أبو طاهر الطرطوسي
أبو مسلمنامه
مقدمة
فصل 2
فصل 3
ابومسلم تامه
مصرع
لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرمآ
به بیکسی و5 غریبی چو من مباد کسی
تیر اندازی، کمان پنهان کنی؟
بدین مکر آرمت در خانهآ خویش1
روان بخش جان و دل افروز دل PageV01P055
بجز دلرباییت کاری مباد
پریشانی زلفت هرگز مباد
مگس بین که دارد هوای همای
که روزی چنین روز1 کس را مباد
یا دکان برچین و عطاری مکن
زیرا که توحال دل خسته دانی12
حدیثم را نگر گو کانش این است (2)
بیت
تو خواه از سخنم پندگیر و خواه ملال5
سر که دهد جز علی به وایهآ اعدا7
غزل
سرود و نوحه برجای نوای عود خواهد شد
مثنوی
بیفتاد در رزمگه آفتاب
چوپای شترمرغ مرد مصاف
زمین را به دریای خون کرده غرق
چومرغان بسمل بخون گشته غرق
دگریک حمایل زدش بر زمین
سر سرکشان مانده در زیرپای
حکایت به دست و گریبان رسید
ندادندشان شیرمردان امان
ز رخنه گشادند هر سودری
به شومیش چندین هزار دگر
بود عاجز پنجهآ نره شیر
چوباران نیسان ز رخشنده برق
که شد غرق دریای ارواح مهر
پراز جان و تن آسمان و زمین
شد آن کوچه ها کوچه های لحد
رسیدند در جلوه گاه سپاه
بستند دست و گشادند شست
بروی زمین خون دواد و گرفت
دو دریای کین بر لب آورده کف PageV01P107
یکی گفت: احسن! یکی گفت: زه!
چو باران ز قوس و قزح در بهار
ز خون دلیران شده سرخ بید
به جوشن نماند احتیاج کسی
زهر گوشه غارتگرجان شده
چوگیسوی کافردلان تتار
چودلهای عشاق پرخون همه
به دلبری که دهم دل دگر ازو نبرم
مصر
پیت
کسی که بر کجی ناوکی نظر دارد
به دست دشمنان افتاده دربند
خداوندا تواو را دستگیری
شفای سینهآ گریان مادر
چسان بینم به دست دشمنانت
دوای سینهآ غم گستر من
نمی چینم گل از باغ وصالت2
کشم خود را واز غم وارهانم
نخواهم جان زهجران تو بردن
کلبهآ احزان شود روزی گلستان غم مخور3
گرنه پای تو در میان باشد
000000 000000000 000000 برشکست
ازمانه قلم در سیاهی نهاد
نه خورشید بیدا نمودی نه تاه
که از هولشان دیو بگریختند
اوزان تیر گشته رزان هرطرف
بپیچبد در گنبد لاجورد PageV01P183
زینهار سخن بشنو و برخاک مینداز
بر سینهآ ریش چاک وارم بنگر
ای برده زیاد. لاله زارم بنگر PageV01P186
گر سپهری که سرنگون آیی PageV01P187
دولتت را در آن مباد درنگ
تو گفتی که بودند دو نره شیر12
دلیر و ms191 سرافراز و مرد قبول PageV01P188
العین وستمکاره و بد سیر
PageV01P202
PageV01P212
رابوملم نامه
والله اعلم.8* PageV01P276
رابومسلم نامه
کین عیش نیست درخور اورنگ خسروی3
چو مهر نبوت به کتف رسول
که سیمرغ لرزید با کوه قاف
جها نپهلوان آن [یل] سید حسن
دلیر توانا شه پاک دین
بود در دو گیتی رخش همچو ماه
سیاه است در هر دو عالم یقین
به یاری رسیدند اکنون دمان
ازین تیرو پیکان همچون شهاب
ابوملم نامه
مناجات
ابومسلم نامه
بومسلم نامه
وای بر تو که خوارج میری