أبو الحسن بن ابراهيم قزويني
فوائد الصفويه
مقدمة
غلام شاه مردانست اسماعیل بن حیدر
بک چند به باقوت تر آلوده شدیم
شستیم به آب توبه آسوده شدبم
موبمو حال پریشانی من می گوبد
در سر هوسم هست ولی دسترسم نیست
عجب که عار نمی آیدش زباری من
شادم از زند گی خویش که کاری کردم
عاشق زبلا چگونه برهیز کند
اما بادی که آتشم تیز کند
تا کی به حیات خویش باشی مغرور
در هر قدمی هزار بهرام به گور PageV01P028
شتابنده را نعل در آتشست
دروبند ازین هر دو برخاسته
ز دیگر در باغ بیرون خرام
خللافت ms019 بناه
کامرونهی محتسب را چرخ اذعان می کند
زهره تار چنگ از خورشید پنهان می کند
در شفق افلاک را آلوده دامان می کند
که عکس سنبل اندر آب از بادوزان لرزد
بسان گلبنی کز نازکی گلها برآن لرزد
چومرغی کز نسیم صبحگه در آشیان لرزد
مکن کاری کمه از دستت دل پیروجوان ارزد
دلم ms020 چون بر گ بیداز بهر آن نازک میانلرزد
که رمح31 موشکاف ادر کف شاه جهان لرزد
تن پیل دمان کاهد دلشیر ژزیان لرزد
ز جین ابروی دربان او بر آستان لرزد
به هیبت گر نهد پا برزمین هفت آسمان لرزد
جو تیغش جااننسناند انس وجنرا جسم و جان لرزد PageV01P031
زهیبت چون جرس دل دربرروئین تنان لرزد
تن سیماب کافتاده استدوراز بطن کان لرزد
سوی هدف خوبش نهائی نظری هست
کزبهر تو چون بادصبا دربدری هست
کزحال دل گمشده او را خبری هست
هزار ملحد چون یوسفی مسلمان کرد
دوبیت قطعه مثالی که شرح نتوان کرد
دمی که حکم تواش پادشاه ایران کرد
ولی به حکم توآدم سجود شیطان کرد
شاخی که سنگ میرسدش آشیان کنند
که نسب نامه ما مهر نبوت دارد
ز نجیر از آن کم است کهدیوانه پرشدهاست
همرهان رفتند و خاکستر نشینم کردهاند
آب ما از مند ساقی کوثر آمد
که ازو گشت جهان عالم پیر PageV01P054
بود چون آب نهان در شمشیر
بی طلبکار چو خورشید منیر
نا کند کل جهانن را تسخیر
هیچ جا از دهن یار شنیدی خبری
«رباعی»
الحسینی بهادرخان PageV01P089
کهاز شراب حریفان سفله گلناری
طریق مدارا گزین بی درنگ
که بک چند فارغ شوی از قتال
در وادی جهل بی سبب افتادی
الحق به جهان داد جهالتدادی
بهر چه مصاحتش بود حکمتش آز داد
بکی رساند به ساحل بکی به طفان داد
بکی به وصل بشارت بکی بههجران داد
ازورود مقدم شد زادهآ والانتاج
صاحب لولاک مهمان خدا لیل العراج
آنکه دادند پادشاهان جهان او را خراج
از سر نو خاندان شاه ابران را سراج
گز تو گیرد زود عجلت سلطنت رسم و مهاج
چند روزی از حوادثدر حضیض اعوجاج
می گذارد عنقریبت فضل حق برفرق ناج
بر فراز مسند عباس شاه و تخت عاج PageV01P104
در مزاج اشرفت دارد جبلی آمتزاج
دمبدم باشد عطایش برجهانی چون معراج
چون گدایان می نماید روز و شب خاتم لجاج
افتد از بیم تو بر اعضای رستم اختلاج
سینهٔ خود را کند بهر خدنگ تو اماج
صید همچو صعوهو گنجشک تیهو و دراج
گردهآ خبزی بود بر گوشه آن چون کماج
بکشکافد ظهر ماهی دیگری صدردخاج
یابد از عدل تو چون نوشیروان مورش علاج
نوعروس ملک را آری به سلک ازدواج
از صفاهان ms081 تا خطا و روم و ترکستان رواج
کز فرنگ و چین و روس و مغربت بدهندباج
سایه اقبال و دولت بی خزان چون سروو کاج
این شب تاریک و تار اظلم دیجور داج PageV01P105
کاشانهای سربه فلک بر افراشتن
درباغ بوستان ز سر شوق کاشتن
ز خاک خانه بی که بباید گذاشتن
روا بود که ملامت کنی زلیخا را
به عزتم زدل آزاری و جگر خواری
کنم به نقد حیات ابد خریداری
نسخه درج ساخت.
که مهر ناصیه بر خاک آستانش بمالد
به پادشاهی دهر است نامور زان وجد ms111
بروزنیک و زمان سعد و ساعت سعد
خداش بهره وافی زعمر و بختمه بخشد
زغیب گشت ندا نو گلی ز باغ محمد
همه عالم چون گلستان بنظر می آید PageV01P138
جشن شهزاده ایران بنظر %~% می آید
آنکه داراست چو دربان بنظر می آید
چو سکندر که نگهبان بنظر می آید
حبذا مرتضوی شأن بنظر می آید
در فصاحت که چوسبحان بنظر می آید
کان گهر سایه یزدان بنظر می آید
شمع عیسی زشبستان بنظر می آید
پرده برخاسته پنهان بنظر می آید
صبح مولود سلیمان بنظر می آید
مطلع بهر درخشان بنظر می آید
خسرو صفحد دورانن بنظر می آید
زانکه شاهنشه خاقان بنظر می آید
بی تامل که جهانبان بنظر می آید
ای «خطا» نوگل خندان بنظر می آید PageV01P139
معجز این است که آسان بنظر می آید
وارث مسند شاهان بنظر می آید
بشنوای دوست که آسان بنظر می آید
وارث مسند (1218) شاهان بنظر می آید
(204 چ) همه عالم خوش وخندان بنظر میآید
بادل خرم و شادان بنظر می آید
به بلاغت که چوسبحان بنظر می آید
وارث کشور ایرانن بنظر می آبد
هفت کشور چو گلستان بنظر می آید
راست چوتن باده پیمان بنظر می آید
همچو خورشید درخشان بنظر میآید
بردرش همچو نگهبان بنظر می آید
ملک چون مه تابان بنظر می آید PageV01P140
ابن خاقان بن خاقان بنظر می آید
(205 ر) چون هلال مهرمضان بنظر می آید
لب او لعل بدخشان بنظر می آید
تاج فرق همه شاهان بنظر می آید
کان گهر مرتضوی شأن بنظر می آید
آن یکی خسرو دوران بنظر می آید
از ره شفقت نهاد، بر سر ناهید تاج
کاندو در بزم عقد، خطبه کند ازدواج
حجله گهش را سترد زاطلس گردون دواج
تاکه بود هور را بر سر انجم خراج PageV01P143
چون شکر وشیر باد باهمشان امتزاج
ملک حکمش نصیب آیدش از ملک تاج
مقدمه تانیه
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود