بسمل، حج أكبر نواب شيرازي
تذكرها دلگشا
مقدمة
لمحرره: از غیبتش به حضور آیم %~% بیخود با خود سخن سرایم؛
لمؤلفه: ای شده موجود زجودت همه %~% سایه صفت، پیش وجودت همه
شعر
[3] بر آمد از پی اسلام صدهزار انگشت
لمحرره: 5
بر هیونهای تند سیر ، ردیف
کللبن اول: در ذکر برخی از احوال شیر از- حففه الله بالنصروالاعز از1 درذکر برخی ازاحوال شیر از- حففهالله بالنصروالاعزازا
که کعبه ، برسرایشان همی کندپرواز2 هزار پیرو ولی. بیش، بینی اندروی %~% که کعبه ، برسرایشان همی کندپرواز2 هزار پیرو ولی. بیش، بینی اندروی
شعر :
شعر:
مصراع :
هوایش مایهآ ناز و نیاز است
مزاج دلبران را، ناز فرما
شعر : برگ برگت را گرفتم پیچ پیچ %~% زیرهر برگی چهداری؟ هیچ هیچ کو اسیر هر خم برگت دلی ؟ %~% کو به هر برگت، دلیرا منزلی
شعر: همی گویند ابر نوبهاری %~% که دارد هردم این افغان وزاری زعشق گلستان، آتش به جان است %~% ولی یارش، نه چون ما، مهر بان است که ms10 هرگه بیندش گریان، بخندد %~% گهی گریان ، گهی نالان پسندد
رباعی :
با شهد طرب زهر غم آمیخت ، دریغ
شیرازهٔ شیراز ، زهم ریخت ، دریغ
شسعر :
نظم:4
ما مکافات کش عشرت آن یارانیم
مصرع:1
بنه گام و کامی که خواهی بیاب
که گفتار سعدی پسند آیدش4
شهر:
گرچه بسی گذشت که نوشیرواننماند1
جز این قدر که ندانست قدر فردوسی
شعر : شنیدم که در وقت نزع روان %~% به هرمز ms15 چنین گفت نوشیروان که خاطر نگهدار درویش باش %~% نه در بند آسایش خویش باش نیاساید اندر دیار تو کس %~% چو آسایش خویش خواهی و بس نیابد به نزدیک دانا، پسند %~% شبان خفته و گرگ در گوسفند برو، پاس درویش محتاج دار %~% که شاه از رعیت بود تاجدار رعیت چوبیخ است و سلطان درخت %~% درخت، ای پسر باشد از بیخ، سخت مکن تاتوانی دل خلق، ریش %~% و گر، می کنی، می کنی بیخ خویش شنیدم که خسرو به شیرویه گفت %~% در آندم که چشمش زدیدن بخفت بر آن باش تا هرچه نیت کنی %~% نظر، در
لمحرره :
که آراست از عدل، روی زمین
للیتن دو
شهر.
و ان تطرد فمن یرحم سواکاه
لمؤلفه:
ناز از سر بنه و سایه بر آن خاکانداز2
شهر :
برداشتن به گفتە2آ بیهوده خروس4
یا از در سرای اتابک، غریو کوس
لمؤلفه :
بیا بخر که فراوان بود در این بازار
هرساعت از گریبان ، خورشیدی آشکارا
المؤلفه :
آسمان گوید همی : «یالیتنی کنت تراب»1
والروض حلی فیه فهی ترفل
خارج از شهر
گسترانیده به جود و فضل در عسالم یدین
دین یزدان راتوبایسته، چورخ راهردوعین
خود زبان پارسی راهست گویا نور عین
حکایت :1
حکایت: 4
زیر نعلین خویش میخی چند؟
دهنه:
حکایت:2
حکایت2 [232] قاضی همدان را حکایت کنند که بانعلبند پسری، سرخوش داشت و نعل دل بر آتش. کسان به تفحص برانگیخت ونعمت بیکران بریخت، چه گفتهاند: «هر
بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس
طمع مدار که از دامنت بدارم دست
بدان کرم که تو داری امیدواری هست
ومنه. ملک ازخردمندان جمال گیرد ودین از پرهیز گاران کمال پذیرد وپادشاهان با
ومنه:5 چو بینی که درسپاه دشمن، خلاف وتفرقه افتاد، تو جمع باش و اگر متفق و
حکیم سخن در دهان آفرین
امین خدا، مهبط جبرئیل
بر اولاد و بر پیروان تو باد
علی ولی ، شاه دلدل سوار
که بر قول ایمان کنم، خاتمه
حکایت:
حکابت :
حکابت : کسی گفت پروانه را کای حقیر %~% برو دوستی در خور خویش گیر نگه کن که پروانهآ سوزناک %~% چه گفت ای ms46 عجب گربسوزم چه باک مرا چون خلیل آتشی دردل است %~% که پنداری این شعله برمن گل است
حکایت :
حکابت:
بند : به بی رغبتی، شهوت انگیختن %~% به رغبت بود خون خود ریختن زن خوب فرمانبر پارسا %~% کند مرد درویش را پادشا همه روز اگر غم خوری غم مدار %~% چو شب غمگسارت بود در کنار
نصیحت :
بند نگهدار فرصت که عالم دمی است %~% دمی پیش دانا به از عالمی است سکندر که بر عالمی حکم داشت %~% در آن دم که میرفت عالم گذاشت،
وله فی المناجات:
نه پای بند یکی کز غمش بگرئی زار به اعتماد وفا نقد عمر صرف مکن
نه دل ز وصل شکیبد نه دیده از دیدار پیاده مرد2 کمند سوار نیست ولی
احبتی هجرونی کماتشاء عداتی
و ان شکوت الی الطیرنحن فی الوکنات
خط همی بیند وعارف رقم1 صنع خدا را2 تفاوتی نکند قدر پادشایی را %~% که التفات کند کمترین گدایی را خیال در همه عالم برفت وباز آمد %~% که از حضورتوخوشترندید جاییرا3 دیده را فایده آن است که دلبر بیند %~% ور ms54 نبیند چه بود فایده بینایی را همه دانند که من سبزهآ خط دارم دوست %~% نه چودیگر حیوان سبزهآ صحرایی را4 وقتی دل شیدایی میرفت به بستانها
می گویم و بعداز من گویند به دورانها
واندر آنکس که نظرداردو حیران تونیست2 گر تراهست شکیب ازمن وامکان فراق
فصل 368
فصل 423
فصل 945
فصل 2316
فصل 2468
فصل 3218
فصل 3384
فصل 3690
فصل 3893