غير معروف
كتاب 0950IbnTajDinAstarabadi.AtharAhmadi
مقدمة
کجاگردد محیط کنه او دل
عین آتش شد از این غیرت و برآدم زد
با که گویم حال تنها ماندن دشوار خود
چه حاصل از صبا ما را نسیم یار بایستی
به دیوان آشنائی نیست او را
نه شیطانی است، رحمانی است این حال PageV01P063
کز شکست جام مجنون قصد لیلی دیگراست
خبرم شدهاست کامشب بر یار خواهی آمد
پای بر چشمم نهادی خانه روشن ساختی
چه حاجت است که با هر کسی درآمیزم
تو نه معشوقی نه عاشق مر ترا باری چه شد
صد ms063 چو من ار فنا شود باد بقای چون توئی
بر سرکوی تو از پای طلب ننشینم PageV01P086
خون جگرش ز دیده بیرون میریخت
که در تیر خدنگت هر طرف او را ستون باشد
وصل او روزی شود والله خیر الرازقین
تا نخواهد گشت در خاک لحد عمت دفین
دعویی کردی و حق در جانب تسست ای امین
کو ز هر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست
به چشم بختشان عالم سیه گشت
رود زبان من ازکار و هیچ نتوان گفت
کو حریفی که قدم بر سر این کوی نهد
حرباو میدید و میگفت آفرین! صد آفرین!
خوش دمی باشد که ما را کشته زین میدان برند
به چنین منصب شایسته شدم دولتمند
سلامت فرصتی می جست و بگریخت PageV01P203
زبانها بود از دیوان به لا حول
همچنان هیچ نگفتیم که صد چندان است
به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
و ز همه غمهای دل خط امان می خوانمش
چه تمکین مشت خس را پیش سیلاب
چشم جان را نور بخشیدی و مردم را صفا
جگر حسود خون شد تو مگر جگرنداری
جان پردرد و زبان عذر ms317 خواه آوردهایم
که حضرت را جفا در خستگی چیست
سیلاب خون زدیدهآ گریان همی رود
تا قیامت آن سخن ورد زبان من شود
آن کیست که او به مرگ شادان نشود
خوش خرامان گذری کن به تماشاگه راز
برقع از رخ بفکن جمله ملک را بنواز
هزار فتنه زهرگوشه رو به مردم کرد
سینه و دل خون شده روح [و] روان بگریسته
بر دل من جمله مرغان چمن بگریستی
می توان دیدن به خوابش ای دریغا خواب کو
خواهی ببخش و خواه بکش رأی رأی توست
خلق را خشنود سازند و ms464 خدا را خشمناک
خوش دمی باشد که ما راکشته زین میدان برند
فرق پیدا در میان ترک و مغفر میکند
دراین اندیشه یکروباش و عالم را قفایی زن
بساط قرب میخواهی بلا را مرحبایی زن
روزی که قضا باشد و روزی که قضا نیست
آغشته به خون، لاله صفت نزد خدا رفت
ولک التسع من الثمن و بالکل تملکت
کمر چون توأمان بسته است خورشید جهان آرا