غير معروف
كتاب 0887CabdRazzaqSamarqandi.MatlacSacdayn
مقدمة
بیت
پنج حس و چار طبع و شش جهت آمد پدید
نظم
ظ
تظم
انظم
مظم
فلظم
نظ
فظ
منظم
مطلع سمدین
قسم اول:
رباعی
فصل 37
قسم دوم
بظم
ظم
ل
نظد
تنظم
چنین باشد سزایآن که با نعمت کند کفران PageV01P098
نظه
بظا
نظم PageV01P112
فصل 88
تماشا را همی گشتند بر پیروزه گون طارم
به عشرت خانهآ بلقیس اینک میخرامد جم
فلک بی خویش میگردد به صوت زیروبانگ بم
شعر
فظم
بر زوال دولت سلطان اعظم بو سعید
ترک گردون اندرین ماتم کلاهاز سر گرفت
بس به ناخن چهره بخراشید و زاری در گرفت PageV01P131
آفتابش پایهآ صندوق در گوهر گرفت
پادشاه ربع مسکون خسرو صاحب قران
یین
ط
مظ
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال
فصل 129
فصل 136
غظ
ال
مظر
جسم خود را سوختی در آتش و بردی به کار
لظم
ی
شکر ایزد آن که او میساخت دیوان با من است
زان چه غم دارم چو طبع گوهر افشان با من است
گلشنی پر لاله و نسرین و ریحان با من است
برز گوهر خاطری چون بحر عمان بامن است PageV01P216
قطعه
در آخر رجبافتاد اتفاق حسن
به زور بازوی خود خصیتین شیخ حسن
زهی خجسته زنی خایهدار مرد افکن
یت
کرت دیگر
ظد
به شرط آن که نگوئیم از آنچه رفت حکایت
تل
و کشتن ایشان
بنظ
ییت
خ
یلظ
فنظم
در دماغ مملکت باد سلیمانی نشت
ظا
به بانگ چنگ1 مخورمی که محتسب تیز است
به عقل نوش که ایام فتنهانگیز است
که همچو چشم صراحی زمانه خونریز است
که موسم ورع و روزگار پرهیز است
که ریزه اش سر کسری و تاج پرویزاست
سیا که نوبت بغداد و وقت تبریزاست
ومحاصرهآ اصفهان
مرثیه
کاوازهآ سخاوت وجودش جهان گرفت
کشور چو شاه سنجر و شاه اردوان گرفت
در عدل و رسم شیوهآنوشیروان گرفت
نکبت چگونه دولت او را عنان گرفت PageV01P309
عبرت هزار بار از این میتوان گرفت
نی بر ستاره دست و نه بر آسمان گرفت
تاریخ ومرثیه
فصل 248
همی کنندندادر ممالک آفاق
بهاتفاق خلایق به یاری خلاق
فراز تخت سلاطین به دار ملک عراق
ناه و پشت ملوک جهان علیالاطلاق
راز جواهرانجم سپهررا اطباق PageV01P311
سیت
در باب سربداران
چه غم زطعنهآنابخرداننازنده1
نگاه داردم از حادثات دارنده
از آن که لطف خداوند هست پاینده
به محاصره کرمان
همچون دهلش پوست به چوگان بدریدیم
به جانب افغان وجرون
در طواف آرید غلمان را بکأس من مدام
خود کسی بوی وفا نشنید زابنای لئام PageV01P385
از سیه رویی سراندر پیش چون اهل غرام
این چنین باشد چو بامولا برون آید غلام
بر سریر کشور آمد تازهروی و شاد کام
باد این خبر مبارک بر پادشاهعادل
چون آب دجله افتد در پای شهر موصل
مور حسامت چنین مار فراوان گرفت
میانشان زقضا فرقتی نیفتاده است
از هر طرف که گوش کنی مژدهآ امان
شد به هایاهای گریان بر سر بیرام شاه
در میام خاک ریزان طیبالله ثراه
آن که نتوانست دیدن گرد مشکش گرد ماه
همچون مرغان بر سر سرو سهی بیگاه و گاه
مردمان چون مردم چشمند یکسر در سیاه PageV01P416
ورنه برمی داشت از سر آسمان زرین کلاه
از جوانی و جمال و همت و مردی و جاه
که از آن سور شد اطراف ممالک مسرور PageV01P421
خانهآ زهره بود برجی از آن عالی سور
اتصالی است مقرر ملکی را با حور
به سراپردهآ جم دولت تشریف حضور
به همه سیرت محمود و محامد مذکور
که کسی را نبود ناله بغیر از طنبور
کوست در پردهآ غیب از همه عالم مستور
نشد از پردهآ تقدیر کسی را مقدور
سعیها کرد در این باب به غایت مشکور
که چنان در نتوان یافت در اصداف دهور
که کس آن ماه ندیدست و نبیند به شهور
کنم این گوهر منظوم بر آن در منثور PageV01P422
عون ملک دیان
بر سریرخانی
که نهان شدم من این جا مکنیدم آشکارا
ر آستان تو اکنون کشان کشان آورد
کاین سراهر پادشاهی را به نوبت رسد
بهنام شاه دگرگوش کن چو داری هوش
وبه نستعین
طلم
چو شبنمی است که بر بحر می کشد رقمی
فل
ناموس و کارنامهآ کاووس وتهمتن
تا این زمان حکایت احسان بوالحسن15
به عقل خویش کسی ره برد به کوی نجات
در این جهان ندهد کس نشان امن وثبات
کلک درنظم در سلک سخن زین سان کشید
برفر و فرقش فرقدان اعلام اعلا داشته
ایران و توران بود کم شرقا و غربا داشته
بر راه او صد راه رخ شاهان والا داشته
وآن کار که ایام همی خواست برآمد
نل
تیغ جهانسوزش جهان بر فرق اعدا داشته
پیوسته دولتخواه او سر بر مصلا داشته
گرجوابی راست خواهی گفت او را گو هری
در میان آن صدف شهر هری چون گوهری PageV02P012
وکشته شدن او
نیزه ها در شخصها همچون روان گشته روان
امیر شیخ علی بهادر
اگر چه حکمش عاجز نبود از اکراه
فتاده نام بزرگش زجود در افواه
ومشهد مقدس
فصل 413
شعا
ظه
سر مرا بجزاین در حواله گاهی نیست
حیف باشد که شود ملتفت جنگ و جدال
عارشیران بود آن روز که گیرند شغال
به درستی که دل نازک ساغر بشکست
روز عروسی شود شانه حکایت کند
کرت ثانی
وقتل او
نسرین چرخ را چوهمای استخوان دهد
ایام گوشمال به گرزگران دهد
بی
در حام زر زعکس رخ او شراب ناب
بر چمن انداخت فرشی از پرند هفت کار
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش
گر خدا خواسته باشد که به خدمت برسیم
زان که سد مملکت به از سکندر داشته
چون گل وچون لاله وچون نرگس وچون یاسمن
که از طبیعت اضداد رفت ناسازی
نیل کشیده را نبود رونق و بها
میکند با کعبه روز حج اکبر همسری
بوده هریک نادری در عهد خویش از نادری
به
یار ما باش که ما ازدل وجان یارتوییم
ربا عی
زایل شدن عارضه وصحت بیمار
خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست
به یک پیادهآ شه رخ زاسب دور افتاد
به گاه آن که به صحرا کشد صبا لشکر
کنار سبزه کند باد مسکن عنبر
وقایع سنهآ ست عشر
بسا که شربت ناکامیش چشاند باز
هثنوی
فانت لعمری والمسئ سواء
کار گندم این چنین بالا گرفت
به خراسان
گر داشتی زدولت و اقبال شه خبر
در وی به جای سنگ نهادی همه گهر
در این سال
لیت
به میرزابایقرا
ابیات
خصم را زان فتح کسر، احباب را زان نصب جر
شد چوپیش آمد به میلی چشم و گوشش کورو کر PageV02P203
بر فرق آسمان نهد از افتخارپای
عالم زنور رای منیرش جمال یافت
خرم دل آن یسر که چنین باشدش پدر
نطعه
به زلزال دوران نگردد مبتر
اشعر
وزفروغ تیغ شد روی زمین پر مشعلمه PageV02P219
رایت سلطان عید بر سر میدان رسید
که هست طلعت توبر جهانیان میمون
ولیک دولت تو چون هلال روزافزون
بر مسند دیوان
که آفتاب به صد حیله یابد آن جا بار
که بر دلی رسد از گردش سپهر آزار PageV02P232
گرد نان مملکت را دوش پیدا شد سری
بدین بشارت خوش صبح چون زبان بگشاد
ومآل حال او
شربتی دادی به مردم هم از آن شربت بگیر
ایت
جوانمرد وجوانبخت وجوان عمروجوان دولت
ین
بنفشه زلف و سمن روی و نسترن رخسار
شد تنگ دلش چون دهن کوزهآ سیماب
دراین سال
روی نیاز بر زمین دست دعا بر آسمان
عامل نامیه را باز فرستد به عمل
یک میغ دو رعش بر کمرنه چرخ مینا داشته
یافت در زیر نگین آمد خطاب از آسمان
در دیار ترکمان نی ترک مان نی ترکمان
به رهبری چو پلنگ و به سرکشی چوعقاب
ای
از تو سر زود نهد پیش توبر خاک جبین
ملک دست دعا بهر فتوح شاه بگشاده
کاری چنین زمردم دانا عجب نمود
به از دانش نباشد هیچ کاری
که تعلیمش بود فضل الهی
به یک سر کار عالم چون توان کرد
اگرچه زاسمان دارند تعلیم PageV02P290
کهنی یک حرف درخط چون دوحرف است
شرف یابد چو از پروین کند تاج
به گوهر بستن آخر قیمتش بیش
و گرفتاری او
که از آن سور شد اطراف ممالک مسرور
نینی که تیغ تو همه فتحی مجسم است
حرفی است کاندر و همه آفاق مدغم است
به اردوی همایون
چو عفریتان آتشباز بر تلهای خاکستر
فطعه
خرد پرست چو دستان هنرنمای چونیرم
کازشیاطین اعادی می برآوردی دمار
گر نرفتی زآتش تیغ توبر گردون شرار
به صوب ولایت
ظهوریافت
نه عارق است که نسیه خرید و نقد بهشت
چون ثوابت رهنمای و چون عطارد کاردان
کاز خون دل خسته بر آن رنگی نیست
کاز دست غمت نشسته دلتنگی نیست
چو در رسید به دولت رکاب خسرو اعظم PageV02P354
مدار ملت احمد مراد خلقت آدم
ث
و از ابر مصری پیرهن اشک زلیخا ریخته
باران چو تیر بر هدف دست توانا ریخته
در هزیمت هرکه را سهم تو باشد در قفا
که کرد سلطان با خسرو زمان دیدار
بهار را شده با باغ و بوستان دیدار
عمارت مزار گازرگاه
همه در گریه و زارند بر این هفت اورنگ
چهرهآ ماه چرا گشت چنین پرآژنگ
آن که درجنگ به چنگش چوگوز بود پلنگ
پیش جودش گهرولعل چوبیجاده104 وسنگ
باد در روضه مصاحب همه با شاهد شنگ
گردش چرخ از این ظلم کجا دارد باک
سال تاریخ وفاتش به جمل «دارد خاک»
با براق اغلان
س
غلطم، نشان که یابد زنشان بی نشانی
درون سینه نشست آن چنان که دل می خواست
مرغ دلم طیران کند بالای هفتم آسمان
شکر بر طوطی فکن مردار پیش کرکسان
کاز این درگاه می رانند دایم دربه در ما را
کس پراکنده نمانده است مگرزرنثار PageV02P387
باز نو سروی به باغ دولت سلطان رسید
یا خضربد پیشرو کان چشمهآ حیوان رسید
آفتابی در کنار سایهآ یزدان رسید
جهانبانی که زیبا شد به او تاج جهانبانی
پناه ملک و پشت ملت و سد مسلمانی
که دریارادهان بازاست پیش او به حیرانی
کس را وقوف نیست که انجام کار چیست
غرهآ میمون شه دیدم چه بینم ماه را
که لرزید از آن گنبد آبنوس
جهنده همچواعادی رسنده همچوقضا
عزیز بود بر ایشان وجان شیرین خوار
پشته پشته کشته در کوی توبرهم ریختند
چنان که نغمهآ داود در ادای زبور
نور بر چرخ بلند و سایه بر دهر خراب
ساکنان ربع مسکون ایمن انداز اضطراب
نهاد رو به سوی مستقر عز وجلال
به طالعی که از آن بخت نیک گیرد فال
وزکوه ناله دان و مپندار کان صداست125 PageV02P413
نیت
ماه نو را نبود جای مگر صق نعال134
سقف مرفوع از ستون آن همی گیرد قوام
این یکی از زرپخته و آن یکی از سیم خام
و آفتابش روز و شب اندر گا. اندائی بام
ت
رواق و طاق معیشت چه سر بلند و چه پست PageV02P428
به حکمت چوهرمس، دلاور چوحیدر
شهزاده ای است کازهمه شاهان یگانه است
نقش وفا نسیافت برایوان روزگار
هرکس که خورد لقمهای از خوان روزگار
این مردمی مجوی زدیوان روزگار
از دست مکر و حیله و دستان روزگار
دستم نمی رسد به گریبان روزگار
گویی که رفته است زتن جان روزگار
بنگریکی به حالت سلطان روزگار
داود عهد بود و سلیمان روزگار
گویند هر زمان چومن اعیان روزگار
ای ابر خون گری اگرت ذره ای حیاست PageV02P436
برلاس اگر پلاس به بر میکند رواست
شمعی چون او زدودهآ چنگیزخان نخاست
آن شاه شیر حملهآ بیداردل کجاست
پشت کمان شکست و نشد کار تیر راست
قد فلک زبار مصیبت چنین دوتاست
بگذاشت این سرا و کنون شاه آن سراست
این هم نشان طالع وبخت سیاه ماست
وزهرطرف به ناله و فریاد این صداست
در کام روزگار فرو بست صبحدم
بروی همی گریست در آن وقت صبح دم
گشتند بی وجود شریفش همه عدم PageV02P437
افتادهاند جمله چویوسف به چاه غم
آیینهآ سکندر و آیین جام جم
جدول به خون نشست و سیه شد رخ قلم
گیسو گشاده بیرون و افتاده چون علم
در ناله وفغان و نفیرند دم بهدم
گویند این رموز به نوبت به زیر و بم
افتاده از دودیدهآ مردم درخوشاب
عالم سیاه شد چو فرو رفت آفتاب
افتاده آسمان چودل من در اضطراب
شاهین و چرخ و باز در این بوم چون غراب
تاریخ این قضیه طلب از ««دل خراب» PageV02P438
باور نکردمی اگر این دیدمی به خواب
دیگر نمی روند از این در به هیچ باب
کردند جمله از دل پردرد این خطاب
گر گوهری شکست بماناد بحر و کان
بر تخت ملک با دل فرخنده جاودان
صبری بده به بیگم غمگین و ناتوان
مشکل بود حیات کسی را که نیست جان
پیغام بر نسیم به نزد خدایگان
جای کمینه چاکر او فرق فرقدان
مقبول طبع روشن وسلطان انس وجان
بر تخت فارس تا به ابد باد کامران PageV02P439
جوکی بهادر آن که بود صفدر زمان
سلطان علای دولت و دین باد شادمان
دارد نگاهشان به کرم خالق جهان
جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند
کس را وقوف نیست که انجام کارچیست
راهی است رفتنی و طریقی است ناگزیر
گاهی است سوز و ماتم و گه لذت حضور
درقراباغ اران
آخته سر پهن سینه تیزگوش آگنده ران
همی شود گهر آبدار در نیسان
زمین او همه زر گردد و گیا مرجان
به جای سبزه از این پس دمد به خاک زبان
از این خوشتر چه باشد زندگانی
گرفته در دگر کف دستهآ گل
وگر هست ای عجب جزیک زمان نیست
مه نو بدر و باران درو خون مشک و حجر گوهر13
آن زبان داده بود
زبهر کار ثوابم قبول کن به غلامی 15
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
که نخل باغ ولایت ثمربه بار آورد
که کاینات به اقبالش افتخار آورد
چو(«هشتصد وچهل ودو»223 بود در شمار آورد
یابد آن روز که اندر دل شبها می خواست
ساغر زرین و جام لعل پریاقوت ناب
با مدعی نزاع ومحاکاچه حاجت است
به نفس شریف
نیم شب بر روی گردون سرنگون دارند کاس
تعظیم شرع کرد و زروی شر آب ریخت
قبلة للناس حصن الخلق امنا للأنام
سجده جای انبیا سبحانک الله این چه نام
فیه آیات267 آیتی در شأن این عالی مقام
رشتهآ سبع المثانی را دری در انتظام
نامهآ خاص مرا خیر حجازی است عام
قصهه
سص شر ضرزبه شت مرخ سهب سیک
زن شوه ت ریخ فرست ارحمة س عیک*
مصرع روانش به خلد برین شاد باد
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز85
داستان سفر هندوستان
چرا مجاری احوال برخلاف رضاست PageV02P511
بدان دلیل که تدبیرهای جمله خطاست297
که بیرون است فکر آن زتدبیرات انسانی
که چون گشتم من حیران درآن اقلیم ظلمانی218
خواهی بدار وخواه بکش رای رای تست8.
صبا چوبوی گلم هر دمی به هر کشور
مرا چو کوزهآ دولاب کرد زیر و زبر
چنان که علت و معلول را زیکدیگر
بدان کشتی قدم درنه که بسم الله مجریها
چنان که زمرهآ کفار میل آن کردند
وقایع سنهآ سبع واربعین
حکایت
گفت شبت خوش که مرا جاخوش است384
ذکر جشن مهناومی
بت
بلت
ظم91
احمد عرش هیبتی، عیسی روح منظری
زین سوی خط استوا در خط حکم آوری
ازاید همه این راشد و ناقص همه آن را1
که ریخت آب بلاموج موج بر سر من
نفیس گوهر صبری که بود زیور من
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها412
غرق شد موجی از آن بر روی در یا دیدهاند
بیت،
درضمان صحت است از فیض الطاف اله
مسرعان عالم علوی به رسم مژده خواه
می ربایند از سر خورشید یاقوتی کلاه PageV02P562
که هرچه کاشته ای عاقبت همان دروی
بقیهآ سفردریا
ظم233
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال 43)
وقایع سنة تسع واربعین
مشکن به دست خویش که آن هم شکست تست
والذنب للطرف لا کالنجم فی الصغر PageV02P579
واز آن جا به شیراز
وقایع سنهآ خمسین وثمانمایه
لم.
توبه زبان خود بگو بنده نواز کیستی
شع
بس اعتماد بر این پنج روزفانی نیست
قاف تا قاف جهان طشت زرافشان بر سر PageV02P594
که جغد در همه عالم نیافت و یرانی]1
تنال بها الزلفی ووصل مؤبد
تذکر حبیب الله ما مات احمد] 480
شاهرخ سلطان که نامش ملک را آین بود PageV02P596
گرحساب «ک ه» نبود ««سنهآ خمسین» بود81)
وانگه به ضرب تیغ تمام جهان گرفت3
چون فاش شدیکبارگی دیگرچه پنهان دارمش
خبر از پای ندارم که زمین می سپرم
زمین را دور چرخ ازیاد می برد
که یکرانش دو منزل را یکی ساخت23
که در میانهآ ایشان کدورت است حجاب28
چون کرم پیله خصم ترا جامه شد کفن
با دولت همای چه پهلو زند زغن32
قطعهه2
وسبب آن
مثنوی
آسمان برآسمان انداخت زین شادی کلاه23
نظم 1ه
ظم15
الله الله که تلف کرد که اندوخته بود.
ظم4
بت:
یا رب مباد از سرما سایهآ تو کم
همه شکسته دل و تیره چشم و خشک زبان
قطعه95
فتنه انگیزتر از غمزهآ جانان گردد PageV02P669
که دشمن از تو گریزان شود به صدفرسنگ
تاریخ قتل اوست که (باباحسین کشت»
سوی جان پرو از جوید طیب جان افزای او
اجرام کوههاست نهان در میان برف145
در مبادی حال
کاین جا همیشه باد به دست است دام را153
ت2
بیبت
کاز وفای شو در آتش زنده سوزد خویش را
یض
زبرف و ابر فلک دوخت قاقم و سنجاب
وباعی
از پی رجعت کنی پای عزیمت در رکاب
هست در شهر سمرقند و بخارا تنگ یاب
که در جبلت این همرهان مروت نیست
و دیگر قضایا
پاک شواول و پس دیده بر آن پاک انداز
جمشید برخوان گدا، سیمرغ مهمان مگس
ما ذره و تو آفتاب، ای تو همه ما هیچکس
که نه در آخر صحبت به ندامت برخاست PageV02P781
ب
ریخ
کی چنان خورشید پنهان درخور است
لاله را ساغر زخون دل پر است
دیده ها از اشک دامن پر در است
((موت سلطان مؤ ید بابر است»)
خواب از چشمم برفت امشب که فردا کی رسد
دردارالسلطنهآ هرات
کاز طلعتش فروغ دگر یافت ملک جم PageV02P806
در بارگاه حضرت خاقان جم حشم
نزدیک خاص و عام جهان حرمت حرم
کاز قدر داشت بر سر چرخ برین قدم
از یمن پای بوس توشد غیرت ارم
واحوال خراسان
پر آن شدم که شوم از همه جهان تنها
من ضعیف چو نقطه در آن میان تنها
به بیت احزان با چشم خونفشان تنها
خوش بیاسای زمانی که زمال این همه نیست PageV02P822
بیم آن است هنوزم که به جان باشد بیم
چارهآ خود زکه جویم من رنجور سقیم
که دمی راه نیابد سوی من باد نسیم
زهفت قلعهآ گردون حصار بگشاید.
درده قدح که موسم ناموس و نام رفت ال
جناب شاه جهان یک به یک به جا آورد
به هر زه طالب سیمرغ و کیمیا می باش57
هر کدورت را که دیدی چون صفائی رفت رفت358
چه زند به پای پیلان اله چوق ترکمانی 0
به داس دهر همان بدروی که میکاری
مهر از مهرش دهان سکه پر زرمیکند
مشتری گوهر نثار فرق منبر می کند
در مقام کسر از آنش فتح شد قائم مقام
بوم شوم جان بدخواهان شود جفت حمام
کاب تیغش در سر بدخواه میگردد مدام
ذکر مبادی احوال
فیت
دولتی کاز حضرت ایزد تعالی می رسلد
بود به عاطفت و حسن اهتمام وزیر
چوعقد گوهر سیراب زانتظام وزیر
یل
بگذرد از فرق فرقد ذیل شادروان عید
گوییا برنامهآ دوران کشد عنوان عید
سوی جام می که گردان است در دوران عید
نیست گوی خوشدلی جز در خم چوگان عید PageV02P866
تار باید رمح شاه امروز در میدان عید
شاه در یادل، جهان عقل، سلطان بوسعید
در دشت آب خورده به یک حوض با ذئاب
درنده همچو گرگ و رباینده چون کلاب
چنان گداخته گردد که نقره اندرگاه21]
نتوان گفت که کس را به گمان می آید
این
بلکه ایشان را نکرد این فکر بر خاطر خطور PageV02P896
که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست4178
هرچه رضای تو بود هست رضای ما همان
تا پیر پنبه484 گشت حریف گران برف
سرد و گران و بی مزه شد میهمان برف
کاسباب عیش باشدش اندر اوان برف
رخ به خون لعل شسته، جسته از مردم کنار
چشم گردون چون سحاب از روی غیرت اشکبار
گورو آهو راست مسکن، شیر و روبه را قراره
کسی نرفته نشیبش مگر به چشم گمان501
ای یار به عیاری تویار ندیدم5
فصل 1496
مطلع سکدبن
خوش مبارک سفری چون تو بود همسفری
کازبی فکر رمه گرگ است همراز شبانه
آسوده گشت در کنف عدل انس و جان*
وجشن بزرگ
که هست رایت شه بر سر سرافرازی
که مصلحت نبود خسروی به همبازی539
وقایع سنهآ اثنتین وسبعین
هرکه را نسبت به او باشد رعایت میکند
میگفت خواهم آن که بود این همه مرا PageV02P955
گفتا به ناامیدی ازو چون دهم رضا
بنگر که این طلب زکجا خاست وین هوا
همان چمن که چوبت خانه بود در تصویر PageV02P956
که شد برهنه چوآدم زجامه های حریر
گردون ترا مسلم و گیتی مسخر است،ه5
وآمدن ایلچیان
عار شنقار در آن دم که کبوتر گیرد
احوال مملکت خراسان
کیت
هریکی بربارهای چون سد اسکندر سوار
ضمیرشاه جهان را رحیم گردانید PageV02P990
شعرا
خسرو سیارگان میکرد بر سر خاک راه PageV02P996
مشتری گوهرنشار فرق منبر میکند
آسوده گشت در کنف عدل انس و جان PageV02P1000
که در حساب نیاید بهای آن گوهر
زمانه در صدف گوش همگنان گوهر
که نزد عقل به از صد هزار کان گوهر PageV02P1001
عیان چو دید از آن نظم درفشان گوهر
زخاک درگه او توتیای دیدهآ خویش،
نهاده اند بدو رو توانگر و درویش،
که آفتاب به صد حیله پابد آن جا بار
بررخ درماندگان درهای دولت باز شد
ارغنون ساز فلک را نغمهآ دمسازشد PageV02P1003
شیوهآ شوخی و سرمستی زسرآغاز شد
اتصال هردو روشن کرد چشم ملک و دین
دیگر نکند یاد زجمشید و فریدون
غم خود دور می دارم زبزم عشرت ایشان
که راه قرب یابد دلق گردآلود درویشان
مبادا هیچگه آسیبی از کید بداندیشان
که نبود پرتورویت به بزم عشرت ایشان
خوشا کنج فراغ و دلق گردآلود درویشان
زدرد جام جامی بادهآ لعل جگرریشان PageV02P1025
چه جای درج که درج در خوشاب آورد
نشان لطف سوی کشورخراب آورد
بیازنامهآ درویش را جواب آورد
اجزای آن چو کاه سبک می رود به باد
داده عدلش در ممالک مژدهآ امن و امان
ملک بلقیس زمان پاینده سلطان را رسید PageV02P1035
در آن ملکت بجویی هرچه خواهی PageV02P1041
کاز آن در جنبش آید مرغ و ماهی
در آن وقت است نوبتهای شاهی
بیدار ساز دیدهآ بخت غنوده را
خویشتن را در چنین نعمت پس از چندان عذاب
یت PageV02P1047
در نثر من مذمت ودر نظم من هجا
سخن در است و تعلق به گوش شه دارد
مرا به سر نشود زان که سگ فراوان است