غير معروف
كتاب 1004BudaqQazwini.JawahirAkhbar
مقدمة
ابیات2
از آن آرزو زرد و بیمار ماند
سیه روی گشت ms001 و نگونسار ماند
شعر
نه بیم از خلایق نه شرم از خداوند
به گیتی ز کس نشنود آفرین
کش بود در شیوهآ انصاف روی
عیب را بگذارد و بیند هنر
و زهر دونام ماند چو سیمرغ و کیمیا PageV01P003
از دشمنان خصومت و از دوستان جفا
بی حجتی کنند همه صحبتم رها
شعا
ای عقل خجل نیستم از هیچ ندانی
به سالها دهدم غم خوشی به ساعتها
که مایه هست زیانم ازین بضاعتها PageV01P004
کجا کسی که کند پیش او شفاعتها
همه به سفله ودون داده استطاعتها
بیت
تو که با دشمن این نظر داری2
فواهر الاخبار
قرب نود سال بود رهبر این راه
یا ملک الموت قد و صلت الی الله
گفت که ای شیخ الف یر حمک الله
صبر کن اندر فراق صبرک الله2 PageV01P010
داد مردی نداد همچو تو کس
جواهر الاخبار
سر فتنه دارد چو گیسوی یار3
خانهآ محنت و مکان ضرر
باید به چشم همچو تویی دستگاه داشت
مصراع
ز آسمان فلک اختری مبارک فال
ننگ بادا تیغ را زین پس غنودن درنیام
خون دشمن خواب نوشین باد بر جسمم حرام
یافت قفل غم از فاتحهآ صبح کلید
بود بادی که کسی بر شکم شیشه دمید
کز گلستان امل هم گل مقصود بچید
گر دلم دی زکف حادثه یک درد چشید
بختم امروز قضا کرد و ازو کینه کشید
نقل:
عواهر الاخبار
که مهری است تابان ز اوج کمال PageV01P018
نبیند زوالی ز دور سپهر
کزو تازه شد ملت هشت و چار [284ب]
که مهدی هادی نماید ظهور
کدام روز که آن را فلک به شب نرساند
ابیات3
جهانبانی که زیبا شد بدو تاج جهانبانی PageV01P019
پناه ملک و پشت ملت و سد مسلمانی
کمان می کردش از ابرو اسارت
چنان برفت که باد صبا چنان نرود
و اربعة اسمآکلهم علی
و موسی اجونی اینی لهم ولی
نیارد فکند آفتاب بلند
که بر خاک ریزش سر انداختند
مواهر الاخبار
کشتنی کشته شد چه بهتر ازین
نواهر خبار
مبارز برون آمد از هر دو سوی
دو دریای آتش به جوش آمدند
از گیتی قیامت بر انگیختند
بسی خلق را برده از خویشتن
کدویش سر و باده از خون ناب
رباعی
رخسارهآ دولت تو گلگون بادا
هرروز ز روز دیگر افزون بادا4
دنیا به نزد همت فرزانه اندکیست
بر فلک مطلق اعتماد مکن
در جهان جاه و رفعتت بخشد
بر سرت خاک ذلت افشاند
که مرادات جمله دست دهد
چون سعادت دهد بساط مکن
گشته دست آزمای دولت حق PageV01P035
سالها جام جم به دست تو بود
خویش را باختی کسی چه کند
کزین سان گلی چشم گیتی ندید
چراغی روشن از نور الهی
به طالع تا جداری تخت گیری
گرفت دور ممالک نظام از رایش
[291ب] به یمن طلعت میمون ماه سیمایش
محیط عنایت در آمد به جوش
به شکرانه بسیار زر داد و سیم
که آمد درخت امیدم ms026 به بار
به اسطرلاب فکرت کرده مدخل
جاوید باش در کنف لطف کردگار
دولت مطیع و چرخ مساعد فلک به کام
زین گونه واقعه نه کسی دید و نی شنید
تا که من خاک شوم بی تو در آتش بادم
جرعهآ عیش همه بر سنگ زد
این همه شاهان به دل خاک برد
کاسهآ سرهاست به خون آمده
ع
برو بپرس که کسری روزگار چه برد PageV01P044
بز دود غبار ظلم از روی زمین
از خسرودین طلب چوشد «خسرودین»1
تا شده مهرخر به PageV01P045
باقی به ذکر خیر بود نام آدمی PageV01P046
چون عاقبت فناست سرانجام آدمی
نام نکوست حاصل ایام آدمی
جهان گستر جهان آرا جهان بخش وجهان آئین
فی التاریخ
جا بعد شاه غازی بر تخت زر گرفتی PageV01P049
تواهر الاخبار
تاریخ سلطنت شد «جای پدر گرفتی» (930)
سر صدور بود هرکجا که دارد پای
کاتب و نقاش و قزوینی وخرا
[297ب] بیت
از پای تا به سر همه مردی و مردمی
ز توفیق در بر گرفته قبا
جوانمرد و صاحب دل و پارسا
رفتی تو ز هجر تو سیه شد روزم
[298الف] ایام ترا بکشت و من می سوزم
زدند آتش به کون حیز او خوش
بگو تاریخ آن حیز در آتش (930)
صد رهت بینم و گویم که خیالست مگر
سایه در پای من افتد که مرا نیز ببر
در آب و در آتش ز پا تا به فرق
یکی درج مشحون چو گل از چمن
نهادند پادر طریق فساد
حزشتند از آب آمویه نیز
به یکباره شد ملک ایران خراب PageV01P055
چو شیر دمان کرده آهنگ صید
چو دلهای عشاق ویران ازوست
خرامان شو از جا به عمر دراز1
سر فتنه دارد چو گیسوی ms043 یار
زهر سو بلایی دگر سرزده2
اجل باز خون خوردن از سر گرفت
کدویش سر و باده اش خون ناب
که از نعل اسبان بر آمد شرار
مه آسمان تخت طهماسب شاه
به سوی خراسان چو آب حیات
چو داود شد در زره جلوه ساز1
به بسیاری از ریگ صحرا فزون
فرو داشت پای جدل در گریز
به دامان شوکت در آورده پای
به دلداری غازیان لب گشاد
مدارید اندیشه از کار زار
مباشید ازین غصه در اضطراب
براعدا ظفر یافتن کار ماست
که بگشاد بر خلق درهای گنج1
نبرد رگی تا نخواهد خدای
اتاقه به فرق تو همچو هلال
زما داوری از خدا یاوری7
عجب نیست ز اقبال شاه جهان
ز اقبال شاه بلتد اخترست
نیارد بدو هیچ کس داوری
نبردی که او کرد رستم نکرد1
خرد پیشه ای مرد آزاده ای
در فتنه بر نیک و بد باز کرد
جهان رسم و آیین دیگر گرفت
گشاده در فتنه و کار زار
ندارد به جز سروری در خیال1
ز سر بر آمد و از پا در آمد اینش سزاست PageV01P066
خلاف امر اولوالامر هم خلاف خداست
به درگاه خاقان نصرت سپاه
کرم کرد و بسیار بنواختش PageV01P067
چو سوادی عشق بتان جانگداز
که بود از نهیبش دل خصم1 چاک
سیه فام چون طرهآ مهوشان
که آواز وی پی نبردی به گوش
چو روز جدایی نهایت نبود2
گر خاک شود نمی شود قدرش پست
می گردانند از شرف دست به دست2
چو نیکو بنگری باشد دو کفران
نیابند اهل کفران بوی غفران
که بادا مقامش ریاض جنان
که هر کار آید به وقتی گرو
یت
حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار
ز گوش پنبهآ غفلت کنون که هست مجال
فراموش کرد از شراب طهور
تواهر حبار
لشکری ناچشیده زهر فرار
پست همت در جهان هرگز نیابد برتری
که افتی به چاه بلا سر نگون
بلا بر سر خود میاور به زور
به قصد سر خویش دارد شتاب
همه آن کند کش نیاید به کار
سرفتته دارد چو گیسوی یار
که محتاج اویند شاه و گدا
گدایی برد پادشاهی دهد
چنین کرد راز نهان آشکار
مطیعت سلاطین هرمرز و بوم
که چون مصطفی معلا3 کسی PageV01P082
به رویش در معرفت باز کرد
دو نورند از پرتو یک چراغ
دو نخلند پرورده در یک چمن
علی نایب خاتم الانبیاست
منم ms064 دوحهآ باغ آل علی
آطیعو الله2 است وآطیعو الرسول2
ز روی یقین آل پیغمبرست
که در سلطنت حق به جانب کراست
ز اسلام اگر دم زند کافرست
منم وارث ملک آبای خویش
که شاه ولایت بود یاورم PageV01P083
مواهر الاجبل
به یونان زمینش فرستاد چست
به نزدیک وی قصه پرداز گشت
به عرض شهنشاه گردن فراز
جوابی که باشد دلش را پسند PageV01P084
فصل 274
به آهنگ یونان سپارند راه1
دیدم دو هزار مرده بی گور و کفن
باد سحر از میانه ms067 برخاست که من1
ز تأیید حق دان نه از سعی خویش
جوامفر حبر
چه به کوه و چه به دریا چه به دشت3
شاهی که در دو گیتی کارش بود به دلخواه
فرمان پذیر حکمش از ماهی است تا ماه1
وان کس که رو ازو تاخت مردود گشت و گمراه
یابتد در پتاهش اقبال و دولت وجاه
با طالع همایون آورد رو به درگاه PageV01P107
دایم همای دولت آید به سایهآ شاه (950)
کز لطف دوازده امام معصوم
گه خسرو ملک هند و گه قیصر ms091 روم
همه آن کند کش نیاید به کار PageV01P111
نیوید ره و رسم زور آوری
دگر باز گشتش نباشد روا1
بود روغن خویش را هرزه سوز
پی عزتش خواری خود ms095 مبر
به پا مردی کس نگردد بلند
مکن دیگر اندیشهآ ملک و مال
مدار از مدار فلک چشم مهر PageV01P113
دگر دولت از وی توقع مدار
آن عین لطف و مرحمت حضرت اله
او را به سوی روضهآ رضوان نمود راه
بادا مدام دولت شاه جهان پناه
نمودار دولت پدیدار بود
چو عیدی همایون به فصل بهار
برافراخته1 تخت شاهی به فر
جهان سر به سر گشت او را رهی
به فرمانت ای خسرو تاجور PageV01P124
نظیر تو صاحب قرانی ندید
که لطف الهی ترا داد داد
عروس جهان را برازنده داماد
به باغ لطافت چو سرو[و] چو شمشاد
بگذر و بگذران زمانه به کام
که جهان بر کسی نماند مدام
سمن عارضان پیش خسرو به پای
گشادند رامشگران هر دو لب
ستانش گرقته شاه جهان
همیشه سر تخت جای تو باد
ز بستان شاهی شده سرفراز
ندید ست شهزاده کس به جای
کمر بسته در خدمتش چرخ پیر
چنین سزد عرضی کش چنان بود جوهر
عبارت کنان پیش ابروی او
چراغ شبستان و، زوج بتول2
قران مه و زهره در کار بود
به هم عقد آن هر دو گوهر به جهد
نشانی همی جستم از دوستان PageV01P127
که تاریخ عقد است «شاخ گلی1» (961)
مصیبت گرفتند و گفتند کو
زن و مرد را بود بیم هلاک
نه آرام ماند و نه صبر و سکون
نه تخت آمدش سودمند و نه تاج
و انکه نمیرد نزاده است ز مادر
التاریخ
باریست غرا که تاب آن نارد پیل
تاریخ وفات «بنت شاه اسمعیل» (969)
طریق سلامت به از کار زار
قوالفر الاحبار
بسی سعی کردیم و خواهیم سود ms126
بود دوستی عین ماء معین
که بر باد ندهی فراغ و حضور
که بر تختهآ نعش بستند رخت
شوی مهربان مهربانی کنیم
ز دریای من هر دو آید به چنگ PageV01P148
بدین هر دو قول آزمودم ترا
فی التعزیه
چه گویم ز اندوه بیرون ز حصر
نماند این چمن را امید بهی
کزو بود خلق جهان را امان
فی التهنیة
3331ب] محکوم امر و نهیت از ماه تا به ماهی PageV01P149
هم دور تست صابر ازوصمت تباهی
در شأن تست نازل آیات پادشاهی
از جای خود نجنبم چون قطب آسیا
لو بست الجبال1 وانشقت السمآء2
مرثیه
ولیکن نبود این کسی را گمانی
زند خیمه بر جنت جاودانی
چنین بوده تا بوده داریست فانی PageV01P151
عنان به دست قضا ده که مصلحت این است
بیت فی المضحکه ms130
شروانی و امارت سلطان من تعالا
ازو داروی سرخ رویی مجوی
که ما را توانایی و گفتگو ست
نهان و آشکارا به نزدش عیان
به نامی کزو نامها شد درست
دل مرد جوینده را کام ازوست
رسانندهآ هر چه خواهد رسید
رساند بدو کشور و تاج و تخت
که دارد ثمر میوهآ عدل و داد
کزو پست شد نام نوشیروان
که شد خرم از وی ریاض وجود
که هست آفتاب سعادت مدار PageV01P157
که بادا چو خضر نبی زنده دل
که مهریست تابان زاوج کمال
کزو تازه شد ملت هشت و چار
ز ریگ بیابان و برگ درخت
ز معموره اش چشم بد دور باد
نبیتد زوالی ز دور سپهر
[337 الف]به سر بر نهاده کلاه مهی
دلت خرم وخاطرت هوشیار
شع
گل صد برگ سوری را بقا باد
مناجات
که احوال بدم را نیک گردان
رهی داریم بی پایان فتاده
نیابد در کمالت هیچ نقصان
نگوید هیچ کس کاین چند و آن چون
شمشیر و کفن بر کف گر می کشد او داند
نعمت چگونه شکر کند بر زبان خویش PageV01P161
یافت قفل غم از فاتحه صبح کلید
کز گلستان امل یک گل مقصود بچید
نهاده گوش به فرمان او قضا و قدر
ای ماه مهرافروز من بادا مبارک منزلت
به خرام و بنشین شاه من هر جا که می خواهد دلت
جهانبانی که زیبا شد بدو تاج جهانبانی