محمد معصوم خواجگي اصفهاني
خلاصة السير
مقدمة
لاهر شود
ل ل ح
ثموده
ایام زعیش و خوشدلی کام گرفت PageV01P035
بتشست به گوشهای و آرام گرفت
بیا
خلاصة السیر
ئیلان ثیل 1538
یه لخهوو وسیل
چهاست بر سر این قطرهٔ محالاندیش
19 الف
تیغ چون بر جوشن تقدیر گردد کارگر
وباعی
جز شکر ز هر کلام خاموش شدند
کنجی بنشستند و چو گل گوش شدند
جانش زغم زمانه پرداخته شد
از کوری خصم کار او ساخته شد PageV01P055
کسب جمعیت از آن زلف پویشان کردم
بیت
فصل 22
د4
در مستد بزرگی صاحب کلاه باد PageV01P072
تبینی دگر هیچ روز یهی
34 الف [که ناساید ز فکر ملک یک دم
که برهاند جهان از شام دیجور PageV01P076
سیاه زنگیان را کرده تسخیر
همیشه فتح ملکی کرده آهنگ
که فارغ دل شهنشاهی نیا بد
چو پر شد نشاید گذشتن به پیل PageV01P079
فصل 32
36 الف
خود کدامین سر سزای سروری است
هر مرحله پر ز آه و یا رب کردند
تبخالهآ دل نامزد لب کردند
در دفع بلا ms061 پناهت آن لطف بس است PageV01P089
ظ
ایام سانح شد.
ظم
افظ
فصل 42
ته بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
فظه
جز فتح و ظفر کرا رسد همراهی
برخواند سرود تازهای رامشگر
هر روز خوشت باد ز روزی خوشتر
علمش عمل زمانه را کرد قوی
اوراق پراکندهآ دین یافت نوی
ستاره زیر رکاب و سپهر زیر نگین
بباعی
دادند رضا را به قضا با دل پر خون
دولت که بماناد چگویم که چها کرد
اصةالسیر
[
در طی فراز او نشیبی باشد
اندر خور حال خود نصیبی باشد
الف PageV01P129
صد در ز صحن جنت اعلی برو گشاد
7 الف
از سوء عمل به غم گرفتار شود
گر چرخ دو روزی به تو غمخوار شود
تا* سر خویش فدا بر سر آن نام کند
از روزگار هم بستاند سزای خویش
کشیده همت او پای ظلم در زنجیر
بگذرد از نه سیر آسمان
به داس دهر همان بدروی که می کاری
فصل 71
که فرزندی بماند یادگارش
که می نامند در شاهوارش
نهال دولت و دین را بری پدید آمد
81 الف
سوی ملک خدایگان بدمید
گردید چمن ز عکس گل گلناری
یام به دی داد خط ms123 بیزاری
با باد بر آمیخته شد مشک و قر نفل
مگر دست خورشید سلطان ثشان شد
عجب سالخورده جهانی جوان شد
بنفشه که نیلوفری طیلسان شد
صحت گل عیش ریخت بر پیرهنت
مشت عرقی گشت و چکید از بدنت
اوان روی نمود
حسام قاطع و بازوی کامکار دهد PageV01P172
افلاک نهاده بر خط فرمان سر PageV01P176
عالم چو رخ خوبان پر نقش و نگارست
سوسن به صف اندر پسر سیم عذار است
94 الف
به یک لحظه زاد و بهیک لحظه مرد
شبی چند جان داد و آنگه بسوخت
الف
رخ سوده به خاک کف پایش اورنگ
که کارسازی تو لطف کردگار کند
قطعه
ظر
قلعه بغل گشاده نشسته به شاهراه
با برج گاو و ماهی و با فرع همقران
ف
در زلف زره بی مددت تاب مباد
که چون آستین خورد صد چین نفیر
128 الف]
رونق ز تو یافت کار این نه پرگار
افتیم به پایت ار دهیمان زنهار
بیات
بیاا
ملکی به سواری و جهانی به سؤالی
ییاا
نگونتر ز بختم به چندین مراتب PageV01P233
سر خاری ms200 نیابی زعفران رنگ
2ل
چون بتگری ms203 مقدمهآ فتح دیگر است
د ئیل 1546
صحن چمن از تو زینت اندوخته است
گفتا که ز دست آنکه او دوخته است
بگذشت ازین نوید سر تاج از آسمان PageV01P251
بر یرنداشتیم ز تخمی که کاشتیم
تا عزم خاکبوسدیار تو کرده ایم
*
الممالک انشام نموده.
رسال نموده بود.
نارد چو تو سوار به میدان روزگار PageV01P287
165 الف
از دست منه ساغر می را زنهار
میافکند از روی عداوت به کنار PageV01P289
در سرای کهن نه رسم نوی است
بادهآ یک من منی و توئی است
عالمیان کم میاد.
اب
از توبه گذشت و ساغر و جام گرفت
نمودار دولت پدیدار بود
اقبال بر یمین بود و بخت بر یسار PageV01P310
به آستان تو نازم که آسمان خیز است
خلاصةالسیر