مستوفي بافقي
جامع مفيدي
مقدمة
شعر
مقالة دوم
یت
سعر:
که پادشاه جهان در پناه درویش است
مقالة پن
چون کشید از فرط غیرتتیغ عالم گیر را
آنکه دارد روز و شب در کیش دولت تیر. را
دور کرد ازخان و مان بدخواه بیتدبیر را
روم و چینو روس و هند وبلخ هم کشمیر را
نیکوی جوشن نباشد ناوک تقدیر را
اندرین کار از کجا مدخل دهد تأخیر را PageV01P092
مقالهآ پنجم
هر که در فتح ممالک ره دهد تقصیر را
بر کف گوهر فشانت دستگاه اکسیر را
غزل
ببانگ چنگ مخورمی که محتسب تیز است
که موسم ورع و روز گار پرهیز است
بعقل نوش1 که ایام فتنه انگیز است
که همچوچشم صراحی زمانه خونریز است
که صاف این سر خم جمله دردی آمیزاست
که ریزهاش سر کسری و تاج پرویز است
بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است
احل : قاوت PageV01P099
بوادی سر گردانی
قطعه
بهنر گس افسر زرداد و چشم نابینا
خدایراست بقای قدیم و ملک دوام
قصیده
ثعیان آتشین دم روئینه استخوان
یامرغ آبیی[*92] که در آبت بود مکان
با اخترت مقابله با آبت اقتران
هم چرخ زیر دستت و هم بحر زیر ران
در موقفت جهنم ودر ساحتت جنان
در آتشت نشیمن و در آبت آشیان
صحن تو دل نشین و هوای تو دل نشان PageV01P120
در جنب تست گلشن و درجوف گلستان
پیوسته در هوای تو هم پیر وهم جوان
چون جم جدا نمیشوی از جام یلزمان
در دم زچشمهات شود چشمهها روان
تا آب و باد و آتش و خاکست در جهان
فالمخمس
رباعی
با گوهر پلید بزرگیت آرزوست
کان را بهیچ وجه توان گفت کین نکوست
بدبخت این چه سیرت ناپاک واین چه خوست
هیهات چشمهای تو ازسنگ یا ز روست PageV01P129
با دوستان دشمن و با دشمنان دوست
1- اصل : هیر PageV01P130
آن پادشاه
یا کیست آن که شکریکی ازهزار کرد 10
بیة
عکایت
بیت
یا آوجود[ و] عدمش را غم بیهوده خورند
تا نگویی که در آن روز وفائیت نبود
کائی ومقیم خطهآ خاک (شوی
کانی بالتقصیر استوجب الفضلا
که این مژده آسایش جان ماست
زهی کلام تو مفتاح گنجهای فتوح ms136
المحتاج الی اللهشاه شجاع1.
بمت
حضرت سلطان مه رخسار زین العابدین
تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری
اقرار بندگی کن و اظهار چاکری
نا یکدم از دلم غم دنیا بدد بری
درویش و امرن و خاطر و کنج قلندری
از شاه نذر خیرو ز توفیق یاوری
ای نوردیده صلح بهاز جنگ و داوری2
پیداست کزین میان چه برخواهد خاست3
ایت
قالة فت
بروز دیدن خورشید و شب مه تابان
مت
هذه جنات عدن فادخلوها خالدین PageV01P165
عثنوی
آن حجناب
حکایت
با چنین آتش جان سوز چهسان ساختهاند PageV01P174
که رشک جنت خلدی و جای حورالعین
ز شرم غرق شود زآب چشم عبرت بین
خدایگان قضا قدرت قدر تمکین
بود زقدر و شرف شمس ملک ودولتو دین
علی زخلق حسن در فضایلش تحسین PageV01P178
شهور آن همه اردی بهشت و فروردین
ابیت
سعادت ابدی سدرهآ تو کرد مقام
فضا ز صحن وسیع تو میبرند بهوام
سواد قاعدهآ آب را بیاض دیده غلام
علو سقف ترا آسمان مینا فام
ملاذ و ملجاء ایام و کامکار انام
که آب شد زحیاء کفش وجود غمام PageV01P186
بسال هشصد و عشرین ثلاث1 کرد تمام
فارس وعراق
آن به که پیر دولت خود با جوان دهد
اردوی ظفر قرین
دارد همهآ روی زمین زیر نگین
پیوسته چنین بوده جهان را آیین
در جر گهآ ری بحکم حی سبحان
1389 تاریخ وفات اوست «خاقان زمان»
بعضی واقعات
که او کشیده عنان باشد این1 گسسته مهار
فبیت
فیت
ببت
منان روی نمود
معر
زل و ابد
هثنوی
شهر
ا- امل : زخیره PageV01P205
بت
هر
تماه شد PageV01P210
مجلس اول
فصیده
چوبک زدن درش بمثل شاه قیصر است
رورا نمود عالم از آن رو منور است
عالم بیمن جود وجودش مصور است
گر چه لوای حضرت او ماه پیکر است
توقیع آل آل بنامش مقرر است
با همتش محیط سرای محقر است
او دیگر است و حالت او نیز دیگر است
هر حرف از این سخن صدف پرز گوهراست
میخوان که هربکی زیکی خوب وخوشتراست
بر دشمنان دین محمد مظفر است
هر کرا میخواست جان بخشید ورفت
تمصه
آستان هلایک آشیان
کز نخل محبت رطب عشق نخوردست PageV02P029
بقصبهآ ماهان
بعضی از واقعات
هیگردیدند
از سر سدره نماید بهوایش پرواز
لب بامشهمه در گوش زحل گوید راز
نعمان برفت و ذکرخورنق هنوزهست
فرشته طلعت ونیک اختر وهمایون فال
چنانکه تازه شود برگ گل ز باد شمال
انصاف دادو گفت که این سعدا کبراست
وان کار که ایام همی خواست بر آمد
هم بوداز رای این خورشید دولت راجمال
برترند از بحرو کان، آن درسخااین در نوال
وز رکاب این نخواهد یافت اقبال انتقال
آن بود محمود طالع این بود مسعود فال
آفتاب دولت این باد ایمن از زوال
اطراف جویبار سپاه سمن گرفت
اجرام کوهها شده پنهان میان برف
کرشمه دامن دل می کشد که جااینجاست
رنگ اوسرخ شدوروی برافروخت به باغ
روزروشن به سر شاخ که دیده است چراغ
کوزه ای چند نبات است معلق بردار
پنداشتم که جنت عدناست در خوشی
هر ورقی دفتریست معرفت کرد گار
به زیبائی از یکد گر خوشترست
قطب زمان
که آب چشمهآ حیوان درون تاریکی است
گرچه تلخست ولیکن بر شیرین دارد
که نیست جوهر نفسش به خوی بدموصوف
که رشک جنت خلدی وجای حورالعین
زشرم غرق شود زآب چشم عبرت بین
در حق او گمان ثبات و بقا خطاست PageV02P101
تا چه معنی لطیفی تو که اینت سورتست
دیوانهآ عشقیم چه پروای تو داریم
رفیع الحسینی
آثار پدیدست صنادید %~% عجم را
پناه ملت وراعی خلق و نصرتدین
دگر مطرب بجز شهری نخواند
سخن در نکتهآ شیرین شود صرف
گل رعنا زرنگ و بوی او داغ PageV02P110
که شد از فیض بویش سیب مشکین
فصل 196
من مجلدسیوم
فصل 198
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد
فغان زگردش این جان شکار جورپرست
که گوهری که به سی سال سفت خود بشکست
فصل 202
کان ذره به از هزار خورشید نشد
که خوب وزشت و بدونیک در گذردیدم
نگاشته سخنی خوش به آب زر دیدم
مباش غره که از تو بزر گتر دیدم
نماز شام ورا خشت زیر سر دیدم
با غرقه شدن یا گهری آوردن
یا سرخ کنم روی بدان یا گردن
بس غصهآ روزگار باید خوردن
هم سرخ کنی روی بدان هم گردن
دست من و دامان تو ای باقی عمر
کاندر دل تنگ من جزدوست نمی گنجد
به از عمر هفتاد و هشتاد سال PageV02P131
نه ز دانش بود فسوس و درنگ
دستش نرسید لیک دستش برسید
جوینده ملک و مال و توقیر شدی
فی الجمله به یک هفته جهانگیر شدی
روی 5اد
ز محنت آیتی مسطور میخواند
نه گوش دهرشنید ونه چشم دولت دید
ارغون خان
زنهار که از دست خودش نگذاری
سودی نکند ندامت و غمخواری
مکن تقصیر ومغزش را برون آر
نه در عقیدهآ من بنده ms321 هر گز آن بوده
کو صد هزار شاه و گدا را به قهر کشت
سهلست خوب و زشت اگر نرم یا درشت
پیوسته به گرد نقطه می گردد خط
دولت ندهد خدای کس را به غلط
مه روی بکند و ز هره گیسو ببرید PageV02P140
بر زد نفسی سرد و کریبان بدرید
محمدبن جوینی در یگانهآ دهر
به وقت عصر دوشنبه به رودخانه اهر
ز جام تیغ لبالب چشید شربت قهر
شهادت یافت در صحرای نوشهر
که دستور ممالک بود در دهر
چشید او هم زدوران شربت فهر
که دارد در ترازو نوش با زهر
دردار العبادهآ یزد
پی تبرد وهم به تعداد آن
صحت عقل [و فضای روحی وجان جهان
ساحت عزت جناب تست دولت را مکان
اشک و انجم در کنار و آب کوثر دردهان
زاطلس گردون زمینت وز کوا کب آسمان
صحن دلخواهت بهشت تاسع 1 است اندرجهان
هرنفس صدحاتم وهرلحظه صد نوشیروان
مبدع امن وامان مقصود ابداع زمان
خامهآ او چون گهر افشان شدی
که تیر عمر گرانمایه در گذشت از شست1
زمانه، خیز که این خانه نیست جای نشست
نوشت منشی تاریخ او که «طابثراه»
به شرط آنکه نگوئیم از آنچه رفت حکایت
اطراف بوستان جهان خرم از تو باد PageV02P152
اطراف دشت گشت ز برگ سمن سفید
در معدن سیاه عقیق یمن سفید
روضهآ فردوس پیش ساحتش نا دلپذیر
اخترانرا برحریم صحن میمونش مسیر PageV02P158
بلکه آمد این و آن بانسبت قصرش قصیر
ورنه و ضعی اینچنین هر گز که آرد در ضمیر
135 الف] باقی به ذکر خیر بودنام آدمی PageV02P160
از طور تو ظاهرست اخلاق حسن
که از هر منصبی بیمنصبی به
دین ودنیا را بدین راه وروش معمور دار
به نام نورجهان پادشاه بیگم زر
در مجلس تو منصب بالا نمیرسد
حکم قضا به صاحب جوزا نمیرسد
که معمار ملک است و پرهیز گار
تا بتوانی مکن بدی از کم و بیش
بنگر که چکارمی کنی درحق خویش
چو کرداتمام این زیبا عمارت
جمالاباد %~% بادا رشک جنت
میرزا سلمان جابری
خشم جهان سوز
بر افراخت اعلام جور و عناد
فلک، سعادت اورا به فتح گشته ضمان
قبای گل نگشتی پاره از باد
شد عازم کوه و دشت لاله
ز دست ظلم او عالم به فریاد PageV02P177
ز بارش قامت مظلوم چون چنگ
مبخشای بر هر کجا ظالمیست
به هر خانه از ظلم او ماتمیست
که رحمت برو ظلم بر عالمیست
سه و سال میمون و فرخنده باد
به راهی شتابد که افتد به چاه
چنین گفت با خسرو کاردان
ندارم ز خبث بداندیش باک
مه را چو گوی درخم چوگان کشیدهای PageV02P179
خوش بر کنار چشمهآ حیوان کشیدهای
که جان ازتن نشد فرق وتن ازجان
ز بیمش دل چرخ بودی دو نیم
به تقدیر ملک اکبر
که تیر عمر گرانمایه در گذشت ازشست
زمانه خیز که این خانه نیست جای نشست
که خسبند ازو مردم آسوده دل
که بعد از توبیرون زفرمان تست
اودر آن ملک ms363
که زیبد آسمانش پایهآ تخت
از آنرو قول و فعلش بود ناخوش
ز قولش راستی مهجور بودی
به آخر عقبهآ مرگ آیدش پیش
گیاهی بی بقاتر زآدمی نیست
فردوس نشان
قیصری کز نور رایش داشت آیتها زمان
ظلم ظالم بسی زحد می گذرد
در مجلس شاه حرف صد می گذرد
خسرو تاج بخش چرح سریر
چشم بد از جمال جاهش دور»1
نا ز تو خشنود شود کردگار
جز خجلی حاصل این کار چیست
شرم نداری که چه عذر آوری ؟
او شده ، آوازهٔ عدلش به جای
چون باغ ارم به تازه روئی
خوش دل وخوش خوی چواهل بهشت
به صبر کوش که کس نگذرد ز حکم خدای
چو زین دو در گذری« کلمن علیها فان»
کزین دو کار بیابی سعادت دو جهان
برعقل و دانش او خندند مرغ و ماهی
به یکجا جمع گشته آب و آتش
معنی او خاتم اقبال ودولت را نگیر PageV02P195
بنفشه رنگ وسمن بوی و گل نگار گرفت
درخت مروحهٔ شاخ سیم بار گرفت
شنیدم آیهآ «توبوا الی الله» از لب حور
شد بههایاهای گریان بر سر آصف پناه
وله
نه باجان کسان، با جان خود کرد
همیشه راستگوی وراست خوباش
دولتی رو بتو آورد زکف مگذارش
دلش بندهآ گنج و دینار شد
تا بر مراد دوست رود روز گار تو
ز لب ره نبردی سوی گوش حرف
کشیده ms380 سطوت او پای ظلم در زنجیر
دعا و ثنا کرده زیب بیان
به بی حد رعیت ز بیداد سر
کفایت کن از خلق فریاد را
نهال دشمنی بر کن که رنج بی شمار آرد
که در دسر کشی جانا گرت مستی خمار آرد
بپیچد سر از راه بهبود خویش
خدیو فلک رتبه عباس شاء
گریبانش از دست غم چاک باد
که بی عدل و داد تو گیتی مباد
گیسوی شام باز و گریبان صبح چاک
«عزل ظالم» سال تاریخ وزیر جهرم است
تدبیر به عقل عقلا ارزانی
کشتیبانی به ناخدا ارزانی
دانی که شب وروز چرامی گردد PageV02P205
بر گرد زمین کربلا می گردد
دست تهی برون ندهد هر گز از چنار
کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را
آنکه دریای شرفرا بود او در صدف
کز غلامیش کند قیصر و فغفور شعف
تاج شاهان زمان افسر شاهان سلف
گرسکندر نهد آئینهٔ انصاف به کف PageV02P207
شا کر از نسبت فرزندی او شاه نجف
می کشد چرخ چومه بررخ اوداغ کلف
آفتاب فلک معدلت از برج شرف
که ندیدست چو او مادر ایام خلف
که نگه داردش اقبال شه از بیم تلف
جور را رشتهآ ییداد گسسته است زکف
بر درش بهر شرف خیل ملایک زدهسف
آمد از شست دعا تیر اجابت به هدف
مژدهٔ تهنیت آورد به گوشم هاتف
که بگو شاه سلیمان شد و آقا آصف
روان شد به روی زمین جوی خون
بهمیدان در افتاد مانند گوی
به صحرا چو شیر و به دربا نهنگ PageV02P212
کلب علی بن %~% ابی طالب است
شاه عالی مکان بنده %~% نواز
همه روی صحرا شدی لاله رنگ
بر چهرهآ او چو نور پیداست PageV02P216
کشید هیبت او پای ظلم در زنجیر
باخلق بهعدل و رفق دلداری به
کند نسیم صبا در چمن گل افشانی
نیایدش بنظر اقتدارکیوانی
نگفته میشتوی ناشنیده میدانی
ز لوح جبهه خط سرنوشت میخوانی
بیان کنم بتو تا عرض حال من دانی
همیشه می کند از اشک یاس عمانی
ندیده باد مرادی بهغیر طوفانی
از آن ره است که چون شرح حالمندانی PageV02P218
عیوب داعی خود را همه بپوشانی
ز روی جود اگر آستین بیفشانی
همیشه تا که کند جلوه شام ظلمانی
عدوی رای ترا درد همدم جانی
سود دو جهان بود ز سرمایهآ تو
پاینده بود بر سر ما سایهآ تو
صفی دویم ظل ایزد تعا لی
وزیری که کردند عمری تمنی PageV02P223
نگهدارش از چشم بد حی دانا
ز پیر خرد شد رقم این معما
لباس وزارت مبارک %~% بآقا
آسمان قدری فلک شانی امیر یزد شد
میشود آباد چون آقا وزیر یزد شد
قفعه
مبارک منزلی %~% فرخنده جایی
ز یکدیگر به خوبی سر کشیده
خط قطویی لهم» بر هرورق داشت
چو صحن فلک عرصهاش جانقزا
معطر هوا %~% از %~% دم %~% سنبلش
بر آورده بر اوج افلاک سر
برای مسکن تو بر کشیدهاند قصور
وفا از ملک دنیا نیست امید
سکندر سوی آن عالم چرا رفت
بدنیا خلعت پایند گی نیست
تاریک شب زما نه شد روز
بو %~% تخت حمل نشست شادان PageV02P230
آراست زمانه %~% دگر بار
شد نغمهسرا %~% ز %~% شوق بلبل
ز الطاف سلیمان جهان با آصف ثانی
کند بر در گهش گر قیصر و فغفور دربانی
ز سهمش کرد چون اهل ریاضت ms407 ترک حیوانی PageV02P231
کشیده همچوزنگی داغ فرمانش به پیشانی
که با برگ گل سوری کند باران نیسانی
به معموری مثل شد ملکیزد از بعد ویرانی
نمیبیند کسی در خاطر عاشق پریشانی
ز نهی مصلحت جویش اهالی در تن آسانی
به وصف حشمتش لبها دمادم در ثناخوانی
ندیده هیچکس خورشید را با چین پیشانی
طبایع را کند ارکان عالم تا نگهبانی
سراپا چون مشرف شد به تشریفات سلطانی
دو مصرع بر زبان جاری شد از الهام ربانی
چو باید در بر آصف سراپای سلیمانی
لیت
صبحی بر آوری سر و شامی فروبری
هر گزز شست3 مرگ خدنگی خطانگرد
پیراهنی ندوخت که آخر قبا نکرد
199الف ازمردوزن فغان وناله برخاست4
امارات قیامت گشت پیدا
فرو بارید سیل از کوه تا کوه
ز دیده خاک را نمناک کردند
ز دود آه ایشان تیره گردون
علمزدآتش دلهای محزون
که عالم ندارد قرار ms411 و ثبات
چو خورشید تابنده یابد زوال
بدین شومی اندر زمانه ندید
کزین شد جهان را خلیده جگر PageV02P236
190 الف] درین عید شدشادی ازما بعید
ای خراب از تو خاندان بقای
خوش دلی را مگر بهخواب فنای
چه فقیر و غنی چه شاه و گدای
حر کتهای تو همه بی جای
یک زمان از در وفا بهدر آی
یک نظر چشم بینشی بگشای
چه ستومی در آمد از تو ز پای
آن عطاردضمیر روشن رای
آن وزارت پناه ملک آرای PageV02P237
مرکز %~% همت و محیط سخای
کسب فر می نمود بال همای
گشت همسایهآ زمین ای وای
که زدی صبحدم ازان سیمای
که سبق بردی از ید بیضای
پشت پا زد درین خراب سرای
خیمه در زد ms412 بهسوی ملک بقای
کرد در روز عید قربان جای
کعبه بگرفت از براش عزای
همچو طوبی مود شو و مای
بستدل را به حیدر و ابنای
خازنش شد %~% به خلد راهنمای
حاجبرحمتش نمود ایمای
مسندآرای %~% جنت المأوای
دل ز دستور عقل و فطرت و رای
یزدیان رایتیم %~% کرد آقای
جانب ملک بقا آقای دولتیار شد
همره روح القدس با فرقهٔ احرار شد
چون برای صید دلها روح تو شنغار شد PageV02P239
چون بظهر کوفه روحت واصل ابرار شد
گوهمای روح آقا لامکان سیار شد
ایضا
ولهایضا
صورت رقم
بیاضش چون سواد دیده پر نور
په پاکی دلفریب و روح پرور
نشاط افزا چو صبح زند گانی
داند که متاع ما کجائیست PageV02P243
که فردا نگیرد خدا بر تو سخت
بر آراست تاج و بر افراخت تخت
به آیین %~% صاحبقرانی %~% نشست
که نا برهم زنی دیده نه این بینی نه آن بیی
ایام به آب زند گانیش سرشت
خود قیاسی نکند کس نه بدان ونه بدین
باد او چون نفس روح امین مشک آگین
کنداقرار و بگوید که چنین است چنین
فصل 490
از مجلد سیوم
چنین بود چو در افتد به مرغزار آتش
چو گل در بهاران بخندید از آن
بهصد محنت و درد شد مبتلی
که در بیوفایی بسی زحمتاست
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما
با خبر باش که صیدش نشوی سهل مگیر
زاغ سیمرغ شکاری که ترا گشته اسیر
دام عنقا نقوان یافتن از موج حصیر
در گلستان جهان هر دو ندارید نظیر
اوهم از نکهت خط کرده جهان را تسخیر
کار شمشیر نیاید ز غلاف شمشیر
بند گردیده به گلبرک تری ناخن شیر
پادشه را به زمین افکند از روی سریر
سر منصور ز دار ادب افتاد به زیر
بود در طالع ms429 حسنت که شوی عالمگیر
سجدهآ شکر کن و در قدم دوست بمیر
به نیازی که فقیرانه زند دستش گیر
گر زمژگان تو خواهد که بسازد پرتیر
به طریقیست که بر شاخ بخشکد انجیر PageV02P258
که اگر آینهاش از تو شود زنگ پذیر
می کشم زلف ترا چون خط او در زنجیر
صورت رقعه
کوزن مردانه ای کین رشته در سوزن کشد
نه صدق و مروت نه صبر و شکیب PageV02P264
خواب نیکونیست در وقت سحر بیدارشو
فصل 517
ز اندازه برون بی سر و سامانی من
جمع آمده اسباب پریشانی من
و بی اثر داغ نیست
زرد کند رویت و گویی زر است
که وفا کرد که با ms437 ما کند
بوی وفا یست درین خاکدان
مبانی تحریر %~% او %~% دلپذیر
خجل کرده از نغمههای صربر PageV02P267
مشعل شود افروخته از شمع در حساب
حسن خطش کرده باهم آب و آتش راقرین
نمی شاید خزف در عقد گوهر
وز تگنای گنبد دوار در گذر
مردانه وار از سر این کار در گنر
سعیی نمای و زین ره پر خار در گذر
فرشته طلعت و نیک اختر وهمایون فال
پیرایهآ کرامت عقبی عبادتست
کانست دعاشام و سحر پیرو جوان را
باد صبح از شکوفه عنبربوی
فصل 538
بک به یک از دل به زبان داشتم
بوش بد من به نکویی خویش
که کنم ختم سخن والسلام PageV02P272
از مجلدسیوم
سر پنجهآ فتنه داشت از پنج بلا
اقبال تو ساخت دستش از پنجه جدا
که ترسم بوی او گیرد گل وغیری کند بویش
نوشت کلک قضا شرح ثم وجه الله
ترا هنوز کم است از برای «عرض سپاه» PageV02P274
بدان صفت که شش ازشصت و پنج از پنجاه
فکنده است بهچاه عمیق بخت سیاه
نمایدش به نظر همچنان که آب از چاه
بلند ساخته ایزد اساس مسند و گاه
گهی که راست نشینند و کج نهند کلاه
قول شه را که بود در ثمین
پای تا سر فرو روم بزمین*
همه گیتی افروز با نام و ننگ
شب از بهر طاعات بیدار بود
هر روز مصیبتی به تقدیر خداست
پیوسته به خاتم عبادت %~% آراست
پیوسته قدم %~% به وادی غزو نهاد
[221 ااف درسایهآ ms446 شمشیر بود باغ مراد
عمه گیتی افروز با نام و ننگ
روان کرد بر سینهآ بد سگال
خزانی در پی هر نو بهاریست
چراغ لاله بی باد فنا نیست
که روبد از سربامش فلک به دیده غبار
درون غرفهٔ او مهر شمسهآ زرکار PageV02P281
به اندک زمان جمع شد لشکری PageV02P282
224 ب بساط بزرگی به رسم جهان
بپرداخت ز انجم حصاد سپهر
کمند فکر فکندن به طرف بام حصار
ز هر جانبی تا بیک ساله راه
دل ms453 مشرک از خوف وحشت غمی
کزو کافران خون دل میخورند
کشیدند صف بر یسار و یمین
بمان تا بماند ز آدم نتاج
که ما بندگان تو خداوند گار
ز بخشش سپاهش همه شاد شد
سمند ظفر زیر ران مراد
ه فز دولت شاه ربیع عدل سیر PageV02P288
حصار غنچه شده فتح با ذخیرهٔ زر
نپوشیده آهن که آهن گسل
ورا تخم پیکان و دل کشتزار
سر انجام کارش سعادت همه
همین سربه محرابش آمد فرود
اگر در افتد بر اوج نه سپهر ظلال
که گر چونشر کند آفتاب از اختربال
محکوم امر و نهیت از ماه تا به ماهی
هم دور تست فارغ از وصمت تباهی
در شان تست منزل آیات پادشاهی
نبودی بجز مکرمت کام او
که گلشن ازو ms460 گشته گلخن نشین
که هست این رصد بر ضمیرش قیاس
در آن خاک تن ایمن از باد غم PageV02P293
در آن فرش مرمر بهجای صخر
دل کان فیروزه اندر خراش
زجامش نگه رشک بال تذرو
خلوتسرای مرقد او پر ز نور باد
دل کین خبر شنید کسش با خبر ندید
بر مسند اقبال بماند جاوید PageV02P295
فصل 605
رسید مژدهٔ دولت ز هاتف اقبال
که توانم ادای آن [235 الف] کردن
عشر اوصاف او بیان کردن
که بالاترازهرسخن حمد تست
ز انوار لطف تو یک ذره مهر
فصلاول
جهان بگشتم کاینک منم گدای سخن
به رونمای سخن رفت و در بهای سخن
مجلس فروز انجمن آرای سرفراز
هزار تیر بلا بر رخم گشودی و رفتی
به یک کرشمه دل عالمی ربودی و رفتی PageV02P303
بسان برق زدورم رخی نمودی و رفتی
به صید میشدی وخنجر ازمودی و رفتی
فنون فضل را جامع کتابی
در خانهٔ ی ردهبجانش سو گند
گاه از نگهی نشانهٔ تیر شدم
یضأ
و اسباب نشاط و عیش نا منتظم است
طفلم من و تنگنای گیتی رحم است
گلبن این روضهٔ فیروزه رنگ
تیغ زن تارزک لشکر کشان
هر دم به جهان لذت دیگر بودی
خوش بود اگر نه مرگ بر در بودی
از رشحهآ کلک تو جهانی گلشن
شده چون آفتاب عالم گیر
وحدت این و آن کثرت او
سر خدمت بر آستان دارد PageV02P311
حق او طرز حق پرستیدن
هیچ جز حق درو نمی گنجد
وانکه نشنید ازو سخن چه شنید
ور درد فراق حاصلی بنویسم PageV02P312
کو دست کزان درد دلی بنویسه
بر طینت آدم رقم غم زده اند
کین ضربت اولین بر آدم زدهاند
246 ب] دایم نبود نور بقا تابنده
باشد همه را به یک اجل آینده
مبین معنی آیات تنزیل
شدی پر از زلال زند گانی
دامن گردون ز اشک گرم آلاید به خون
مرجع دل نیست جز« اناالیه راجعون»
روان کرد وز دیده ها خون دل
بر فرق سر مبار کش افسر عل
دگر نیمی ز بهر نیک نامیست
فرو بندی فرو بندند بر تو PageV02P316
در اعتقاد تو ضد است نون مگرنی را
شد عازم آن سرای جاوید بقا
غیر از احدی که نیست او را همتا
دردا که کو کب شرفش در وبال رفت
در عالم مثال ولی بی مثال رفت
لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست.
250 الف که از آن هیچکس ندادنشان
همچو روز وداع آفت جان
که نهان شد به زیرسنگ چو کان
گشت در خاک همچو گنج نهان
که نبودش ز مرگ خط امان
همه فکر او در قیام و قعود
هست نور رای او مصباح راه اهتدا
میزند بحر کمالش موج بر اوج سما PageV02P323
بهاو سنت مصطفی زنده بود
ز زند گی غرضی جز حضور یاران نیست
به غیر صحبت یاران و غمگساران نیست
گشته به فنون علم در دهر مثل
ذات تو ز اصحا فضیلت افضل
نام نکوست حاصل ایام آدمی
نیدیانت را نه دنیا بر مرادست ونه دین
مولانا محمد شرفی
در زلف دلاویز تو آویزم دل
تا هیچ دلی درو نگیرد منزل
فرداست همچو گل همه برباد رفتهایم
همه لطف و همه جود و همه علم
مه تابنده بر برج کرامت
گردون سایه دارشب وروز درغم است
ز جام دهر می «کل من علیها فان»
جبینش آفتاب صبح خیزان
ازخدا می طلبم صحبت روشن رائی
هر چه بهجز حق همه را سوختی
با خرد بیکران ، با هنر بی شمار
زیور دین و زینت دنیاست
نعمتی بهتر از رفیق کجاست
بهر کاری قضا را محرم راز
ز کنج فقر گنج فیض جسته
ز خود بیگانه با حق آشنایی
خون در تن نافه مشک اذفر گردد
اکسیر چو تربیت کند زر گردد
ز فرزند شایسته شایستهتر
ورنه در دهر مهره بسیار است
که نی کلک من شکربار است
مولانا علی
خواجه عبدالغالب
وز مهر ووفا سرشته میخواهم
بک بوختهآ %~% برشته میخواهم
مولانا قطبا
امیر محمد ابراهیم
نبودی طالب دنیای ms503 فانی
که در آن نامه خبرهای نکو خواهد بود
نیک بینی گمان بد مبرش
سعی سودی نکند جهد به جایی نرسد
اینة در هست که چسبانتر ازین میباید
پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم
دلبرم گر رخ نماید جان بر افشانم چو شمع
تا سرا پای وجود ms505 خود نسوزانم چو شمع
غم او عاقبت در پرده رسوا می کند ما را
ریخت طرح آشیان از خار خار PageV02P345
از طپیدن حلبر دریرن
جمله خونم نور شد در زیر پوست
چون زتاب مهر از دریا بخار
شد ز خون مردهام پروانه ساز
از گل بر قست در جامم گلاب
از طپیدن بال و پر وا می کند
مور را سر داده در مغز سرم
کش پر پروانهام ریزد عبیر
شد تنم چون ms506 شمع صرف اشک و آه
بوی عنبر میدهد خا کسترم
روغنم با شعلهای 1 آمیخت عشق
کز رخش برقع بود صبح بهار PageV02P346
نو گلی چشم غزالش عندلیب
نوک مژگان خامهآ تصویر ناز
صد هزاران فتنهاش اندر کنار
سرنگون کرده نمکدان بلور
گشته شبنم هاله و غبغب شده
خندهاش بر بوسه چشمک میزند
سینهٔ ماهی ز پشت پاش داغ
بوسه از لغزش ناستد تا به ناف
طرح لوح سینهاش را ریختند
در صفا سرچشمهآ آب بلور
غنچه سان بالیده و پستان شده
میزند پشت کمان بر آفتاب PageV02P347
ز آتش گل سوخت آخر حاصلم
رفت دین و دل به تاراج نگاه
از تو زهر آرزو در شهد ناب
گرمی هنگامهٔ دوران ز تو
ارغوانی کن رخ زرد مرا
ای بهشت از دوزخ هجرم بر آر
فصل 746
که در عالم نمیداند کسی احوال فردا را
به ابرو کمان و به گیسو کسند PageV02P348
ز گیسو بنفشه ز عارض سمن
گیسوی چون کمند او می بردم کشان کشان
جامهای بود که بر قامت اودوخته است
چو بر حوالی آب حیات مهر گیاه
سر ما نداری سر خویش گیر
حدیث دلبر فتان و عاشق مفتون
ز لوث گنه پاک و معصوم بود
بمع ms510 مفیدی
فصل 757
شاید که گرد دامن مردی بما رسد
که نیابی به منع آن برهان
گفتدعه %~% ببقعة الامککان
چون مرغ پر شکسته که در آشیان بماند PageV02P355
از آتش فراق که در استخوان بماند
داغت که در درون دل ناتوان بماند
اینک ببین که ماه ز داغش نشان بماند
جز «منطقی» که دیدهآ اوخون فشان بماند
عاقل شدست مجنون مجنون شدست عاقل
گره از کار فرو بستهآ ما بگشایند
کسه در خانهآ تزوبر و ریا بگشایند
ر275ب] بی رشحهآعیون شرایع طمع مدار
بی باری سیاست شاهان کامکار
شاه عبدالعلی
جهان گفت بس بس که از حد گذشت
که دادست دوران به دستش عنان
که خورشید ملکست و ظل اله
میر محمدصفی
محمد شیخ الاسلام
ضمیرش مظهر انوار توفیق
علوم شرع واضح از کلامش
بر اهل علم هر مشکل زهر فن
ندارد جز شریعت پروری کام
279 الف] چشم زخم از خاندانش دور باد
میدان که دوازده امامند مدام
کردد به دوازده مهش دور تمام
تبارکالله گویی که رحمتیست جسیم
دل منور شود وقوت روان یابد جان
ندارد جز شریعت بروری کام
روی نهاده به زمین نیاز
العلیه العالیه
اوله
سبزه ازویرانهام یک گردن از مینا گذاشت
قاعدهآ دین به دیانت نهاد
وز امانت مرد کامل میشود
دل او عرش و مسجدش معراج
ز برج بذل که ایثار را بسی اثر است
نگردد ز «دستاربندان» خجل
آن بود محمود طالع، این بود مسعودفال
امامی اصفهانی
مولانا ابوالبقاع
مؤمن بفروی
قاضی افضل
m
فصل 803
زاهد نکشد ز ترس او جام طهور
فاسق زمی مغانه در دور تو دور
بر جان ستمی د گر رسیدی
هر شام شفق شدی پدیدار
در سینه نداشت یکدم آرام
الواعظ الیزدی
قد برافراز که کوته شوداین افسانه
عالی نسبی که بود در دین فاخر
دیدهآ دوران ندیده مثل او صاحب کمال
به شیرینی ز حلوای شکر به
گر افلاطون بدی از هوش رفتی PageV02P384
در وادی غم طایفهٔ بی سر و پا را
صد قافله جان منتظر آواز درا را
کز نه ادیم چرخ دوال رکاب ساخت
بردن بخاک این آرزو مشکل ترازهر مشکلی
تماشاکن دروچون کاروان کعبه محملها
پیا ساقی مرا آزاد کن از قید مشکلها PageV02P385
بیابان حرم را بر سر چاه است منزلها
خاصه از بهر نثار صحبت یاران خوشست
وان تماشا هم به دیدار هواداران خوشست
یکدل که مبتلای غمش نیست در کجاست
زهی بیان تو اسرار علم را کاشف
پای از %~% راه %~% دین برون ننهاد PageV02P387
جامع مفینی
جامع مفیدی
دردو عالم دل و زبانی بس
کهنه دلقی و بیم نانی بس
ور ذکرخطاطان
از جوهر خط تو بصر تور فزای
بیند ز غبار خط تودیده جلای
چون خط عذار خوبرویان دلبر
فی الحال زدی دست تعجب بر سر
العبد نورا لدین محمد کجویی
بیاض صفحهآ کافور را بهمشک افشان
تا ز تو خوشنود شود کردگار
فی الحال درون دیده جایش دادند
تا کی دگر به هم رسد این تخته پارهها
که میان سنبلستان چرد آهوی خطایی
شب از بیم او خواب ایشان حرام
فصل 844
شد از حکمتش کار عالم درست
سر مویی از سر او کس نیافت
نهد در کفی خاک فرهنگ و هوش
حکیمان دانای روش ضمیر
که گوید ثنای جهان آفرین
دل پا کش نظر لطف خدا را منظور
که آدمی چکند با قضای کن فیکون
بلای عجز فرو رفت پای افلاطون
بماند بیهده در دست بوعلی قانون
که خوب وزشت وبد ونیک در گذر دیدم
نگاشته سخن حوش به آب زر دیدم PageV02P409
مباش غره که از تو بزرگتر دیدم
گهش زهر قهرست و گه نوش مهر
به خاک افکند آخرش خوار و زار
ز اخلاف او عسالم آباد باد
به ضمیر تو التجا دارد PageV02P414
گر سبق گیرد از تو جا دارد
خجلت از عرض مدعا دارد
پشت گرم از شکست ما دارد
بند گویی مگر به پا دارد
که ز انگشت من عصا دارد
حال سیمرغ و کیمیا دارد
گر بود آن چنین سزا دارد
شوخ چشمی به من نوا دارد
حرز خط تواش شفا دارد
که مرا بخت.1 مبتلا دارد
ههینا محملا
وی چو عقل اولین پا تا بسر فضل و هنر
وی چو عقل از ابتدای آفرینش کاردان
عیسی دمی خدا بفرستاد و بر گرفت
از صد هزار گفته نیاید مگر یکی
چشم بددور تو گویی که بهشت د گرست
میرزا حسن بیک
روح را راحت رسد از مقدمش
زایل شدی ز گنبد دوار بی ثبات
دادی ز رنج رعشه سفیدار را نجات
که دافع مرض و راحت روان گردی
که از مصاحبت جان تو نیزجان کردی
که آفتاب ms566 صفت شهرهٔ جهان گردی
فصل 885
پس شعرا آمد و پیش انبیا
مرغ روح از شاخسار عمر تا هی می کنی
مجد همگر
سرو قدش چو بید موله شده دو تا
قد در خرام و جلوه به پامردی عصا
زد آتش غیرتش زبانه
بیم است که جامه پاره سازم PageV02P422
تا بشکند آز عهد که با ما میبست
ا با د گری ببینمش دست به دست
گر براندازد فلک بمیاد این ویرانه را
وحشیی باید که برفک کیرداین پیمانه را
وزان خوردن شراری جستی از سنگ
ایضا فرموده ms569 :
همه نا کامی اما اصل هرکام
نهادند از کرانه در میانه
یضا
به بستان برد و بند ازپاش برداشت PageV02P424
صلای رغبت هم آشیانی
عدوی خانه در پهلو نشسته
صفیری پر خراش از سینهٔ ریش
که پروازش بود بر دست صیاد
نشاط سرو و گل فرصت شمارید
مرا هم با شکنج دام کاریست
بیهوده گرد کوچه و بازار عالمیم
نی زآن گروه خانه نگهدارعالمیم
کالبدش شد به زمین همچو گنج
بگشا به نگاهی گره کار مرا PageV02P426
امسال بده مواجب پار مرا
هر کسی نقش خویش میبیند.
خواهم ز بقا به قد عمر تو قبا
خواهم که به پوشی زکرم عیب مرا
به خاک افتادم و کردم مناجات
کزین آلودگی ام پاک گردان
اجابت کرد استدعای آنم
شه خیبر گشا را رو به محراب
دو فرض اندر قفای او ادا کرد
کرامی کردم از پند و نصیحت
ز شرب بادهام پس توبه فرمود
و اندر طلب حقیقتم طالب کن
حشرم به علی ابن ابی طالب کن ms572 PageV02P428
فصل 930
من مادر دهر را گرامی خلفم
وین گل به ازل شکفته زآب و گل ماست
مهر علی و آل علی در دل ماست
وقف رندان خراباتی بی سامانست
تر ز تآثیر شمالش چمن رضوانست PageV02P429
ثرفیض قدوم ملک ایرانست
رشک فردوس برین کلبهآ درویشانست
زآنکه این مرحله سر منزل بیکارانست
روضهٔ خلد که مأوای کم آزارانست
کی دلش را هوس قصر و سرایوانست
حوریش بکر سحن حسن خطش غلمانست
فریاد ز ایام جوانی فریاد
سودا به میان شصت و هفتاد افتاد
بشنو حال ما و فرزندان
در هنر بر گزیدهآ یزدانم
شش درم داده از دو درج خدا
که نبینم زوالشان هرگز
صاف در سیرت و بصورت درد
صانع بی شریک ارض و سما
در کمالات و فضل نامی کن
318 ب آوله ایضا
در بحرو برند روز و شب بی خور وخواب
یک صوفی چرخ زن به دریا گرداب
سا کنان این بلد را دوری از حق بیش از این
کز هجر گردم چون تار آن مو
بر گشته مژگان ، پیوسته ابرو
از ننگ مرهم دزدیده پهلو
خورشید گردد سنک ترازو
من کهنه صیاد او بره آهو PageV02P433
میکنم در هر قدم صد جا به جا افتاد گی
شیوهآ او سر کشی و کار ما افتادگی
خانه زادماست همچون نقش پا افتاد گنی
طفل اشکم قسمتم کرده خدا افتادگی
وحی ما خاموشی و معراج ما افتادگی
حبذا بیدست و پایی مرحبا افتاد گی
هر کجا لغزید پا گفتیم یا افتادگی
ابتدا گردن فرازی انتها افتادگی
هست مقصد خا کساری مدعا افتادگی
این پیری نامرد سراپا ننگست
در گلشن ایام ذلیل وخوار 2 است
دل چیست غم و درد وبلا را هدفی
مرک ازطرفی و زند گی از طرفی
گرفته چون قباتنگم در آغوش
که غم با شادمانی زهر با نوش
که کردم جان شیرین را فراموش
ولی ما را ز غفلت پنبه در گوش
بکار ماو ما در خواب خرگوش
باغم دوست کناری زمیان مارا بس
درغم سروقدی اشک ms578 روان مارابس
جان پرحسرت و چشم نگران مارابس
دل پرداغ ز اسباب جهان مارابس
نظر مرحمت پیر مغان ما رابس
سخنی ازلب شیرین دهنان مارا بس1
بقیهآ حاشیه صفحهآ بعد PageV02P437
5 جامعیت من مادر زمانه رهر
که دست قدرت در جیب فطرتم تنهاد
چه از طریقهٔ انشاء ، چه از ره انشاء
چه از غزل ، چه قصیده کفی بها الاشهاد
چه از مبادی مبدأ ، چه از مآل معاد
ه شمارهٔ آن عاجز آید از تعداد
ولی چه ms579 سود که طالع نمی کند امداد
فدربه وف من این بیت کرده است ایراد PageV02P438
آلوبالو %~% پلو نخوردیم
پیشاهنگیم و %~% جو نخوردیم
صد شکر که پیشرو نخوردیم
که هر یگی به د گر گونه داردم ناشاد»
زرهزنان حوادث کشیده صد بیداد
متاع فضل و قماش هنر مباد کساد PageV02P439
دا آمد که ms580 ای طیار مگسل
بردی به قیافهرهرهٔ من
فریاد کشید کهره من
آبی بخور از مطهره من
میتوان گفتن مرا پرورد گار معصیت
می شود قهوه خانه جا گیرش
دردنا کی ناله را از درد جانکاه منست
مشعل خور روشن از آه سحر گاه منست
رهبری همچون محبت هادی راه هنست
محرم سر محبت جان اگاه منست
پادشاه ملک خاور چا کر ماه منست PageV02P443
زول
حلاوت لب شیرین نمک چشیدهٔ تست
ربودن دل عشاق آفریدهٔ ms583 تست
مرا که قباهٔ دل ابروی خمیدهٔ تست
سفارشی که نکو داردش رسیدهٔ تست
نوری تنبا کو فروش
صایب را کن زجام هوشیاری مست
ماساق به ساق و دیگران دست به دست
می باید داد جان و میباید رست PageV02P444
نی ساق به ساق مال ونی دست به دست
تا جام ز لعلش نکند جرأت بوس
با خون کبوتر آشنا چشم خروس
میدان به یقین که چین ابروست عبوس
می خون کبوتر و دهان چشم حروس
ملا عرشی
یادم از کشتهآ خویش آمد و هنگام درو
کانچه کشتیم ز خجلت نتوان کرد درو PageV02P445
سیه پوشی %~% چو آب زندگانی
لب و دندانی از یاقوت واز در
دو گیسو چون کمند تاب داده
ر سر تا پای مقبول جهانی
کانچه کشتیم ز خجلت نتوان کرد درو.
بس که دهقان اجل کرد بهاین داس درو PageV02P446
داغشکردم ز انتظار گله
کفیش پر بود از خون ، کفیش پر زحنا
ملا رمزی
ز انجام نکوی تر بود آغازش
هر چند بلندتر %~% شود پروازش
خرابه ایست که تابیده آفتاب در او PageV02P447
ملامصاحب نائینی
محبت را از %~% آن کودک بیاموز
ملافوقییزدی
صحن گلزار بلاغت راز شعرشرنگ وبو
اله
هر کرا یافتیم احمد کی است PageV02P448
سخن طوطی هندستان فکر است
سحن %~% گوز %~% دهانآدمی دور
سخن کاه معانی را جوال است
که از کونش چکد مغز حلاوت 1
که کون طبع را راحت فزاید
چکد از نیفه اش صد گوهر بکر
که در دشت فضیلت خر چراند
مولاتا اختری یزوی
صاف کن دل که دعایت به اجابت برسد
مگر ابدیشهآ در1 خویش تنیدن داری PageV02P450
ملا وارسته
شیخ نور مال امیری
پریشان را پریشان می شناسد
که دست ما گربیان می شناسد
مفیدا ملاغیاث بزاز
برق پیکان تو همچون شمع سوزد تیررا
غیرشیرین هیچ باعث نیست جوی شیر را
خورشید چو بر اوج رسد وقت زوال است
مباد رشتهآ امید را دراز کنید
در نگاه به روی کرشمه باز کنید
برای مطلب خود رو به کارساز کنید
زیبا صنم خوش کمری می خواهم
بسیار بجدم پسری می خواهم
خودخرج نکردن عبث از کیسهآ مارفت 1
با وصل تو مانده ام ز دیدار تو باز
سسعیدای مجشون
بر سر علم فتیله افراخته ام
قندیل کلیسیای دلساخته ایم
سایهآ داغ جنون از سر ما کم نشود PageV02P455
مولانا آزاد یزدی
مولاناصفاتی
یضی
آب ازخون1 جگردادیم این شمشیر را
آب در کوزه زفیض لب او باده شود PageV02P457
چندانکه دلش میل جفا داشته باشد
فتراک تو آیا سر ما داشته باشد؛
ملاکسوتی
ملا آگهی
کزتصور کردن آن می شود کس بی حضور
عشوهآ محبوب بدشکل و نظر بازی کور
میهمانی به تقلید و گدایی به زور
غریب بی بصرانند بهتر آن که نباشند
ملا کاسب
کز خون دلش پیرهنت رنگ گرفته
ایضا فرموده
سعی بسیار نمودم که تمامش دیدم PageV02P459
331 الف] شوقی
فزاید حرص او ساعت بهساعت
به هر دم در طلب برتر نهد گام
چو بید روی گل خواهد که چیند
گر پیر شدی غم جوانی داری
منه
باهر که نه اوست شرح این غم ندهی
سراج الدین
مولانازمانی
وصفش ز قیاس عقل بیرون باشد
پیچیدن آن گرفت قانون باشد
در چشم روزگار چو نور بصر شوی
کز بندگان حلقه به گوش پدر شوی
مبادا از غریبانت فراموش
مگرباغ بهشت است آن بر و دوش PageV02P461
ولاناأمین
آغاز شود ردیف انجام
مه بر سر خویش بشکند جام
محمدباقر
دشوار جدایی است ولیک آسان است
مولانا شمس
جان رفت ولی به یار آسان نرسد
ترسم که بهجان رسد به جانان نرشد PageV02P462
ای چشم فکار خون فشانی بس نیست
ملامحمدباقر
از دیده همه شراب بی غش بارد
معانی
ندائی
سوزم گرت نبینم میرم چو رخ نمایی
بی تاب و وصل.... م بی طاقت جدایی ا PageV02P463
ملا الفتی
دور نبود گر بسوزیم از شرار آه خویش
نجدی
دارم دلی که دوزخ ازو هست یک شرار
کز من هزار ساله بود راه تا کنار
در کوچهآ فراق به من میشود دچار
ذهنی نقاش
سر بسته نامه ایست ز درد نهان ما PageV02P464
بهر طرف چه رسی گام رهنما اباست
خوشم که سایهآ بال و پرهما آنجاست
ملامحمد فدائی
شوخ چشمی نزد ارباب وفا
33 ب] اوجی
زین گوهر نایاب نخواهیم گذشت
ما از سر این آب تخواهیم گذشت.
واقف نشد کسی که چه برجان من گذشت.
گشتیم ازین واقعه بسیار پریشان.
گلیست آن که نمی روید از گل همه کس
که پیش تیر ملامت نشان تواند بود.
دیری یزدی
بیرخش خارست در چشمم گلستان د گر
از کجا آرم رفیقان باز دامان دگر
می خورد از بس که پیکانش به پیکان دگر
گر دهم غیر از تو دل برنامسلمان دگر
میبرم کشتی به استقبال طوفان دگر
نا بداندم که مرا پر نشود پیمانه PageV02P469
محمودوار در خم تیزاب توبه رو
54c
سطر اول
فصل 1199
تا به هفتاد حج نافله یکسان باشد
هر نوبتی زمین به کسی میدهد امان
خرم کسی که ماند ازو نام جاودان
بر چهرهآ او ر نور دانش اثر است
هر دم به بهانهآ دگر جلوه گر است
لا در ابروی او ندیده به چشم
همه پیش أز کبیار گوید گیر.
ز سر گشتگانش نسیم صبا
چو سبزان رعنای بالا بلند
نه در وی غم گل نه اندوه گرد
از سر سدره نماید به هوایش پرواز
طلوع چند مهر از یک سفیده
جهان پیماتر از شبدیز خسرو
سپهرش یکی نامور پور داد
چوبوستان ارم شدریاض جان خرم
مردم هر دو چشم اسمعیل
از قمر آفتاب پیدا شد
از اول اساسش به خوبی نهد
این تاره بنا تمام از روی شعف
یابد ز نماز صاحبالامر ms616 شرف.
تحریر کرده دام لک العز والبقا
بعد منزل نبود در سفر روحانی1 PageV02P491
میرزا عبد الجلیلا
نمیدانم ازین بهتر ms621 چه گویم
که کلمکش از بیانش گشت قاصر
خورشید سپهر فضل و افضال
در چاه فنا فتاد ناگاه
دو کون ازوی پراز زیب و پراز زین
ز نامش حرز طومار شب وروز
که می زیبد گدای آستانش را سلیمانی
مرتبهآ خاص بشد حاصلش.
جوانبخت جم قدر عباس شاه
بهشت عدن در دوزخ نشسته
که از شادی نگنجد غنچه در پوست. 2
خواجه شمس یوسف
در دوجهان [3، مب] واسطهأقتدار
چون باغ ارم به تازه رویی .
ولد خواجه احمد
عمر بدانگونه که دانی گذشت
رفت ز سر باد رعونت برون
[365 الف] دل شود ازخوشدلی وعیش فرد
پشت خم از مرگ رساند سلام
مانند بلندی است و پستی با هم PageV02P502
کانجاست همیشه نور و مستی با هم
عاقبت این نردبان افتادنی است
جز به تأیید آسمانی نیست
ابله اندر خرابه یافته گنج
بذیلش جمله را دست توسل
حریم قدس دور بارگاهش
بدو نازش زمین و آسمان را
سطر دویم
فصل 1251
حله اول
امیرهدایت الله
که روزی تو دل خسته باشی مگر
ز روز فروماندگی یاد ms634 کن.
هم مونس جان باشد وهم مرهم دل
زاسباب این جهان شده قانع به توشه ای
که آب روان باز ناید به جوی
که دور هوس بازی آمد بسر
دگر عیش و شادی توقع مدار PageV02P508
کتب خانهآ هفت ملت بشست
فصل 1262
کشیدی نقشها بر آب چون باد
به بستی زلف شب بر تختهآ روز
چوصورت عقل برجا خشک ماندی
همچون تو مصوری نیاورده به کار PageV02P511
از غمزه کند خاطر یوسف افکار
مهندس را برو فکر و نظر وقف
مقرتس طاقها چون ابروی حور
قاملک قصاع
وز هنر کار خود چو زر کرده
ساختی آن چنان که نتوان ساخت
ده العزیز.
گشته لیکن قوت تحریر کم
خامهآ توفیق بادا یاورم PageV03P519
رو نهم سوی دگر 1 حسب المرام.
آثار پدید است صنادید عجم را
معلی سریر مظفر اوا
که هست مطلع خورشید از درون حصار
که رخ بساید در برج و بام در ادوار
بلیه السلام
جمله هستند از عنایات الهی تاج نار
تا همه مقصود تو حاصل شود بو انتظار
تا ابد مردود گشت و دردوعالم ماند خوار
روشنی %~% دیدهآ %~% عالم %~% به تو
بخت بر آن دل که درو جای تست
سر نهم آنجا که بود پای تو
تا نرسانی تو مرا چون رسم
باد دعای سحرم مستجاب
منتظر باد شمالم هنوز
آنچه کند آه دل مستمند PageV03P534
پیر و جوان مایل سودای او
گشته دکانها همگی کان زر
مانده بهر خانه ازو تنگ تنگی
کرده مواسات چو شیر و شکر
هر که تهی کیسه تر، آسوده تر
فارغ و آسوده زسود وزیان
جان بفروشند وغم دین خرند
رونق این گرمی بازار کو
آیدشان از در و دیوار شرم
ف تند ده نه ن مست فس ن سه حف ع
ز چشم مردمان باشند پنهان
کسی جز حق نداند حال ایشان
تازه نهال چمن مصطفی
میوهآ بستان بتول علی
باشدش با اولیاءالله صفای اعتقاد
چگونه دفع بلا کرد ازو بدست ولایت
دیدهآ جان را بود از وی جلا
مردمک دیدهآ اعیان بود
راحت از آن خاطر افسرده را
سیاسرچم
صاحب خط سبز
پرتو مهر بر جهان افکند
سیدنصر
سید صحرا
هم از اول حسودان را بسوزد
بند بر دست وپای خویش نهاد PageV03P544
دهرش آخر زپا در اندازد
که تیر لعنت جاوید را نشانه نشد
خیال بست که خود غیرت زمانه نشد
دمها زدند و کورهآ تدبیر تافتند
موی غرض به ناوک حیلت شکافتند
ایشان جزای فعل بدخویش یافتند
وز شب محنتزدگان یاد کن
گم شد خزان هجر و بهار عجب رسید
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
همت اهل نظر قافله سالار تو باد
مه جلوه کنان بر آمد از بام
بهر گامی درو صدگوته آفت
زمینش سنگ و سنگ آهنربا بود PageV03P547
که لب ازتاب اوچون شمع میسوخت
بدنیا دوزخ دیگر بر افروخت
بنواز وبهیکبار میفکن برخاک
خرامان شد اندر ریاض سپهر
تیغ که از ننگ عریانی شد آزاد
فرامش کرده تیر اندازی آه
تخت ملوک را نبود پای بر قرار
اختران در آسمان ازطلعتت نیک اختری
برهمان بومی1 که توظل همایون گستری
آفرین باد آفرین کز هرچه گویم برتری
دمید از چرخ صبح عالم افروز
کانست دعا شام و سحرپیروجوان را
از آب دیده پرس که آآن ترجمان ماست
بگذشت ازین نوید سرتاج از آسمان
نیکو شود به صبر سرانجام کار تو
گهی نموده ز تن حلقهها کمند آسا
نه بحر لیک برآن موج بیکران پیدا
تا به در آمد ز چاه یوسف گل پیرهن
راز دلش فاش گشت بر سرهر انجمن
طرفه که شد هم ترنج بر کف اوتیغ زن
بوسف ما نمود جلوه ز چاه
ساغر کام پر ز گوهر شد PageV03P553
آب رفته بهجوی باز آمد
مس نه آنست که اومرتبهآ [29 ب] زر شکند
سنگ بد اصل کجا قیمت گوهر شکند
کار دشوار مانده آسان گشت
عفو را شکر تعمت خود ساز
در وادی غم طایفهآ بی سر و پا را
کزنه ادیم چرخ دوالرکاب ساخت
اقبال را به پردهٔ امید صد نواست
عیدیست اینکه جان به هزار آبروش خواست
پی نبرد %~% وهم به تعداد آن PageV03P557
رفعتشان غیرت %~% چرخ برین
چو صبح دویم بود کم زند گانی
امیرمعین الدین اشرف
فیض دل از در گه او یافته
خانقاه وبقعه وملک وملل معمور شد
ظلمت وشرک و نفاق ازطبع دوران دورشد
بهنزد هر که او اهل یقین است
دردی دل رفته به پالودگی
ساخته مرهم جگر ریش را
بلکه ز هر صافتر اصفا شده
از ته دل محنت دیرینه رفت
صبح مراد تو ز مطلع دمید
گشت شب تیره ازآن جایگاه2 PageV03P563
چشم جهانبین ز سبل پار سد
سر بسر از پرتو خور نور گشت
صحت تن آرد و علت برد
بر همه شد شاهد معنی عیان
خویش رها کن قدمی پیش نه
ورنه زر آورده ومس بردهای
تیره تر است از شب هجران بسی
مرگ جدائیست میان دویار
قطع زجان چون کند آسان کسی
آورد انجم همه شب در شمار PageV03P564
می شود اکنون به ضرورت جدا
ورنه کرا طاقت دوری بود
ساخته از ترک دو عالم کلاه PageV03P565
گوی به چوگان ابد باخته
مارا که غرقه ایم چه دانی چه حالتست
به یک کرشمه زالطاف اوشوند ولی
عاشقان را بهمرده کی خوانند
غیر بور وصال کی بیند
یک زمانش نبودصبر وقرار وتسکین
نور فروزد ز دل پا کشان
وسعت آن عرصهآ جنت اثر
ور ده دیدهآ اهل نظر
سنبل مشکین ریاض بهشت PageV03P569
یک نهان از نظر هر کسی
روی به خاک در او سودهاند
خاطر شاد و دل امیدوار
مرتبهآ خاص شود حاصلش
هر طرفش روضهٔ خلد برین
میشنود هر که ندارد زکام
با ز سر از دغدغه نشناخته
ره به حریم حرمش یافتی PageV03P570
مانده بهصحرای جدایی اسیر
در همه جا هست اسیر و غریب
وز الم هجر پریشان بود
لاله صفت داغ غمم بر جگر
ترک وصال تو کند عندلیب
دگرش هجر چه آرد به سر
مهر توام باز کشد سوی خود
گر دست دهد هزار نیکی بکنم
دست برسر برد تا دستار جوید سر نیافت
نهال مثمر %~% گلزار اقبال
تابان ز فروغ روی خیرالبشر است
از کلک تو اسرار دقایق ظاهر
از خط تو نامهآ فضایل فاخر
چرخ نیلی پوش هستش مفردی از خادمان
هم مریدان رامحب هم مخلصان رامهربان
از کمال مکرمت او را مقیم آستان PageV03P579
روح ایشانرامدام ازحضرتتروحی رسان
در نیکویی بدیع و به پا کیز گی سمر
باصحن او بهشت برین است بی خطر
4هب]احکام جهان مطاع توفتنه نشان
آباد ز رای روشنت عالم جان
شهر و ده آزرده ز پیکار تو
آمد ز پس پردهآ تقدیر برون
دل نیزز زخم غصه شد غرقه بهخون
حاجی زین الدین علیشاه
کشت عمر جهان گشتی به یک ساعت تباه
قهرها نازل شدی بر مجرمان پر گناه
تا که یک لحظه نمانی غافل از فضل اله
کوکب افلاک عزت بی خلاف و بی گمان PageV03P588
ابن محمود بنیمان ناشرامن وامان
هردم افزون شودش مرتبهآ جاه وجلال
سر چشمهآ خورشیدرانتوان به خاک انباشتن PageV03P590
لطفی بباید کردن ومارا بهم بگذاشتن
اول آبدیده سازد تحفه از راه وفاق
تا مگر این مقصد اعلی نماید اتفاق
کی میسرمی شوداورا خلاص از افتراق
به آب تربیت اولیا شود شیرین
دلش تمام منور شود بهنور یقین
رسد مراته او تا به اوج علیین
پایهآ ایشان گذشته از سپهر زرنگار
پادشاهان جهانند گدای در او
در علو درجه کس ببود همسر او
زانکه جز لطف الهی نبود در خوز او
درین جهان نکند رغبت عمارت گل
که هست سیل فنا را گذر بدان منزل
جز آن مقام د گر گوشههاست بی حاصل
همتش زن مرد سازد تلخ ازو شیرین شود
تلخ گردد بروی و بیقدر وبی تمکین شود
بی عجب از صدق اهل الله، دوصد چندین شود
یا بود ملاح بحر فکرت از چندین جهات
همت او آردش تا ساحل امن و نجات
چون بر آرد به صدق دست دعا
دل فدای او شد وجان نیز هم
تو چه دانی که درین گرد سواری باشد
گوهر اسرارشان د هر دوعالم قیمتیست PageV03P601
بیا ومحض کرامت ببین و سر حمایت
چگونه دفع بلاکرد ازوبدست ولایت
گر چه داشتندی سر فرازی
کند آن خسروان را دلنوازی
که هست ملتجأ خلق جملهآ عالم
به صدقهر که درینجا نهاده است قدم
بیا مآثر الطاف بین وفیض کرم
کارش از لطف الهی یافته نشو و نماست
هرخردمندی که از جان دوستدار اولیاست
البته دست غیب مرو را مدد کند
حق با تو لطف وموهبت بی عدد کند
باشد برات موهبت و فضل بی شمار
افزون کند ورا کرم آفرید گار
تا به جهان روزی و دولت کراست
دولتیان را به جهان در چه باک
غافلی از خود که به خود غافلی
که می حرام ولی بهز مال او قاف است
خویشتن آوارهآ آن بام کرد
مقطع این مزرعهٔ ms726 خاک شد
زد به سراندیب سراپرده را
مزارع کرم او نبات رویاند
ز فضل خود به همان حال باز گرداند PageV03P613
در بندهپروری و رعایت چه می کند
عقلش چه حاجتست و کفایت چه می کند
نورالله قبره
عرصهآ چرخست صحنش یا بهشت جاودان
بادجانبخشش چوجان و آب دلجویش روان
زینگونه جایگاه ندیدست هیچ جای
احمد بن مهریزداز
82 الف پادشاهان جهانند گدای دداو
در علو درجه کس نبود همسر او
ز آنکه جز لطف الهی نبود درخوراو
خردش مبین که هست بزرگ و بزر گوار
و آنگه به روزگار شود در شاهوار
در گوش خسروان بودش عز افتخار
بنگر که دل چه یابد بی گرد و بی غبار
هم عیان هم کشف هم اسرار داشت
هیچ سنت را فرو نگذاشت او
بابا مجدالدین
امیرجنید
علی بن محمود ابن بنیمان
آنچه او گوید نیا بدهیچ عالم در کتاب
شیخ شکوو
1 شهداء فهرج
شب تیره دامن ازو در کشید
تنی را ز پیوند جان باز کرد
سلطان زرتدیان
فصل 1523
وور بیاک مساجد
به حضرتی که سزاوار حمد و اهل ثناست
عالم نمی از بحر عطای تو بود
هم حمد وثنای تو سزای تو بود
روشن شده از تو باطن و ظاهر ما
مسجد جامع کبیر
طعنه زده بر فلک زرنگار
غاشیه افکنده به بالای چرخ
نور فشان چون مه خر گه زده
گنبد یاقوت سپهر برین
راست چو بر شاخ شجر عندلیب
دیده و دل خوش کند وغرق ms759 خون
نس گرفته همه بر بوی هم
زلزله آمد به زمین و زمان
آتش دل دستگه آه یافت
رعشهآ تن بر نهج بید شد
اشک روان آمد و از سر گذشت
رحمت حق ریخته زآن جایگاه
فیض خدا ریخته برآن گروه PageV03P646
پر زفغان کرده رواق فلک
سوخته برچرخ برین کو کبی
زین خوبتر مکان و پسندیده تر مقر
پنداشتم که جنت عدن است درخوشی
گلهای گونه گونهآ حمرا و آتشی
ضا
زمزمهآ خطبهآ او تا به ماه
رفته ز نه گنبد والا برون
حامل او گشته فلک در نهفت PageV03P648
فرش تهاش اطلس والای چرخ
توان کرد در کعبه عمدا قضا
که از مغز مهر ومهش روغن است
به پروانگی قدسیان پر زنند
شود حاجت صد اجابت روا
مسجد جمعهآ سرریگ
( مسجد فرط
روی توجه به حرم مینهی
پایت اگر سوده شود روی نه
عجز و نیاز آر بر بی نیاز
فصل 1565
مسجل مصلی عتیق
ورذ کرمدارس
گفت از عجز کای اولوالابصار
وین چه سقفی است آسمان هنجار
برزمین کس نزد چنین پر گار
عقل باور نکردی این گفتار PageV03P654
عقل حس را کجا کند انکار
هادرسقخانقاء
مدرسهآ سرریگ
فصل 1576
خالقهه اشکذر
خالقاه اروکان
هاط چفته
ریاط شوراب
رباط هاغمش
باط الجیره
وباءخرانق
رباط ساغن*
سکندر شو کتی %~% دارا پناهی
میمونترست چتر تو از سایهآ همای
به حکمت کام دل حاصل توان ms773 کرد
خانهآ عمر تو تا دور ابد معمور باد
کار رعیت به رعایت گذار
ملک مرتبه ماه خورشید تخت
وپاطشتران
ورف کرمصانع
که خاک پاش آب زند گانیست
میان آب و آتش مهربانیست
که در تأییدکار آن جهانیست
که در آبش حیات جاودانیست
که با گاو زمین در هم زبانیست
بنوش ای دل که آب زند گانیست
که بر فلک نشد از نامرادی افغانشر
که ابر گردد و سیلاب دیده بارانشر
که بودی نطفهآ مدفون و مدهوش PageV03P667
جمال ونطق و رای وفکرت وهوش
دو بازویت مرتب داشت بر دوش
که روزی خواهدت کردن فراموش
با خلق خدای کن نکویی
که نانی به جانی نیامد بهدست
مصنعهآ محلهآ فهاوان
هر طرفش راه به جوی دل است
تشنهآ آن سرو که در طرف جوست
همچو نجوم از پس هفت آسمان
وز دل عشاق صفا ناک تر
تلخ نماید به لبش رود نیل
مصتعهکازراه
تصنعهآ زاویه
بهرستاک حشت فشاک
زین گونه جایگاه ندیدست هیچ جای
هر طرف کوثر زلال روان
بلبلان در فغان بهصد دستان
کرشمه کنان نرگس نیم خواب
میان لاغر و سینه انگیخته
به نرمی ز گل نازک آغوشتر
که هست غیرت نزهت سرای خلد برین
خجل شودز جمالش نگارخانهآ چین
معطر هؤا از دم سنبلش
فلک چون بار سرو از وی نمودار PageV03P674
ز ریشه ساخته قلاب ماهی
در آن خلد برین گل حورعین است
بنفشه پر خمار و سرخ گل مست
گشاده باد نسرین را بنا گوش
شکیب عاشقان را داده تاراج
گلش مرغ نگه را آشیان است
نهال از برگ در ms782 عینک تراشی
برآید عندلیب از بیضهٔ زاغ PageV03P675
که مغز پسته طوطی گشته درپوست
درو مهتاب داری نور خورشید
چو تار عنکبوتان مانده بر جا
زموجش چشم نر گس پرنگاه است
گرفته چشمه ای در زیر دامان
درو هرسو دکان عطر بر دوش
که بر دوشش سمن بار گران است
ز روشن کاری مهتاب شبنم
که صد آئینه را یک دسته بسته
شده صد بید مجنونش نظرباز
کشد خمیازه بر بالیدن او
ز رفعتش همههستندمعترف به قصور
ز آب لعل صد فواره در جوش
همه از یکدگر دز جلوه ممتاز
دهد بر باد خرمنهای شبنم
بر انجا میوه های خوش رسیده PageV03P677
نواخوان گشته مرغان خوش آواز
بلبلش هیمه کش مطبخ «عیشاباد » است
چندین هزار صورت الوان نگار کرد
به زیبایی از یکدگر خوشترست
ذکر باغ عشرت آباد
هوای جان فزایش دل گشودی
چو خطی گرد لب خوبان دلجوی
ذکر باغ سعد آباد
چراغ کرم شب تاب از پر زاغ
توان روغن گرفت از شیر مهتاب
ذکر چم تفت
دوحة سجع طیرها موزون
وین پر از میوههای گوناگون
که چو خلد برین بود بهجهان
راح و روحش که هست راحت جان
بلبلان در فغان به صد دستان
چون چرخ بر کشیده و ms787 چون خلد خرم است
گویی درو مفرح ارواح مدغم است
باغش که چون حدیقهآ فردوس درهم است
جام جهان نمای خداوند او جم است
چون چشم بحر چشمهآ خورشید پرنم است
چرخ کبودپوش که پیر مقدم است
بهشتی گر به عالم هست آن است
فروزان لاله اش چون آتش طور
سبزه بیدار آب خفته درو
بوی هر گل رسیده فرسنگی
داود سلیمان شد و از باد ms788 گرفت
رخ افروخته هر یکی چون چراغ
چو تعویذ مشکین به بازوی دوست
تمنای میخوارگان کرده تیز
چراغ گل از باد روشن شده
گره در دل غنچه محکم زده
که گویی بیستون را بر کمر داشت
فلک بر دامن او سر نهادی
چراغ لاله هر جانب فروزان PageV03P684
نسیم صبح جیب گل دریده
چو بر شاخ زمرد جام باده
سفره [ایگردجهان سرتا به سرباید کشید
چار دیواری به هفت اقلیم در باید کشید
حامل او گشته فلک در نهفت
فرش تهش اطلس والای چرخ
گلش سیراب آب زندگانی
تسیم عطربیزش راحت آمیز
ز دیگر سو درختان سر کشیده
بمفشه پیش سومغ سز تهان
120ب ) همی شاد گردد به بویش روان
یابی تو درو هر آنچه جویی
زو عمر گذشته پاز یابد
ذکر باغ دلعشا
جمال صورت ومعنی به چشم عالم بین
باد صبح از شکوفه عنبر بوی
کرده جعد بنفشه را در بند
ذکرباغ دولتضاله ms793
برافروخته هر گلی چون چراغ
ز سوزن نهالش زبان تیزتر
چنین عمارت عالی جهان ندارد یاد
در مزه همشیرهآ آب حیات
که نو شد تشنه از مد نفس آب
عیان قوس قزح1 برسقف گردون
ز شاخش نسر طایر در ms794 قفس بود
رسانده کار بالیدن به معراج
زمین از ریشهاش چون دانه در دام
ازو گاو زمین گشته زره پوش
زعکسش سرمهآ شب گشته شنجرف PageV03P691
بر افلاک از زمردتردبتهاشت
هوا از جنبشش گردیده گفتار
ز سنبل رشتهها در گردن باد
نظاره تا کمر در گل نشیند
همه بلبل دمد از سایهآ گل
چراغ گل چمن افروز گشته
حساب سبزهآ بسیار دارد
نمودی داغ لاله چشمهآ آب
دماغ لاله بالایی گرفته
غبارش قیمت از عنبر گرفته PageV03P692
ذکرصفت شیر کوه
که مانند آن کس به گیتی ندید
چو زلف بتان پیچ پیچ و دراز
یکی دشت هموار پهناور است
زمینی دگر بر فلک کن تو فرض
درختان پر میوه و کشتزار
شده پار جدی و حمل گاه گشت
زسنبل تیغ کوهش غرق جوهر PageV03P693
نشیبش تا کمر اوجش به گلزار
چو میل بال طاووسان رعنا
چو خطها از کف دست حنا دار
ربج مهر را تیغش بریده
کواکب بیضههای کبک آن کوه
چو گندم سینهٔ انجم شده چاک
چو طوق از گردن قمری نمودار
کمند وحدتی کرده حمایل
سحابش روغن از بادام اختر
الصرآباه
چکیده عرق شرم آفتاب کجاست
فیفاباد
علیاباد
مزرعهآ طهره
شاهاباه ونهفتر
مزرعهآ معین آباد
توران پشت
131ب] به عجزازنیمهآ ره باز گشته
در علو از ستاره دارد عار
م1 او بود گنبد دواز
مزرعهآ مفید آهاو
اردان
قریهآ شیر
احمداباولف
فراشاه
133 الف]) قصبة مهریجرد
چوروضه آمده بس دلگشاوروح افزا
قمریان بر فراز هر شاخی
سبزه بر گرد آبهای روان
دیده در حکم خود سفید و سیاه
چو از خاک قفسها مرغ زرین
ملمع کرده اطلس را بهخارا PageV03P702
به تندی قلهآ او در گذشته
نموده سبزهای در دامن او
وز تسیم بوستانش باغ جنت بو ستان
مبارک منزلی فرخنده جائی
ریاحین بر کنار جوی رسته
زیک دیگر بهخوبی سر کشیده
به الحان ارغنون را کرده پرساز PageV03P703
خط طوبی لهم برهر ورق داشت
فصل 1778
صفای وقت وقف چشمه سارش
م از سر چشمهآ ms805 حیوان گرفته
ز جا جستی و بر پا ایستادی
گشادی سایهاش بال و پریدی
نوای بلبانش عشوه پرداز
فتوح عشق خیزد از هوایش PageV03P705
سر مویی نیابی زعفران رنگ
درختانش زده برسدره خرگاه
گل و لاله است کاندر هم شکفته
همه جایش برای صحبت می
شده شهر حلب آیینه دارش
قریهآ خورمیز
یعقوبی
مریاباد
دهاباد وترسوباد
کثنویه
قنات سوی
ابرومبار که
هوائی معتدل چون مهر فرزند
ابرنداباد ms812
141 الف] کزسبزه شود روشنی چشم فزون
و گر شاید به جزشش ماه نپاید
معاذالله ز خیبر پادگاری
که تسخیر آن ممتنع می نمود
گرفتند و کندندش از گرد راه
گردفرامرز
بریهآ زارچ
در باغ بگشاد گردون سپهر
و گرنه شاخ فضولی ندامت آرد بار
که عنقا را بلند است آشیانه ms814
از حکم قضا دل تو آمد آگاه
چشم خونبار ببین و زدل افکار مپرس
که هر گز نیاورده انگور خار
که گندم ستانی به وقت درو
چو تخم افکنی برهمان چشم دار
ور نه پای تو در میان باشد
در گنجینهآ سخن بگشود
کشیدرشته به انگشتیای درسوزن
پری پیکر بتی عاشق نوازی
اشکذر
بندرآباد
عزاهاد
اسفنجرو
پس ازقرنی سر کیوان شکستی
آتش دیدهبان ز نور زحل
بفرویه
ورگناباد میبد
بدرا باو بالا
قنات شیرین
رونق ز شکر فروش می برد
چشمی و هزار کشته دز شهر
دهان از حلقهآ انگشتری کم
خم زلفش در آتش کرده صدنعل
دهانش آرزوی تنگ دستان
عاقلان فکری که زنجیر جنونم پاره شد
از غازه وخضاب رخ وزلف را صفا
برگ عیش و شادمانی در دل غمگین نماند
کین مرده چه می کند کفن را PageV03P728
که خارش بر دلم ننهاد داغی
که آغشته نشد آن لقمه ms827 باخون
ماتمی شد که شرح نتوان کرد
فصل 1842
گشته دردیده ها بهار نگار PageV03P730
گفتارچهارم
رخت بر بندم و تاملک سلیمان بروم
نباشد غیر او کس را مسلم
مباهی از قدومش نسل آدم
کر کسان گرد او هزار هزار
وان مرین را همی زند منقار
وز همه باز ماند این مردار
بیشتر از روزی خود کی خوریم
این همه تشویش کشیدن چراست
حرص به یکسو نه وخرسند شو
فلک خرگاه ماه آسمان تخت
نهد پا بر سر کیوان بیانم PageV03P745
دهد بنیاد طاقت کوه بر باد
شکوهش زینت اورنگ شاهی
یقین او هم شه آخر زمانست
چهاست در سر این قطرهآمحال اندیش
ز روی تجربه بسیار دانی
تو خواه از سخنم پند گیر وخواه ملال
هزار پار به از بودنست نا بودن
باشد بقدر همت تو اعتبار تو
مرده آنست که نامش به نکوئی نبرند
در بحر فلک گوهر مقصود مجوی
یکدمه غم با هزار ساله تنعم PageV03P749
همه قل هوالله خیزد ازو
کی می حرام ولی به زمال اوقافست
واندر طلب مال حرام اندازد
باز آرد و در رنج مدام اندازد
پای منه در طلب هیچ کار
رخنهآ بیرون شدنش کن درست
اگر چه از طرف مستمع بود تقصیر
اگر چه در دل خارا نمی کند تأثیر
درجام روز گار می خوشگوار نیست
کزخون دیده عارض اولاله زارنیست
بی عقل مردمان که به او مبتلی شدند
که این مخدره در عقد کس نمی آید
کین باغ عمر گاه بهار است و گه خزان PageV03P755
که ترا نیز کارها باشد
غافل از روی طرب گردچمن می گردد
راحت آن دید کزو دست طمع باز کشید
کفر نعمت از کفت بیرون کند
بی ادبانه میرود سیلی روز گار کو
خزان همیرسد و نوبهار می گذرد
مهر ووفامجوی از و کزهمه بر کران بود
آتش امان نمیدهد آتش پرست را
یک گل شادی به با غزند گانی کس نیافت
مباش غره که با کس وفا نخواهد کرد
سلیمان شاه بن عباس ثانی
بودم همه وقت از تردد غمگین
چون کافر ودرویش نه دنیاو نه دین
فرو ریخت از تند باد خزانی
چندانکه زدست غم خروشید دلم
جامی زمی فرح ننوشید دلم
بی سفرها ماه کی خسرو شود
که این کجاست ز آرام و آن کجا ز سفر
آب این سرچشمه طغیان کرده برپل میزند
نشسته بر سرراهی دلی به صدپاره
زین خار گل مراد روید هر دم PageV03P763
معاذالله غلط کردم که دوزخ زان نشان باشد
که سنک تفرقه دوران در آستین دارد
و ز عین کمال نور هر دیده شود
یکجا چو مقام کرد گندیده شود
که نشنود سخن دوستان نیک اندیش
خبر کن حریص جهانگرد را
که بر بخت و روزی قناعت نکرد
به پیش مردم نادان چو آب در غربال
پر گار صفت زعجزسر گشتهترم
راز برون داد شب پرده ساز
کرد فلک سبحهآ پروین بهدست
خلایق را گل مقصود بشکفت
که « فامشوافی مناکبها» خدا گفت
بردارم آستین بدود تا به دامنم
زین سبب صورت سفر سةر است
نهنگ آن به که با دریا ستیزد
مزد آن گرفت جان برادر که کار کرد
که پیش تیر بلاها سپر تواند شد
که از حرص خواری رسد بی شکی
که گنج ms861 قناعت به کنج اندراست
اگر هوشمندی عزیرش بدار
ز راه تأنی عنان بر متاب
چوشد کرده آنگه ندامت چه سود
که دست توقدرت ندارد بههیچ
وز صدای رعد می لرزید برخودجسم خاک PageV03P769
کجا پروای ما دارند سر مستان محفلها
برون آورد سراز غرفهٔ روز
با سرش از دست رود یا کلاه
هژبر چرخ از سهمش گریزان
ه قصد خون مردم تیغها تین
بر منتهای همت خود کامران شود
در وادی غم طایفهآ بی سر و پارا
بهروی آب همچون بط روان شد PageV03P772
ز دریا رخت بر هامون کشیدم
رشک برد با همه رفعت برین
فیض ازل نامتناهی درو
روشن ازو چشم و چراغ خلیل
رابطهآ بود و نبود همه
قطب زمان، اختر برج کبود
سایه ده طوبی %~% و باغ ارم
بال به هم برزن وپرواز کن
پای ندانی که کجا می نهی PageV03P773
پر از هوش مغز وپر ازرای دل
که گفتی پیمبر به حالش خبر
هرچه بخواهد همه بر مدعاست
دست بر آور به دعا زینهار
حاجت خود را ز خدا کن طلب
کار ما یا این چنین یا آن چنان خواهدشدن
هرچه خواهد حا کم مطلق همان خواهدشدن
که لب از تاب او چون شمع میسوخت
به دنیا دوزخ دیگر برافروخت
لیک فریادرس نمی بینم
یک تابوت و هزار مردمرده
از کوچهآ مقصود به بازار تممی
که هم آوازشما در قفسی افتاد است
کشیدم دست وپا بیهوش گشتم
می زند دست جفا جام مرادم بر سر
وقت دعا بر خدا وقت کرم در بغل
آن دعایش می رود تا ذوالجلال
وان دعازان نیست زان داورست
هم دعا وهم اجابت از خداست
امید لطف تو بازم بدین جهان آورد
پایان پدید نیست ، چه پایان - کنارهم
اکنون شکست کشتی صبر و قرارهم
غم را که نشان داد و بلا را که خبر کرد
شاید که باز بینیم دیدار آشنا را
که روز محنت و غم روبه کوتهی آورد
دم آتش و آب یکسان بود
در آب و در آتش نگهدار ماست
درهای شب افروز کواکب گم شد
ز شادی چگویم که چون آمدند.
کار بی مشورت نکو ناید
ره به جائی بنماید که بلا بیشتر است
گه صاف لطف می دهد و گاه درد قهر
که در مشاهدهآ دوستان خوشیست مدام
که هرچه بر سر مامی رودارادت اوست
اکنون الم فراق می باید دید
این که ازدورش همی بینم نه بس باشدمرا
سود گرخواهی از اندازه زیادت مطلب
طامع همه جا از همه کس منفعل است
طی بوادی منازل بسی
و ز قدح یأس فتادست مست
عقدهآ مشکلات نگشاید
ره به گنج مراد ننماید
آدمی از آدمیان او بود
خوی نکومایهآ نیکوئی است
که از خوی بدش فرسوده گردی
که از خلقش به قدر آسوده گردی
از درخت بید می جوید ثمر
بگذاشتیم تا کرم او چه می کند
جز بتائید آسمانی نیست
به هنرپیشه نیم نان ندهند PageV03P787
به غلط ره بر آستان ندهند
که دل بر نکته دارد گوش بر پند
به سختی در کف آید گوهر خاص
بسی درها که یابی از معانی
آنرا که حق صحبت مردان نشناسد
اندر خور خود به جرعهای یا جامی
کانجیر فروشد ای برادر
بهغیر صبر به وقت بلا نمی شاید
که نقشبند حوادشررای چون وچراست
نیست ممکن که کسی راسروسامان باشد
گر کسی بد نکند غایت احسان باشد
بضا
مکن قانون حکمت را فراموش
بنای عقل را آبادسازد PageV03P790
نهمردی کند پایمردی تی رای
به راحتی نرسید آنکه محنتی نکشید
کز نسیمش مغز جان یا بد اثر
قولشان باشد به حکمت راهبر PageV03P791
که بهتراز سخن خوب یاد گاری نیست
جز به وطن محنت غربت زدل
من مفلسی ازهند به ایران ببرم
دیگر چه غم خورد همه آفاق جای اوست
درویش هر کجا که شب آید سرای اوست
چرانه خاک سر کوی یارخود باشم
به شهرخود روم وشهریارخود باشم
و ز شربت غم تلخ بود کام غریب
شک نیست کزان بتر بود شام غریب
فراغت خسب ایوان حماقت
چه گویم کون بخل وهم سر بخل
ز نادان تنگروزی ترتبودی PageV03P795
که صددانا در وحیران بماند
بی تمیزارجمند وعاقل خوار
جز به تأئید آسمانی نیست
که زنگی به شستن نگردد -فید
بود خاک در دیده انباشتن
دوصد گفته چون نیم کردار نیست
بریزم در گریبان اشک بلبل PageV03P796
زحال دل چه می پرسی که چونست
کاوشهای زنبور تمنی
ود گهوارهاش آغوش گرداب
دود چون آب ورنگ لعل درسنگ
شود چین جبین مقراض مویم
زرنگم در قفس چون مرغ تصویر
بهسوی روضهآ خویشم کشاند
که گلریزان کنم درپای هرخار
بدیدی تا سحر خورشید درخواب
نموده یوسف بازار گردون
طفیل رهش هم عرب هم عجم
سپهر آفتاب سر بلندی
فروغ چهرهآ ms885 ماه رسالت
شکوه ساحتش رایات لولاک
شکسته حال ودل آزرده و پریشانم
تو چاره ساز که من چاره ای نمی دانم
به فضل خویش که نومید وا مگردانم
و آفت بهمن وخزان دور است
ساحتش پر مشاعل نور است
هر طرف صد بهشت وصد حور است
هر نفس صد هزار منشور است
هراز جان غمین گشته شادمان آمد
که مقصود از خلق این خانه اوست
چرخورشیدوانجم بگرد اندرش
هوای وصل تو دارد دلم خدا برساند
ای که در ساختهای قطرهآ بارانی را
ها تف ازغیب گفت «سوخت جهاز».
ماه افسر و آفتاب مسند
مر خیل سفیدی و سیاهی
نبیند بی تعب روی دارام
نپیچد هر که سر گردد مکرم
بر آمد بر سریر جاه یوسف
شود صبح سعادت عالم افروز
خلایق به مژ گان ، ملایک به شهیر PageV03P811
که خوانده اندسلاطین دهر سلطانش
توفیق شهنشهی مدد کار بود
آخر وطنت منزل احباب بود
علی بن ابوطالب امیر المؤمنین حیدر
ز خویش خاظر غمناک مسرور
نضارت یافت گلزار معانی
که خارهای مغیلان حریر می آید
که توانم ادای آن کردن
رسید مژدةآ دولت ز هاتف اقبال
دین تو فارغ ز امانت گری
شرم نداری که خدائیت هست PageV03P815
گردن او خرد تر خواهد شکست
خاتهه1
فصل 2083
بشکستن او روا نمی دارد مست
ازمهر که پیوست وبه کین که شکست
جر چند حگایت
حقهٔ مهر بدان مهرونشانست که بود.
همه مه روی وپروین کوشواران PageV03P828
چوشهد و شکروباده گواران
رخی چون گل سرخ بر سبز شاخ
لطیف وخوش و نغزو شیرین و تر
نمک بر دل خستگان ریختی
فخر اولاد سید کوئین
گشته با ذروهآ فلک همبر
جرم بهرام مشعل شامش
باچنین آتش جانسوز چسان ساختهاند
سیمی دو هزار بیت گفت و بنوشت
از گوش شهنشاه در افتاد به آب
می پارهای آورد ز دریا به شتاب
بحر از غیرت آن تشنه لبان می جوشد
جسم خودرا سوختی بر آتش و بردی به کار
فرو مانده از قیمتش مشتری
به نعمتبی که مصون نیست ازفناوزوال PageV03P853
او مظلمه برد وجانیبک زر
خاتسه، فصل ثالث %~% 85
298ب] فصل رابع
مرنج ای جوانمرد هشیار دل
که آخر نه ای مانده در زیر گل
مظهر فیض فضل یزدانی
هست دور از ره مسلمانی
گرچه خیاط نیندای ملک کشور گیر
تا ببرند به شمشیر و بدوزند به تیر
بیشتر از عمر به پایان رسید
عجب بوستانی بیساراستم
بسی داشتم گوهر دلیذیر
چو درجیست مشحون به در کلام
سوادش معطر چو مشک تتار
ز ضعف روایت مبرا همه
خبر گفت از راز نو و کهن
مسلسل چو زلف سمن ms948 سای حور
عذار سخن را در افزود زیب
به چشم خرد گشته چون مردمک
درخشنده چون نور اختر بهشام
به اوصاف او مشکسائی کنم
درین باب زین بیشتر قیل وقال
بود روح پرور هوای بهار
ز نورش جهانی شود بهرهمند
که یابد سخن بردعا اختتام
دلش کان احسان کفش بحرجود
به زهرا و سبطین و زین العباد
نجوم درخشان اوج هدی
ز انعام آل نبی یافت زیب PageV03P869
که هستند واقف ز راز کهن
عیوبش ز چشم کسان دور باد
که این روضه را دربر آوردهام
بهعفو از خطایا کرم کن نؤید
منور کن از نور عرفان دلم