غير معروف
كتاب 0680IbnAsadDahistani.FarajBacdShiddat
مقدمة
-فسان PageV01P006
برگزید ابنای آدم را زکل کاینات
وزعنایت نورعلم وحکمت وحسن صفات
کرد اظهار و دلیل صدق ایشان معجزات
خاتم دعوت محمد آنکه بود اصل نجات
. رایت اسلام ایمن شد زنکس وانفتات10 PageV01P007
زانکه نبودجزبدیشان حل وعقد مشکلات5
شوح آغاز کتاب13
«فهرست الابواب*
الباب الاول
8_ر: بیزلال محکم PageV01P019
2- ک: بدو نهنگ. چ، چب: نهادند.
فرج به دازشدت
شک %~% 2..ورو
شعر:14
شعر4):
شعر:
شعر15 :
شعر4:
8-م: هاتفی PageV01P050
اندر فرج میاش تو نومید از خدا
شدت اگر چه دیر بماند شود رخا2
روز ارچه میغ ناک6 بود هم دهد ضیا
باشد بهار خرم اندر پس شتا
هر حال را که هست، بود در عقب فنا
إقبال ومدبری و کراهیت و رضا
هرحال را که هست بود بر پی 10 انتها 11 PageV01P051
غم به ز شادمانی و درویشی از غنا
امید خرمی دار از 2 محنت و بلا2
مخصوص گشت زود به تشریف اجتبا 5
وز 6 قوم خویش دید بسی رنج وابتلا،
در آب غرقه گشته به آتش شده سزا
بهر ذبیح نه ز بهشت آمد آن فدا؟
شد مستجاب دعوت و شد9 حاجتش روا
آخر عزیز مصر شد و گشت پادشا * PageV01P052
و را به آب تیره فرو داد1 با سبا 2
هم ساخت عاقبت ز بر سدره متکا
هر چند رنج دید ز بوجهل، مصطفا 4
هرکس که صبر کرد بلا شد برو عطا
زنهار ظن مدار که رنجت شود هبا6
از پیش درد چشم معد کرد 7 توتیا
گر زانکه باشدت به قضای خدا رضا PageV01P053
ها1 جاء هن الا2هار
یحفظک الله حفظ طاعاته
هتا نباشی ازو وقت2 رنج بیگانه
نگون، چو پر شود از روزگار پیمانه 4
به وقت نعمت اگر کاشته 5 شود دانه6
13- ر: PageV01P060
از آنچه پیش برفت و از آنچه پس ماندست
بر آنکه ایزد در9 لوح بر10 قلم راندست
چه باک باشد اگر جمله خلق بد خواهند؟
از آنکه نیک رسانند 14 دست کوتاهند
اگر کمینه غلام ضعیف و گر شاهند
فرج بعد از شدت
به صبر، هرچه شود بسته، زود بگشاید
نشاط اگرچه برفتست زود باز آید
نه آن 4 بماند دیر و نه این5 بسی پاید
همان به است که عاقل ز کوشش آساید7
ز غم مترس که شادیش زود بزداید
شعر
بیت21:
7-ک: دعارا
13- مل:
شعر10:
شعر10 :
چو گشته ای به به افتاد خویشتن نادان PageV01P080
وگر به کام تو گردد جهان مشو شادان
که چیست موجب سودو کدام اصل زیان؟
که جز رضا به قضا نیست درد را درمان
23-امای. امااگر
شعر:4
4- ن: سیل. م: PageV01P084
چا چ PageV01P097
روان شده ز پی عسر دایما بستاخ5
برون کنند دو آسانیش از آن سوراخ
7-مجا: و PageV01P098
اگر چه جهد نباشد ز تو ظفر باشد
ترا ز کوشش تو16 بیشتر ضرر17 باشد PageV01P100
البابالثالث
14- مج: ازان. ت: PageV01P101
قطعه
مگر ز آینهآ سینه زنگ بزداید
به عز و دولت بار دگر بیاراید PageV01P106
فصل 97
معر5
عجب مدار که هر چند زودتر برسد
وثوق هست که بی بوک و بی مگربرسد
قرج بعدارشدت
شعر18
چند ازین جور19 فلک بی سروسامان بودن.
گاه چون ابر شدن بر که وگریان بودن20
گاه چون آهو در دشت وبیابان بودن21 PageV01P112
گه چو خورشید1 به تنهائی2 پویان3 بودن
چون زنان گه به دروغی دوسه شادان بودن
عزم نوکردن و در حال پشیمان بودن
نن در صفتش جمله زبان میبایست
یک موی نبد کان نه چنان18 میبایست
شعر 20 :
19مجا PageV01P127
شعر9 :
77- ت: PageV01P129
شعر:11
خون میخورم ونمی کنم رایشراب
اندر دل تنگم نبود جای شراب
شعر:5
رنج ایوب و ملکت جم برود
هرچند که غم دیر رود هم برود
شعر12
وقالو الداعی الزور14 موعدک 15 السبت PageV01P137
الترجمه:
که وقت رفتن تو 3 روز شنبه است پگاه
عذاب سختترین هست فرقت ناگاه
شعر1:
شعر7 :
دریغ باشد اگر دوست را برنجانی
که از تهور خیزد همه پشیمانی
ولی9 به دست نیاید دلی 10 به آسانی
بیت13
2- مجا: ندارد 25- م: راند PageV01P147
شعر16 :
مجا: کقت چون PageV01P154
بی گمان حاجتش بر آمد از او
پایگه کرد و بر سر آمد از او،
از مرادات بر خور9 آمد از او
که کرم نیک در خور آمد از او
8- م اقزوه. بفضلک PageV01P157
شعر14
ترجمه
چو کارهای تو دایم به لطف او شد راست
همان خدای که دیروز نعمتت آراست
شعر 10:
جزصبر سزد که شیوه ای 13 نگزینی
بگشایی دیده گشایش بینی
العربیه7:
الترجمه11 :
شعر21:
شعر7:
آن به که ز آستین 12 تو کم باشد
ور از تو برفت رفتن غم باشد
و اتاک14 بالفرج انفراج الخاتم
الترجمه18 :
زنهار بدین سبب نباشی غمگین PageV01P168
فالیست نکو نیک بیندیش درین1
شعر2:
خدای. عزوجل - زود مستجاب کند
به فیض وفضل وکرم در زمان9 جواب کند
شعر15:
شعر 19:
بسا که بودی در خرمی و آسانی
کلام حق را تکذیب کرد نتوانی
مبر امید که زایل کند پریشانی
اگر چنانکه شوی بدگمان تو درمانی
مگو که هست اثر زیرکی و نادانی
شعر 25:
که کار ایزد پیوسته حال گردانیست PageV01P177
خدای گفت که از بعد سختی آسانیست
چه لطفهاست که در حق هر کسی کردست
خدای- عز وجل- اینچنین بسی کردست
شعر3:
الترجمة:
ذوق سخن خودم چشانید خدای
کز ننگ فضیحتم جهانید خدای
شعر 17:
همان بهست که پیوسته شکر آن گویی
که او سزاست که شکرش به صد زبان گویی
شعر14:
1 قسم
هیچ بهتر ز راستگوئی نیست
بتر از کذب و از دورویی9 نیست
در دوگیتی جز آنچه گویی10 نیست11
الترجمه1 :
ثواب وقت تجاوز به از عذاب بود
که هر که عفو کند در خور ثواب بود
الترجمه*
نیست روا یا شدست کاغذ نایاب؟
دوست نباشد که او نپرسد از احباب
خود گه اقبال کم نیاید 5 اصحاب
وحم بر آن دشمنی که دید به گرداب
3-عربی : تکاد PageV01P195
شعر11:
شعر1 :
دترجمه4
در آن زمان که بود موج او چو کوه روان
نیارد و نرود5 بر خلاف آن فرمان
العربیته PageV01P199
متی کنجز 2 الوعد المؤکد بالعهد
کقطع انفاسی علیک من الوجد
فملیکه %~% والله اعرف %~% بالعبد
اگر به وعده و ایمان وفا کنند کرام
گسسته میشود از غم مرا نفس در کام
که کیست لایق ملک وسزای جاه6، کدام
خدای - عزوجل - کرد باتو این اکرام
3- عرنی : بهجة PageV01P200
الترجمه :
ذخیره منهید اشک و6 شوید 7 باهم یار
نه ملک یابد بی هیبتش8 نظام وقرار
که شاد نبود هر گز ز ملک برخوردار 10
العربیته:5
الترجمه14:
زهتک سترکه دیسدند آل پیغمبر
چوخوربهخوبی ونادیدهروی ایشان خور
پناه خود 16 به خدا نوحهساز ونفرین گر PageV01P202
ز آل 2 هاشم فریاد خوان زنان برسر
مراست آتش از این رنج 4 در میان جگر
مباد هیچ مرادیش در جهان دیگر
شعر PageV01P203
الترجمه7
از خشم او به لطفش آوردهام9 پناه
آنکس که گفت مدح وثنای یکی آله1
لطفش شفیع هرکه شود کار او تباه
شعرة
*- ادمل وچاپی. یر مح. کشتم PageV01P206
بهتر از راستی که کین آرد
کذب باشد که ملک و دین آرد
کذب اصلاح آفرین آرد
نیک خواهد، گر آن، گر این آرد2
بندهای را به لطف خویش خدا
که بدان گردد از مضیق رها2
العربیه1
مجا: بکثیر وقلیل .
عتاب کردن دایم ملالت آرد بار
کسی که با تو دورویی نمود چون دینار
اگر چه مدعیانند در هنر بسیار
که گمشوی6 زره ارکج 7 کنی دراورفتار
و گر ببینی عیبی همه هنر انگار 8
زبان 12 نیابی وقت هلاک آن مقدار
که روی او زرخ آفتاب دارد عار
دل سلیم مرا بیش میشود تیمار
دل حزین من از عشق آن رخ چونگار
که فاضلان جهانند و سروران دیار
که نقد فضلش2 پیوسته بدتمام عیار
در آن زمان که نبد ملک را ثبات و قرار
زبان تیغ گهربار گشته گوهر دار6
کسی که داند همتاش گو بیاو بیار
که هر یکی به بزرگیش می کنند اقرار
دونده شیران برباد پای گشته سوار
سمر زمردی و از 8 مردمی او ابکار PageV01P214
چو بر رکاب 2 نهادی قدم گه پیکار
به نوک نیزهآ خطی و بخت دولتیار
بر آن صفت که بر آمد ز جان جمله دمار
چو او کشید به بغداد لشکری جرار
هزار شیر سوار 4 دلیر 5 خنجر دار
نه از شرار2 و اراذل همه کرام و خیار
در آن زمان که بداز کود کیش بازی کار10
العربیه
8- عریی: منحول %~% 9- ت: فسفی رمح.
15- ت: فادا 16- عربی: عنه
3- مجا. کو خری، PageV01P218
الترجمه:10
که آنچنانکه حکایت کنند نبود کار
نظیرت - ارچه نداری - نجویم ای دلدار12
وگر بود برمن نبود آن بدل مختار
چو ذر هوای تو گردد ملامتم بسیار
1 حلال بود کشتنم به زاری زار
که از غمت نشود یکزمان دلم بیزار
چو درمیان دلی از کنار چیست کنار ؟
خلاف عهد توهرگز رهی کند زنهار
تو نیز درحق ایشان مباش بدکردار
به دوستی تو مشغول و فارغ از اغیار
تمام ماهی کامد زآفتابش عار
که آفتاب سزد1 تاج او وماه سوار
ز بوی مشک چهان کرد کلبهآ عطار
میان گرفته وبگشاده 2 هر ms121 دو چشم خمار PageV01P220
کلیل گشتهز وصفش زبان گوهربار
هزار جان گرامی به ساعتی صد بار
که هست نرگس دلدوز تر1 ز تیر تتار
هنوز فتنهآ هجرش نگشته بد بیدار
ز جور چرخ دلم را نبد هنوز آزار
مباش غره که ناگه غلط شود پندار
تجا رود به مراد تو گنبد دوار
که خون مرد کشنده هدر شود ناچار
که در سر آید پیل ار نهی براوآن 4 بار
چو ابر منتقمان برسرش شود مدرار PageV01P221
به خون خصم پساز تو بر آورند دمار
وگرنه دست ترا نیست این همه مقدار
ز زند 2 او بد اگر دروی او فتاد شرار
اگر خلاف نمودند لشکر جرار
پدرت آنکه نبد در دوران او شلوار 3
که بود در نسب تو که بد ز اصل کبار
به سفلگان خبیث از اراذل و اشرار
بهغول حرص زره 6 رفته زمرهآ فجار
تراز نسبتشان عار 2 بیشتر ز فخار
که هرچه گفتی زان واجبست استغفار PageV01P222
نخاستتد ز اعقاب آن گروه خیار
که بود منبت او شوره زار برمردار
نه شاخ اصل ترا میوهآ کرم شد بار
ازاین گذرکن صد قست بهترین گفتار
غرور و باطل ودعوی و کذب 1را بگذار
بترس ازانکه درافتی به حفره از دیوار
خراب گردی زود از تواتر ادوار
چنانکه سربکند از حکام حکم مهار 2
چنانکه رخنه کند چرخ تیغ 4 گوهربار
نریخته زعد وخون کجا کنند اقرار6؟
کنند خاک ره از خون خصم چون گلزار
شعر:3
نه قوت گذشتن ونه رخصت5 مقام
شعر 18
پدرت آنکه نبد در دوران او شلوار
ترجمه اینست:
کسی که داند همتاش 13 گو بگو14 و بیار
فضلا لنفسک بلاعبحت تهجوها
واعط الرغائب من یأتیک یرجوها
بندی کریم 18 بکاس البر بعجوها19 PageV01P233
که خود ستایی نبود طریق دانائی
هجا بودنه مدیح آنکه خویش بستایی
بحاصل آری ممدوح عالمی شایی
به فعل نیک تو چون خویشتن بیارایی
که هر بلا که به مرد آورد زبان آرد
وگرچه گه گه کامیش در 6 در دهان آرد
زبانبه مرد هنرمند بیم جان آرد
که چون مصحف خود 7 او همه زیان آرد
الترجمه: 13 PageV01P236
الفارسیه:5
فقداقمت بدار الهون ماصلحا
ضخم اللسیعته9 قرم یحمل 10 المدحا
درین مذلت از این بیشتر چه میپائی؟
بزرگ بذل و سزاوار آنکه بستائی
شعر13:
اگر نباشد رنج شماتت اعدا
العربیة :
فرج بعدازشدت
الفارشیه :18
که شب نخسبد بی لذت سماع وشراب PageV01P242
در خلاص و گشاده در بلا و عذاب
به گاه حادثه صبر است کار در هر باب
برآنکه1عصمتش از تستسختشد در یاب2
روا مدار از این بیش رنج بر احباب
اگر چه کردهام اورا بهخون دیده خضاب
گناه چیست چه رنجانیم چنین به عقاب؟
قبول را برتو نیست هیچ فتح الباب
چنان بدم که نبد قطع در خیال و حساب
به رغم دشمن از دوست رویخود بمتاب
چرا شدم زجناب تو منقطع اسباب؟
که حفظ عهد بود سیرت اولوالالباب
که زرع مکرمت از دست تو شودسیراب
به رغم جمله در احیاء مکرمت بشتاب
العربیه5
الفارسیه:
لطفها کرده رازها گفته
ترس ایشان ز دل برون رفته
هست مارسیه بر او خفته PageV01P245
که به بادی شوند آشفته
کوش تا دوست را نیازاری
شاید ار در ضمیر نگذاری
دیر باید که تابه دست آری
العربیه3
واعف الذنوب تجد فیالخلد رضوانا
الفارسیه5:
شاید ار معذرت پذیرشوی
آن به آید که دستگیر شوی
العربیه PageV01P255
ان الخلاف یدیم الضغن فی الخلد
الفارسیه3:
مکن خلاف وهمه وفق رای ایشان کن
خلاف عادت خویش ووفاق یاران کن
کرانه گیر 4 زخلقان و روی پنهان کن
الفارسیة : PageV01P256
در اینچه2 هست مرادش بهصدق2 یاری کن
منه سپاس بر او وسپاس داری کن
الفارسیه11
چنان مکن که در آن گفته شرمسار شود12
13- چاپی: PageV01P257
قرجمه4:
برهنه کردی رازی که بود پوشیده
ز ناپسند 7 بود عفو بس پسندیده8
الفارسیه14
اگر چنانکه دل دوستی بیازاری
اگر چه ناز کند زاری و نیازآری16
بود که آن دل رفته به دست باز آری PageV01P260
محال باشد تغییر عادت پیران
العربیه:
هست ممکن آنکه بخشایی براو
شعر5:
بهتر از راستی که کین دارد6
کذب اصلاح آفرین دارد7
الفارسیه:1
روا بود که در ایام همچو معنی نیست
چو معن هیچ کریمی به بذل ومعنی نیست
الفارسیه1:
حیا وغنج در آمیخته به حسن وجمال
دل اردود پس آن ماهروی نیست محال
که بستریدو بپوشید 10 ازاو نجوم وهلال
که کرد ایزد برلفظ جبرئیل انزال؟
گواه باز پسین آیتست 15 از انفال PageV01P265
العربیته
الفارسیه:19 PageV01P266
الفارسیة3:
که هست باعث مدح جمیل5 بذل جزیل
بهستاز آنکه بگویی به قول بیست6 دلیل
6- مجا، ت: نیست PageV01P268
کفاکمن ماء اتندی دکفان 2
فتادهام که (دهد داد) 10 گردنم باران
اگر چنانکه شود خشک باشدم باران
العربیته1
فتلت اخاک و شترفوک، بمقعد
برادرت را کشتند و مملکت به تو داد
سرای مجد ترا بد ز6تیغشان بنیاد
22- مجا: PageV01P270
العربیه7
نبیرگان نبی سر برهنه در صحرا
ستبر 13 گردن آل زیاد و کامروا
سزا بود که تو با عاجزان چنان نکنی
به شکر باید با دیگران جز آن نکنی
لا زبندهآ خود، وقفهای در اندازد
مید دار که ناگه لطیفهای سازد PageV01P278
من اثحادث انمشحو واثنازل المنعی
فمن هنزل وحب ومن منزل ضنک
صفا 9 الدهب الابریزهبلک10 بانسبک11
دمثلک محبوسا علی الظلم والافک
وفآل 12 به الصبر الجمیل الی الملک PageV01P280
ز واقعات و نوازل 2 ز حادثات وبلا
که تنگ باشد و4 منزل بود فراخ فضا
که زر زبوته پذیرفت وقت سبک صفا 5
که دید7 چون توبه ناحق زدهر8 رنج وعنا
عزیز مصر برونشد زسجن9 و کامروا
که عزدین شد در جور وظلم11 ناپیدا
الترجمه:3
وصال جویم از او ومرا کند مهجور
الفارسیه7:
چگونه دیدی ظلم وستم که شد مقهور ؟
که جان تواند بردن بدانکه هست غرور
ت: PageV01P283
قیغ در غمد 11 و شیر در بنداست
فرض کن کو جهان خداوندست PageV01P285
که برومند شاخ پیوند است
هروز ملک همه عالمت حبیب بود7
الترجمه1:
ملاذ زایر وسایل ، پناه هر مضطر
هزار باره 10 ز ماه تمام نیکوتر
که این نهال مکارم مگر شود برور11 PageV01P291
شدست سدرهٔ عالی و دوحهآ بابر
که نیست در چمن جود همچو او دیگر
شدند زرد زبیم و نهاده پیشش سر8
ندا کنند که یامعن باصلاح آور11
الفارسیتته7
که چون نمود دعاوی خویش8 ms159 را معنی
که نیست در همهروی زمین چو اومعنی9
وضیعت عمری فیهوی الزهد والعمرو
وکیف یکون العمرو کالسید الغمر)11
22- ت وم: عبارت PageV01P294
ممراک لایبقی %~% و تدهن بالشری
الفارسیه 2:
اگر بر آید اورا به سعی تو کاری
که در میان سبب نیکویی شوی باری
هان و هان تا به بد جزا نکنی
کوش %~% خویش ناسزا نکنی PageV01P303
از تو زیبد اگر جفا نکنی
گروداد 2 از %~% سرصفا نکنی
که دهی وعده ای ، وفا3 نکنی
و ترا در زمانه یک خویش است
آن دمش خویش بهتر از خویش است
هرکه از مال و عقل 3 درویش است
عویش و مشفق ز همگنان بیشاست
نسب و فضل وجاه ومال 2 وجمال
هیبت و هیأت و غزارت 3 مال
10- مجا: و PageV01P306
کثرت له %~% الحساد و الامحداء
و لربه فی نصرة %~% الاعدا*
چو کوه، چهرهآ اوزان سبب بود 5 کاهی
که حاسدان را نبود از ایزد 6 آگاهی
چو برخلایق باشی تو آمر وناهی7 ms174
بدین دلیل بود حال یوسف چاهی
لعربیه 17
خلصت 19 قلبی منهمی ومن وجلی: PageV01P321
خلاف آنکه خدا کرد در ازل تقدیر
مفید نبود اگر چه بسی کنی تدبیر
66_ت: گردانیدهآ PageV01P326
العربیته14
الفارسیته 16
دل خود را چو باز خواهی دید
2- مجا: PageV01P328
زود باشد که باز خواهی دید
نیکویی کن چو باز خواهی دید1
شعر9
آب رخ خویشتننریزی بهتر
گر نگریزی، در او گریزی بهتر:
العربیه:4
وقلبه خافقمن کثره الوجل
الفارسیة:
چون عذرگنه خواست سزای عفو است
ذکر گنهش مکن که جای عفو است
دنیا وفا نکرد ، زدستم برفته دین4
1ب لاه : ب دها بهاکه0..
لم یحوها %~% و ستحتویه منیته
و منیتههادت %~% الیه امنیته
به نیکویی بدلش کن به وقت بیماری
ی. وعایت PageV01P343
به مرگوزندگیتنیست چون نکو کاری
عن الناس عدوافا وامنعهم قذلا
واعدلهم حالأ واکثرهم بذلا
الغارسیتته:
چون وفا از خلق پنهان یافتم
والله ار چیزی پریشان یافتم
دردهان خلق گردان یافتم PageV01P346
لازم اخلاق ایشان یافتم
من عیان از عدل 2 او آن یافتم
ازمکارم هر چه بتوان یافتم
رباعیة3 :
چندین به عتاب خود مدر پردهآ من
گر5 در گذری ز جرم ناکردهآ من ms190
12- ک: نداودآ PageV01P351
شعر3
چو ممکن است که هرحال ضد آن گردد
که لطف او سبب قدرت و توان گردد
زمان نیاید 2 و حالات در زمان گردد
ز حالتی که از آن خصم شادمان گردد
رباعیه1
بد کی کند آنکه نیکیش عادتوخوست
بادشمن اگر نیک کنی گردد دوست
25- مابا: هست
خجل نگردی اگر سر تو شود معلوم
گمان مبر که کسی سر تو کند مکتوم
که باز گوید دیوار و در هوا و نجوم PageV01P368
العربیته13
1 لیک من نائبات الدهر و المحن
الفارسیه:14
بر فرودست خویشتن افسوس
گر تو مسمود گشتی او منحوس
کار هریک (کند فلک)11 معکوس
که فراز سعود هست نحوس
ورچه حالت بداست نیک بیوس2
5- مجا، PageV01P379
بوم و سیمرغ و صعوه و طاووس
ترک کن زرق وحیله وسالوس *
کرم و فضل بهترین ناموس
از سیاهی هند و سرخی روس
جزدر آن پرده هیچکس محروس**
شعر13 :
بر راه دو چشم تاچه فرمایی تو؟
که ms211 آن خصال شمارند عاقلان ز عیوب
که باشغال3 بود رزم شیر بس ناخوب
تمام عاری باشد اگر شوی مغلوب
که در مقابلت آیند ناقص و معیوب 5
الفارسیه 12
زبیرون آمدن اول بیندیش PageV01P386
پس آن رو1 که آرد خوبیت پیش
رها کن تا نگردد زود درویش
که گل باخار باشد ، نوش بانیش2
شعر 7:
شعر :10
لفارسیة: 16 ms217
واسلمنی حسن العزاء 15 الی الصبر
الفارسیه: PageV01P397
ترک جزع گرفت و به صبر التجا نمود
کورا به حسن صنع رهاند زرنج2 زود
العربیته :
بادهر اگر عتاب نمایم از آن چه سود؟
اذفارسیه :
لعربیا
1ت: PageV01P404
العربیة10
الفارسیة13:
مال بخشند که سر باز خرند
خویشتن را به ذکر 15 باز خرند PageV01P406
امسی واصبح فی الاداهم ارسف
جذلان 3 %~% آبی اناضام وآنف
انا 5 امر* بادی 6 الاشاجع 7 اعجف
والان 9 اصبر للزمان و اعرف
الترجمه11:
همی جستم جهان 12 چون شیر دربند13 PageV01P407
به کام دوستان 2 دلشاد یکچند
چنان لاغر که ییدا گشت پیوند
صبورم این زمان در رنج خرسند
گشایشخواه از او 3 ودل در او بند4
الفارسیه 14:
-ت: PageV01P408
به دستخویش کند صیقلیش و بزداید
زنفس دشمن یاری ترا پدید آید1
24_ت،م: از PageV01P413
أری الرفق اجدی 23 بالمراد وابلغا PageV01P414
الفارسیه :
چون کار %~% به لطف در بر آید
شاخی که به لطف در بر آید
ور لطف کنی3 تو 4 در 5 بر6 آید 7
ج و PageV01P415
بههوب2 حقشناسی گرد کاسی
وگر تا5 لب زخون دل چو کاسی
که باشد خصلت بد فاسپاسی
سزد گر در (دعایش) شسبسه پاسی
مثو حق کریمان را تو ناسی 1
بود خلق %~% گزیده حقشناسی
کنیبراهل %~% معنیجمله راسی
11- بیت پنجم درمجا چنین آست: کسی کزناست
ولر دیوی PageV01P416
دم ا مر وفا باشدت راسی
به آید 2 گر کنی یک لطف را سی
چو مرغی مانده اندر زیر طاسی
هتدبیر %~% منجم %~% یانطاسی
که نه آکل بود آنرا نه حاسی
کند زر در کف مدبر نحاسی1 ms228
جاوزمدی الغایات فی کسب الشرف
الفارسیه7 :
در بخشش دست همچو دریا 10 ببری
ناگه قصب سبق زاکفا ببری1؟
رای %~% مخدوم بر تو آشفته
نا %~% شود %~% فتنهآ بلا %~% خفته
نبود عذر %~% تو %~% پذیرفته
العربیه4
فیصون 5 مهجته و یبذل ماله
الفارسیه6:
شعر 22 PageV01P426
وز حادثهآ چنین به جان رسته شدم
شکر ایزد را کزین میان رسته شدم
جوان از رنج و انده پیر گردد
ه زودی رنگ قیرش شیر گردد
چو رویش از سیاهی قیر گردد
کمان در سینهآ او تیر گردد
شکر اندر میانش سیر گردد
(زپیچش آن) 10 بر او زنجیر گردد PageV01P428
ز روی عجز %~% باتقدیرگردد
هر یکی را مقام معلومست
چوننه بر چای خود بود شومست
شب روی کار جغد یا بوم است
دور باشد ز خدمت مخلوق
جلد محروم و کاهل مرزوق
چو علم بر فلک بری منجوق
هرزه لای7 میان تهی چون بوق
2- مجا: وآن PageV01P432
لعربیه20
الفارسیه21: PageV01P433
گر نخواهی که متهم گردی
سالم از وصمت تهم گردی
نبود نادر ار تو هم گردی
العربیه]19 PageV01P436
فسوف تری 1 عقد الشدائد واهیا
رب * لاء فلت منه الدواهیا
گرچه در ابروی توزان چین است
چو ندانی که به آن یا این است 2
وابدر 14 الی حن الثواب ورائه
الفارسیه16: PageV01P439
برایذای تو گردد حرص او بیش
خجل گردد زبدکرداری خویش
چو خرسندیت باید ، آن بیندیش
شدم نزد فرج از وی فرج خواه
الفارسیه9:
به تقدیر %~% خدا %~% بسیار %~% باشد
چوچشم بخت تو بیدار باشد
(العربیه)16
ولست ممن الی 17 اموالهم مالوا PageV01P444
الفارسیة 2:
که شرف لازم خط و ادب است
العربیه15:
من الرأی والتدبیر فی الحبس عاجزا
(الفارسیه 18): PageV01P449
به فکروحیله چو گردی به دسترنج اسیر
هر آنچه آید در خاطرت قلیل وکثیر
اگر موافق تقدیر باشدت تدبیر1
از آن مظنه که گویند کرد او تقصیر
وعند صفو اللیالی پحدثالعدر
الفارسیه9
نمیترسی که فعل بد نماید 10 باتو ناگاهان
که جام صافی عیش تو گردد تیره از دوران
18- ت: ندارد PageV01P453
خدای هست معین کسی که مظلوم است
زوال بیند اگر ملک شام9 یاروم است10
[الفارسیه]18: PageV01P454
در در آن وقفهای کنی ستم است 1
کردن لطف غایت 2 کرم است 3
وین 5 چنین کس در این زمانه کم است
بابششم
شعر 13:
که جزویست ز 14 اجزای پیغمبری
گسسته شود یا همه داوری
تو زنهار آنرا مدان سرسری
العربیة6)
(العربیه)133
(العربیه)12
ولمن نلوذ بهم اعز 13 مآل
وحیاتکالدنیا کلمعته آل
لکفاتتعظ بنصیحتی ومقالی PageV01P476
العربیه]11
تبیع بدنیا غیرک الدین فانتبه
[الفارسیه]13:
کس را به ستم رها مکن دسترسی PageV01P487
چون دین برود برای دنیای کسی
شه باید3 یار زیردستان باشد
ور خود به مثل رستم دستان باشد
شعر 12:
گرچه دهرت نشاند بردستی
بد سگالتشود زبر دستی
که بود هرفراز را پستی
میدهندت) 4 خمار هرمستی
که جز او نیست جاودان هستی
ورچه پنجه زنی به هر شستی
گر زچنگ اجل کسی جستی
هرکه رستی چوداد جان رستی(؟) PageV01P489
والفارسیه 213:
151 همچو پیمبران به معراج شوی
باشد روزی تو نیز محتاج شوی16
خدمت تو از میان ms270 جان کنم
گر قبول افتد جگر بریان کنم
خویشتن پیش تو گر قربان کنم
من به کامت ازبن دندان کنم)13 PageV01P498
3- مجا: PageV01P499
الفارسیه 3:
مانند عنان تو دست گیریش نمای
برگردن خود کن چو گریبانش جای
ا ذا جئت منقد 11 کان عندک 12 مرتجی
5-ک: و PageV01P500
الفارسیه1 :
که این کار رزاق پرداختست2
برای یکی تیغ قهر آختست
بسا3 سرفرازا %~% که %~% انداختست
و گر چند اسب طلب تاختست
همه کار او یخته و ساختست
چوایزد ازاین کار %~% پرداختست
العربیه]?
فادع الاله باخلاص دجد فرجأ
دردی که بود از او دوا باید خواست
نصرت به تضرع و دعا باید خواست
21: ممتذر PageV01P504
العر بیه
للناسفی حالتی رزق وحمرمان
الفارسیه):
چوخواهد او که کسیرا کند به حقیاری
نه آن چنان که ز روی گمان تو پنداری
به صدق وایمان شاید که اعتراف آری5
دقایق کرم او به خواب و بیداری
رباعیة6
امید نمانده تزس افزون گشته
خون همچو جگر شده جگر خون گشته
کن باذلا3 واجتنب من خیبته الراجی
لرزنده چرا زمرگ چون بید نهای
از نعمت8 ایزد ار تو نومید نهای
العربیه]4
لاانت تسقی ولاهی 5 ایها اللاهی
[الفارسیه]6:
زان روز که سودت نکند ms280 جاه یترس
از تیر جگردوز سحرگاه بترس
العربیه]24:
لفارسیه:
عرضه کم کن از آن که خوار شوی
بیگمان زود شاد خوار شوی
فرج بعداز شدت
بین الاحبتهمفسدا بعلامه
من لومه13 عین الهوان 15 کلامه
لوم 16 النئیم 17 ملائم بملامه 18
الفارسیه: PageV01P525
عن هایم %~% دمعه فیضره هامی
ولاتقل فصرت عن ذاک اوهامی PageV01P528
الفارسر %~% 1
کسی که نیست در این رسته هست مغبونی10- PageV01P529
الفارسیته16:
بده امروز آنچه ما حضرست
وندرین هم حدیث وهمخیر 17 است PageV01P531
صدقه نور %~% دیده و بصرست1
به حقیقت چو جوشن و سپرست
بهتر از گنجهای مدخرست
وان دگر روزی کسی دگرست
العربیة2
وکل امر ینتهی لی اجل
وکیق به ولاتکن 3 علی 4 وجل
یفلت 6عن رب الوری - عز وجل
ازقضاهای %~% بد نگهدارست
وان هر با %~% گنه سر دارست
چو گنهکار را بسی عارست
ظالم ارچند تیز بازارست PageV01P536
ایزد، امروز اگرچه ستارست)1
رباعیه16 :
آزرده تنی و نیم جان 18 مرده
من بودم زندهای بسان 19 مرده PageV01P537
العربیة
ولا تحسب الدنیا بعهدک وافیته
علی رغم اهل العدل بالجور 14 جافیته
یبدل بالتکدیر دهرک صافیته
9- اساس ومجا: معدمات PageV01P541
ورب علیل نال برءأ 1 و عافیته
فو الله لایخفی %~% علی الله خافیته
سببش رنج و ناتوانسی نیست
جزبه تقدیر آسمانی نیست
علت مرگ و زندگانی نیست
هیچ اندوه و شادمانی نیست
دل از آن طالب امانی نیست
دهر جز جای بی امانی نیست
3- مجا: ندارد.
زین غمم چهره ار جوانی2 نیست
زندگبانی چو جاودانی %~% نیست
دافع دوزخ و زبانی نیست
ایمن از مرگ ناگهانی نیست
آشکارست این نهانی %~% نیست
در بحری و لعل کانی نیست
لنگرروح را گرانی نیست]6
کمترک کن چو زوروانی7 نیست (؟)
پس از این وقت بادبانی نیست PageV01P543
جز که برروی باد بانی نیست
آن جهانی است این جهانی نیست)3
1- مجا: د PageV01P547
بزید قزد1 فیها یزه بک7 فی العمر
مزل ذاک محن حیزومهم غمرة القمر
ممند الاله ممواباغیر ممنون
وقال مسترقدأ فومی اعینونی
5-مجا: ایشانرا %~% 6- مجا: هریک
%~% 13- مجا: PageV01P551
عاه فیذاک امبار %~% وآممار
وان یعن لک هیهم یا فعی مار
ولو عدیک بشر کلهم مماروا2
الفارسیه5
ام- اشاس: PageV01P552
7- مجیا: ندارد PageV02P573
بروز دست شه و از کنار13 دریا جوی
که هست پیش کف شاه قعر دریا جوی، PageV02P583
زین غصهام دو دیده شبو روز پرغم است
داند خدا که بر دل من زین سبب غم است
خواری من چنین و4 عزیزی5 درهم6 است
وین زیستن به سختیم از مرگ هیثم است
پیوند ابوربیعه و خویشم محلم ms317 است
1- مجا : PageV02P594
8-ت * PageV02P595
مججا : گشته PageV02P596
4- مجا : به PageV02P599
وز همه نیک و بد کن آزادی
PageV02P601
25- مجا: PageV02P604
ه
معر
12- مجا: خواهد PageV02P606
از راه گم مشو به سلامت بدورسان
گر گم شوی ز راه به گم کردهآ کسان
کان رفتن است سوی جحیم از ره پسان4
راه پسان 6 روند خسیسان و ناکسان
ازان سان که مال گم شده جویند این خسان
2- مجا : ندارد %~% 3- مجا : نهاد PageV02P612
اآ-: می فروخت PageV02P615
م PageV02P620
گرچه در چو گان فرومانند5 همچون گوی تو
12- از PageV02P625
25 PageV02P628
رج بقد ار شدت
ت : PageV02P634
کز دل فرو شوید غمی سازد سرایش منزلم
زین سان که من2 هستم مگر دیوانهام نی 4 عاقلم
ینجا بمیرم بی اجل تا (تونهی) دلا محملم
شاید که بفزایم بکا چون در فراقت معولم7
یا بشکفد9 خوش لالهای غم بیش گردد حاصلم
این اشک بر جوشیدهام پیدا کند راز دلسم
11- PageV02P641
ایشان کنند نیز شکایت ز کو تهی
1- PageV02P642
من در غمم که باشد ازو چشم من تهی
باشند هر شب از غم بیدار چون رهی
فی جز درون پرده رخش دیده آفتاب
در آفتاب و صحرا با وحشت و شتاب5
13 PageV02P646
از عشق قزون آید یا عشق فزون گردد
گر ز آنکه دل عاشق در عشق زبون گردد
که از صفا رخ او رشک برگ یاسمن است
7- مجا : بیامد PageV02P647
من از تمیم ولیکن رفیقم از یمن است
که همرهی سبب اجتما ms359 ع او و من است
که گر ازو برود باز سوی او تازد
ز شیر مردان دایم شکار اندازد
چو آفتاب که از شب حمایلی9 سازد
گفتم : کرام باشند اندر زمانه کم
ما گر کمیم جای به ما هست محترم
گر عامر و سلول شوند از فنا4 دژم
و ایشان نیند دوست از آن میخورند غم 5
ندید رویش جنگی کزو نشد ترسان
به من نمای جز5 او تا بدو شوم شادان
چو باز گردم ازو بر دلم شود آسان
ازخساست روز و شب بیرون نان وجامهای
بهر نانی بر امید خاصهای و عامهای PageV02P650
کز نهیبش هر زمانی بشکند هنگامهای
یا شود بر آرزوی خویشتن خودکامهای
صوتی به گوشم آمد کای عمرو دست گیر
ک PageV02P651
که بی پرده رخ هریک به خوبی بود چون ماهی
مگر چیزی عزیز آن مرد گم کردست در راهی
که بفریبد کسی ما را به مکر و غدر8 ناگاهی
شعر 9.
14- مجا : PageV02P660
18 - PageV02P663
مچا: PageV02P666
گر همه دوست1 است و گر2 خویش است
آنکه 3 ایذای مردمش7 کیش است
با اجل مستمند و درویش است
که در او جمع گرگ با میش است
که نه از بیم مرگ دل ریش است
قدرت حق زهستها بیش است
از اجل یاد کن که در پیش است
مهره با زهر و نوش با نیش است
28- ت : PageV02P669
لل هیاو PageV02P670
27 PageV02P677
22 PageV02P679
چو آفتابت روزی در آید از روزن
فرو رود به گلوی تو روزیت چو لبن
(توسهل کن حزنخودمروبه سهل وحزن)1
- PageV02P683
شعر23.
20- مجا وت : بسنده ms393 کند %~% 21- مجا: تدادو
عجب مدار که رفقی برد به پنهانی
رم نباشد کز وی به جبر بستانی
که میتوانی تعریک و جرم میدانی
10- PageV02P695
به نعمت وی از او بیش با شدت احسان
زوال نعمت باشد ز شومی کفران
نهان ندارد و پوشد لباسها الوان
سه فصل سال : خریف و بهار وتابستان8
همیشه تربیت و خدمتش کند دهقان
روا ندارد هرگز کسیش قصد به جان
خزینهها : زر وجوهر11 همی کند پنهان PageV02P696
تا ابد نپذیرد جراحتش درمان
بسست1 عبرت 2 عقل ترا ازین و از آن
3- چا پی : خمد بن یسار PageV02P697
کو دل که در او فتنه نینگیختهاند
در قالب آرزوی من 12 ریختهاند
یا در شب تاریک شده18 ماه بر آمد
هرچند که آن لحظه نه از جاه بر آمد
صد خار به یکبارش از راه برآمد
3ت: PageV02P699
%~% نسبت زلفینش کوتاه بر آمد
راز ارچه پنهان می کند در حال پیدا میشود PageV02P700
همچون من اندر کوی اومدهوش و شیدا میشود
به روز محنت او هیچ فعل بد نرود
جز آن چنانکه پسندد از او خرد نرود
به تازیانهٔ تقدیر او به خود نرود
که بیهدایت 3 کاری 4 نکورود 5 نرود
11- PageV02P704
و خاب الدی بالمین و الزور یشهد
عزیزا کریها و هو للحق یجحد
همان بهست که با آن 0گره14 نیامیزی15
کزین دو آید پیوسته فتنه انگیزی18
ز کام مهلک باشد اگر19 نپرهیزی
سزد اگر ز سر آن نشست برخیزی
که گرچه زیرک باشی به حلق آویزی
که هم ترا به شکم باز گردد آن تیزی
- مجا : PageV02P708
1-ت : ازو PageV02P711
فصل 1182
24- PageV02P714
ا PageV02P716
2 PageV02P718
چون خاک پایمال مشو از برای زر
چون هیچ کس ندید به عالم وفای زر
کان سرنگشت کوفته آخر به پای 17 زر
گر وی ز آفتاب نبودی گدای زر
چون کان کسی که ساخت دل خویش جای زر
20 - مجا : زر PageV02P720
بررس1 ز سکه تا چه کشد2 از عنای زر
تا چون سیاه کرد3 درونش4 صفای زر]5
در حفظ اگر نگشته بدی مبتلای زر
ماخولیا مبر ز پی کیمیای زر
آنجا که یافتند بدو انتمای زر
چون که سبک مباش[و]13 مشو کهربای زر
هرسینه را که نیست دروجزرجای زر]5
2- ت : PageV02P722
زیرا که هست عاقبت بد لجاج را
واجب بود ز سنگ صیانت زجاج2 را
باد لجاج تو بکشد آن سراج را
موی چو قیر را و رخ همچو عاج را
ویرا که هم کساد شود8 مر9 رواج را
24- PageV02P727
288- مجا: تدارد . ت : ل PageV02P729
از آن بترس که حق دستگیر او گردد
چو بر خدای بنالد نصیر او ms420 گردد
22- مجا وت . 3من الباب السابع PageV02P734
11 PageV02P736
29- مجا PageV02P737
2- PageV02P738
22-. پی: نخواهی PageV02P740
0 PageV02P743
1- ت : و 12_ PageV02P745
ز خوف مفرط6 ناگه امان پدید آرد
ب PageV02P747
سعی مرا جز عنا همی نفزاید
وان کسی نیز سوی من نگراید
هرکه قناعت (نکردکی) 3 بنماید
عقل به کوی4 مرا8 %~% و کس نستاید
نیست تو انگر (به علم)6 از آن چه گشاید]7
گوی8 ز دریا و کان به دل برباید
لیک چو من قصد او کنم بنشاید9
نرم نگویم چو او درشت سراید
هر آنچه سود شمارد بر او زیان گردد
چو زهرقاتل14 حرصت هلاک جان گردد
کسی که معتکف خانه چون زنان15 گردد
معلق ازشره و حرص چون کیان گردد]6
برای رزق18 حریصی که19 بد گمان گردد PageV02P749
که پایه جوی چوخوان از برای نان گردد]1
اگر چه زو بگریزی پست دوان گردد
14- ت : ل PageV02P755
وگر چنانکه ندانی خموش باید بود
همه زبان چه شوی جمله گوش باید بود
چو تیغ گردان گردد بهوش باید بود
برای حفظ زبان 5 سخت کوش باید بود
هنر نما چونهای ، عیب پوش باید بود)
چونیست کس که بوددر گهش محط رحال18
برفت جود و عطا و نماند بذل و نوال
جهانیان19 که (ومه تا بهوقت)20 مرگ ، عیال
1 PageV02P758
که نه پیغمبر ما یافت از ایزد انزال1 ؟
که به ارثست خلافت ms436 ، نتوان کرد ابطال
مکنید اغرا بر خون خودش با اشبال
(چو یاد داد ترا از)15 حقوق دیرینه
ه یک حدیث ، وفای قدیم از سینه
به تازه جرمی در دل مگیر ازو کینه PageV02P760
به لطف بار دگر ریز پیش او چینه
اگر چه از نفسی تیره گردد آیینه
برای مهمان در تنگی افکند مقرش
بلند کوهی افروخته بر از آتش
فقیرآ ویغنی بعد بوس 17 فقیرها
و اخری صفا بعد انعدار0 غدیرها
درویش ازو نیز بسی گشت توانگر
بس منهل صافی که بدو گشت مکدر
13- ت : PageV02P764
22-مجا: ساعتی می گذشت دیدم که . ت : ساعتی PageV02P765
3 مچا : PageV02P766
چون تربیت کنی تو نهالش ثمر دهد
برباد ، عمر جاهل در کسب زر دهد
اول اگرچه علم ترا درد سر دهد
اینرا12 زمانه پرورش13 (آنراتبر14 دهد)15 PageV02P770
عقلت بر آسمان کشد و علم بر دهد
کز صد هزار طوبی بر بیشتر دهد
آب رخت ز آب سخنهای تر دهد
افسار را به هیسی و افسر به خر دهد
دل را به حرص پر هوس پرده در دهد
کو را خلوص بال و کرامات پر دهد
زین بحر3 ، آن4 سفینه ترا کی گذر دهد
حکمت بسی ز پردهٔ فکرت به در دهد
ازمبتدای5 قطرت انسان خبر دهد
خود دهر خفص عیشت بی ذل6جر7 دهد
4 PageV02P775
10 PageV02P776
93 PageV02P778
شاکر’ ز روزگار وز تو خلق مشتکی
هر چند تیز و برآن همچون3 بلارکی
همچون کلاه این دم بر فرق تارکی
در نشر و حشر اگر ز سر جهل در شکی
گل خنجگی5 همی کند و ماه ایبکی
لاله لباس اطلسی و سبزه طوطکی
تا چند بند گی زر8 ای خواجه وزکی
از خویشتن نماید آیین کودکی
لیکن درین زمانهٔ کژ طبع کوذکی؟
آن خفتهای که هست در (آن باب متکی)
بسیار بخش باش و مخور غم زاندکی
کن اقتدا یه جعفر و یحیای برمکی
12- مجا: غایت PageV02P782
9 PageV02P783
9-ت: PageV02P784
سعیی10 بود بهموضع وکاری به جای خویش
دست شرف ببینی در زیر پای خویش
کاری برای خویش بکن هم بهرای خویش
یک11 حق شناس را چوکنی آشنای خویش
3- ت : PageV02P787
- PageV02P789
16- PageV02P791
2-ت : PageV02P793
قرج بعل از شلوت
جهد در20 آن کن کش از تو کاربر آید21
کام وی از تو به اضطرار22 برآید
کز کرمت نام اختیار بر آید
چی چدی در PageV02P797
تا غرض تو ز کار و بار بر آید
ام نکو به که از شمار بر آید
سال حیات ار هرچه ده هزار ms464 برآید]
مین الرتبة6 العلیاء بالنائیل الغمر
علیه یدور7 الآمر ان هو لا یری
یری الروح و الریحان من وهج الجمر
قلا کبغیو12 النفس فی طلب النصر
هر کام که جوید شودش حاصل حالی
چون آب ز اقبال خورد نشو نهالی
وندر کف مدبر چو17 کند نیزه دوالی PageV02P804
حاصل ز جهان مرتبهآ جاهی و مالی
از مرکز اقبال چو دارند حوالی
25- ت : آر آیتچه از مو اد مده است PageV02P807
مدر تو پردهٔ خویش و وفا مدار امید
مبر در آن نفس از فضل کردگار امید
که1 هست بر در ms472 ایزد امیر بار امید
بیر ز جمله و بر لطف او گمار امید
شکسته بودن نومید از هزار امید
سزد که در وی بندد امیدوار امید
فرج بدر شدت
12- ی: ابی PageV02P810
14 PageV02P811
26- PageV02P815
3- PageV02P822
31- مجا و ت : ندارد 33- PageV02P824
قضای حاجت آن کس بود جواب سؤال PageV02P825
که حسن فعل نکوتر بسی ز لطف مقال
سعادت ( به هر بیهنر در دهد)
همه مالش هر هنر ور12 %~% دهد ]4
از آنت همیشه مزور دهد
7- چخاپی : ثمرهٔ PageV02P826
ازین نه ورق جزو ابتر دهد
خدایش همه خیر بی شر دهد
خرد ، ورچه ms485 خروارها زر دهد
پس از مرگ تو عمرها بر دهد
مکافات نیکی نکوتر3 دهد2
ت: ل بودی %~% 11ست :
20- مجا: فاسد کند PageV02P830
و حصل نصابا فی البلاغه و الآآدب
إلیها صریح العقل فی ححمه ندب PageV02P831
وجاوزت بالاقبال من ارفع الرکب
وکان له ما نال حقأ و ما غصب
تکن فیه معدورا یجدک فی الطلب
ودو قصر الایام فیک بما وجب
لصاحب کان وقت العسر ملتزمک4
ان الوهاء له بالوعد قد لزمک
خلاف وعده نمودن کرام راشین است
و لوم تا به کرم در نگر چه ما بین است
21- مجا: PageV02P833
32- PageV02P834
بده ز شکر الطاف خویش" چینهآ او PageV02P844
پر از شراب عطا کن خم و قنینهٔ او
چو یافت خاطر تو حصه از سفینهآ او
خزینهٔ تو نباشد کم از هزینهآ او
13- PageV02P845
22- PageV02P847
19 PageV02P849
14- ت : زمیی 15 - PageV02P850
الا که داد دهر ز هر یک2 مرا نصیب
بر یک نسق نباشد %~% ایام با لبیب
پند از زمانه گیرد هر فاضل و ادیب
بیشتر از ما %~% حضرم گو مباش
سر چو بود درد سرم گو مباش
بس بود آن ، بیشترم گو میاش
گر نبود این قدرم گو مباش
اسب و ستام بزرم گو مباش
مرکب صورت دگرم گو مباش
مشغلهآ گاو و. خرم گو مباش
من چو بدین مینپرم گو مباش
بهتر ازین بال و پرم گو مباش
گر نبود جز هنرم گو مباش
چو زنده ماند روزی به خانه باز آید
شکار کرده تذرو طرب چو باز آید
چو شمع گرچه تن از هجر در گداز آید PageV02P861
قرج بعد از شدت
باب هشقم
به نزد عاقل ، مقبول 16 و دلپذیر آید17
چو پا بلغزد روزیت20 دستگیر آید
چوعذر راست ز شست سخن چوتیر آید]1 PageV02P867
تو از گناهم5 هستی بزر گتر بسیار
به حلم کار کن و جرم کرده را بگذار
تو از کرامی" ، در عفو باش نیکو گار
به عفو و حلم تو هم از کرم سزاواری
و گر ببخشی ، بخشایش11 و نکو کاری
و الود منک بفضل حلم واسع
فی صلب آدم الأمسام السابع
و تظل کدهم بعلب خاشع
عفوا ولم یشفع الیک بشافع
د حنین والدة کقوس النازع*
سازم زفضل وحلمت15 خودرابنای16 محکم PageV02P871
بهر امسام سابع اندر نهاد آدم
خاشعتر است با حق از راه صدق هر دم
بی من هیچ شافع بی عذر هیچ محرم
برمادری که پشتش همچون کمان شد ازخم4
منت ایزد را که هم این و هم آنم دادهای
از دو معنی زند گی در یک زمانم دادهای ]
شکرلطفی را که این ساعت زمانم2 دادهای
هر دو ملک تو شده بی امتنانم دادهای
پیش5 تو داده گواهی تا تو جانم دادهای
بساز کار که ملک آن برد30 که شد غالب31
کرانه جوی بود (از منادمت با شاه)11
زبان وچشم ودل ودست و(قول وفعل)13 آگاه14
که گاه خشم بود جان تو به وهم گناه
که او به چشم حقارت کند به جانت15 نگاه
زبان ز گفتن2 نا گفتنی کند کوتاه)
لطف خدای عز و جل دستگیر ماست
حادث نگردد آنچه خداوند آن نخواست
آخرقضای ایزد و حکم قدر کجاست؟
به وقت حادثه هر چند سخت درمانی
چو راحت آید بینی ز درد درمانی
چو کار باشد در غایت پریشانی
21 PageV02P887
4- چاپی: PageV02P889
23- PageV02P890
مر می ال کفب
4- : PageV02P904
25 PageV02P908
موبخ بقک ار شدت
لیکن2 خود را از او نگه دار
13-ت : و بهتشدید بر وی
23- PageV02P916
19- مجا : PageV02P917
یأوی الیک و یبتغی %~% الاحانا
یکفیه خلا %~% آن دراه مهانا
111 PageV02P921
ه شام محنت وغم دوست را نمای وفا
بنه سر و ز سر و زر بنه فرا تر پا
که سست گردد عقد مروتتت آنجا
وگر جو کشتی افتد به لجهآ دریا
تو جان فدا کن و مگذار دوست را تنها PageV02P933
تتخیب من رایه7 فی طاعه الغضب
إن لا تری معطیا ینحو10 من العتب1
و احلر درب ضعیف جاء بالغلب
*ت : PageV02P934
10جا: PageV02P935
فصل 1560
و الکدب یوقعه فی العار و العطب
و حسک الحذپ عار العرض والحسب
اب نهم
8- مجا : PageV02P940
25- PageV02P941
ولم یثن غادر الآندار کالوافی
11- مجا : به تزد . ت : یه تزدیک 13-
2- PageV02P944
بهنذر خویش (ز روی)2 کرم وفا بهتر
میان قول و عمل گر بود بقا بهتر
از این ابا %~% هحقیقت ترا ابا بهتر
ز نقض عهد مزاج تو ناشتا بهتر
نفس چو صبح زدن از سر صفا بهتر]
21- PageV02P949
من فضل ربک لا بالجهد و الجدد
و اطلب کلاءقه 2 لا هوه الجد
و لو ولجت میرارأ فی فم القد
فرج بع از شدت
عت جمد از شلت
2 PageV02P959
إن لا دوافقها التقددر و الآجل
لا یمنع الجبن منه الخوف و الوجل PageV02P960
ولا یموت علی اقدامیه الیطل
و لیس یحرمک التقصیر و العل
سیان عندی إذا آلعرد و العمل
کسی که در اجلش باشد از قضا تأخیر
به منجنیق ستم جز به یاری تقدیر
به علم وقدرت خود ایزد علیم و قدیر
که در محرر ms577 کمتر اثر کند تدبیر
چز آنکه نوک قلم9 کرد در6 ازل تحریر
که کار گر تبود در قضای حق تزویر
چو نفس پرشر12 اماره هست برتوامیر PageV02P961
حریص شهوت شاهی مباشو زور وزیر
اگرچه دعوی هقل و خرد کنی چون پیر
چو بر مؤثتر داری نظر نه بر تأثیر
ز زمهریر و بدان7 سرد و گرم9 راز اثیر
اگرچنانکه سگ نفس را کنی تسخیر9
ز ورطهآ غم و اندوه مبتلائی را
به کمترین سیبی سخت تر بلائی را
10 PageV02P966
22- PageV02P969
ماند همیشه محروس 22 از وصمت بلا
بر اوج چرخ اگر بردش چوبهآ 24 قضا PageV02P970
گردد ز اوج نازل و بی رنج چون صبا
هم اندر آب ماهی و هم مرغ در هوا
گر چه مجرم گشت با او لطف نیکوتر بود
بهر دقع دشمنی چون سعی او درخور بود
چون نکویی بیند از تو مر ترا چاکر بود
چون به دست تو فتد لایق به بند زر بود PageV02P975
چون امید آن بود کز شاخ او گل بربود
13- PageV02P976
31- PageV02P979
دارند قصد این گدا ز ایشان رهایی ده مرا
این هردواصل رنج وغم خایند عضوم 7ناشتا
11-ت : PageV02P985
روباه پازی فلک اندر دهان شیر
اندرمیان اگر چه فتد وقفه زود و دی %~% 9
9بت : ندارد PageV02P992
هرچه آید1 ازبرای تو از آسمان به زیر
ازروزی تو گرسنهای چزتو3 نیست سیر4
تدادد PageV02P993
باب دههم
20- مجاوت: PageV02P994
هر کجا لطف خدا داروی17 شافی باشد
بی مداوایی ، ایزد چو معافی باشد
تو مپندار که این کار گزافی باشد
گر ترا میل بدین منزل عافی باشد PageV02P999
با همه خلق خدا مشفق و حافی1 باشد
هر که دوزنده به طعنه چواشافی باشد]2
هر که مخلص شد1 محتاج وسایل نبود
حالتی جو که ز حق هیچت حایل نبود
جز یه حق در همه احوالی مایل نبود
کیست جز وی که بود باقی و زایل نبود)2
جزرنج7 %~% ز بسیاری تکرار نباشد
گر طبسع دقایق بین8 پیدار نباشد
وین هر دو بجز بخشش دادار نباشد
کاندر کتب علمی و اخیار نباشد
کز هیچ کس10 اندر11 وی گفتار نباشد
هر چند گه اسناد 12 به آثار نباشد
ور نقل روایت نکنی عار نباشد PageV02P1004
ذهن ار چه بدین مرتبه بسیار نباشد]
جز طبع در این دایره بر کار نباشد
رکاب 7 وار شوی زیر پای ، مالیده
ز شهوت ار نبود دامن تو در چیده9
ولیک گردی از او سالها (تو رنجیده)10
جز از هوا نبود در دل تو گنجیده
نموده11 شهوت موزون ولی نسنجیده12
نظر مکن سوی هر ماهروی دزدیده PageV02P1011
و گرچه هست به چشمت چو مردم دیده
زهرچههستهوی2 گردلست و گردیده]
را اگر چه نماید همی پسندیده
نگاه دار پس این7 قطرهآ بگندیده
ولا الردی مین اذی ف الرأس و القدم
یشفی ویمرض لا بیالجوع و البشم
که نا گهان اجل آرد بر او شبیخونی
خدا شفا دهدش بی شیاف و معجونی
شفا مجوی ز اغراض [و]9 هیچ قانونی
دمی ز عمر عزیز تو بیشتر نکند
خواص زهر در اعضای تو اثر نکند
گرت به پای اجل دهر پی سپر نکند
به خیره باد مپیما که جز ضرر نکند PageV02P1023
همان بهست که عاقل ازو گذر 2 نکند
علی حقوق الآعادی و الآخالاه
و فیه تخبط20 خبطا21 مثل 22 عشواه
PageV02P1027
سوی در گاه خویش راه دهند
نعمت و قرب و(مال وجاه)1 دهند
خصم را تیغ عمر کاه دهند
گه به تعریک انتباه دهند
شربت غصه گاه گاه دهند
به خران بیشتر ز کاه دهند
زینت ملک و زیب گاه دهند
لایق %~% آنش دستگاه دهند
بایهآ %~% آن به پایگاه دهند
مال و مالش به جایگاه دهند
مالش اندر خور گناه دهند .
باب یازدهم
فربه و استبر2 گشته گردن آل زیاد
1- مجاوت : PageV03P1034
زانکه باشد نا مبارک درفرایض کاهلی PageV03P1039
کاهلی اندر عبادت چیست؟ عین1 جاهلی
برمگیر از[خود]ا عقال (شرع ودین2) گر3 عاقلی
یابی اقبال از قبول ار ms626 این سخن را قابلی
در حقیقت چون بطالت هست عین باطلی
11 PageV03P1041
رای و تدبیر دستگیر بود PageV03P1049
رایش ار راست همچو تیر بود
پرتو رای چون منیر بود
تن ، خود از حادثه اسیر بود]
از همه جوزها مجیر بود
هر کرا از خرد مشیر بود
سعی تدبیر ناگزیر بود
پس از آن عذر دلپذیر بود
23- PageV03P1052
و گرچه باشی در دست دشمنان مقهور
اثر مبدل حال است از سنین و شهور
نه هیچ پادشهی را بود همیشه سرور
و گر چه دست12 شرفهست جای هو دستور PageV03P1060
نه گاهادولت باید3 بد از4فرج مغرور
1- PageV03P1061
مکر و زرق و فریب و تزویرند
زان (زهر چیز گوشه)2 می گیرند
در4 نظر راست گرچه چون تیرند
دل بسان دوات چون قیرند]6
دست درهم زده چو زنجیرند)7
در عمل زان8 ترا به تسخیرند]1
لیک مفقر چو علم اکسیرند
جمله از زمرهآ مدامیرند]
ورچه دلدار تو12 ز تدبیرند
نا گزیران چو حکم تقدیرند]12 PageV03P1069
همچو از دشمنان معاذیرند
وندر ایذا قریحن تبذیرند
وز کسی عذر پاک نپذیرند
نجس العین همچو خنزیرند]2
لازم خواب همچو تعبیرند
با کفایت ز فرع و توفیرند]
به توقع6 ز خلق توقیرند
این گره را که خواجه و میرند
بسوزند یا فرو میرند ms644
نا پسندیده همچو تفصیرند PageV03P1070
بیشتر کذب چون اساطیرند
که چو تنوین1 قرین تنکیرند
ظاهرا گر چو شکر وشیرند
دل به ده رنگ چون طوامیرند]2
همچو در وقت قحط تسعیرند4
شعر6:
اندر نقاب صورت معنی مستر است PageV03P1091
اندر5 نیام زشت وخلق گشته مضمر است
جرم سفال آینهآ آب کوثر است]6
در پوستین کهنهٔ او مشک اذفر است
پنهان در او یکی گهر روح پرور است
جسمش اگرچه زردونحیف است ولاغراست]7
اندر نیام اگرچه فتاده نگون سر است ms656
یک تن8 فتد که گویی از صد فزونتر است
روی سپاه و دست شه و پشت لشکراست PageV03P1092
باب دوازدهم
10- مجا: نجویتو %~% 11- ت:
پیش از مردن دمی بینم زمین قرقری
تا شکر خداوند به انعام گزاری
آن دم که طلب دارد ناکام گزاری
چیزی که (به ناکام سرانجام)2 گزاری
کز مفلس درماندهآ او وام گزاری
شاهی نبود جز صفت خاص الهی
فارغ ز الهی تو و شادی2 به ملاهی
ملکی که (بود آنرا)4 آغاز5 و تناهی4
با خلق به ملک متناهی متباهی
مفضیشود اراخواهی، ورنی به تباهی]1
با حکم قدر هست یکی ابله و داهی
سراسر بکرده18 به غارت چنان؟
دریده شود پرده بر دختران
برد بارند چون غضب برخاست
جز بدیشان عرب نگردد راست PageV03P1114
اشک میبارداز آن غم دیدهام هرروز وشب
نه زاهل خطته وکرست20 و نه خار21 صقب PageV03P1115
می شناسد هیچکس چیزی وسیلت یا سبب
لیک باشد دوستی را در دل آثار عجب
(معدن حلم و وقار و فضل وعلم منتسب)5
[تابش پیشانییء مانند لوحی از7 ذهب]8
روشنی تابد ز روی او شب تاریک2 را
محافظت کن آن دم حقوق جیران را]8
ببخش چونکه شفیع آورد بزرگان را9
اگرتوخرده10شناسی11 شمر بزرگ آدرا]2
به وقت توبه مقدم شمرد غفران را PageV03P1118
بهای نیکان نبود نه بحرو نه کان را
مزیتاست بهده نوع بروی احسانرا]2
تونیک کن همه رغم خلاف ایشان را3
از لشکر کشنده و مردان کار زار PageV03P1119
بریان7 به جمع گرسنه چون کبک کوهسار
آن مال جمله گشت به تاراج تارومار
از تخت خود درافتاد ابن الزبیر خوار
تا بر سریر ملک بمانند پایدار
وان توشد لطیفتر2 از خور هزار بار
برمن که مستحقتم و مرحوم7 رحمت آر
ور از تو بگذرم به که باشم امیدوار
تا در ظلال عدل تو باشتد شاد خوار
قرا* گذار از او جرم و عذر از6 اوبپذیر
که هست7 منعکس این حادثه علی التقدیر
تو از نوازش (دل را به لطف کن8)9 تسخیر
و گر عدوست فزون گرددش زلطف زحیر
زشرم1 خویش خورد بی گمانهمی11 تشویر PageV03P1124
تو اصل سلوت وامید باش چون تعبیر
چو شیر بیشه ترا صید گشت چون نخجیر
قلیل معذرتی از عدو شمار کثیر
بس است3 چشم4 عدو پرز آب همچوغدیر5
لئیم راست معلق به موت او تدبیر
که گاه قدرت هستند جائر و تو مجیر
بیوسته به نیک و بد مجازی
با یار حقیقی و مجازی
با بنجشکان به ظلم بازی
13- اساس : PageV03P1135
یکران جفا و جور تازی
هندو نشود به ترک تازی1
کوتاه سخن بدین درازی
بهینه عادت احرار دادن نان است
یگانه8 خوردن نان از صفات9 نقصاناست
زبانت ار به مثل قسم خاک10 حرمان است
برای آنکه شود نانت پخته سوزان است PageV03P1142
چو بهررفتن از اینجات ms683 نان درانبان است
به دیگری دهد و این کمال احسان است
نشان نور دلش چهرهآ فروزان است
کسی که بر سر سفره به پای چون خوان است]1
ولی دریغ که این وصف2 برتو آسان است
به تره گر نرسد نان تو سبب آن2 است
زعیب نام4 نکو نیست این5 ز خذلان است
بخر به نانی نام نکو که ارزان است
نوش تا در مشورت راه خیانت نسپری
تو ز نیکی نیک بینی نیک یابی بر سری8
در حق او هم به صورت هم بهمعنییاوری
لیکن او را بدفتد باشی تو از فعلی بری
تو به رای خود سزد کز رای خود در نگذری
دایم ز نایبات مصون و مسلم است
هم8 جام غصه نوش کند گر همه جم است
بس لقمهآ لذیذ که آلودهآ سم است
گردون کشیده تیغی چون ابن ملجماست
کم تو سنی نماید اسبی که ملجم است10 PageV03P1160
کان خم نشان راستی رای محکم است
هرچند پشت دایره سر تا به سرخم است
آنرا که حبل حزم به تدبیر مجدم است
اسباب حزم برهمه چیزش مقدم است
حازم ز حسن رای همیشه مکترم است
خصم ارچه مستدل و بزرگست ملزم است
عاقل [ز] حزم دائم در زخم محزم است
به از برادر و پدر و مادر وعم است)4
چون زعفران ز سینه زدایندهٔ غم است
حرفی که[هست)5 مسقط تشدید مدغم است)6 PageV03P1161
هر چند زخمناکتر1 از مار ارقم است
مستولی است غفلت حازم از آن کم است)2
پیوسته باد پیما مانند پرچم است
حرص و امل که ما را میراث آدم است
ور نیز هست مانا2 بیرون عالم است
زیرا زبان واصفه زین وصف ابکم است
ضایع مکن چو حاصل عمرت همین دم است]4
کرم بحار و شرف بنوشیبان را
ناه2 این مقدم دارد وگاه آن را
با مال بخشد از کرم اخوان را
کردی فدا به پیش [خلیفه]11 زصدقجان
او را زتیغ هندی و از12 طعنهآ سنان PageV03P1167
چون ابر کف خویش گهربار مپندار
خود را ز همه بیش به مقدار مپندار
پندار غلط باشد و زنهار میندار]
مغروری جز حاصل پندار مپندار
عذر بد خدمتی به خدمت خواه
هست عذری عظیمتر ز گناه
بروی ارنیست حسن فعل گواه12
هر گلیمی که شد به فعل سیاه PageV03P1170
آینه چون گرفت زنگه1 ز2 آه
نشنود شیر حیلهآ روباه
نتوان خواست جز به قوت باه)3
شد زبان مداهنت کوتاه ms701
بگذر از چاه تا بیابی جاه
بود موش عذرت اندر چاه
خاصه در روز چاه را از راه
کن بر اخلاص نفس را اکراه
که چو فرزین بودت5 قربت6 شاه
خوف اهل جریمه را جانکاه
چون نمی بایدت شدن7 ناگاه8 PageV03P1171
عمر بر باد دادهای چون کاه
دستت ار چند هست برسر گاه
که ز خواب غرور شد آگاه
چون هیچ حال نیست که آنرا زوال نیست
بسیار محنتاست که جز ملک ومال فیست
زان هیچ مرد سغبه2آ جاه وجمال نیست
همچون خیال [و] وهم از آنت ملال نیست
زیرا یقین نتیجهآ و هم و خیال نیست
کان5 در نطاق مکنت صد پور زال نیست
وصف بقا چو لازم مال و منال قیست
آنکس که از غرور هوا درجوال نیست
جز بهر آرزوی دلش زچر و فال نیست PageV03P1184
گان ورد منهلی است که چندان زلال نیست
عشوه مخر زحرص که جزبدسگالنیست)1
کز دست مال ممتحن و پایمال نیست
جز نقص هیچ چیز دگر را کمال نیست
آری هلال بدر شود وین2 محال نیست
وصف کمال جز سبب اختلال نیست
زردی و کوژپشتی عیب هلال نیست
چیزی زمانه را بجز از خون حلال نیست
وقت فرصت نگاه باید داشت
گوش با رای شاه باید داشت
طمع مال وجاه باید داشت PageV03P1186
فصهآ عمر گاه باید داشت
رخز خو یش1چو کاهبایدداشت)2
بتر از صد گناه باید داشت
کت زبان عذر خواه بایدداشت3
دادست ترا مرتبه و حشمت و مالی PageV03P1193
هر ملتمسی را به عطائی و نوالی
در جام کرم به ز سخا نیست زلالی
گرهست امیدت ز زمانه پر و بالی
حرص است حضیضی و دراو بخل وبالی
بهتر ز فراخی دل مرد مجالی
نام کرم ومجد برو هست محالی
گر نبودت7 اندر کرم وجود مثالی
ور چند بیابد ز تو مالی و منالی
نزدیک خرومند نیرزد به سؤالحی PageV03P1194
چو کار افتاده و بیچاره دیدی
ز خان ومان خویش آواره دیدی
تموداری از آن پتیاره دیدی
ز بد فعلی او غمخواره دیدی
ز نیکی برکسی بیغاره دیدی4؟
تو محکمتر از این یکباره دیدی1؟
همه کام دلسی یکباره دیدی
ز پودا دولتش یکتاره دیدی
تو باری خویش ms719 را صد چاره دیدی
باب سیزدهم
ورچه رنج تو به غاییت برسد
برسد چون به نهایت برسد
نزدیک آن ستمگر عیار رفتمی
چون آفتاب برسر دیوار وفتمی PageV03P1205
گاهی چوگیل دوپای پراز3خاررفتمی
بی ملامت19 کی بود تیمار20 عشق
12- بتاء بی نقط PageV03P1206
نیست سرش1 محرم اسرار عشق
در طناب آرزو بخردار عشق
نیست بس معلوم تو اسرار عشق
عاشقان را فخر باشد عار عشق
در مشامت ms722 بویی از گلزار عشق
یا زپای دل برون کن خار عشق
به ز سجاده بود زنار عشق
این5 بضاعت تعبیه دربار عشق
در گذر زین از2 سر8 دیوار عشق
بر در دل چون زدی مسمار عشق PageV03P1207
خواهم دادن ملک دوگیهان9 بهلبت
ورنی بدهم درهوست جان به لبت
هر آنچه با تو از این نوع کردهاند انها PageV03P1209
که هست بی دل محزون قرین رنچ و بلا
روا نداشت که معشوق او شود رسوا
تکردمی به سخن راز عاشقان پیدا
براهل مکرمت وجود هست سبق ترا
شاید که1 به چشم لطف درمانگری
چون صبح کنم راز ترا پرده دری
هر[چند]2 چو4 نیشتر شده سر تیزند
ور بر در تو چو پردهام آویزند
پردهآ راز ما مگر بر گیرند
وربیست8 رهم چو حقه سر9 بر گیرند
بر دو دلداده رحم فرمودن
از زمانه به لطف بر بودن
بر %~% زبان فعال بستودن
از دل زنگ خورده بزدون
طربجانفزای بفزودن11 PageV03P1213
ول ده هر ضعیف دل بودن
بر دل عاشقان ببخشودن
جز ازین جمله باد پیمودن
نتوانی ز دولت آسودن
قصد دل و جان خویشتن کردم
انگشت نمای مرد و زن کسردم
نا بر خود پیرهن کفن کردم
ازکس گله چون کنم که من کردم ؟
از دست بدادمش بدین آسانی
اتدر غلط اوفتادم از ارزانی
یچویم وصل آن دل افروز3 به ms727 جان
گزیافت شود میخرم امروز به جان
در سیته بجز مهر غم افزای نماند
زان گونه که خواب را دراوجای نماند
خون میریزم به جای آب از چشمم
- از(ت) PageV03P1222
سیم چبود ز سر نیندیشد
کند از بال و پر نیندیشد PageV03P1228
از زر بحر و بر نیندیشد1
دگر از2 ماه و خور نیندیشد
لیک3 از خشک وتر نیندیشد
شب غم از2 سحر تیندیشد]5
زانکه سوزد جگر نیندیشد
با لبش" از شکر نیندیشد
خوف بوک و مگر نیندیشد
از دل چون حجر نیندیشد
تا9 ازین عشوه خر نیندیشد]10 PageV03P1229
زانکه گردد سمر نیندیشد
ز2 کلاه و کمر نیندیشد
از کنار و گذر3 نیندیشد
سر خود را سپر نیندیشد
با بسی شور و شر نیندیشد
سختی کوه و در4 نیندیشد
دگر از بام و در نیندیشد
وز کلام و خبر نیندیشد
کز به (و از)6 بتر نیندیشد]
از قضا و قدر نیندیشد PageV03P1230
سر نهد وز حذر نیندیشد
از صفا و کدر نیندیشد
ایسن چنین مختصو نیندیشد
عاشق از سیم و زر نیندیشد
رستی ازهر بد چو در دل راستی آراستی
وز کژی باشد همیشه مرد را کم، گاستی
چون به صدق از هرچه آن جزراستی برخاستی
یافت درعالم خلاصی از کژی بیراستی)
شاخ قول خویشتن را از کژی پیراستی
در هرشکتی شور و شری دیگرداشت PageV03P1233
هر حلقه از آن زل دری دیگرداشت
سرگردانی هم ز غایت مکروفن است
هرچند ز دستت شکنش برشکن است
همچون تریاق راحت جان باشد
هرچند شکسته و پریشان باشد)2 PageV03P1234
برتختهآ پیشانی تو خط کمال
جز لایق جبههآ تو اکلیل
شد منهزم از رخش به صد حیرانی
لیکن10 چو مه من تنبدش پیشانی
دل صید چگونه می کند2 از هرسو
تا گوش کشیدی6 ارچه زه نیست ms737 برو
وان طرة کژ با رخ نیکوی توراست
اندر کژی آن خم ابروی توراست
از پر نمکسی آند هان (وان) 11 بینی PageV03P1236
دیدی که فزاید از نمک شیرینی؟
شهداست ازوبوسه ودیگر نمکاست
حلوای نباتی که سراسر نمک است؟
نزدیک لطافتش ز دور افزون بود
اندر دل عاشقانش شور افزون بود)6
ارزان دهیم2 بوسه به جان ارزانست
حقتاکه به صد جان وجهان ارزانست
برگنج زر خسان نیفتد نظرم
به زانکه (نه لذ)9 وجه بود کسب زرم
چون موی تو در قفای تو می آید
سر گردان6 (از برای) تو می آید
کیسه تهی و دلم ز غم مالامال
نه فایده از ناله نه تسکین ز8 منال
محروم ز عشق و شادمانی باشد PageV03P1242
پس مرگش به ز زندگانی باشد)1
بهستمکاری آشکار کند PageV03P1243
روزگار این چنین هزار کند
راضی بدم ار شوم درامعای نهنگ
از ملاحی غرقه کجا دارد ننگ
یک عشوه بهجان16 عشوهخر بفروشد PageV03P1246
که ترا به سیم و زر بفروشد؟
جان نیکم به شخص بد باز آمد
از جای شده2 دلم به خود باز آمد
شبگیرو عاشقش را کردند قصد جان
کانرا فروغ وشعله فزون است هرزمان
گر در کشتی5 به شکل ملا حانم
وز دهر شکایت همه آزادی گشت
هرچند که مدتی به بیدادی گشت
عالم برای شادی دوری زسر9 گرفت
وان گلبن سعادت واقبال برگرفت
عالم به نور شد چو بتم پرده بر گرفت PageV03P1253
در کام روزگار مذاق شکر گرفت
ایام عیبناک طریق هنر گرفت
چرخم مطیع بود و سپهرم غلام بود
بی زحمت نقاب و صداع لثام بود
رویم زعکس چهرهآ او سرخ فام بود
در سر هوای وصلش وبردستجام بود
بنت الکروم برکف بنت الکرام بود
بیضرب تازیانه ووضع لگام بود PageV03P1254
هرچند در حقیقت خونش حرام بود
در کوهسار کبک هوس خوش خرام بود
در زین انس توسن ایام رام بود
چون زان نگار میم دهن لطف لام بود
صبح من ازسکون وفراغت چوشام بود
بی آنکه چشم برره مانند دام بود
در چام عیش بادهآ عشرت مدام بود
آن دل که سنگ سخت بسان رخام بود
هرگردهآ طمع که زایام خام ms749 بود
هر چند دلنوازی از اوکار تام بود
من شرح چوندهم که کدام و کدام بود؟
بر روزگار آنچه زعشرت اوام بود PageV03P1255
اسباب شادمانی اگر نی تمام بود)1
سرگشته همچو زلف ویم بیقرار کرد
دیدی که باز گردش گردون چه کار کرد؟
کارم چو زلف وطرهآ او تار ومار کرد PageV03P1256
شخصم نحیف وزغم هجران چوتار کرد
خر در خلاب راند و دلم زیر بار کرد
چشم و دلم ز خاک چفا پرغبار کرد2
بیگانهام زخانه وخویش و تبار کرد3
برخاک ره پریشان همچون نثار کرد ms750
هنگام طعن و پرده دری فل خارکرد
چون دل همه به خدمت او افتخار کرد
اصل سحاب گرنه7 چو باد وبحارکرد
منصور زپر کشتن خلقان چودار کرد
خود را به قتل وصل چنین نامدار کرد)8 PageV03P1257
چشمم نشد از گریستن دیگر خشک
بگذاشت مرا بسان ماهی برخشک
آرام ز دل، زدیدگان خواب برفت PageV03P1258
در آتش وآن نگار برآب برفت
دیوانه در آمدم ز خسواب مستی
آوخ که شدم باز خراب مستی
خوش باید مردن وحزین باید زیست
در بیداریش2 این چنین باید زیست
کز مستی3 عاقبت خرابی خیزد
افسوس که آن همه طربخوابی بود!
حاشا که به کشف راز مایل گردم
گر پیش کسی چو اشک سایل گردم
ی لذت سماع و نه ذوق شراب بود
ای آنکه مست گردم جانم خراب بود
کاندر نواختن زدنم چون رباب بود
در دیده وقت خوابم امواج آببود
از چرخ پیر گرچه که عهد شباب بود PageV03P1262
در وقت سلوتم به گذشتن شتاب بود
شوریده ms753 و پریشان باپیچ و تاب بود
باهر که لطف کردم از وی عتاب بود)1
آندم که روی دوست زمن در حجاب بود
وز خلق جهان چوتو نهان خواهم شد
من بنده در آب دیدگان خواهم شد
تا من بزیم دمی نخواهم زد خوش
در آب فکند و در من افتاد آتش)0
وز شعلهآ هجرجان به یک تاب بسوخت
چزمن دیدی کسی کهاز2 آب بسوخت؟
کی یابد اندر دل من ره شادی
او مرده و من زنده و آنگه شادی
یخ درخت فتنه و تخم نهال غم
انجام هر شقاوت و آغاز هرندم
نقصان عقل ودین و بلای6 زر و درم
باد دماغ نخوت و آب رخ ستم)8
جامی ازو چو خوردیور1 هست جام جم
در قامت صلاح تو آرد کژی وخم
گویند خمر کرد نه تو چون کنی کرم PageV03P1272
نه ستر عرض ماند و نه حرمت حرم
بی حاصلی2 گذر3 کند اوقسات مغتنم
چیزی که هست شخص خرد را(بترز)4سم
مشنوتو آن حدیث کههست آن فسون ودم
چون دم فرو شود بگشایی ز دیده نم
چون خیک بهرخمر چه باشیهمه شکم؟
خیکی که خمر آرد گردد دریده هم
ناگه به همه جهان حکایت برسید
کز5 حسن رخش بدین نهایت برسید6
برخیز ونظاره کن دمی در کویش7
از صومعه هر پیر که بیند رویش
عشاق به لب رسیده جان بود بسی
لیکن نرسیده (بئد بدو)2 دست کسی
لاف از خوبی با رخ او مینرسد
خورشید8 به حسن اندرو مینرسد
تا خود چه رسد به ما چوناگه برسد PageV03P1275
دیده از حزن اشکبار کند
تا (بر او)12 سیم خود نثار کند
بس عزیزا که عشق خوار کند
غارت مال چون تتار کند
بادل خسته فعل خار کند PageV03P1276
عاقبت زحمت خمار کند]
که نظر سوی کار و بار کند2
گر به آهن رسد گذار کند
که ز زلف بتی دو تار کند
نخورد رنج و4 غم چه کار کند
عاشقی هرکه اختیار کند
حاشا که غمت به ملک جان6 بفروشد
هرگز دیدی کسی که جان بفروشد؟
مه پیش جمالش به خریداری شد
هر گوشه نشین که بود بازاری شد)14
که محنت وغم واندیشه جان من فرسود
چویارجور گزید2 وچودوست هجرنمود PageV03P1279
چو هیچ حیله نباشد2 صبور باید بود
میان ما نبدی تا به روزمرگ آزار3
مرا زخوف فراق تو گشت تن بیمار
ازین سپس به قیامت بود مگر دیدار PageV03P1280
چو در فتاد کسی را ستارهای به وبال
نیابد از شرف اهتمام تو پر و بال
که تا دوام و ثباتت بود بسان جبال
چو از در توبه احسان بود12 نفاذ مثال PageV03P1282
که تا ز1 دولت یابد درو بساط مجال2
که در قضای حوائج نمایی استعجال
مقتدر است هم ارزاق خلق وهم آجال
به5 رنگ وبوی نسا تا بهرسم وخوی رجال
از آن فتور7 که حاصل شود (هم از)8 انزال
کسی که شیفتهآ زلف9 گشت و سغبهآ خال
مگو که این پدر ومادرست وآن عم وخال
وگرچه حرص نماید بسی مراء10 و جدال
چو گشت غایت جود تو بر بزرگی دال
بهینه سیرت اوتاد و عادت ابدال PageV03P1283
جان در غم آن عشوه فروش افتادست
این13 واقعه دل را چوز14 گوش افتادست
18 PageV03P1285
هر روز چو دولت به درت می آیم
چون سایه دوان براثرت می آیم)
اوز لب5 تا6 شهد گفت و گویی فرق است
زان تا به مه از روی9 تو مویی15فرق است
هر گز گویم من اینکه15 بوی تو ومشک
فرقی است قوی میان موی توومشک)16 PageV03P1288
درخور باشد که خویش بینی باشد
از غایت خام پوستینی باشد
شد سوخته مشک را6از آن رشک جگر
وز جمله به دلفریبی آمد برسر)8
وگر ز خانهٔ خویشم همی کنی مهجور
به خدمت تو به سر بردهام سنین و شهور
(عوض نخواهم از رویت اربود مه وحور7)8
(زخلق عالم چون باشم)10 از جمال تو دور
غم هست از او با رخ یارم شادی
و را دادم ز بندگی آزادی
وز29 غم هر دو عالم آزادی PageV03P1295
قارغ از (جور2 هجرو)3 بیدادی
نه مرا هیچ کار جز شادی
گاه شاگردی و گه استادی
در سرای طرب بد آبادی7
عالم سفله سالها رادی
عاقبت کرد سست بنیادی
بهر چه عزیمت جدایی کردی
شرمت نامد ( به زر بهایی کردی)5
من از خواری فتاده درغمخواری
از جور فروش کاریت بازاری
وصلت به همه ملک جهان بخریدم
گفتی نفروشمت من آن بخریدم)9
تابفروشی2 این [تن]3 چون سیم بهزر
آن4 لحظه که مشتری به من کردنظر
وین دوستی تو سرسری میبینم
(من بنده)11 ز قرب مشتری می بینم
وز هرچه جز از تو چشم بردوختهام PageV03P1300
از فرق مبارک تو نفروخته م
تا حشر مبادا ز سرت کم مویی
بفروختمی" از تو به عالم مویی
آیینهآ خور تیره شد از آه دلم
کاهنگ سماع او بزد راه دلم]6
وی عادت تو همیشه لطف و احسان
درماندهای از تو می نیابد23 درمان
محروم ز انعام تو بنمای که کیست
گر16 آن همه بخشش این چه بی توفیقیست؟
جزروی چو زرنداشت دیگر وجهی
اندر عوض دین نشد در وجهی
عاجز شد وآن سرو روان را بفروخت
بخرید وی آن عشوه وجان را بفروخت
من شرح دهم با تو که چون میریزد؟
(زینسان چو بریده گشتخون میریزد)4
خود می نتوان در غم او آسان زیست
شخصی بنما که او دمی بیجان زیست
بی او سر هر16 نکو17 و زشتم نبود
زندان با او کم از بهشتم نبود
بی او بزیم (مگر تنم)2 سنگین است
از غم رویم چو آستین پرچین است]3
بی او بزبم جای20 ملامت باشد
گر باز آید به من قیامت باشد PageV03P1316
وز کرم آن قصر10 را آباد11 کن
دردمندان را به درمان شاد کین
چون دهد دستت نشاط آباد کن ms783
وردلی یا بی خراب، آباد کن
مجا : نک ارد PageV03P1320
کاس غصته نوش یی فریاد کن
تو دل خود در سخاوت رادکن]
هر زمان از خالق خود یاد کن
تن بهخدمت سخت چون فولاد3 کن
دفع آن از آب او4 چون باد کن]
بیکسی مظلوم آمد6، داد کن
(دست او گیر و زبند آزاد کن)1
دل مالش خورد و بد گناه دیده
دل بر اثر نظر ز راه دیده PageV03P1323
زنهار تو آنرا ز تواضع مشمر
برجملهآ نیکسوان همی تازم خر]
و افتاد دل مرا3 ز4 غم خر در گل
خودرا به)7رسن براو چو چنبربر8 دل)1
و افتاد مرا ز عشق کاری مشکل
حالی که گشاد رخ12 بدو13 بستم دل]14
جز آرزوی آن رخ گلرنگ نداشت
درعشوه خری خویش هم ننگنداشت]
از لعلش لب بود و ز در دندان بود؟
بی چادر دلبریش صد چندان بود]
به فال نیک فرازنده13 گردن و تازان
شده ز ms787 پرتو آن نور پشت او تابان]14
انس از وی رفته و بمانده مأیوس*
زانسان که در اوبانگ نمی کردخروس
وز من بر بوده دل به بازی بازی
برمن همه دعوی دروغ آغازی
ندیده است زکس ساز گاری و اعزاز6
به فعل گردد مطعون هر کریم چو آز)
بر او نگردد هر گز در سعادت باز
و گرچه دستشهان جای او شودچون باز
که مرغ انس چو گردد رمیده ناید باز
نه نیز چنگله9آ باز مرد عشرت باز
ستوده باشد خوشخو چودر سخن انجاز) PageV03P1333
کرامتی است که بگذشت از حد اعجاز
عاشقان را نیست عادت عشق پنهان داشتن PageV03P1334
یک شب نشده از او کنارم روشن
بر(خلق جهان)11چوروی یارم روشن
پیوسته همچو زلفت شوریده است کارم
تا مهر تو آن ماه گذارد در دل
گرخورشیدی شود به ماهی حاصل
3-ت : ل دل PageV03P1337
لطفی ز تو3 و ز بنده پنجه خدمت
صد سال کنم بسرای آن مه خدمت
چون آوردیم بی تو صد روز به شب
یارای دل13 از برتو دوری باشد
ای14 کم مهری ز روز کوری باشد؟.
این هجر گمان مبر ز رعنائی من
فردا بینی چو روز رسوائی من
از رسوایی چرا حذر فرمایی؟
خورشید اگر بترسد از رسوایی
انصاف نباشد اینکسه میفرمایی
وانگاه10 حذر نمایی از رسوایی»
تا خانه فروز تو شود یار چو شمع
ور بکشندت به روز صدبار چوشمع)1
ای دوست به وصل دست گیرم حالی
گردور شود16 ز من بمیرم حالی
جز رنج در فراقت کس نیست خواستارم
صدره سیهتر از شب روزی همی گذارم1
گر نه غم تو بودی دلجو2 و غمگسارم
با بی3 شمار غمها روزی همی شمارم
هر گز نبود باری این هجر در شمارم
گرخود جدا گذاری بی خواب و بی قرارم)4
گر من به کام خویشت یک لحظه دربر آرم
به زان پاشد که روز هجران بدهم
بوسی، بزنم برلبش وجان بدهم
وز آمدنش هوش ز دلها22 میرفت
کو می آمد به نزد ما یا میرفت
دیدم ز رخ تو عید و نوروز به شب PageV03P1348
قدی چو صنوبر و لبان همچو شکر
6- ت : PageV03P1350
آن به که پیش یاران3 خود را ms800 سپر کند
ور تیر راه حادئه راء پی سپر کند
کز مردمی چو چشم بدیشان نظر کند
مرد آن بود که از دگران دفع ضر کند
کو دیدهٔ بصیرت خود پر عبر کند
از سورت7 مکارم عشری زبر کند)8
جایش چو توتیا به تکلف بصر کند
وز ذکر خیر دائم نشر هنر کند PageV03P1354
وز2 بی شمار بد به تجاوز گذر کند*
خود را به گاه خدمت سر تیز3تر کند
هرخدمتی که باشد او را به سر کند
فرمان برد بهطبع وسخن مختصر کند*
بویی که هوای دل جز آن بوی نداشت PageV03P1357
هرچند که دل پای در آن کوی نداشت)1
شیدای لب شکر فروشش گشتم
در گوش آمد حلقه بگوشش گشتم]7
ز دل آرام و سلوت شد رمیده9
دمی در صحن دل نا آرمیده
گلی از گلبن وصلش نچیده
ز عزت بود اندر سر چو دیله PageV03P1360
به روی او جهان روزی ندیده)
ازو جز عشوه2 چیزی ناخریده
ازان گشتم چنین پرده دریده
ز هجر او چو اندام بریده
من اورا از دو عالم بر گزیده
لبش یکدم به دندان ناگزیده*
صبای وصل برمسن ناوزیده
چو دید او را زمن دامن کشیده3
دمی زان مه به عشرت نارسیده
لب شیرین او را نامزیده ms804 PageV03P1361
اگر باز آید آن مرغ رمیده)1
به دیده32 نور و به سینه قرار باز آمد PageV03P1362
4- مجا : PageV03P1363
چوعیسی آن بت(از آن)1خرسوارباز آمد
هزار منت از ایزد که یار بازآمد
وز عقرب طره اش دلم شد پرخون
22 اکاش وچاپی : ندارد PageV03P1365
چون باد خزان شد دم سردم1 افزون)
شاهین دلم به سوی او شد طیار
باری دل من از سبکی کرد این کار]8
با لعل لبش ز جان نیامد یادم
زان سان که ز سوزیان نیامد یادم)9
میریخت از آن لعل شکربار نمک
تنگ (شکری درو)4 به خروار نمک
شد در دل تنگم غم و تیمار فراخ
تنگی و هزار کس خریدار فراخ)9
در عشق تو کار دل شیدا25 سره شد PageV03P1372
چون یافت ز (توسکهآ)1 سودا سره شد
دل را به غم تو دادهام دستم گیر
پیش تو ز پا فتادهام دستم گیر)8
میشد به امید وصل او شاد دلم PageV03P1373
و آنگاه بهخنده باز میداد دلم]
کو از سر جان به یک زمان برخیزد
چون17 در طلبازهر18 دوجهان برخیزد
نشنیدن15 این ناله و آه من چیست
لیکن بنمای تا گناه من چیست؟
ندیدم خویشتن را جز تویاری
وز15 قارون خود16 به ملک ومال افزون بود
از غایت ذروهآ کمال افزون بود
نازارچه خوش استازتو پیوسته مکن
ما را تو حوالت به در بسته مکن
از دور چو خورشید زمینش بوسم
چون دست نداد کاستینش بوسم
از شوخی دید گان تو می گریم
چون ابر بر آستان تو می گریم]
همچون شادی میان جانت دارم
چون دولت سر بر آستانت دارم)9
جان بدهم و غصههای جانان نکشم
خرسند9 شوم به کوری و آن نکشم
برخود زطرب چوغنچه بدریدم پوست
میدیدم و باورم نمی بود که اوست
وان یار که دل ربود دلداری کرد
واخربه هزارجان خریداری کرد)16 PageV03P1400
22- PageV03P1410
یک جوهر نفیس نبد چون کمال عقل
جز عقل هرچه هست شمارد وبال عقل
آنرا که اوفتد8 نظری برجمال عقل
سیمرغ فکر ، گر9 نبود پر وبال عقل
از کان تجربت بجز اندر خیال عقل
خیل خیال را سکنی10 از قبال11 عقل PageV03P1411
سلطان دل اگر نکند امتثال عقل
بی فکرت صواب که هست آن منال عقل1
شخصی که نیست2 با2 گهر بی مثالعقل)2
بر هر دلی که تنگ6 نماید7 مجال عقل
آنرا که ممکنست براو محال عقل8
کو1 خویشتن به جهد11 کند از رجال عقل
دل را اگربود سرو12وقتی زحال13عقل
هردل که گشته است محیط رحال عقل
آنرا که نیست صاع دل اندرجوال عقل)14 PageV03P1412
حسنی که به صد زبان ازو گویی داشت
هرچ آن شمرند آلت نیکویی داشت
آب آرد و آتش بلا انگیزد
هر گز دیدی کز آب آتش خیزد؟
به جای ماه رخش نور خور نمی باید
گر او نباشد عمرم5 دگر6 نمیباید
جز آن زدوحهٔ [اقبال]7 برنمیباید8
جز آنکه آید یارم به بر نمیباید
مرا ز حور ازین پس خبر نمیباید
مواعظ ارچه بود پر عبر نمیباید
یکی سبق به جزاینم زبر نمیباید
ازوم11 سرزنشی بر زبر نمیباید)* PageV03P1420
برون زجان وتن2 من سپر نمیباید*
را بجز رخ آن سیمبر نمیباید
ز هجر حال دلی زین بتر نمیباید
دوای دل (جزاز آن)5 گلشکر نمییابد
کنند دامن من پر دررنمیباید]4
مراز مردم دیده نظر نمیپاید
دگرچو دایرهام پای10 وسر نمیباید11
جز اشک دیده و خون جگر نمیباید
چو چشم نر گسم الا سهر12 نمیباید PageV03P1421
اگر نتابد شمس و قمر نمیباید
سیاه وسخت دلش چون حجر نمی باید1
جزین به خوبی او هیچ در2 نمیباید
و لیک بردلم از غم حشر نمیباید
بدین صفت دل من عشوه خر نمیباید
نشاط سینه و نور بصر نمی باید
مرادم8 ازوی جز این قدر نمیباید
چنان شبی را هر گز سحر نمیباید
درین سخن به حقیقت اگر نمیباید
جز آبداری این نظمتر نمیباید PageV03P1422
ز بیم هجر که امروزهست وخواهد بود
به عاقبت برسید آن عقاب و صید ربود
که جز رضابه قضابعد ازین ندارد سود3
هزار بوسه ز اخلاص بیشتر دهمش
زصد شراب گوارنده خوبتر نهمش
چو ینیمی بمانده بیکس و خویش
که جز اوجاننداشت راحت خویش
9- اساس: PageV03P1431
زدوستان که مرادرهمه جهان هستند1
هر آنچه از من جمعی حسود بگسستند
نهاد مرهم زخمی که حاسدان خستند
بعد از آن بر نبیرگان رسول
شرف اهل خاندان رسول
میوهآ باغ [و] بوستان رسول
نامشان راحت روان رسول
بوسه جای لب و دهان رسول PageV03P1433
مدحشان لفظ درفشان رسول
نافهها مشک از نشان رسول
بلبل باغ و گلستان رسول
برهمان جمله رهروان رسول1
وندر کمال ذات چوخورشید خاورست
بهاز هزارخویش و به از صد برادرست PageV03P1435
حقی است کان جزاء. جنات و کوثرست
بعد ازحقوق ایمان آن حتق مادرست
زهر جفای او به حقیقت چو شکرست
مقبول و برسر آمده مانند گوهرست
نزدیک من ز خالق حقش مقررست
فرزندش ارگدائی ور شاه قیصرست)1
به نزد اهل خرد نیست جز وفاداری PageV03P1437
هزار جان گرامی سزد که بگذاری
حرام گشت بر آن دل امید هشیاری
غبار کوش به کحالی و به عطاری
که ذوق او شکرست وجفا نکوکاری
که بیدلان را بودست از سران یاری
نمی کند بجز از غم وفا و دلداری
که میسزد که کنندش به جان خریداری
ز فضل برصفحات کتب دررباری
فلک به سفله نوازی، جهان به غداری
زراه ذوق حقیقت وراست بیداری
که ذاتاوست به لطف و کرم سزاواری PageV03P1438
کناد کوست سزاوار خوب کرداری
نه قصد کند نه میل کس سوی وف
*
بربسته میانست به غمخواری گل
تا حشر به جان ودل وفاداری گل2
که رشک جنت عدنست گلستان قر ج
چه از کلام مجیدست طیلسان فرج
کشیده تابش5 ابرو6 زه کمان فرج PageV03P1439
معیناند به میدان بیکران فرج
که رشک حورالعین است دختران فرج
ز کارخانهآ هرفضل ترجمان فرج
که بر ربیع گذشتست مهرگان فرج
دهند بوسه هزاران برآستان فرج
غذا وقوت روحست داستان فرج
نجوم ثابتهآ اوج آسمان فرج]
به ذوق مایدهآ خوشگوار خوان فرج
هزار هست چو خورشید دردهان فرج
برد5 هوای خرد را به نردبان فرج
هر آنکه پخت به تنور طبع نان فرج PageV03P1440
ربود در صف اهل (هنر بیان) فرج
کشیده برسر [هر2] شد تی نشان فرج
فصاحتی که نهادست در زبان فرج
که الله الله جان شما و جان فرج
نثار عالم منشور درفشان فرج
ز لفظشان تر و تازهست بوستان فرج
گذشته از همة مجرای بادبان فرج3
روانه کرد به هرلحظه کاروان فرج
جزای شد ت تألیف منشیان فرج
روان هریک در عصمت شبان فرج5
که هست نزد خردمند آن زمان فرج PageV03P1441
به گاه شدت غرقاب در امان فرج
والحمدلله اولا وآخرا.
(نقل از لغتنامهآ دهخدا)
(عنصری)
به نقل ازلغت نامهٔدهخدا)
(نظامی)
(بوستان سعدی)
(نقل ازبرهانقاطع وفرهنگ معین)
از عنب می پخته سازندوزحصرم توتیا
مصر، ص 141)
مثنوی دفتراول، چاپ لیدن، بیت 96
مثنوی. دفتر اول، بیت 2908
تارونمایدمرهمش کالصبر مفتاح الفرج
(اسدی. نقل از سروری)
(ظهیر فاریابی) PageV03P1454
فی حد هالحد بین الجد واللتعب
(فردوسی)
(امثال وحکم دهخدا)
(اعلام معین)
(لغت نامه)
(امثال وحکم دهخدا) (ابن یمین) PageV03P1470
(انوری)
تهران 1339ص 127- 129)
(خاقانی) PageV03P1473
کمال اسماعیل)
خاقانی)
(سعدی) PageV03P1474
(لغت نأمه)
(گنجسخن آقای دکترصفا، جلداوثل، ص25)
(مولوی)
(لغت نامه) PageV03P1479
(الاعلام زرکلی، ج 5، طبع سوم)
(دفتر اول)
تار ونماید مرهمش کالصبر مفتاح الفرج
(لغتنامه)
حافظ)
لامعی)
(امیر معزی)
(سعدی)
(سنائی)
(گرشاسب نامه)
وسنائی)
(جامی)
(فرهنگ معین) .
(معین).
ورکنی عربده گویند که او کردنهمی
(حواشی حافظ. دکتر غنی. ص 234)
لغت نامه)
(لغت نامه)، (معین)
(حاشیهآ داستان نامهآ بهمنیاری)
(فر خی)
پس دل اندر بندوصل و بند هجرانداشتن
وین نیزنتوانم که دل باد لستانم میرود