باغ های پر نگار و داغ های شهریار
کاندر آن از خر می تیره بماند روز کار
خیمه اندر خیمه بینی چون حصار اندرحصار
هر کجا سبزه است شادان یاری ازدیدار یار
خیمه ما با بانگ نوش ساقیان می کسار
از پی داغ آتشی افروخته خورشید وار
گرم چون طبع جوان وزرد چون زر عیار
هر یکی چون نار دانه گشته اندر زیر نار PageV01P289
گشت نامش بر سرین وشانه ورویش نگار
شاعران را با لگام و زایران را با فسار
نیم دیگر مطربان و بادهآ نوشین گوار
پیل آشفته امان وشیر شرژه زینهار
از تف او ابر آتش گردد و باران شرار
زان بیابان تا بحشر الماس خیرد از غبار
هر گیاهی زان زمین گردد زبان افتخار PageV01P290
نا پسندیده تر از خون قبیه است و قمار
همچنان کز آسمان ایزد علی را ذوالفقار
ملک تو بود اندرین کردن مراد کرد گار
عصر تو از روی گیتی بر گرفتی نام عار
ز آفرین تو دل آکنده چنان دردانه نار
زین سپس چون بنگری امروزتا روز شمار
گر بپرسی ز آفزین تو سخن گوید هزار
تا نگردد سنک موم و زر و سیم و خزخار
تا طبایع را همی افزون نیابند از هزار
بز همه کامی تو باشی کامران و کامکار
قصر تو از لعبتان قند لب چون قندهار PageV01P291
4ه
باعیی
وصیده
طوق بر گردن زشکرش چون کبوتر می برم
سر از آن صبح وشفق برچرخ اخضر میبرم
ننک میدارم که نام باد صرصر میبرم
ز اصطتاعش صد هزار انعام دیگر می برم
شعر فخرالدین براه آورد ازایدر می برم
شربتی از چشمهآ حیوان و کوثر میبرم
ذره پیش آفتاب نور گستر می برم
عذر مقبول است کر هدیه محقر می بر]
صدهزاران داغ مهجوری بدل بر می برم PageV01P296
ربا
وب
فصل 667
لیت
سوختم چون شمع مغز استخوان خویش را
ی
ست.
در هیچ دلی نیست که جای تو نباشد PageV01P305
فصیده .
یکی زین چاه ظلمانی فروشوتاجهان بینی
جهانی کاندرو هرجان که بینی شادمان بینی
نه اندرقعر بحراو نهنک جار ستان بینی
درو گرخانهآ سازی ز عدلش آستان بینی
که دروی بوورنک گل زخوی دوستان بینی
بهرجانب که روی آری درفش کاویان بینی
که تا هرشعلهآ ازوی درخت ارغوان بینی
که اسپ غازی آن بهتر که تن با کستوان بینی
یکی طوقست از آتش که آنر اطیلسان بینی
که این آن نو بهاری نیست کش بی مهر گان بینی
اگر بحری تهی افتی و گرباغی خزان بینی
گهی اخراب را اثقال ماران زمان. ببنی
که تا آن لعل گویار ابتابوت از چه سان بینی
که تابرهم زنی دیده نه این یابینه آن یینی
بمرد اما کنون در گل تن الب ار سلان بینی
وی خخداوندان ان قان الاعتذار الاعتذار PageV01P311
نیزه شان پروین گسل بودی سنان جوزاشکار
نیزه شاهان شاخ شاخ و تیرهاشان مارمار
یک صدای هوروزین فرعون طبعان صدهزار
کار در گاه خداوند جهان دارد و بس
ای برادر کس اوباش و میندیش از کس
روزها ایمنی از شحنه و شبهاز عسس
کاندرین ملک چوطا ووس نگارست مگس
ورنه کم ازین باید آهنک جفا کردن PageV01P315
بات
بگرفت مرا ز عمر بیهوده ملال
ب
ای
برثیه
وصمسده
پس من زن زمانه نهمرد و نی زنم
کیت
فصل 755
وز خط تو مشک مه نگاری آموخت
فصل 760
گر برد لمعهآ از خاطر مختاری تیر
بیش از اندازهٔ صدقش بکمان باری تیر PageV01P324
بر گ زرین شود از دولت او در مه تیر
بهمه عمر نیابد صدف از ابر مطیر
مند روشتی اندر سیهی چشم بصیر
ل
اکر شمشیر باردابرباد او را سپر کرده
که کلک ازلطف اواندر بنانم جانور گردد PageV01P328
فطحه
فطه
پسندی از وفای خود که درجنک جفا باشد
تو کی دیدی که بوس ما چنین ارزان بها باشد
چو گوش آسمان از کوس سلطان پرصد اباشد
چنان منصور شاهی را چنین چا کر سزاباشد
فصل 797
اینت چو تمام نیست شد آن گردی
فصل 799
فصل 800
تا زنده ببوی وصل جانی جانی
هر چیز که در جستن آنی آنی
عمر3
ورباعی
وب %~% تکی
مننوی
لطفی بکن چو باد ومسوزان تنم چوخار
رخسار همچو لاله ولب چون گل انار
زان دو عقیق و زان دو رده در شاهوار
امروز مستی آورد و فردا کند خمار
قطحه
چون ابد بیمنتها بادو چو دوران پردولم
کاندرین خدمت بشرح آن توان کردن قیام
تا بدیدستم ولوعی داشتستم بس تما
قطعهآ ازعمرو وزید ونکتهآ از خاص وعام
در سفر وقت تردد در حضر گاه مقم
با کریم الدین که هست اندز کرم فخرم
نسخهٔ بس بی نظیر و گفتهآ بس بانە]
شعر او مرغی که آسان اندر افتد خود بدام
فصل 829
وباء
چون آتش شب نمای نزدیک تو دور PageV01P343
غز %~% ل
فست
خسته را مرهم بها و مرده را وجه کفن
گر خاک بود خاصیت کیمیا گرفت
وباعی.
که مقراض اجل نتواند این پیوند ببریدن
مکن که شرط ادب نیست پیش مرد قیام
درت
چون تو گلی گر کشد سرز گریبان حسن
جای نمکدان نشست روی توبر خوان حسن
داد نگینش کنون لعل تو از کان حسن
بدت
عقل از وترسان ولرزان دادی ار دادی نشان
دت
گوبیا این قصرو این باغ همایون را به بین
کجاست زلف تومشک خطا کجاست که نیست
ب %~% ی
تظ
سواد الوجه سبق و مسکنت کنج دبستانش
نیابی عکس خود تا آنکه نزدایی فراوانش
فرستی سوی بالا یابی اندر زیر میلانش
اگر مستی زبام افتد خبرفردا شود زانش
هزاران جبرئیل مست بینی در گلستانش
تو خفته مست و آلوده زهی انسان و کفرانش
. شب قدر آمدست و گشته اندر حجره پنهانش
چومست ازهوش فارغ شدشب و روزست یکسانش
تیمم واجب آید نوح را در عین طوفانش
که آسانست برموسی که گردد چوب ثعبانش
کسی کو مهراودر دل ندارد نیست ایمانش
دل من پیر تعلیم است و من طفل زبان دانش
جوی آوردم وکاهی که ریزم پیش یکرانش
که ازخواب گران بیدار کردستم بشروانش
بنطق آموزی شیرین زبانان خراسانش
کسی که بگذرد زا نصاف باشد خصم یزدانشر.
خداوندا نگهداری ز دست نقب دزدانش PageV01P363
فصل 898
خانهآ درویش را شمعی کم از مهتاب نیست
فصل 903
فصل 904
فصل 905
فصل 907
*24
فصل 909
فصل 910
ولهفیالرباء
فی
*.
فصل 918
فصل 919
فصل 920
فصل 921
*4ه
فصل 923
فصل 925
ض
دلم را با غمت بیدار بیند باز بر گردد
زباعی
سسیت
از گوهر سیراب بسی گنج و دفین است
که باده با نمک آمیختند و بد مستمند
غلم
ولهفیالرباعی
بر تشنگی حواهش من جمله سرابست
مگشا که تهی تر زگرههای حبابست PageV01P376
سیرابی چشم همه از موج سرابست
لمت
که عشق و مشک را نتوان نهفتن
خظه
مصررع
چون نیست لذتی سخنان شنیده را
سوخت خودرا تانه بیتد مخنتروز فراق
محمد شاه تفلقشاه سلطان بن سلطانرا
که از طبیعت اضداد رفت نا سازی
بیحت
که چو هنگام طرب جام مزور گیرند
باده عیش ز خون دل. سنجر گیرند PageV01P420
کنون پرواز خواهم کرد سوی آن کمان ابرو
5 PageV01P426
44د
کین سرا هر پادشاهی را بنوبت میرشد
بی جنک گرفت ملک کابل ازوی
باریخ
فصل 1027
گذر نکرده هنوز از فراز علیین
منت وافر خدای را که چنبن است
هتنوی
بسمت
نظم.
پادشاه کامران بکعبه بمرد
نطم
کو کب برج شهنشاهی بود تاریخ سال
و این رباعیات نیز مراوراست
فصل 1064
0 م
زتیغ او ظفرزاید بدان گونه که زرازکان
جز اینقدر که دلم سخت آرزومند است
که پای تا پسرم هرچههست در بند است
بلای نیم شب است این نه مهروپیونداست
و گرنه خاطر عاشق بهیچ خرسند است
خدای داند و آنکو مرا خداوند است
دث
خدا یکی و محبت یکی و یار یکی PageV01P463
فصل 1081
فصل 1082
فصل 1083
فصل 1084
40م
قطلعه
د PageV01P466
از تجلی جمال تومگر حاضر نیست
چندان که رحم در دل کافر در آورم
چشم زحیرت نسوخت این بجهان روشن است
وباء %~% کی
منه
ذره سان خورشید را در اضطراب انداخته
بجلوه آمده و تیز کرده آتش من
خیز ای همدم که افتاد آتشی درخانهام
فصل 1112
فصل 1116
همی برخویشتن زنجیر گردد هرزمان جیحون
فصل 1124
بانی مرو کهن سنجر ز نوام سنجر است
مصدر ح
فصیکه
-.. بیت
هنه
ببیت.
فصطیه
د0
قصلحه
فصل 1143
فصل 1145
بلندهای جهان زیر واوست همچو زبر
بپای داری نام سخن میان بشر
بکار برده بدوسنگها بجای جگر
فصل 1151
قصطعه
وباعی %~% 1
فصل 1155
فصل 1156
فصل 1157
ناخورده می چراست تورا در خمار چشم
آری وفا نداشت کس از روزگار چشم
فصل 1162
فصل 1164
مرتیه
کنار من چو سمایی شد از ستاره اشک
.کنار من که نهبینی درو کنارهآ اشک
که هم ز غایت بیچار گی است چارهآ اشک
5ه
*3
در هر کاری هزار استادی داشت
فصل 1177
فصل 1178
ربا %~% ی
این ز آصف بدل و آن ز سلیمان ثانی
امتی از قلم آن همه در آسانی
عدل ایشان علم کسوت آبادانی
چون بیاید برهد زین همه سر گردانی
بی دریغا بزدی آرزوی ویرانی
مسرع سایهٔ خورشید ز بی پایانی
یم آنست که آبم ببرد بی نانی PageV02P017
کاتب کدیه چو عباس خوشک میخوانی
استه
گر بجانب بخرند اهل بسخا ارزانی PageV02P018
در تن رامش و دانش بلطافت جانی
وز روان وخرد از هیچ بود به زانی
باری اند رطمع وحرص کم از انسانی
آیهآ کدیه چو ار ذال چرا میخوانی
آتش آز چرا از دل و جان ننشانی
چون چنین در طلب جامه و بند نانی
تا دمت در همه احوال بود روحانی
داشت در بلخ ملکشاه بهتو ارزانی
غرض آن پر سرخسی شد وتر کستانی
بتو هر سال رسد مهری پانصد کانی
در ثنایی که فرستادهآ از نادانی PageV02P019
فصل 1205
بضا
که درمیان گل سرخست و بر کنار بنفشه
که خوش نماست براطراف لالهزار بنغشه
ظه
تا شبانگاه ابدحا آفتاب خاوری
عالمی چون اسعد مهنه زهر شر کی بری
شاعر ساحر چو مشهور خراسان انوری
همجوآب بحروخاک کان کهر میپروری
فصل 1222
د*
فصل 1224
فصل 1225
فصل 1226
فصل 1227
ظن مبر کز نظم الفاظ معانی قاصرم
خواه جزوی گیر آنرا خواه کلی قادرم PageV02P025
*یه
وباش
کز جان و دل ثنای جان تو کفتهام
بهر ثنات در صدف دل نهفتهام
شبها چو بخت تو نفسی من نخفتهام
گرد محن ز ساحت سینه نرفته ام PageV02P037
جواب
بممتت
چشم و دلم قرار گه آب و آتش است
نظه
فصل 1268
مصر 6
وربا. %~% ای
سرمه کش چشمان ما ای چشمها را توتیا
گر جوانیش سوی طرب گرزانیش سوی بلا
گه زهر روید گه شکر گه دردروید که دوا
گه دشمن بدرک شود گه والدین و اقربا
پس بایزیدش کفت چه پیشه گزیدی ای دغا
فصل 1280
فصل 1282
فصل 1283
فصل 1284
فصل 1285
اکنون در آب وصلم با یار تا بگردن PageV02P050
فصل 1290
ولیکن زحمتش کمده مکن آزار شمس الدین
بجای توتیا و کحل نا گه خار شمس الدین
مگر ازلطف بی پایان و ازهنجارشمس الدین PageV02P051
عزل
فصل 1297
آه زچشم مست تو ، وه چلپی ز دست تو
بار فراق چون کشم وه چلبی ز دست تو
هرچه تو میکنی خوشم وه چلبی زدست تو
وین همه خود چرا کنی و. چلبی زدست تو
فصل 1303
که هر بندی که بربندی بدرانم بجان تو
نخوانم جان پر غم را توئی جانم بجان تو
د گر بیتو به گلزارم بزندانم بجان تو PageV02P052
دلبر عشوه ده سر کش خونخوارش ده
غم عشقش ده و عشقش ده و بسیارش ده
فصل 1311
فصل 1313
خشم وسقط وطعنه و صفراش خوش است
سر را محلی نیست تقاضاش خوش است PageV02P053
فصل 1316
فصل 1317
فصل 1318
فصل 1319
45ده
.بت
ییت
بیمت
وز طاعت و معضیت تبنا کرده PageV02P058
فصل 1329
جسه بها.. ک لرت سوبو ی PageV02P059
عنصردین ودلش بی عیب وغش وبیفتن
طبع او چون شعراوهم بی نهایت هم حسن
تا همی گویی توابیاتش همی بوئی سمن PageV02P060
هصحیل5
فصل 1342
فصل 1344
فصل 1348
فصل 1349
ظما
زهی جماعت عز لا اله الا الله
آه گرنبود مرا بروصل آن دلبر ظفر
گرچه باشد آب پیوسته بر آذر ظفر
همچو بر بدخواه تیغ شاء دین پروزظفر PageV02P067
که بس نماند که مانم زسایه نیزجدا
د کر بشارت لا تقنطورسد فردا
نفیر فاخته و نغهآ هزار ادا
گذارش دم قمری پردهآ عنقا
که آز عزیزی بر من رسد سلام وفا
رسید نامه صدر جهان بدست صبا
صبا جوهد هد محنت سرای من چوسبا
که نظم و نثرش عید مؤیداست مرا PageV02P070
زهی رشید جواب آمدی بجای صدا
جوارشی زقحیت مفرجی ز ثنا
نهادمش ببهای هزار و یک اسما
شش د گر داشتن روز کون بفروبها
که سوخته شدم از مرک قدوة الحکما
کنه در میانهآ خارا کنی زدست رها
خنک تو کین همه دولت میسراستترا
زده مرا غم تو در میان جان آتش
بگیرد از نفس من همه جهان آتش
بجای آب ز چشمم شود روان آتش
همی گذاری چو نان که کاران آتش
مرا ندارد با مدح شه زیان آتش
که ازصواعق خشمش کند گران آتش
فکنده جودش در گنح شامگان آتش PageV02P072
چنانکه سوی شیاطین تا آسمان آتش
شود زبانش همان لحظه در دهان آتش
فیده
وز اشک دیده ساختهام مستقر در آب
گردد منقش آتش و گردد منور آب
کز دقت شمایل شاه مظفر آب PageV02P073
کردد مسخر آتش و گردد معطر آب
چندانکه هست از کرهٔ خاک برتر آب
در روز گار عدل تو گردد غضنفر آب
*م
**
دیار عمر امیدم خراب کرد بیاب
دریغ عهد جوانی و صحبت احباب
زمانه بر دو بنا گوش من ز برف نقاب PageV02P074
سیاه کردم من موی خود بسوک شبات
ظم %~% .....-
فصل 1408
رباع
چون همت بلند جوادی دراو عیان
تا اوست بر سپاه طبایع خدایگان
آن می که بزم یابد ازو رونق جنان
اسباب خرمی و درو سود بی زیان
فصل 1419
جبواب
معذور نیستی بحقیقت چو بنگری
هیچ احتیاج نیست بدین شرح پروری
این ماه و آن ستارهو این حورو آن پری
فی الرباعیات
فصل 1429
فصل 1430
بیت:
زین جای روی زرد و دلی دربدر رسید
در دیده گوهر آمد و بر چهره زر رسید
یک خیل نا گذشته دگر خبل در رسید
از سروران شرق ترا اختیار کرد PageV02P082
از برک و بار علم تو دریا نثار کرد
چشمم بسی عقیق بزربز قطار کرد
چند باشم ز آتش تیمارجوشان چون شراب
واست پنداری زدیده صبر میسازم نه آب PageV02P087
خوش کن دماغ را ز خط این بمشکناب
چون مر کب زمانه برفتن کند شتاب
کردند زیر آب همه ماهیان کباب
چون تاج خسروان شود ازپای او رکاب PageV02P088
فصطه
اگرت برهمه آفاق دست رس باشد PageV02P090
زوال دولت تو در یکی نفس باشد
نسیم بوی بهشتی از آن دیار آورد
مرا بتازه پیامی ز کوی یار آورد
پس بیاتاما وطن درخوشترین منزل کنیم
می بکف گیریم و آنرایک بیک زایل کنیم
مابجام یکمنی این رسم را باطل کنیم PageV02P091
قعطه
که مرمرا ز خط دوست یاد گارشدست
5د
کز دوست دوستانه ندیدم سزای خویش
آن عاشقم که خوش بودم باخطای خویش
آن عاشقم که خوش بودم بابلای خویش
یث
فصل 1480
ورباع
فصل 1492
فصل 1493
که واجب شد طبیعت را مکافات
فصل 1498
برتر کسی که باشد با کمترین کسی
کآن زنده زنده باشد کو شادمان بود PageV02P097
کسی که دل بتو داد او زدل نیابد بر
به تیر و بهشمشیر گستاخ دست
نوشتهام غم دلرنک بین و حال مپرس
تو هم ملول شوی موجب ملال مپرس
وز صحبت خلق جز پریشانی نیست
فصل 1518
فصل 1520
فصل 1521
بریزد زهر ازمار و بیفتد نیش از کژدم PageV02P105
مخ
بممت
متنوی
PageV02P108
فصل 1548
ارباعی
20د
هر کجا گوشه نشین ایست در ومکری هست PageV02P113
فصل 1557
هیچ طرفی زبهارو برشان نتوان بست
کاشنایی بدل کافرشان نتوان بست
ر باعیات
فصل 1562
آفتا بی است که برج شرفش دوش نبی است
شعله در دل ناله برلب، خاک برسر میرود
خون ز جیب دیدهٔ تاداکان محشرمیرود PageV02P116
دردیده نقش روی تو زایل نمیشود
گردن درازی میکنی پنبه بخواهی خوردنا
ینفشه زلف و نر گس چشم ولاله روی و نسرین بر PageV02P118
عدوبندی که رسمش پیکرانصاف راشد جان
که قطب دین یزدانست و شمس دولت سلطان PageV02P120
همی اندر دهان بچه آهو نهد پستان
زتیغ او ظفر زاید بدان گونه که زر ازکان
زنوک ناوک پیران او در کوه جاویدان
بسان خانهٔ زنبور باشد مهرهآ تعبان
کمند او گه جنبش سمند او گه جولان
به بندد چرخ را گردن بماند باد را حیران
دهد از سهم تیغ او طلاق ارواح را ابدان
همه کوشنده چون آتش همه جوشنده چون طوفان
بنقش پیل گرمابه بشکل شیر شادروان
چو گردد ناوک پیران سحاب گرد را باران
گرفته نیزه اندر کف بسان رستم دستان PageV02P121
فصل 1595
گهی باکوه همزانو گهی با چرخ هم برزن
که برباید همی تاج از سرشاهان او برزن
زبان گردد زتقریر هراس جنک اوالکن PageV02P122
عقابی ناشکسته پر هژبری نادریده تن
همه بادولت خسرو همه باصولت بهمن
ربودندی چو گنجشکان بمنقار از زمین ارزن
که گردون شان بوقت کین نیارد گشت آبستن
چو باد تیره دریا بر چوسیل تندهامون کن
نه خلاف گوید آنکس که حکم کندخدارا
44}3
فصل 1610
فصل 1612
}}1
د *
فصل 1621
که چشم من بروی توجهانی پرقمردارد
که زیبایی چوبالای تو سرو کاشغردارد
وبا %~% ی
اصفهانش بند گی بغداد و مصرش چاکری PageV02P135
دیدهآ نر گس زکوری گوش ریحان از کری
هم همه شادی کند در دل براو گر بگذری
می نگردد هیچ کم چندان کزوافزون خوری
میکند باجنت المأوی بربنت همسری .
ظر
تا ظن نبری که کعبتین داد نداد
در خدمت شاه روی بر خاک نهاد
خمزل
فصل 1649
فصل 1650
فصل 1651
فصل 1657
فصل 1658
فصل 1660
فصل 1661
زلطف هرچه بگویند پیش ازآن دارد
کسی که مهر رخش درمیان جان دارد
اشک خون گشته ما راچو فرو پالالی
بر سیب تو چیست نقطهآ غالیه گون
آن دانه بود که مینیاید بیرون
سینه بر ریک نهادست زگرما سرطان
پای میسوزدش از بس که زمین شد سوزان
آمد همای دولت و بر تخت کون نشست
م
می کش بروی جفته که دنیا دوباره نیست
فصل 1693
{}
(22
فصل 1696
گلچهره و خوب صورت و سیم بر است
فصل 1699
مصرع
فصل 1704
فصل 1709
*یدم
*ه
فصل 1714
0ده
45ه
5*«
**0
0* PageV02P163
فصل 1731
رباعی.
فصل 1733
بیب
بیت PageV02P164
فصل 1739
فصل 1740
فصل 1741
بی جرم چون حسین علی کشته گشت زار
گر کشته شد عجب نبود شیر مرغزار
فصل 1747
فصل 1750
آنچه از کرم تومی سزد آن میکن
فصل 1756
هر کسی بر پای میاستاد نبنشسته بود
-ب
فصل 1764
جاه
بان
با بیخبران درینسخن جنگی نیست
فصل 1771
فصل 1773
فصل 1774
فصل 1775
فصل 1776
فصل 1777
فصل 1778
خله
سبق نادانی و دانا. دلم طفل سبق حوانش
دریغا درهمه عالم ندانم کس زبان دانش
رضای دل گل خندان وطیب خلق ریحانش
که داده نقش پردازحقیقت شکل انسانش
که ننهاده فلک درحقهای چرخ درمانش
چه حاصل گفتگو از قالغان کوه لبنانش
چکد خون دل بیوه زنان و مرغ بریانش
زهی رسوائی آن ساعت که سازد مرک عریانش
ز گرمای قیامت هر گزاین کافورو کتانش
که دوزخ نفس تست و خویهای زشت نیرانش
که افتد رخنه در اسلام اگرخوانی مسلمانش
که از کون خران صدبار بیش آلوده شیطانش
به ازسیب صفاهان داند او نارنج گیلانش
چو آن شیشه که آید جامیان سنک و سندانش
ولهمن لمعات
هم حمدوثنای توسزای توبوه
فصل 1801
فصل 1802
زخ
فلعه
فصل 1808
سد تافته چون تنوز آتش PageV02P187
نظ.
بینت
فصل 1822
فصل 1823
فصل 1824
فصل 1825
فصل 1826
5 PageV02P191
فصل 1830
میت
با %~%
دمثت
ظی
ابیت
بمئفی
چون اشک من که ازدل پرخون نمونه است
دبت
چه بشر که حوررضوان زتو خوبتر نباشد
سرما وخاک کویت مگر آنکه سرنباشد
همچو قیس ساعده بودش فصاحت در خطاب
بلیت
دمتت
فزل
عشق پیدا کن که اینهاداخل ادراک نیست
غیر بال جبرئیل آنجا خس و خاشاک نیست
قامتش برقد زاهدزان گریبان چاک نیست
دامنی کانرا بخون دل نشویی پاک نیست
نیست صیدی کان ترادرحلقه فتراک نیست PageV02P212
زانکه صاف عشق درخمخانه افلال نیست
فصل 1886
فصل 1887
دم
وله من رباعیات
فصل 1892
PageV02P215
43r
فصل 1901
%~% *
فصل 1908
پیچش زلفبتان ازغیرت زنار ماست
زین پریشانی که اززلف بتان در کارماست
در خلق تو خلقت جهان مشبور است
گر تن نکند وداع جان معذور است
غنزل
الیت
ر شکم بدل نبود که تاب نظر نداشت
بتث
فصل 1926
سیه بختم چه سازم درخور مو شانهآ دارم
گر بهشتی است همانست و گرنه خود نیست
اخظ
چراغ مصفوی با شراد بولهبی است
ناخلف باشم اگر من بجوی نفروشم
* یلا*
فصل 1943
فصل 1944
فصل 1945
5د5
از مشک روی مه را اندر کنار گیرد
40لا0
فصل 1951
فصل 1952
فصل 1953
فصل 1954
فصل 1955
وله فیالرباعی
فصل 1958
40*
فصل 1960
فصل 1961
فصل 1962
فصل 1963
فصل 1964
فصل 1965
من الهی نامه
من اسر ارنامه
من منطق الطیر
من شترنامه
خهی بفکرت او کشور هنر معمور
و گرنه عونش بودی ادب شدی مقهور
ص
و آن نیل مگرمت که شنیدی سراب شد
محنت رقیب سنجر مالک الرقابشد
چون در نکرد ز پهلوی خویش خورد
خون افزاید ، تب آورد ، نیش خورد
بیث
خدایگان ظغر یاب و شاه فتح فزای
بحد مدحت او وهم هیچ شاه ستای PageV02P243
که او بس است تو بر جان بحروکان بخشای
گلاه گوشه باین چرخ لاجورد قبای
گرفته تودهآ خاکی و بادمی پیمای
چو گشت بخت بدو روزتیره راهنمای
کند اثر بکنایت سپهر واقعه رای
عنان فتح و ظفر زین سپس بغرب گرای
شعاع چشمهآ خورشید آسمان پیمای
اض
ووه
شکراز پسته روان کرده که این گفتاراست
سرورا کرده خرامنده که این رفتار است
گلاگر رنک فروش است صبا عطار است
که وفا داری در شیوهآ خوبان عارست
این که من زندهآ ام او آگه ازین بسیار است
فصل 2006
فصل 2007
رباه
تطعه
ه0
فصل 2020
فصل 2024
فصل 2025
فصل 2026
فصل 2027
35ه
فصل 2030
فصل 2031
فصل 2032
فصل 2033
43ه
ف
گویی که عاشقی است که هیچش قرارنیست
از دور می نماید کامروز بارنیست
ولی چو درنگری اژدهای هفت سر است
که گوه را صد ازین سنک پاره در کمراست
که هرچه هست بنزدیک خویش معتبر است
مگرد هرزه همان دان که خانهآ پدر است
که خارخار گر جهل ازاین اگر مگراست
به پرده داری اودل مده که پرده در است PageV02P260
اگرچه نیست ززال زوال الحذر است
اگرتورا بهر انگشت خویش صدهنر است
در محیط نجف کابروی بحر و بر است
که از سحاب علومش دو کون پرمطراست
نهال سبز سپهرش چو دانه در ثمر است
تو خواجهآ دو سرا بین بهشاه در چه دراست
حدیث لحمک لحمی کمینهآ ماحضر است
به ذوالفقار تو بازی ز پاکی گهر است
فلک که سلسله جنبان قلعهآ صور است
قضا که معر که آرای لشکر قدر است
چرا که داعیه های چنین نه مختصر است PageV02P261
خوشم بدین همه چون هست و نیست در کذراست
که میل مرهم شان را خواص نیشتر است
که جرم میوه چو بی پوست شد لذیذتراست
چو کرم مرده شمر کو درون پیله دراست
که دست فتنه در ازست و چوبرا دوسر است
که داغهای نجومت چو چرخ برجگر است
فصل 2064
3 *
همچو نر گس کشت منظور الواالابصار گل
شبنم باغ جمال احمد مختار کل
ای عزیز من روا نبود که داری خار گل
تا درو چون غنچه درهم پردهآ پندار گل
از نسیم لطف او آرد مغیلان بار گل
سازدش چون ریزههای شیشه پا افکار کل
باز داران ترا بر بهلهآ بلغار گل
خار پشتانرا دمید از خار در فرخار کل
شد دواتش لاله و خط سنبل وطومار گل PageV02P263
4اده
منثوی
بواجب گفتنی جاری زناشایستنی تایب
شکل مطبوع تو بر سقفش مصور کردهاند
آنکه نامش روشنان خورشید انور کرده اند
قابلان دانش غلام شاه قنبر کردهاند
هر حکایت کز سیلمان پیمبر کردهاند PageV02P267
وپاعی
*لا0
ماه وش برجیس رخ ناهید فرخورشید شان
خوشتر ازمستی و بوس دوست اندربوستان
فصل 2104
فطلعه
PageV02P274
فصل 2111
که سر شکار دارم نه هوای پاسبانی
خضر را چشم ترم چشمهآ حیوان گردد
آرزو آید و در خون شهیدان گردد
برتو این گوشه محنتکده زندان گردد PageV02P276
قفس بلبل شوریده گلستان گردد
هدهد ما همه بر گرد سلیمان گردد
نطق شکر شکن و لب شکرستان گردد
از خزان شاخ محال است که عریان گردد
شیر آنجا ز پی داروی دندان گردد
زین که بر باد نهی تخت سلیمان گردد
می پسندیش که پیکانه ز جولان گردد
عا شق کوی بود قاصد جولان گردد
آنقدر کز بغل و پهلوی اوران گردد
حیف باشد که ترا عزم گران جان گردد
تو نهنگی قدحت قلزم و عمان کردد PageV02P277
فصل 2131
گر بما نامه روان کرد عتابی ننوشت PageV02P278
فصل 2135
فصل 2138
باخویش نشستهام به بد گویی خویش
*0:
بث
فصل 2153
روی خوبش میهدی جانش بقربان میه کرد
هیچ نمدنم که چه سان عشق توپنهن میه کرد
قربان اومیه شوجانرا قربان میه کرد
فصل 2163
فصل 2167
فصل 2168
فصل 2170
اببت
که درد سر کشی جانا گر این مستی خمار آرد
بتت
کای دریغ ایام عمرم در گرفتاری گذشت
یقمت
فصل 2189
فصل 2190
i5
غنچه شوخی می کند بی باده نتوان زیستن
کافری می آیدم بی می پریشان زیستن
گمان خلق که از لاله زار می آید PageV02P293
یکار دیدهآ شب زنده دار می آید
عم تو میخورم و خوشگوار میآید
فصل 2212
که من این دو چشم حسرت بکدام راه دار
آسمان پایهای از سدهآ این در گاه است
قصر سلطان جهان احمد بهمن شاء است PageV02P297
فصل 2230
فصل 2231
فصل 2234
فصل 2237
گم کجا کردی سلیمان مدتی انگستری
فصل 2247
گرمم بگرفت تا دمم سرد کند
ترسم که ز درد من دلت درد کند
فصل 2253
فصل 2254
گرببالد نتواند سرم از جا برداشت PageV02P307
فصل 2256
یوسفی همره هر دلو بر آید از چاه
5ده
خرد از باده ندید آنچه من ار عم قیدم
زچار رکن بساطش فغان و الحذر است
که از میخانها آلایش خود دور میدارم
منهه
1 %~% عی
فصل 2276
رنج بر خود باختیار منه
ورنه کی آن نامسلمانرا م فردای ماست
*4
*د
فصل 2292
ابر ازتو بگریه غنچه خندان از تست
چشم کرمم هزار چندان از تست
از دل هزار شعله طورش زند علم
ببست
تسلیم و رضا چشم و چراغ تو بس است
محرومی ازین صفات داع تو بس است PageV02P321
علی الخصوص کسی را که دل گرفتاراست
فصل 2312
فصل 2317
فصل 2318
فصل 2319
خود را ز روزگار هراسان چه میکنی
زین پس هوای ملک سلیمان چه میکنی PageV02P323
لشکر مکش خصومت ابشان چه میکنی
با من بگو خصومت ترکان چه میکنی
زین آب و این زیادتی نان چه میکنی
از خانمان سفر بزمستان چه میکنی
تو قلتبان بگو خطر از جان چه میکنی
فصل 2330
قدم در کوی و حدت نه که خودرا در امان بینی
بده جان را بآسانی که یار دل ستان بینی
که ناگه اختیار خود بدست دیگران بینی
که نا گه دیده بگشایی نه این بینی نه آن بینی
تنی کانرا برعنائی لباس از پرنیان بینی
کنون بر خالدشان بگذر که مشتی استخوان بینی
فصل 2343
فعیله
ای مر کبت چو مر کب خور آسمان مسیر
بد فعل چون زمانه و بد بوی همچو قیر
در لاغری چو پند خردمند جای گیر
باشد سمند عرصهآ صورت صیا مسیر
فصل 2353
سزد که سبقت بر حرف کاف گیرد نون
غرل
فصل 2359
فصل 2360
زصد هزار نگوید یکی دلم برجاست
که ازفضای دلم هرچه رست مهر گیاست
بلی فغان من این پیررا بجای عصاست
که جسم اگر چه خموش است جان شان کویاست PageV02P331
وبا %~% أی
فصل 2370
فصل 2372
قفطعه
فصل 2376
یا از چه برآشوبی یا از چه بیازاری
صد کینه بدل گیری صد اشک فروباری
بد خوتراز آن خواهی گشتی سر آن داری
خوبست بطبع من در خواری و بیزاری
نظهم
پشت پیش این و آن از چه همی چون نون کنی
زهر قاتل را همی با دل چرا معجون کنی
گر تو خم آرزو را از شکم بیرون کنی PageV02P353
تا بگلگون می همی توروی خود گلگون کنی
گرتوخانه بیهشی را بر زمین هامون کنی
هم زعود و چندن او را روی بوقلمون کنی
ور بخواهی صدچنین و نیزازین افزون کنی
فصل 2403
فصل 2407
فصل 2408
4دا
قصله
ه*5
فصل 2415
فصل 2416
فصل 2417
ید *
فصل 2422
فصل 2423
گرتند بادهیبت تو بر جهان وزد
گربر فلک نهند عماری قدرتو
رم بوئی ار گلشن اصطناعت
فصل 2428
فصل 2429
ولهایضا.
فصل 2436
یظله
هر نیاه
الفرار ای عاقلان زین دیو مردم الفرار
ظلم دروی قهرمان وفتنه دروی پیشکار
کل درو اصل ز کام ومیدرو تخم خمار PageV02P367
پیل را ازپشه زخم اینست عدل روزگار
پیش از آن کز گردودودت دید گان گرددفکار
گاه قندز گاه لار و گا راه قند هار.
خشم دانی چیست سک رویی نفس نابکار
یکرهی بر نه قدم بر بام این نیلی حصار
تا چو عقل محض کردی بر دقایق کامکار
باز نشناسی سر از دستار و گوش از گوشوار
فصل 2450
فصل 2451
فصل 2453
فصل 2454
شاید که مگربنده نوازی اینست
فصل 2460
ندیده دیدهٔ افلاک مانند تو در عالم.
ستونهای تو برخود بسته زور بازوی رستم
کسی گوش افکند حالی حدیثغم چو اسپر غم
زده در رستنیهایت ستاره چنک چون شبنم PageV02P379
فصل 2468
فصل 2469
من المقطعات
فصل 2471
فصل 2472
وله من رباعی
فصل 2474
فصل 2476
فصل 2477
ون
فصل 2481
فصل 2483
فصل 2484
اظ
نض
وز گریه مکن چشم مرا چشمهآ آهو
فصل 2490
فصل 2493
فصل 2494
فصل 2496
4لاء
اشگ با دیده همی گوید و خون با حگرم
بر خوان رزق حاجت دست دراز نیست PageV02P392
فصل 2503
فصل 2504
0**
فصل 2507
فصل 2508
فصل 2509
ده PageV02P393
خفته. بگذاردش که بس بیمار باشد صبحدم
چارهآ. کار تو استغقار باشد صبحدم
فصل 2513
فلکیک روز بنشاند بسلطانی مرا..
* : ز
قطیه
بیت.
مشورت بارای نزدیکان دور اندیش کن PageV02P398
تیت
طغه %~% 0.
فصل 2526
فصل 2528
فصل 2529
فصل 2530
ه*
*0
رباء %~% ای
فصل 2545
فصل 2546
غلط گفتم که جانی درتن بیهوش می آید
فصیذه
رچسمش بر توافتادست بامن دشمنت PageV02P410
چه مستیها ببخشد باده کش درد اینچنین باشد
فصل 2562
نه شعلهایست که بدخواه بال و پر باشد
5*- PageV02P411
فصل 2565
فصل 2566
فصل 2567
فصل 2569
0*.
فصل 2571
فطغه
فصل 2574
بیا
مه.
مدعامعلوم شداین حرف دوداندود چیست PageV02P414
دل برآتش می نهم پیذاست بوی عود چیست
فصل 2581
فصل 2582
چنین آهی بسوی آسمان خواهم فرستادن PageV02P415
فصل 2585
فصل 2589
فصل 2591
00 %~%
فصل 2597
**. %~% 0،0:
فصل 2599
فصل 2602
فصل 2603
فمث
فصل 2606
فصل 2607
فصل 2608
فصل 2609
فصل 2611
فصل 2613
فریبی کزوی اول خورده بودمیاد می آید
55*
فصل 2616
که دریابم طواف پادشاه دین و دنیا را
گناه از جانب من بود جرمی نیست سرمارا
تا دم زند کسی ز وفا یار او بود
جائی رسد که یار طلبکار اوبود
شاخ گلی که بر سر دستار او بود
قطعه.
فصل 2624
گاه گاهی در دل یاران بی غم بگذریم
فصل 2634
گوهر به تلخ روئی دریا گذاشتیم
0*
05م
***
نرادی او به نقش کم ساختن است
برداشتنشن برای انداختن است
مغرور این مباش که پروانه پر شدست PageV02P429
آنکه میچیند گل این باغ وبرسر میزند .
لت
تا کند برطرهای خط شیرینش نگاه
بیت %~% «
ز باعنی1:0 : : نا ننة:
دز:
فطعه000:...::ن
فصل 2661
فصل 2665
فصل 2667
فصل 2668
فصل 2669
فصل 2671
فصل 2673
فصل 2675
چون زخم زند هوشش هم بیخبری خوشتر
فصل 2681
فصل 2684
پیش ازاین خوبی بظرف عشق گنجایی نداشت PageV02P435
کو خضر تا به بیند و از ذوق جان دهد
فصل 2693
لا حول ولا قوت الا با آلله
در جهان یکجو غم روزی نخوردی هیچکس
هیچکس ننشست پیش من که گریان برنخاست
کزل
ازتو بیزارم بدل گو از توهم بیزار نیست
هیچ این نوبت بچشمم شام هجران تارنیست
بعد ازین اینجا متاع نازرا بازار نیست
هر چه میخواهی چنان کن باتو کس راکار نیست
فصل 2709
فصل 2710
که گیتی نپرورده است آشنایی
رست
فظمه
ام
سیبی است آن ذقن که ببویند وجان دهند
PageV02P444
عود هرچند بود خام چو سوزد خوشبوست
بیرتاب شده است زلف و درهم شده است
یافوت بخط شهرهآ عالم شده آست
نوطعه
فصل 2735
فصل 2736
فصل 2738
فصل 2739
فصل 2740
فصل 2741
فصل 2742
فصل 2744
PageV02P451
فصل 2746
کار گاه اطلس چرخ این حریر سبز کار
رزم چون دریای آشفته است و جان همچون بخار
گلستان اختران از خون نماید لالهزار
برزمین ریزد چواز نور تجای کوهسار
عاریت خواهنددرع وخوشن ازماهی ومار
از گشا: تیر بربندد گذرهای حصاز
درپناء چادر خورشید خواهد زینهار PageV02P455
حه
تا جان ندهی صحبت جانان نتوان یافت PageV02P456
من
سپاه زنک نگونساز کرد رایت اسود
مقوم است چنین بیستون سپهر مشید
زخار خشک دهدگ ز گل گلاب مصعد
گر کسی بنویسد درو هزار مجلد PageV02P457
که نیست معرفتش را بجر ثواب موید
که روز حشر توانی نهاد روی بمقصد
که هست ساخته جای د گر زبهر تومرقد
رسهل عمر تو با نامهای عمر مسود
بعمر خود غم طاعت نباشدت یکی از صد
که نیم تاج مکلل کنی بدرو زبرجد
خطاب لم یزلی کای اسیر نفس بد خود
چه کردهآ تو بایز بهرآن سرای مؤبد
چگونه باز گشایی سر صحایف مزید
بود بروز قیامت صحایف عملت بد
که او ز جهل علی را جدا کند ز محمد PageV02P458
بود. بفجر سزاوار کتفسید احمد
همی فشاند ازین گونه درهای معقد
که هست روزی من از در خدای ممهد
فصل 2785
سبق ببر دهام ا ز خواجکان هر اطراف
نظر کند سوی دنیا به چشم استخفاف
که دشمنان وی از بهر دوزخ اند کفاف
که تو با این خط نو خیز خزانشباشی
فصل 2792
فصل 2793
نخستین رفتن خویشم به آنکو یاد می آید
باده
بدوستی تو با کاینات کین دارم
فصل 2800
ور دورم از تو خاطرم آرام کیر نیست
خوش آنکه هجر ووصل تواش در ضمیر نیست
که صد هزارشهیدست هر نگاهیرا
درو اثر چه بود نالهآ و آهیرا
4د1
ک
د PageV02P463
ربا %~% ای
بثت
*ده
فصل 2815
فصل 2816
فصل 2817
فصل 2818
فصل 2823
قعطعه
فصل 2829
فصل 2830
فصل 2831
فصل 2837
فصل 2840
فصل 2841
فصل 2846
.... .- .4،0، فخار
فصل 2854
مت
نظ %~% 0 %~% :
1035 %~%
طرفه چیزیست که اینجایی و حزمان اینجاست..
ورنه . منزلکه ترسا . و مسلمان: اینجاسیت : PageV02P475
فصل 2865
فصل 2866
فصل 2869
فصل 2870
فصل 2872
فصل 2873
فصل 2874
فصلعه
فصل 2879
نمیدهد بدمی هیچکس مرا یاری
دلم چو زیره شد از بسکه میکنم زاری
دمی ز جاجی . چشمم : زاشک. گلناری PageV02P479
بزیر سایهآ چترش برسم زنهاری
مدار گنبد فیروزهآ رنک دواری
روی عقل شود کیمیای هشیاری
که در ضمیر بلارک شدست متواری
عرض ز صحبت جوهر طریق بیزاری
برون کند سر تیغت دماغ جباری
نجوم ثابته تن در دهد بمسماری
فی النعت
صفت براق
زض
فصل 2897
فصل 2898
فصل 2902
4ده
4د م
سروی که بیاد تو در آغوش کشیدیم
جز مرغ همان باغ همان بو نشناسد
فصل 2912
گرلب خندان نباشد چشم گریان هم خوش است
سبب چو در نگری جفت گاو برز گر است
مرا شبی است که در آستانه منزل نیست
شبی که شمع رخ یار در مقابل نیست
بینشا
که ترسم ازوجودم ننک آیداهل محشررا
فصل 2927
فصل 2928
فصل 2929
فصل 2930
فصل 2931
فصل 2933
منذوی
فصل 2938
فصل 2939
یسته غم نشد دلم جز بشکنج موی تو
از پی آنکه شد مرا فال خجسته رو. تو
فصل 2943
فصل 2944
یار دعوی میکند گرعاشقی دیوانه شو
چون توباعشق آشنایی از همه بیگانه شو
گروصال دوست خواهی شمع را پروانه شو
چون نظامی در زبان هر کسی افسانه شو
فصل 2949
فصل 2950
عشق را گر من منم لاغر نزار افتادهام
فصل 2953
خوشتر ازین دست گیر تا ستم ار زان شود
0د
زهی صحبت بنا میزد که نیکو یار میداری
اکر تسبیح میخوانی و کر ز نار میداری PageV02P497
نمی بینم دمی گرغم دلم حرمان نمیسوزد
فصل 2962
0»-
خفته نابینا بود دولت به بیداران رسد PageV02P498
فصل 2968
که کس هر گزنمی یا بدد و باره زند کانیرا
فصل 2971
0042»
فصل 2975
«4:
1»0«
7»50»
» 200
«»00
004»
فصل 2982
فصل 2983
سنبل او بر سمن طغرای سلطان تازه کرد
-بیت
فصل 2989
فصل 2990
فصل 2991
فصل 2992
فصل 2994
0د5
فصل 2997
فصل 2999
خار خار دل نه خار پاست تا بیرون کنم
من که یکسر مهر گشتم دردلش جا چون کنم
فصل 3003
خظ
فصل 3007
دارم غمی که مایهآ شادی عالمی اشت
فصل 3017
فصل 3019
ه55
فصل 3021
054)
فصل 3027
فصل 3028
»0»
وباغی
بی
فصل 3034
5د0
فصل 3039
لا
فصل 3043
فصل 3045
فصل 3047
آرزومند تو رسواتر ازین می بایست PageV02P511
تبت
فصل 3053
فصل 3054
35 *
فصل 3056
فصل 3058
وله فی ساقی نامه
بریده گردد صد جای سد اسکندر
فصل 3065
که خودرا بهراو خواهدنه اورا از برای خود
رسید وخواست کند خویش را برابر من
غریب جانوری دور گشت از سر من
دردسر از صحبت یاران جانی می برد
هجر و وصل تو بود شنبه و آدینهآ ما
دوزخ انگشت گزد برسر خاکستر ما
که او تار تعلق هر گز از زنار نگشاید
فصل 3087
** PageV02P523
فصل 3091
فصل 3093
فصل 3094
فصل 3096
فصل 3097
xد *
چون یکی را در کشم ساقی سبک دیگر کشد
پیش روی غم یکی دیوار سنگین تر کشد
در سپه پیشدل دشمن که دیگر بر کشد PageV02P525
چو صبرو دل نماند دربلا آن آزمون باشد
فصل 3108
فصل 3109
5بد5
فصل 3112
نی بکس منت نهد نه از کسی منت کشد
ز کجاست تاب آنم که تو با رقیب باشی
من ناتوان که باشم که تو ام طبیب باشی PageV02P528
باید اول تاب غوغای خریدار آورد
فصل 3123
0 PageV02P529
چشم مارا از کجابر خویش حیران کرده است
فصل 3132
که نگذارد ترا با من کسی روز قیامت هم
فصل 3143
فصل 3144
فصل 3145
فصل 3146
فصل 3151
فصل 3152
فصل 3153
فصل 3156
ظم.
اندر دل عشاق زدست آذرت آذر
نه طرفة چین چون توونه صورت آذر
کاندر دل حساد شهنشاه ز خنجر
لفظش گهر افشاند ودستش زرو گوهر
نور تو در آفان رسیدست سراسر
ترسان شده ازهول سر کرز تو قیصر PageV02P545
فصل 3178
فصل 3179
5ید
فصل 3181
40 م
نه
وله
بگام صیت محاذات باصبا کردن
اثیردرجواب گوید
افق مشرقی از عارض گل تازهتر است PageV02P557
لیک هنگام گلش رنگی و آب دگر است
ازپی حاصل عمریکه چو گل در گذراست
خاصه این دور که ازفتنه حشر بر حشراست
داند آنکس که دلش سوی خرد راه براست
کزنشاط می رنگین همه تن بال و پراست
که ترا حاصل عمر ازدوجهان اینقدر است
ترک چیزی که یکی عیب و هزارش هنر است
خنک آنکس که زاحوال جهان بیخبراست
تا جهان در کنف عدل شه داد گر است
از درعیش درا زانکه جهانرا دو در است
شه نصرت یدک و داور لشگر ظفر است PageV02P558
اوله
فصل 3207
فصل 3209
1r2r
5 PageV02P561
فصل 3214
فصل 3215
فصل 3217
س- گشته تر از هزار مجنون میگشت
در بادیه که باد در خون میگشت PageV02P562
*5
فصل 3221
فصل 3222
فصل 3223
فصل 3224
فصل 3225
فصل 3226
فصل 3227
گنریهآ کز روی درد آید اثر دارد بسی
درد مندم گریهآ سوزم اثر دارد بسی
گریه برمن کن که مجنون نوحه گردارد بسی
گر غمی از تو نبود است الم داشته ایم
حرف سودای تو پنهان ز قلم داشته ایم PageV02P565
فصل 3238
. هلاک طور تو گردد هلاکی همدانی
فصل 3242
فصل 3244
هر گاه دردل بگذری اشکم ز دامان بکذرد PageV02P566
دلت نازم ز درد عشق مژگان تری داری
عنان اختیاردل بدست دیگری داری
فصل 3251
آن کس که ترا گقت که با من ننشینی
ملکی تو که بیماتم و شیون ننشینی
قریب فست چو گردون برستهآ پروین
نمونهای است ز خوبی او بهشت برین
بنقد ساخته خلدی است گو بیا و ببین
ز شوق می نرسد پای آسمان بزمین PageV02P569
چو کعبهآ شرف افزاید این مکان بکمین
ندیده بود کسی هر گزش بدین آیین
چه خوب بودی ا گر میشدی بهشت چنین
دگر نچواهد ازین سده بر گرفت جبین
فصل 3267
کنم چو گوش بود بر زبان دعای تو ام
نا گشاید قفل از میخانه ساقی شام عید
پشتی چه راست قامت و رویی چه نازنین
چون حق تعالی ازری ری رحمت آفرین
خاقانی آفرین کن خاقانی آفرین.
ری بود ری که چو ری در همه عالم نبود
043»
فصل 3282
» 0»
»
فصل 3287
عربیه
خراب می نکند بارگاه کسری را
فصل 3294
فصل 3295
فصل 3296
فصل 3297
فصل 3303
رطلح می کجایه ساقی می کنامه
خوشا کلا کجایی خوشبخت این بیامه
ظا
وطعه
4»
041»
»0
فصل 3325
فصل 3326
از برای نان زآب روی بیزاری کنم
بسث
فصل 3333
فصل 3334
فصل 3335
فصل 3336
فصل 3337
15 PageV03P030
4م
فصل 3340
فصل 3341
فصل 3342
له
آنجا بد ایستاده که دربان نشسته است
گفتا که اندر ای که نسلطان نشسته ست
بر رنگ روی هیچ مسلمان نشسته است
بر دانه های خرمن دهقان نشسته است
کاندر بهای جو دوسه دهقان نشسته است PageV03P032
تا بر امید قطرهٔ باران نشسته است
برتر ز طاق طارم کیوان نشسته است
گردی که بر صحیفهآ دوران نشسته است
در ملک چین بمرتبهآ خاقان نشسته است
بر گرد دخل دانهآ دهقان نشسته است
تا بر امید وعدهآ باران نشسته است
طرب جوی و معاشرساز وغم سوز و نشاط آور
چنان دریادر آ شوید که بر گردونزند گوهر
چو شد درکام پنداری فرو شد مهر از خاور
و گر زر خرد داری ازین بهتر محک مشمر
صبا رفتار و صحراپوی و ماهی سیر ودریادر
ز تاب نعل او گیرد همه رنک زمین اخگر
دو دستار برهوایازد فلکرا بشکند محور
هو اپیمای و ابرانگیز و دریا موج و که پیکر
بت یاقوت گون جامه عروس وعنبرین چادر
فراز مر کب گلگون کشیده لاله کون خنجر
ضمیر جنبش و اندیشهٔ پوی ووهم سیر
شکنج گیر شود روی کنبد اخضن
ترا لباس ز تقوی وزهد اگربه بر است
که در پرستش معبود کوه را کمر است
از آن بترس که زندان جاودان سقر است PageV03P036
سماع کن که حدیث غریب و پر عبر است
آسمان چون قلعه شد خورشید باید کوتوال
فصل 3384
ببالینم فراز آمد دو هفته ماه یغمایی
کله کج کرده برتارک عیان صد گونه رعنایی
قد چونانکه از شمشادشاخ تربه پیرایی PageV03P037
فصل 3388
فصل 3389
میدان فراخ یافته گویی بزن هلا
وپا
فصل 3396
منتوی
فصل 3404
40 PageV03P045
خوش باش دلا که جرم ما می بخشد
یمت
بگیر آئینه در دست و تماشای گلستان کن
دل وجانم فدایت هرچه میخواهددلت آن کن
ببین برهر که عشیارست اورامست و غلطان کن
فصل 3429
فصل 3433
ربا %~% کی
فصل 3436
فصل 3439
خندان ز من گذشت و مرا گریه داد دست
یعنی که دل از وصال جانان. بر کن
دندان طمع ز لعل جانان بر کن
در وصالت سخت بگرفتست برمن راه را
فصل 3455
بلا گردان جانت باد یارب عاشق زارت
بدین تقریب غیری میشودای شوخ غمخوارت
(3
یکی گیرد گریبان دیگری دستارم اندازد PageV03P061
4*
فصل 3474
5(4
میکنم صبری که بینم بیتو چون خواهد گذشت
بت.
چه محنتها که خواهیدید درایام رسوایی
چه خواهی کردای بیچاره درهنگام رسوایی
چنین اسان مبرای بی تفاوت نام رسوایی
کشیدم جرعهآ محرومی از جام رسوایی
مصر
فصل 3495
نف
وه چگویم که چه بر جان من مسکین کرد
فصل 3499
فصل 3500
فصل 3501
محنت شبهای غم بر روز گار من چه کرد
من نمیدانم که با صبر و قرار من چه کرد
47ه
بلکه یک چند ازین کرده پشیمان یاشیم
ما چه در هجروچه در وصل پریشان باشیم
در بهجریم دل آرزده هجر ان باشیم
وصلی از وصل چنین به که گریزان باشیم
دباعی
نه از دل آرزوی دیدنش کم میتوانم کرد
و گرنه آنچه مجنون کرد من هم میتوانم کرد PageV03P072
آخر سخن راست مرا قفل دهن شد
کاوقات فلک صرف پریشانی من سد PageV03P074
فصل 3523
فصل 3524
فصل 3525
کتم کباب کسی را که برزبان گیرم
از خجالت مشت خاکی دردهان انداختم
آنقدر گفتم که خودرا اززبان انداختم
فصل 3532
فصل 3533
فصل 3534
وضع اوتا گل که بر سر میزند مستانه است
فصل 3538
فصل 3540
فصل 3544
آفتی را آفتی تسخیر میکردست هم
فصل 3549
گل چو رفت ازبوستان بلبل بگلشن دشمنست
با دل پرآرزو این چرخ توسن دشمنست
فصل 3554
در صفحهآ زمان همه نقش مزورند
چون قول خویشتن همه پیشم مکررند
بوجهل و بولهب همه خویش پیمبرند PageV03P081
فصل 3561
فصل 3564
مثنوی .....:
قدر کو کم شو که من برعشققادر نیستیم
ورنه صورت مینماید بردر ودیوار خوب
ماچرا. ننگ قبا وعار پیراهن کشیم
که عاقبت چه فمنبنوخون نا حق من
از لوح زمانه نام میرک را حک
دل گفت که قتل بندگان میرک
فصل 3586
آنکه طبع تو بحکمت درعمل آورده بود
هر کجارفتیم پیش از ماعلاجش کرده بود
این سخن جاویت زا نشخار انسان گفته ام
باعی %~% * %~% :.
فصل 3595
وبات %~% 5
ابدت %~% 1ر.
جمال طلعت خورشید را تباه کنم PageV03P099
ا.
ز آب چشم من جهانی سر بسر دریاستی
همچو من شیدا شدی گر بوعلی سنیاستی
روز گار از نا حفاظی برمن آرد کاستی
این دوتائیی در بر من هرزمان یکتاستی
جان باو بخشیدمی حالی اگرمیخواستی
45 PageV03P109
برم.
فصل 3627
5ه ه
...مثنوی
که آنجاباغ درباغ است و خان در خان ودل دروا
که از دام زبون گیران بعزلت رسته شدعنقا
فصل 3634
فصل 3635
فصل 3636
فصل 3638
فصل 3639
فصل 3641
فصل 3642
فصل 3644
فصل 3647
فصل 3648
فصل 3650
فصل 3651
فصل 3652
فصل 3663
فصل 3670
ای خوش آن دردی که تسکین ملامت گردهد PageV03P120
ز دست بیخودی حرف از قلم بسیار افتاده
ابا
فصل 3674
فصطلعه
فصل 3678
تاتودورم کردی از خود هیچکس دیگر ندید
زمین چو دست دعا رو به آسمان دارد
فصل 3691
فصل 3692
2د1
فصل 3694
فصل 3696
04«»
فصل 3698
فصل 3700
الصلا کاین جان ودل نزل تو کردم الصلا
بود از حسن ادا لطف معانی یارش
شرف مهر قبول ملک التجارش PageV03P137
تظم
بلا و فتنه را ناز و کرشمه نام خواهی کرد
که آن آسود گانرا بازبی آرام خواهی کرد PageV03P138
بیت %~%
فصل 3718
فصل 3721
5لده
فصل 3723
بظ
فصل 3730
فصل 3731
فصل 3732
فصل 3733
فصل 3737
فتنه می بارد بلا میریزد آفت میچکد
فصل 3743
فصل 3745
بیا یحیی کنون از مرد وزن در انجمن بشنو
خجلم که برزبایت گذرد حکایت از من
که به خشم باز گیری نظر عنایت از من
فصل 3754
یا رب از کوی تو آواره تر از من گردند
قدسیان گرد من سوخته خرمن گردند
فصل 3759
سر گرمی طلب ز تمنای دیگر است
هر روزم از پی شب یلدای دیگر است PageV03P146
کان خانهآ که یار بود جای دیگر است
*ه.
فصل 3766
فصل 3768
فصل 3773
فصل 3778
بخدا که از شکایت دل من خبر ندارد PageV03P148
فصل 3780
فصل 3781
ز گفتنی که دلی بشکند پشیمان باش
فصل 3788
35* PageV03P150
فصل 3792
که غافلی و جهان کارخانهآ عجب است
رخسار گلعذاریست در چشم هوشیاران
ویت
سعیش کجا رساند و جنونش کجا رسید
تا بود ممتاز دایم بر سریر. سروری
از صفاهان عامل از تبریز مرد لشگری
اظه
فصل 3816
فصل 3817
این هفت خم نیلی گردد برنک روین
ظظ
فصل 3823
فصل 3824
فصل 3826
فصل 3827
ملا.
فصل 3829
قصلعه
فصل 3835
هه ه
5*5
که از درهای دو نان بهرنان فارغ کند مارا
فصل 3844
که از شادی هر آن چیزی کم آمددر غم افزون شد
ورکه درد دن هرغان چمن بسیار است PageV03P170
فصل 3852
چون زنطق او سخن گویم شوم شکر بیان
چه خون دل که مرانیست در کنار ازتو
ازدرم تنها در آمد در بروی باد بست
پای هر صیدیکه دیدیدست آن صیاد بست
فصل 3869
فصل 3870
5 PageV03P174
برغبتی که توخون میخوری کس آب نخورد
وبا %~%
فصل 3875
فصل 3876
هوش گوید گوش راهین ساغری کن ساغری
دهت
بیجت
اییمت
نه بینم در رخش ترسم که نا گه زود برخیزد PageV03P178
فصل 3888
نهیقین برطول وعرض لشگرت واقف زشک
چشمها سرخ و سیه کرده بمال مردم
گر شکم شان بشکافند بسان گندم
کم بسوراخ رود چون بدر آیدفردم
که تو خان باشی و آن گنده کس غزخانه
فصل 3899
بدان اندام ناخوش هیچ اشتربان نمی ماند
تو میگویی و لیکن او بفرزندان نمی ماند
نصیحتهای پنهانی ولی پنهان نمیماند
و گر نه بعدازینت در دهن دندان نمیماند
خران ساوجی را پشم در پالان نمیماند
نظم...
منه %~% :.ا ون*
فصل 3909
ر .ز
ذشمنست اما ننه بر آئین دشمن دشمنست PageV03P182
. رباعی %~% :
فصل 3915
کلد*
بازن بهر که گشودم دگن نبست کمر
چوبار سرسبک کردی سبک کن بار گردنهم
سست است مرا طالع وسخت تر است دال
گفتم که نشکند دل ما بیشتر شکست
دلهای عاشقان هم ازین رهگذر شکست
پیمانه ای که دست قضا و قدر شکست
ای دل دکان به بند که بازار ورشکست
بیاد هر که رسم خاطرش شود افکار
کان ستم نادیده روزی چند با هجرم نساحت
خون دلی ببار که مستان وضو کنند
آن را که رد کنند حوالت باو کنند
هر که بد مستی کند ساقی میش کمترذهد
تهمت آلودی که گیرد شخنه زودش سردهد
وش خاطری که حکهای کسن رانشانسه
مرغ هوس ز بام وکسش بر پروانسه
دینه دیم ز برج کس خود پرانسه
فاعی %~% 0.
] %~% ی
فصل 3947
وبا %~% ای
باعی ....
بن ایدوشتت کبهخود دلی آویختهٔ
فصل 3958
فصل 3959
عشق است هرچه هستد گر هرچه هست نیست
فصل 3966
فصل 3971
چون بخود باز آمدم صدرخنه درجان داشتم
فصل 3981
»270
رود بیرون چو گرد ازجامه گردامن بر افشانم
فصل 3987
بدیت
قاف تاقاف اربجستی قیروان تا قیروان
ولهایضا
افکند بر سر ایوان چمن گل تو شک PageV03P206
تنگ چشمان شکوفه چو سپاه اوزبک
گشته بلبلغجکی شاخ گل و غنچه غجک
بر سر فیل سحاب ار نزدی برق کجک
که باشدز خم شمشیر و بخواهد دوخت باتیرش
هنله
ابر آزاری همی گرید فراز گلستان
وین یکی در گلستان خوش خوش زدیده در فشان
هر زمانی با غریوی قمری اندر بوستان
وین یکی نالان ونای اتدر گلو کرده نهان
لاله را ازابر هربامی پراز لؤلؤ دهان
وین یکی هنگام خنده چون دهان دلستان
بلبل خوش نغمه اندر باغ گوید هرزمان
وین یکی مدح کیا بوطاهربن مرزبان PageV03P217
در فنای خلق عالم پیکری بودی عیان
وین یکی ازبیم او بودی چوشخص بی روان
مهر او دردل نگارید اردشیر بابکان
وین یکی آنگه که عز مش بود سوی هفتحوان
رسم او باشد خردرا بر کفایت ترجمان
وین یکی شخص سباست را بملکش دایگان
تیغ او را گاه کوشش دور گردن همعنان
وین یکی چندانکه باشد دشمنانرا روزبان
تا زمین باشد فلک را همچو مر کز درمیان
وین یکی مانده بحکم دایره بر دور آن PageV03P218
فصل 4031
فصل 4033
غظ
فصل 4035
فصل 4039
هد
فصل 4041
فصل 4042
فصل 4043
فصل 4044
فصل 4045
فصل 4046
آنکه او می ساخت دیوان شکریزدان بامنست
زان چه غم دارم که طبع گوهر افشان بامنست
گلشن پرلاله و نسرین وریحان با منست
پر ز گوهر خاطر چون بحرعمان بامنست
سهل باشد چشمهسار آب حیوان بامنست
ربان
فصل 4057
لواط است و فساد و قمار و کسب حرام
به نزدم عامه همه عاقل اند و نیکو نام
بچند فضل و هنر گشتهآ شهرهآ ایام
ز بهر حفظ مزاج و ز بهر هضم طعام
که کنده باد از بن جملهخانمان عوام
جانهاش فرو بارد و دلهاش فرو ریزد
وان بوی که جان بخشد ازخاکدرتخیزد - PageV03P226
دیده ز می حاصلی نقش تو میزد بر آب
روز نگردد شبم بی تو بصد آفتاب
فی مثنوی
PageV03P227
قصاجه
دماغ دین سر دولت دل سنت تن ایمان
و گردریا گهر بخشدتوی دریا گه احسان
فلک قدرترا پایه شرف صدر ترا دربان
خل
چرا که آینه ات در حجاب زنگارست
ترا خیال که گد کرده زعفران زارست
کزو همیشه فروزان چراغ او بارست
کزان دو شیشه روان شاشهآ دو بیمارست
اگر اشاره نمایی کننده بسیارست
پدید گشته ز یک گهر باد و خزمهره PageV03P232
به تشریف بلا جانرا مبار کباد میکردم
فصل 4101
غالبا کفر است درپیش بتان اظهار عشق
0 PageV03P234
فصل 4107
فصل 4109
فصل 4112
گرد دل خلق گشت خاطر شادی نیافت
فصل 4117
ها*
فصل 4119
یاده
نمیخواهم که چشم غیر بر خاکسترم افتد PageV03P236
فصل 4123
*ا
فصل 4126
* اد*
فصل 4128
شاه است شبان لیک تراداده شبانی
باسید وصال از عهده هجران برون آمد
فصل 4135
طاقت آوردیم و این چاک گریبان دوختیم
فصل 4139
فصل 4140
در امید بروی هوسش %~% بگشایند
کز پی ریختن خون قفسش یگشایند
فصل 4146
فصل 4147
که شوق افزون شود چون روز گاری در میان افتد
n5
گر نسازم جان فدای او نثاری نیستم
من حریف اینقدر بیاعتباری نیستم PageV03P242
د}
هر گه که یاد آری از آن منفعل شوی
فصل 4161
زانکه زین مشکل مراصدداغ حسرت بردل است
هم گرفتن مشکل وهم نا گرفتن مشگل است PageV03P244
فصل 4171
بیتن
فصل 4177
گردش اورا لوازم سبق سرعت برزمان
برقدر آورده ره همچون قضای نا گهان
چون امل فربه سرین وچون هوس لاغرمیان
فصل 4186
1 %~% ک
که حسرت می برم برسا کنان کنج تنهایی
فصل 4194
فصل 4197
من و غم تو بهعیش جهان چه کار مرا
فصل 4202
فصل 4204
چو شخصی کز پی تعظیم بامهمان برون آید
هرجا که میروی خبرت میرسد بمن
مه من نمیتوانم بتو هیج چاره کردن
مننوک
که هیچ ازکین گذاری نیست شرمش
که در خون شفق هرشام ننشست
مستانه می آمد برون ترسم که بیدارش کند
فصل 4223
حرف من نشنید چندأنی که دشمن کام شد
وباحی
فصل 4240
فصل 4241
نتوان شدن پریشان گل عاشقیست اینها
خون نیست ولی با تو بگویم چون شد
فصل 4248
در هر مشهد گشته چو من صد دارد
تا ماتم کشتگان خود خود دارد
عاحا فحب
نیت
ببت.
در حضیض حادثاتم بستهای بند عنا
حبذا روزی که این توفیق یابم حبذا
صبح اول دیدهآ عمرم چنان شد کم بقا
من چنین پیروزیم بانیست در عالم وفا
دوست خود ناممکن است ایکاش بودی آشنا
روز گارم جمله عاشورا و شروان کربلا
وی خراسان عمرک الله سخت معشوقی مرا
ما کیان بر در کنند و گربه درزندان سرا
اولت سگبا دهند از چهره آنکه شوربا
منه رحمة الله
در جهان ملک سخن راندن مسنم شد مرا
نو عروس فضل را صاحب منم نعم الفتا
خوان فکرت سازم و بی بخل گویم الصلا
دست نثر من درد سحبان و ائل راقبا
آسمان را تیغ بران سازد از بهر غزا
بر قد عزلت بلا بغی از ابد برم قبا
منکراند این سحر و معجزرا رفیقان ریا
من چراغ عقل و اینهارون ز کوران هوا
قول احمد را خطا گفتند جوقی ناسزا PageV03P278
چون دهان کورهآ سیماب کف شان کمعطا
من سهیلم کامدم بر موت اولاد الزنا
پوستشان از بر برون آرم که بینند ازقفا
بار کین راا برنیسانی سان شمارند از سخا
از یکی نی قند خیزد وز دگر تی بوریا
فصل 4287
با من قرین کنند و قرینان من نیند
انجم فروز گوهر هر انجمن نیند
الابدست حرص وحسد مرتهن نیند
بر کن بروتشان که بجز گور کن نیند
الا سزای کشتن و گردن زدن نیند
اما سفندیار مرا تهمتن نیند
کار واح قدس جز طرف آن چمن نیند
کوری آن گروه که جز در حزن نیند PageV03P280
منده
54» PageV03P282
فصل 4299
فصل 4300
فصل 4301
فصل 4302
فصل 4303
فصل 4304
فصل 4305
فصل 4306
فصل 4307
فصل 4308
فصل 4309
بوقت آنکه زهر شوخ چشمم آید خشم
که چون برید رک کون بریده شدرک چشم PageV03P284
وله فی الغزلیات
» 5»
0»5»
» »
1»0
ولهفی الرباعیات
فصل 4319
منهایضا
اولهفیغزل
فصل 4327
خظم
بهار و باد در گلزار چون بیدوخزان آمد
خ
دراز گردد اندیشه و سخن کوتاه
فصل 4340
. این سپهر سفله پرور منتی دارد هنوز
فطعه %~%
بهتر و سازندهتر از خوبی آب و هوا
در خراسان مرو وطوس و روم باشد افترا
فصل 4346
فصل 4347
چندانکه همچو سروبن از ناز سر کشید
از چشم ما برآمد و بر روی ما دوید
دست بیدردان و نامردان نگیردجام عشق
گوش نامحرم نیابد لذت پیغام عشق
من بمردم زین تغابی ای دریغا نام عشق
تمطیم
عقل کل ازهیچ معنی جز که در تقدیم ذات
چون زدیوانش بجان کردند خمصی را برات
540 PageV03P304
گفتا ز سر کینه که این واقعه چیست
فصل 4364
فصل 4365
جان بخشی و وجود دهی بنده پروریست
هر هستی که در خم این چرخ چنبرست
این خسته در شکنجهآ صد گونه مد بریست
وز اشهری که پیشهآ او مدح گسنریست
تا در عراف صنعت طبع سخنوریست
رشک حدیث فرخی و شعر عنصریست
بر در گه تو دبد بهآ کوس سنجریست PageV03P306
در پای مفکنم که حدیثم نه سرسرست
زیر میانه خوش نشین چون غم تست بیکران
زردهآ شام زیر دست ابلق صبح زیر ران
کیست بجنت من فلکمسب خدنک در کمان
گر نکند چو سایه ام بسته جان امتحان
کنبذ باد ریشه وش تاخت بشکلریسمان
او همه عبچ در سخن من همه هیچ در زبان
حرز ثنای پادشا سبحه مدیح پهلوان
مالک هفتمین فلک صاحب هشتمین قران
گشت جماد آب وکل ناطق مالک اللسان PageV03P308
باج زچین و کاشغر تاج سوی تکین وخان
باد کسی است دربدر هم شب وروز ناتوان
قلعهآ کوه قاف را کاف کند گه طعان
گرد ببر گ کند تا تازه چو شاخ ضیمران
تا بطراز سکه بر هست ز نام او نشان
در شکند ز صدمهآ قبهآ قصر اردوان
طرهٔ حور بر دمش شیفتهایست زند خوان
مصحف مشتری زبر زخمهآ زهره از میان
خطهآ نظم و نثر را هست مجیر قهرمان
بر سر قبهٔ فلک کس نرسد به نردبان
لاشهآ سال خورده را هم تک رخش او مدان PageV03P309
د.
که آب ناخوش دریاست جای زرخوشاب
نیافت شهیر عنقا در آشیان غراب
گشاده دیده بقصد تو و تو اندر خواب
عقاب را نتوان خست جز به پر عقاب
که آب خوشتر مر تشنه را بود ز گلاب
که کرم پیله بمیرد بعاقبت ز لعاب
کلید رحمت و سررشتهآ تواب و عقاب
که واثق است بافضال از آن رفیع جناب
که سگ ببانگ در آید ز پرتو مهتاب PageV03P310
که بی هدایت تو سر بسر خطاست خطاب
که دل هنوز ببازار صورت است چرا ؟
بسان کاسهآ دون همتان نشین تنها
چو گنج نامه شمر در دهان اژدرها
که گنج خانهآ عمر توچون کند یغما
که دزد سخت حریص است وخانه پرکالا
فصل 4418
فصل 4425
فصل 4426
345ه
0 PageV03P319
هستند ایشان چنان که هستند ایشان
د-
فصل 4432
0ه
(»70»
فصل 4438
فصل 4440
فصل 4442
شدی بلطف و شمایل بهر کتف مشهور
فصل 4448
أی
فصل 4450
فصل 4451
فصل 4454
مگر روزیکه گیرد دامنت خار سرخا کم
عطا گرفت بنظم کلیله در کشور
خظام
رظ
رود کی را بر سران شاعران زیبد سری
هم فزون آیداگر چونان که باید بشمری
این طعن کردن تو ز جهلو ز کود کیست
صاحبقران شاعر استاد رود کی است
فصل 4472
و یا چون بر کشیده تیغ پیش آفتابستی
بخوبی کویی اندر دیده بیخواب خوابستی
طرب گویی که اندر دل دعای مستجابستی
و گر در کالبد. جان را ندیدستی شرابستی
از آن می گر نخوردندی نپنداری صوابستی
فصل 4481
فصل 4482
فصل 4484
*55
0 PageV03P344
بلا
پادشاه چین قدر خان و خداوند جهان
باملایک مدح گوید هرزمان در آسمان PageV03P347
گه گرفته دست اودر آخرمغرب عیان
آفتابی در معالی آسمانی در جلال
دست تو گاه سخابر بادداده گنج مال
نیست از بخشیدن اموال طبعترا ملال
کدخدائی گشت جودش خلق آفاقش عیال PageV03P348
وزلقای فرخ تو خسروان گیزند فال
عمر بدخواه تو کوته همچوشبهای وصال
درپناه تو بر آوردند موران پرو بال
چهرهآ معنی زحسن لفظتو گیرد جمال
شد جبال از بر توبی گوهرای شمس نوال
نیست از ابنای دنیا چون تومرضی الخصال
خیل تو در هر مضیقی راه جوید چون خیال
سخت آسان همجو اندررخنهآ دندان خلال
سحراین عین الرشاد و سحر آن اصل الضلال
شد زطبعم خطهآ خوارزم پر سحر وحلال
تا بود حاصل دو کو کبرا بیکجا اتصال PageV03P349
اختر اعدای تو بادا همیشه دروبال
صورت ظلم است کوبر عدل نوشروان نهاد
زلفرا تاتاب داد و بن رخ تابان نهاد
آنکه در میدان مذار گوی بر چو کان نهاد
فصل 4516
فصل 4517
فصل 4523
فصل 4524
قطله
فصل 4528
کز جفای او دل احبرار ارزن ارزنست
برزند سر دود مرک ارچند عالی روزنست
قلعه را گرباره ازخاره است ودراز آهنست
خسته گردد گر چو ماهی روزوسب باجوشنست
جان برشوت میدهم حالی و باقی برمنست
سمن راخاک زددرچشم و گلرا چاک پیراهن
گریبان توپرماه است وپرپروین مرا دامن
یخندد چون بخندی توملاحت راروان درتن
زهی درد شب تیره خهی شرم مه روشن
وصالت راست باجانم خلاف آب با روغن
چوازمدح سرسادات یک لحظه زبان من
که دستش جود را کانست و طبعش فخررامسک.
عدو بندی دهتیغش کرد سوردشمنان شیون
در ایوانش کمین مطرب به از ناهید بر بط زن
سترون گردد از هیبت همه شبهای آبستن
نه خفتانست بالاله نه زوبین است باسوسن
فرو ماندند ظلم وفتنه بامردیت همچون زن
در آید گربود امرت جهان در چشمهآ سوزن
رسدجود دودرغر من چونور مه بهرروزن PageV03P359
فروشددم باژدرها برآمد جان اهریمن
بدانگونه که آب نار پالانی زپرویزن
بزیرخود مغز سوده همچون سرمه درهاون
بساط نردشد میدان ومهره مهرهآ گردن
که بگشادند از و روزه وجوشن گشته ارد شمن
اجل سر گشته وحیران همی گشتی به پرامن
به بخشش نعمت قارون بکوشش قوت قارن
نشانه بودد درهرفضل وقبله تشنه درهرمن
روان برنظم شان عاشق خرد بالفظ شان الکن
چو کم عقلان درافکندم بمیدان کرهآ توسن
همان صعوه است و بازشاه و باز انداختن ارزن PageV03P360
فصل 4567
فصل 4572
نظی
فصل 4576
فصل 4578
دولت جمشید دان و نعمت افراسیاب
مرحبا وقتش که هم در گل بودهم در گلاب
وقت کوتاهست وحالت گرم و مطرب نیم خواب
00م
فصل 4584
فصل 4585
فصل 4586
نی نقش عبارت تو برآب نگاشت
فصل 4589
کند غمگین دل مازان بشارت شادمان لکلک
نشسته چون یکی پیرمعلمدر میان لکلک
که تاجز بردعای خواجه نگشایدزبان لک لک
بمنقارو بگردن هست چون تیرو کمان لک لک
که مارش ماحضر باشد چو باشد میز بان لک لک
الا تادرشود بر آسمان بی نردبان لکلک
نتوانی نقطی علم بحاصل کردن PageV03P369
ننهد از پی شا گردی کردن گردن
که سوی در گه این مهتران عصر بپای
رها نگردد در هیچ حاجت رای
روا کند بهمه حال حاجت تو خدای
اندرین مدت که برودی غایب ازنزد عروس PageV03P370
ما کیان چون نیک باشدخایه کیرد بیخروس
در آفرینش عالم دلت معما خوان
. درین سخن نبود خلق را مجال گمان
ز گفتهآ دو سه محراب کوکب انبان
گه گرد گردش چرخش چو چرخ سر کردان
هزار بار بسینه همه دبیرستان
چو کلخ کنده دماغ وچو کلک بسته زبان
چراغ مردهآ دانش فرزدق نادان
که چشم عقل بماندست در تحیر آن PageV03P371
بخامهآ ازلی هن علیها فان
بوحدتی که درو سر عقل شد حیران
بدان زهی که بدان رفت موسی عمران
بنقش بند بهار و برنگریز خزان
بدو که خون معطر چکاند از پستان
که آفتاب ملوک است و سایهٔ یزدان
اگر بکاوی آبستن اندده چندان
بدان گیاه که درغالیه زنند زنان
زبانشانرا از تیغ کند شد دندان
که درحقیقت آن در شدن همی نتوان
قصطحه
و
گلستان آشوب طوفان بر ندارد بیش ازین PageV03P373
آبکینه باد سندان برندارد بیش ازین
نیم جانی داغ حرمانبرندارد بیشازین
ز روی حسن بخورشید میزند پهلو
بمث
ستاره ایست که بر ماه میزند پهلو
ورنه زان بدمهر میکردیم بسیاری گله
چندان گریست دیده که شستیم دست ازو PageV03P375
مناء
علی ابن ابوطالب امیر المؤمنین حیدر
سردفتر گشودم شاه مردان بود سردفتر
که آمد خسروان تاج بخشو سرورانراسر
محمد شهر علم آمد علی آن شهر را شد در
گرفتش برسر دوش از پی کسر بت آذر
شب معراج چون خاتم گرفت ازدست آن سرور
و گرنه کی تواند هر گسی کندن در خیبر
دوپاره کرد مار وماند نامش زان سبب حیدر PageV03P380
بگردش خلق میگردند چون پروانه بر آذر
بدفع غنچهآ پیکان فتادش چا کها در بر
بجای چاشت آمد باردیگر خسرو خاور
بمعنی مادر وفرزند بودند آن زن و شوهر
چوپیش ازخود بعمری داشته عفریترا مضطر
همانا بوده اعجاز مسیحا کار او یکسر
فصل 4675
25د5
فصل 4678
فصل 4679
فصل 4680
چون بشکند سغال سگ کوی او کند
ابیبت
فصل 4685
5* 5
فصل 4687
فصل 4689
فصل 4697
فاعی
دارم غم و دردی که کسی یاد ندارد
جهان بکام دل عندلیب عاشق بود
مرضعلاج پذیر و طبیب حاذق بود
ز هی مجاز که مجموعهٔ حقایق بود
نه فلک ده یک آن چیز بود کو بدهد
بتواضع نه بمنت سوی بد کو بدهد
نیک مردی ببدان این همه نیرو بدهد
که ز یکسو بستاند ز دگر سو بدهد PageV03P389
بشنو ازمن این نصیحت یاد بادا از منت
فصل 4719
فصل 4721
وباعیی
بلکه همچون گل و چون مشک همه تن عطر است
فصل 4726
فصل 4727
فصل 4728
فصل 4729
فصل 4731
فصل 4732
فصل 4733
فصل 4734
فصل 4735
فصل 4736
فصل 4740
فصل 4742
0م
فصل 4744
مشنوی
زانروز که بر شکست بارت ای شاه PageV03P405
فصل 4750
فصل 4751
فصل 4752
زیاد تست قرار دل رمیدهآ من
به پیش جامهآ تا ناف بردریدهآ من PageV03P407
که راست می نشود این قد خمیدهآ من
ز آب دیدهآ باخون دل چکیده من
نظام حال و سرکار آرمیدهٔ من
که بی جمال تو تیره است نور دیدهآ من
غریب بیکس رنجور غم رسیده من
ز حال آن جگر بند نارسیده من
- %~% ی
هرتیه
کاردی بهشت کرد جهان را بهشتوار
تاجی نهاد باغ پر از در افتخار
فرش ستبرق است همه کوه و کوهسار
و آن چون نگار خانهآ مانی پر از نگار
ابرش مشاطهوار همی شویدش غبار
گاهی نقاب سازدش از پردهآ بحار
آراسته بهدر. و گهر گوش و کوشوار
وین از پر فریشتگان دوخته ازار
آن صفحه های مانی بین بر سر چنار
وز لالهآ فرش آن همه یاقوت آبدار
یک مرغزار ناله و الحان مرغ زار
صحرا ستاره بر شد و گلبن ستاره بار.
من بنده دورمانده از آن روی چون بهار
پیراهنم ز خون جگر همچو لاله زار
نه بر دریغ وحسرت وهجران تو قرار
گه سبزه بردمد زنم دیده بر کنار
کیرد در آت دل من در زمان شرار
گشتی ز بی هجر دل و جان من فکار
سختا گه آدمی است بر احداث روز گار
عهد است مر مرا که ندارم بجز تو یار PageV03P414
درزیر خاک باشمت ای دوست دوستدار
جز نیک عهد نیست کسی غیر شهر یار
سلطان شرق ناصر دین شمهآ تتار
نصر آن نصیر نصرت و منصور کرد گار
چون او ندید چشم بزرگی بزر کوار
از فضل او کمال شرف گشت آشکار
آوازهٔ خرد ، خرد او کند عیار
عز است بخت را بچواو شاه بختیار
دریای جود تو چو سپهر است بی کنار
دارند گرد در گه میمون تو گذار
نیلی بروز بخشش و پیلی به روز گار PageV03P415
مجلس پر آفتاب بود از تو روز بار
گردد زمین چوقیر و فلک نیز همچو قار
گوش زمانه کر شود از هول کیرودا.
چون شیر گرسنه که شتابد سوی شکار
که اسمب در جهانی در دیدهآ سوار
گاهی کنی به نیزه همه روی کوه خار
وز جان بد سگال رخ آفتاب تار
بر نعل سم اسب تو جان سفندیار
با یکد گر مطیع بگردند ساز گار
از عمر شادمانه و از ملک شاد خهار
میدان او ز فخر شده مقصد کبار PageV03P416
فصل 4813
فصل 4815
یبد*
4 -»
کویی منی رر ور ف برد PageV03P418
فصل 4824
فصل 4827
فصل 4832
فصل 4833
وباط
جا نی کز و بود تن وجان همه بتاب
فصل 4839
فریاد دل خسته ز هر سوی برآید
چو گان دو زلف تو بر آن گوی بر آید
فریاد ز زهاد بیک سوی بر آید
ترسم که بدان وعدهآ گهت موی بر آید
چون درد که از ریشهی هر موی بر آید
بنده اعیان بخارا خواجه نساج را
345 ه
ب %~% ای
ورنه غرض از باده پرستی نه خمار است
افسرده دلانرا بخرابات چکار است
منزلگه مردان موحد سردار است
فصل 4859
تا نظر با که و خاطر بکدام است او را
خون حلال است ولی خواب حرام است اورا
تابپرسد ز رقیبان که چه نام است او را PageV03P431
تا بخواری در چنین روزی ندیدی دشمنم
بطلبکاری ترسا بحهآ باده فروش
دافر عشوه گر زلف چو زنار بذرش PageV03P432
ای مه نو خم ابروی ترا حلقه بگوش
خرقه بیرون فکن. کسوت رندانه بپوش
سنک برشیشهآ تقوی زن و پیمانه بنوش
کین چه کویست اگر بر سخنم داری گوش
تار سیدم بمقامی که نه دین ماند ونه هوش
وزتف مادهآ شوق آمده در جوش وخروش
بی می وجام و صراحی همه در نوشا نوش
خواستم تا سخنی پرسم ازو گفت خموش
با نه مسجد که درو بیخبر آیی بخروش
از دم صبح ازل تا بقیامت مدهوش
دین ودنیا بیکی جرعه چوعصمت بفروش PageV03P433
5 *
فصل 4883
آزرده دلی باید کورا جگری سوزد
فصل 4888
از ره و رسم قدم داری همت میرسد
حالیاخوش بگذر ان کان هم بفرصت میرسد
فصل 4895
عاشق بیچاره نان میگوید و جان میدعد
س
سر گشته ایست رقص کنان در هوای تو
فرشتهاند و لیکن فرشته های عذابند
فصل 4903
فصل 4904
باده از جام نگون جستن نشان ابلهیست
»00»
باز بهر سوز جان ما علم شد آتشی
بغرض غرض رسانم بوداجازه اگر
ز التفات بسوی سگی فکند نظر PageV03P438
یکی بعین عنایت بسوی او بنگر
بیک نگاه تو ای نیک رای پاک سیر
حاصل همه هیچ است غم یارخوش است
فصل 4921
وبا %~% لی
فریاد که تا چشم گشودی ب گذشت
ایام بکوری و کبودی بگذشت
چون مه نو گز نظر سازند مردم غایبش
هر گلی را رند با می تنک در گیرد ببر
وزلب شیریز تو شوریست درهر خایهٔ PageV03P445
حال اینست آشنا را وای بر ببگانهٔ
عیب نبود گر گناهی می کند دیوانهٔ
که آنجا درنمیگنجد خیال نفس انسانی
بغمزه سوی یکدیگر اشارتهای پهنانی PageV03P451
بشهیر خر مگس رانند طاوسان روحانی
بسان مردم دیده برهنه روی و زندانی
چو مریم نیک مردانرا کنی از روحم همانی
رموز خظ آزادی جواب از بر فرو خوانی
صفا زائینه زانو ادب از لوح پیشانی
چو شمع آسمان بینی ز سو ز دل تن آسانی
که آب از آتش مهرست در لعل بد خشانی
باشک ازچار میدان طبایع گرد بنشانی
چو از ار کان حد طبع بیرین رفت نتوانی
که شاهان جهان گیرندازاومنشور سلطانی
نقاب شک ببرهان از جمال علم یونانی PageV03P452
کزاصطرلاب عقل آنجا همی بینند حیرانی
سر سجادهآ قطب است جای سبحه گردانی
خهی گشته به پیش تو قوی دست مسلمانی
فلک ازعهد تو آموخت تا ریخ جهانیانی
رساند هر سحرروح الامین تشریف حسانی
* PageV03P453
فصل 4967
فصل 4968
فصل 4969
فصل 4970
فصل 4971
ددد
قیت
گر جرم این باشد نخست از من نه این بنیادرا
فصل 4979
فصل 4981
بیمار عشق را به از ین کس دوانکرد PageV03P457
که جان غرقه بخوکس عریو رخحمت لیست
دوست میدارد مرا تا دوست میدارم ترا
فصل 4985
05»
با %~% ی
فصل 4993
سلطنت را خاک نعلین گدایی ساختن
فصل 4998
»5»
فصل 5000
فصل 5003
فصل 5004
ذ
فصل 5006
پیمان و عهد ایشان باماجراست گویی
این سر کشی وشوخنی باز از کجاست گویی
یکدم جمال محبوب، اورا رواست گویی
که در امروز پس پشت نهد فردا را
قلب شد نقد روان زانروی در بازار من
آتش اندر خود زند دود دل افکار من PageV03P468
سر نخواهد تافت آن قد کمان کردار من
صبح را در خنده آرد گریه بسیار من
ذیل عفو کرد گار ودست استغفار من
نیست را هستی بود در معرض اثار من
اینکه محروم از جمالت کردمارادرد کرد
شانه را راه گذر نیست ز بسیاری دل
چون حزینی زینهار این نکته در کارش کنی
بلبل و کاکا شود کابل چو تکرارش کنی
چون محمددین پرست و چون سلیمان منک دار
وز نگار کلک او شد کار عالم چون نگار
سال دولت را ز عدل او یدید آمد بهار
مصراع