مير تيمور مرعشي
تاريخا خاندان مرعشي مازندران
مقدمة
سزاوار شاهی و تخت آفرید
همه سر نهاده به پیمانشان
همه جان شیرین کنندش نثار PageV01P003
گفتار
00. ان
ه %~% ه
زمین زیر اسبان بنالد همی
ز کشته نبد در زمین هیچ راه
یکی بیسر و دیگری سرنگون
که چه را باندازهآ خویش کن
جسان مشتاق نزد جانان شد
از خودی در گذشت وشد واصل
در دریای هستی آرا شد
یافت از سرچشمهآ خورشید نور
هندوی شب را بهتیغ افکند سر PageV01P029
که شد تنگ برمورو بر پشه راه
تو گفتی به خشم اندر آمد1 سپهر
رخان زرد ، لبها شده لاجورد
گفیار
روبه خویش خوان و شیری بین
گلفتار
که رستم شد آمادهآ کار زار
توگفتی براو شد جهان تاروتنگ
بیت
دست بگیرد سر شمشیر تیز
میروز ره سبوی جیم ودال واو کرد
بلندی ندانست کس از نشیب
بیاری بیاورد رستم سپاه
کز ایشان می آرزو خواست بزم
که این مژده آسایش جان ماست
درخشیدن خنجرو زخم تیر
نهان گشت تابان رخ آفتاب
زمین شششد و آسمان گشتهشت PageV01P049
نبد جای پرندهها بر زمین
تازیح خاندان مرعشی
لصل
همیشه بدی را سکالیده رای
گفار
باهمه تندی و صلابت که اوست
شیر ژیان را بدرانند پوست
چنان چون بود در خور پیشگاه
سپرده بدو از کران تاکران
کزین سرنهپیچند تاصد نژاد
همان جیقه وتاج زر خواستند
ز پوشیدنی شاه دستی بزر
همان تیغ هندی زرین نیام PageV01P067
یکی خلعت خسروی ساختند
زشاه جهان آن سیه گشت شاد
به امداد و احسان باری شدنل
میان کهان و میان مهان
که بازی بر آرد بههفتاد دست
نگون گاه اندازدش قعرچاه PageV01P068
بهبست ازحیا دیده آن بوالفضول
بههم درفتادند هردو گروه
چو پولاد خا، پتک آهنگران
سران را سرآورد سوی نشیب
شده تنگ برمور وبرپشه راه
همی نعل اسپش سرآورد بار
سرناتراشیده چون خار پشت
تو گفتی جهانشد پر آشوبوکین
کس نیارد زپس تو پیش فرست
سیاهی نشاید بریدن ز شب
از اردوی معلی
توان صد سال کردن عشقبازی
بهرجاکت فرود آرند فرود آی
نباید بود مهمان را فضولی
نظ
مطبخی رفت و در زمان آورد
زهر گونهاش نیکوئی خواستتد
هم از تاج زرین و زرین کمر PageV01P098
یکی تیغ هندی بهزرین نیام
شد از شاه شادان و به روزگار
زده پنجه برکوه همچون پلنگ
کنگرش خارج از گزند کمند
پای اندیشه از صعودش کند PageV01P101
همچو دریای فکر اهل هنر1
بر آمدده و گیر[45الف] کند آوران
نبد جای کوشش نهجای درنگ
به فرق جوان دلحیر آمدی
مشبک از آن چرخ والا شدی
سوی درگاه شاه آرد رخت
با سعادات همنشین باید
شعر
گهی چون کمان است و گاهی چوتیر
زیاقوت تاج وز زر پیشگاه
در آرد نباشد ورا ترس و باک
وزاوهم ستاند به دیگر دهد
بهنیک وبه بد کردن آزرم نیست
گفعار
تاریح خندان مرعشی
گفتادر
گافتار
دل او ز بیداد گر شاد گشت
همه کار و کردار او باد شد
گره قطره به دریا چو رسد بازشود
نظم [69 الف]
حیران شد و بگرفت بهدندان سرانگشت
تاباز کجا کشته شود آنکه تراکشت
تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت
کسی دیگر آید از او برخورد
زتخت مهی درمغاک اندرند
گگفتار
عقد زهره به مشتری بستند
گشت طالع از آن قران خوزشید PageV01P157
ظلمت ظلم را ز دهر زدود
دشمن از بیم می گزید گریغ
گفتاز
دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد [74ب]
آید روزی که شهسواری گردد
رباعی
از جور زمانه بین که چون می گریم
در قهقههام ولیک خون می گریم
جواب رباعی
اینرای تو برسلطنتت صدمه بود PageV01P167
آن قهقهه را نتیجه این قهقهه بود
ز اصل گزین و ز نسل مهان
بدی نام او میرسلطان مراد
علی خان بدی نام او کامران
دو دستش چو دریا فشاندی درم
سپاهی به گرد آمد از هردیار
بترسید وبرجانب فال دید PageV01P170
سرانگشت حیرت به دندان گزید
شود صاحب تاج و تختو کلاه
زبونی کند در تبارات من
همه کار دشوار آسان کنم
در آورد آن نوجوان را ببهبند
بهتقدیر تدبیر ناید به کار
چو یوسف در آخر به کنعان نشست
سمند سعادت ببه زین می کثد
که یارد که بندد بهخم کمند
الهی خیمهآ مازن در آن جای
که چون جاگرم کردی گویدت خیز
هرروز به فتنهای گرفتار آمد
فصل 174
هم به بد خویش گرفتار شد PageV01P186
تو گفتی به بالد روان در بدن
نیامد کسی را غم و درد یاد
سخن آنچه گوئی همان بشنوی
تغییردهدبرهمه کس صورت تدبیر
ز دنیای دون روبه عقبی نهاد
سفر کرد[آم]ن خسرو کان طی[کذا]
بهجای پدر تخت شاهی نشست
به عشرت رسیده همه کام او
شده سکه و خطبهآ او روان
به یاد علیخان عمزاده کرد
که آن نوجوان را به نزد من آر
که یوسف برون آمد از قعر چاه
یهامداد و اخلاق باری شدند [کذا
به عشرت نشسته به پای چنار
به دیدار میرزا شه نیک خواه
بغل بر گشود و به بر در کشید
زخاصان فزون اعتبارش گرفت
زحال گذشته حکایات چند
بهاحسان و بخشش در آمد به کار
همه رخت شادی زپا تابهسر
بهشادی در آمد به کنجی فروز1
سهتن را نهان است چار انجمن
همه زیر کان کور گشتند و کر
به توفیق و نیروی پرورد گار
در بستهآ بخت را برگشود
نظم
سخنهای چون درومرجان نوشت
که باید که آئی به در گاه زود
چه مازندران بلکه ایران زتست
هماناکه خویش شهنشاه بود
که بیگانه بیگانه وخویش خویش
گرو برده درتگ زباد صبا PageV01P207
لگامش مرصع بهلعل وگهر
ظم
که بد نام ایشان در عالم رواج
سر آسیمه سوی علیخان دوید
علی خان بدو گفت کای چشم وسر
که دارم کنون عزم ملک عراق
بشارت بهعیش وطرب می کند
که ای در خورتخت وزیبای تاج
بود لایق طشت ودرخورد تیغ PageV01P208
همین است تا هست پیمان ما
بهوقت سحر بر سرپل رسید PageV01P210
به جنگ پلنگ و نهنگ آمدند
برانگیخت شمشیر مصری غلاف
در انداخت در جانشان رستخیز
چوشیر اندر آمد در آن کارزار
خروشش بر آمد [93 الف] به چرخ کبود
جهان بردل نامور تنگ دید
تو گفتی که دریا بر آمد به جوش
چو دشمن چنان دید بنمود پشت
ز بی قوتی و زبی عاقلی
یقین دان که باخویش زشتی کند
یظم
یکی مژده بردند نزدیک شاه
به درگاه آن خسرو خسروان
یکایک ابراسب تازی نشاند
میان بسته هریک به زرین کمر
چو لشکرگاه شطرنج آرمیدند
ض
بههمراه خسروی گیلان زمین
به قزوین و بر سر کنیدش نثار
نظه
فرو ریختند سیم وزربی شمار[94 الف]
برآمد یکی ابر و گوهر فشاند
که در پای ایشان نسوده سری
در آمد در ایوان طهماسب شاه1 PageV01P214
بهپابوس شاهنشه نیک خواه
همانگه سر او ببر در گرفت
ز دیدار او یک زمان نارمید
چه برتر که بر کرسی زر نشاند
در درج گوهر به یاقوت داد
زحال گذشته کران تاکران
شه تخت ایران چو گل برشکفت
چه مازندران ، بلکه ایران زتست
چه پیوند ما ، بلکه فرزند ما
رود بگسلانم تنش را زسر
چه پیوند ما بلکه فرزندماست[95 الف]
در آورد خان را به ملک لپور
که در رزم چون طوس وچون گیوبود
که رستم خبرداد از احوالشان
به میدان در آیند چو شیر وپلنگ ms165
که مارا فتاده مهمی چنین
همی خواهد ازما بر آرد دمان (؟)
که خواهیم رفتن به بابل کنار
لی
نوشته به سوی محمد خطیر PageV01P219
که داریم ما عزم بابل کنار
که لشکر بیاور به فریاد رس
که از ما بر آرد به یک ره دمار
به نزدیک سیدعلی در زمان
به بابل کنار اندر آور سپاه
چلاوی وزر گنج و از هر گروه
به آمل روان شد چو کشتی بر آب
که لشکر زآمل بیاور چو دود
جوانی که باشد بدستش کمان
که باید شدن سوی بابل کنار
به چشم اندر آورده نوک سنان
همی جنگ جستند زور آوران
تو گفتی به کین اندر آمد سپهر
رخان زرد و لبها شده لاجورد
که گفتی به همشان در آمیختند
همی ریختند خون ms167 بهسختی و آز
بدادند برخیره سرها به جنگ
همی تاخت ابرش زبالا بهزیر
به نزدیک او شد یل کینه خواه
زیشت تکاور درآمد بهسر
همی برسر یکدگر کوفتند
نهان گشت تابان رخ آفتاب PageV01P223
برانگیختند از جهان رستخیز
چنان جنگ را کس نبیند به خواب2
جهان یکسره پاک بیمرد شد
که شد تنگ برمور و برپشه راه
همی از گرانی زمین شد ستوه
تو گفتی دو دریا بههم ریختند
2- آض: چتان جنگی کس.
در آویختند با محمد خطیر
یکی خورده نیزه یکی خورده تیر
به میرزا د گر گونه گردید حال
فراز آمد آن روز گار درشت
سلیح سواران فرو ریختند
سواران دشمن پس اندر دمان PageV01P228
بدانست کان نیست جای درنگ
بنالید بر داد گر کردگار
به جوش آمد آن نام بردار گرد
بزد خشم را نام بردار گو(؟)
به ابر اندر آورد از نعل گرد
دل خصم دربر گسستن گرفت
یکی اسپ میرزا به شیر گه رسید
مت
که خلق در شکم مادرند پنداری
چو بنشست برتخت دولت جوان
زهر مشک و عنبر همی بیختند
فراموش گشته غم و ناخوشی
طرب دامن افشان لبان نغمه ریز
یکی روح بخشنده دیگر روان
بههر گوشه صدعیش ودستان بدی
که کس غیرطره پریشان ندید
زبهره دل هرکسی کرد شاد PageV01P232
از او زنده گردید رسم کرم
به خوبی همی گشت ms174 چرخ روان
که نادر بدی او در آن روز گار
که مثلش نبودی به روی زمین
تو گفتی که برسنگ وسندان زدند
زتیر وتفنگش چه نقصان بود
گذر کرد از مهرهآ پشت او
توگفتی بهگیتی نبودش اثر
هر آن کس پف کندریشش بسوزد
بسی رنج و تیمار ایشان شمرد
به گیتی نماند کسی جاودان
چنین است آغاز و فرجام جنگ
از اویست درد وغم و زو نوید
به نزدیک دانشور ارجمند
به نزدیک دشمن به خواری شود
زمانه بگرید بدو سال وماه
که خواهد ز اعدا همی زینهار
سر آید به هر کس همی روزگار PageV01P251
نه بر گستوان ونه کوپال وتیغ
همیشه فزون بود با آب وجاه
گرامیتر از جمله مردان کین
بخوردیم باهم بههمدیگران
بههیچ آرزو خوار نگذاشتیم
همان افسر و یارهو سیم و زر
زبزم وز رزم وهم از خوردنی
سپه را هم از گنج نامی کنم
چنین است آئین چرخ بلند
گهی باشتاب است و گه بادرنگ
زگیتی نبیند خرام و نوید PageV01P252
که جز نام از ایشان نمانده نشان
فریدون و ایرج چو ضحاک و جم
چو سام ونریمان و گرشاسپ کو
از آن شهریاران با دین و داد
چه سلم ms190 وچه تور وچه افراسیاب
نهنگ دمان رستم نامدار
چو شاپور و بهرام و شاه دلیر
چو پرویز چون یزدجرد جوان
کجا رفت حیدر شه باوفا
که بودند فخر زمین و زمن
گهی شادمانی گهی درد ورنج
همان شب در قلعه را کرد باز
همه لشکری را ببرد او بهدر
حیران شد و بگرفت به دندان سرانگشت
تا باز کجا کشته شود آنکه تراکشت
تا کس نکند رنجه بهدر کوفتنتمشت
بود سر به سر عیب فرزانهها PageV01P258
چنین ms194 نامهای را پسندیدهای
کسه نام بزرگان به خردی برد
وگر روستائی، خرد پیشه کن
نوشتن چنین نامهای عیب تام
بدو افتخار سلاطین ترک
فتادوهمی یافت زو[112ب]صدشرف
علی ولی ، خسرو شیر گیر
کزو یافت کار جهانش نظام
بناکرد او مسجد و خانقاه
علی ابن موسی علیه السلام
برابر به هفتاد حج قبول PageV01P259
رسول خدا را چه گوئی جواب
بهعقبی سیه نامه و شرمسار
برسیده راه خانه وخود بر در آمده
جهان زیر فرکلاه من است
ن
کشد لشکر لیل صف برکنار
کشد ماه رخشنده رخ در نقاب
شود بحر و بر پر زمرغابیان
بود طاقت صبرشان از محال
کجا مجلس افروختی با مهی
کجا دیده ای فر شاهنشهی PageV01P262
به حد گلیمت بکن پا دراز
که طفل از دویدن در آید به سر
به امداد بخشندهآ لایزال
نمایم به تو خود شمار سپاه
که احسنت گویند کروبیان
تو دانی و تدبیر خود والسلام
نه در دیده شرم و نه دردل حیا
ببرید و بررخنهٔ ملک چید PageV01P272
نه هر که آینه سازد سکندری داند PageV01P281
کلاه ms212 داری و آئین سروری داند
ز بعد سلام و سپاس و درود
به دست ارتو گل داری اکنون مبوی
که پیش آمد امروز کاری گران
چنان دان که ازما نماند یکی
شود دوده را تیره یک باره بخت
که برسر نهد تاج و بندد میان
اگر دیر آئی شود کار سست
یت
دشمن نتوان حقیروبیچاره شمرد PageV01P293
چون پیشتر آمد شتر و بار ببرد
حریفان گرفته به کف جام مل
نریخ خاندان مرعشی
یه طهوز بیوست
گنتار
چو مرد آگه نباشد گم کند راه
هزار جان گرامی فدای هر قدمت
چوپر شد نشاید گذشتن به پیل
دشمن نتوان حقیر و بیچاره ms298 شمرد
که داند که فردا چه گردد زمان
به فردا چنین گل نیاید به کار
مرا آن بد که دزد از خانه خیزد
وبیت]
همه آن کندکش نیاید به کار
مردی و عاقلی ندارد سود
چون نگردد به کام چرخ کبود
مکث در آن صوب