محمد معصوم بن حسن بن صالح
تاريخا شاه شجاعي
مقدمة
مبر دست زین نامهآ خسروان
از آن به که ناخوب خوانی نهی
که گاهی بود عاجل و گاه آجل
بهزین داد زینت، بهاورنگ زیب
که دشمن بهدل سوختن ساخت خوی
برآورد از تنگ چشمان دمار
وگر بهقهر برانی درون ما صاف است
بیداست اعتدال مزاج زمانه را
پرآشوب شد عرصهآ روزگار
که یکچند شد خوشدلی ناپدید
بسی ز حسرت آن آب در دهن گردد
فزون بود با سه ز پنجه هزار
اگر حریفی گردد به سهو گرم سخن حرارتی است هوا را که جان مل خواهد
از چین ابروی تو گرفته است پیچ و خم
شرح تخت مرصع الحق این تخت ms067 مرصع سریری است که دیدهآ روزگار مثل آن ندیده و گوش جهانیان مانند آن نشنیده، جواهری که در آن سریر بینظیر ترصیع یافته زیاده بر یک کرور روییه قیمت آن میشود. محرر این نامهآ سیاهی در یکی از نوروزهای سلطانی که بارگاه آسمان کارگاه یادشاهی که موسوم به«دل بادل» است و دل به فتح دال در زبان هندی لشکر1 را می گویند و بادل به فتح با و دال ابر را نامند: یعنی این خیمه بر لشکری سایهآ گستر است، درپیش خاص و عام برپاکرده بودند و در زیر آن چندین خرگاه زرین و الچوق سیمین و شامیانههای مخ
برینگونه بر کین هم گشته سلب
برادر در اینجا بر آذر شده
دو سلطان دانشور و پاک دین
بهاین پاکدینی و دانشوری
ز بسیاری تیرهای خدنگ
ماتبود ارنشدی مهرهآ گوبنا1 جری
صد درستی در شکست خضر هست
هر دلی را قطع غم از فیض این پیوند شد
دهان گر گوشتی دیده زبانست
که همسایهآ گوشت بوده است پشم
غلط می کنم در بدن جان نماند
همه از دست یختهآ خود دان
و آن نیل مکرمت که شنیدی سراب شد
محنت نصیب سنجر مالک رقاب شد
کاری که خلق عاجز از آن شد خدا کند
با سرو روان بین که جوان مرد چه کرد
رفتن از خود طریق این سفر است
گرم نما و فرودا که خانه خانه تست