غير معروف
كتاب 1015QadiAhmadMunshi.GulistanHunar
مقدمة
رباعی
مثنوی
بیت
هقدهاء
قطعه
فصل 20
درون سینه نشست آنچنان که دل میخواست
غزل
دل قوی دار که بنیاد بقا محکم ازوست
بیم
فصل د
ین
بیر بدر فراقدن هلال اولمش سن
دیلین دو تلوب گورنجه لال او لمش سن
بویی ز من سوخته خرمن دارد
شاگرد منست و خرقه از من دارد
نتوان بست بخاشاک ره جیحون را
فصل 35
سیمی دو هزاربیت گفت و بنوشت
در حرف او کشیده قلم کاتب قضا
آخر، ولی شدش قلم دست خاک پا
لطف سخن چوحسن خطش بوددلگشا
سلطان ابوالحسن علی موسی رضا
ماند همین خدا و نماند بجز خدا
زنهار درو مجوی آرام و سکون
کتبه محمد ابریشمی
هنوزم جوانست مشکین قلم
که باطل نگردانم الحق ورق
نویسم که العبد سلطان علی
نقل العبارة:
در بیان قلم گوید
در بیان مرکب ساختن
در باب قط زدن
در بیان نقل خط
درباب معذرت گوید
خادم آل علی میرعلی حسینی
چه غم کز مخالف خورد خنجر کین
یادگاری که بگویند از آن اهل قلم PageV01P079
دهم ذی قعده کلک قضا کرد رقم
آب رخ هفت کشور آن طرفه مقام
تا هست بصد محنت و غم باد مدام
فخر شاهان ممالک شرف نسل تمر
سر ارباب هنر شاه محمد بابر PageV01P080
فصل 63
خاقان دلاوری و خضر زمنی
مجموعهآ معنی ms055 شه ملک سخنی
مطلع
ازحسن تو گردیده فزونذوق وطرب
صاحبجاهان بپایت از عین ادب
تاریخ
ساخت چنین مدرسهیی بوالعجب
مدرسهآ عالی میر عرب
بیگانه ز خویش و آشنا گردیده
این رباعی نیز ازوست:
دولت انکا یار و بخت یاور اولسون
یا رب آنکا آفاق مسخر اولسون
بود شاگرد این حقیر فقیر
آنچه دانستم از قلیل و کثیر
تا خطش یافت صورت تحریر
گر چه او هم نمیکند تقصیر
جمله را میکند بنام حقیر
که مثلش در جهان هرگز نیابی
روی زمین تمام بزیر نگین تست
آنقدر مشق کن که کور شوی
وز برق آه برسر ما تاج زر بسست
کز مهر مهوشان هوست اینقدر بسست
بحق علی بن موسیبن جعفر
بغفلت بسر برده اوقات یکسر
باشک ندامت کنم چهره را تر
بخط خطایش بکش خط سراسر
گه داشتم از زمانه صد فکر محال PageV01P092
از جملهٔ قیدها شدم فارغبال
یعنی غلام شاهم و سوگند میخورم
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
مملوک این جنابم و مسکین این درم
از گفتهٔ کمال دلیلی بیاورم
آن مهربر که افکنم این دل کجا برم
در شاهراه عهد برین جهد نگذرم
من همچنین چرا نکنم از که کمترم PageV01P094
کی باشد التفات بصید کبوترم
گویی که تیغ تست زبان سخنورم
غیر ازهوای صحبت سیمرغ در سرم
نه عشق سرو بود نه میل صنوبرم
دادند ساقیان طرب یکدو ساغرم
انصاف شاه باد در این قصه یاورم
گر جز محبت تو بود کار دیگرم
من چون رسم بوصل تو کزذره کمترم
تا دیدهاش بگزلک غیرت بر آورم
طاوس عرش میشنود صیت شهپرم
بهشت برین) است (خیر المنازل) PageV01P096
خطاط بود و فاضل درویش بود و سالک
تاریخ فوت او شد ( یاقوت عصر مالک)1
بر گردن او بماند و از ما بگذشت PageV01P098
یا رب بصدر جنت او را مقام بادا
در آخرت الهی با احترام بادا
ملامحبعلی را شافع امام بادا
همیشه ms070 نزد ارباب فصاحت
دهد کون و نمیفهمد قباحت
کاش نوشد جرعهیی تاحالتی پیدا کند
سر بصحرای عدم ده طرفه غولی چند را
غم نیست اگر یک دم بی غم نزدم
چون واقفی از حالت خود دم نزدم
کوشش بسیار کردم بخت منیاری نداد
تو همچون من گرفتاری نداری
که بر دل داغ دلداری نداری
که همچون من بدل باری نداری
بجز آزار من کاری نداری PageV01P105
که چون هادی وفاداری نداری
بیک مثقال زر حرفی خریدی
بصد مثقال هر حرفی خریدی
ز دل برده آرام و از جان شکیب
که بر روی روز افگند زلف شب
تراشهٔ قلمش را بمقله بر دارد
بیمهر چو روزگار فانیست هنوز
با من بمقام لن ترانیست هنوز
بسی طایر معنی آرد بدام
که طرز حسن یافت از وی نوی
ازو یافته کار نظم انتظام
ز جامش چو جامی سزد جرعهنوش
این سلطنت بملک سلیمان برابرست
بت
بحکمت چو هرمس دلاور چوحیدر
هم بران قطب و هم بران محور
نهادی زمین تن به بیچارگی
زدی نعل اسبش بگردون درخش
یا درد و دریغ جاودانیش خوریم
یا حسرت خوبی وجوانیش خوریم
غافل منشین گذرگه سیل فناست
تا چشم بهم نهادهیی نوبت ماست
هر گز کسی بدست خوداین کار کردهاست
من اوستمه گل گل اولا هم قرباننک
شیمدی منونک السونای بکم در باننک
از اهل حقیقتم نه از اهل مجاز
سویت بهزار حاجت و عجز و نیاز PageV01P127
فصل چنها
منظومه
حکایت
روانبخش از خامهآ سحر ساز
نظیری ز هر یک بر انگیخته
از پرگار افلاک تا سطح خاک
سوادی ز هر اصل برداشتند
قلم پیششان بهر سجده نگون
که گویی بمردم سخن میکنند
کو داد هنروری بعالم دادست
بالله که بهزاد ازو به زادست
فصل 176
کاتب و نقاش و قزوینی و خر
بجز جان نگنجد در او هیچ چیز
بهشتی ز باد خزان بیقصور
همه امن از آسیب باد و تگرگ
لب از شرم هم بسته در گفتگوی
نه چون اهل عالم دو روی ودورنگ PageV01P149
به همصحبتی مردم بی نفاق
هنوز نا شده دارم امید آمدنش
خیال قامت چون سرو و روی چون سمنش
تو ای رفیق بگوشمهیی ز حال منش
صبا که سوی من آرد نسیم پیرهنش
چگونه شرح کنم حال خود درانجمنش
بگوی قصتهآ مجنون وحال کوهکنش
وگرنه بیتو مساویست مرگ و زیستنش
بادام دو چشم تو از آن خوبترست
با یکدگر آمیخته شیر وشکرست
قانون الصور
در گرفتنقلم
در رنگ آمیزی
تعریف صور تگری
خاتیةآ ms116 کتاب
وز طلا حل و آخرین برتر
در قاعدهآ رنگ زنگار
روش رنگهای سریشمی
تا نگردد بیاضها همه جا
تا توانی کشیدنش تحریر
پس سه تحریر کش خط اخری
چار تحریر باید آنرا هم
در شنجرف پختن
درساختن لعلی
درپختن روغن کمان
جهد کن تا نهند سر بر سر
لا جوردی که نبودش مرغش
در میان نیز لاجورد بران
خط سیلو بکش وزین مگذر
المستان هنر