عبد الفتاح فوماني
تاريخ گيلان
مقدمة
در نظم کلام تونظام همه کس
تحرییر کند نشان و نام همه کس
در ملک تو شاهان جهان خاک نشین PageV01P003
خیزد ز پی سلطنت روی زمین
که دانش به کنهش نبردست راه
در آرندهٔ لعل رخشان ز سنگ
رسانندهآروزی مور و مار
ه آرایش نام او نقش بست
نگشتی ظاهر از جبار قاهر دوزخ لاهب1 PageV01P004
چو1 نیکو بنگری باشد دو کفر آن
نیابند اهل کفران بوی غفران
خامه بدین کار سزاوار نیست
کلک چو بر عاج شود مشکسای
افتار
گفتار
گگفتار
گفثار
چون کار مهان چنین بود وای مهان PageV01P027
فصل 23
گفتا که فلک با من بدمهر به کین ms013 بود
گفتا که مگرمصلحت وقت دراین بود
گفتاار
فصل 28
که بود ساقی و این باده از کجا آورد PageV01P036
اگفتار
تاریخ کیلان
گتار
گفمتار
به زندان فراموشان کشد رخت
کسی کز تو فراوان آورد یاد
وزجور زمانه بین که چون می گریم
در قهقههام و لیک خون می گریم
رای تو ز راه مملکت صدمهه بود
کان قهقهه را نتیجه این قهقهه بود
در بیان جلوس جمشیدخان بهسلطنت گیالان
که از آن سورشداطراف ممالک معمور
خانهآ زهره بود برجی از آن عالیهسور
فصل 47
فصل 49
تنی کز تار موئی بار می یافت
بهخون وخاک شد آغشته ناگاه3
آرامگه ابلق صبح وشام است
گوری است که تکیه گاه صدبهرام است PageV01P073
فهی شیشه کند گه شیشه بازی
نکرده است آدمی خواری فراموش
که چندین نسل در نسل ترا کشت
که شیرین زندگانی تلخ میرد
بیضای رقم دیگر
فتار
چندان امان نداد که شب راسحر کند3
برون نهاد قدم از ولایت کهدم
به قصد آنکه کند پای آرزو محکم
نوشت ایالت او را قدر به ملک عدم
کشید آه جگر سوز از دل پر غم
به گریه گفت که ازمن به من رسیده ستم
خلاف عهد نمودم جزای آن دیدم
به پیش حاکم گیلان نهاده است سرم
توهم نویس به دیوان «خلاف عهد وقسم» PageV01P088
دارد این چرخ خراب آباد سرگردان مرا PageV01P090
گگفتاار
ربیان قتل آقامحمد سلطان
کفتار
کفشار
گفمتاار
تاریخ گیلان
نه در دست و بازوی زور آور است
نه سختی رسد از ضعیفی به مور
شغاد از نهادش بر آورد گرد PageV01P122
هنر عیب گردد چو برگشت هور
گرت ترا همه آفاق دسترس باشد
زوال دولت تو در یکی نفس باشد
نه روزگار به فرمان هیچ کس باشد
چوگل زان بیشتر ms080 گرید که خندد
را آن به که اندر دست هیچ است
نه گل بر گل نهد نیسنگ برسنگ
درویشی اختیار کنی بر تو انگری
تو نیز با گدای محلت برابری
نوبت به دیگران بگذاری و بگذری
درچه فکنده غمزهآ خوبان به ساحری PageV01P159
گثار
نیرزد آن به چهار دگر در آخر حال
گنه به شرم ندامت عطا به ذل سؤال
بر داشت دل از مفرده و من ذلک
انت آنباقی کل شیء هالک
تاریخ لیلان
افمثار
لفتار
می کشد دامن به خونبی گنه چون محجمه
مژده گرگانرا که بیزاراست چوپان از رمه PageV01P209
گفشاار
لیکن ازوفا خالی بر آن رخسار [کی باشد] PageV01P233
از مکافات عمل اندیشه میباید نمود
کزین نقد عالم مبادا تهی
که در کار عالم بود هوشمند
مقاله سی
لفثار
به خونریزی خودترک تازی کند PageV01P276