غير معروف
كتاب 0960ZaynDinWasifi.BadayicWaqayic
مقدمة
فصل 2
گر دم زنیم گردی سوی رقیب مایل
آخر سر زبان را بگشا به حل مشکل
تن در فراق رویت جان راست چاه بابل
زلفت به گردن دل انداخته سلاسل PageV01P009
کز آب زر کشیده از هر طرف جداول1
کز لاله برفروزد در بزم گل مشاعل
غیر از حباب نبود بر 2 روی بحر سای
در پیش دست چودت باشد هنوز مدخل
نزد کریم گفتن عیب است از اراذل4
در خیل بندگاتت صد سنجر است و طغرل
همچون شریک باری در خارج است باطل
آری به معرض خور گردد تجوم آفل
روحکمال و سلمان لله در قائل5
از 6باب لطفواحسان با وی چه گشت حاصل
هستی فزون و داری بر سر بسی فضایل
اکر فراق تو کشتی مرا که می پرسید
دیدار عزیزان و به مقصود رسیدیم
که هرزمان خجل است آسمان زروی زمین
چنان که می چکدش از حیا عرق زچبین
کنار برگ چمن شد بنفشه را بسالین
بیه لبان تو که حانم به لبان آوردی
مگر به نی نفسی میدمد بر آتش مسن
ز باد دامن او در گرفت آتش من
چون نی بری ms014 بهسوی دهان نیشکرشود
سوراخها چو نی اگرم در چگر شود
یساشد که هم نفس بهتو ای سیمبر شود PageV01P023
افتد بهنای و آتش من تیزتر شود
ترسم (75) زپرده راز نهانم بدر شود
آخر بهنی دو دست مرا در کمر شود
نائی به کوی او که کسیرا خبر شود
به گرد عارض او طرههای مشک فشانا
ا بهدلبری و حسن نام کرده عیان
به از شکوفهٔ سیب حدیقهٔ رضوان
رسیده است ms016 به پابوس فخر اهل زمان
ز خاک مقدم او روشنی مه تابان
ز بحر بخشش او قطرهای بود عمان
کمینه نقش کبود از نقوش شادروان
پیاز چرخی3 افلاک آورد کیوان
کند به مصلحت آن سیه [سر] پستان
به بندگی تو ای خواجهآ رفیع مکان PageV01P027
هی که سر بدر آرد زگوشهای دهان
دل شکستهآ عاشق به حیله و دستان
که نیست بهرهاش از عاشقی بجز حرمان
به عیش و خرمی خواجگان بازرگان
که از ملامت اغیار گشته سرگردان
به غیر اقتری و کذب و تهمت و بهتسان
مدام تا بود افلاس موجب هجرالل PageV01P029
آب دریا تا کمرگاه وی و وی مختصر2
باشدش بیم هلاک آنگه که شد لبهاش تر
پشت خلقی بشکند از بیم مال و بیم سر
هر زمانی گردد آبستن به چندین جانور
و آنگهی ماتند کژدم دم بر آورده به سر
ز آن که چون مستسقیان باشد ز آبش ناگذر
و آنگهی همواره او از خاک و آتش برحذر PageV01P031
که بر صحیفهآ جانش کند سواد کسی
که دوران می نماید بیوفائی
بسی گوئی که ای دوران کجائی
کز سنگ گریه خیزد روز وداع یساران
تا بو شتر نبندد محمل به روز یاران
داند که تلسخ باشد قطع امیدواران
گریان چو در قیامت چشم گناه کاران
ازبس که دیرماندی چون شام روزهداران
اندوه دل نگفتم الا یک از هزاران
باقی نمیتوان گفت الا به غمگساران
نتوان ز دل برون کرد الا به روزگاران
ارباعی]
چون عقد چواهر همه درهم پیوند
قطعه)
کههرا کسی که نهی دل بر آشنائی او
عذاب روح بود صحبت ریائی او
مذاق مرگ دهد شربت ms021 جدائی او
شدند ، کرد فلک قصد دشمنی و نزاع
جدا شدند ز هم همچو حرفهای وداع
تا که بخاید سر قصر بلند
کنگسرهٔ عرش چو تاج خروس
کزته او گشت زمین تاپدید (b.10)
از ته او گشت پدید آسمسان PageV01P036
به چرخ آز قدم خان عساقبت محمود
که در جهان نبود مثل او شهی موجود
ایادی کرمش را مکان قضای وجود
تنش به سنگ کوا کب زمانهساخت کبود
هم مرا هم خویشرا هم جانوهم دل سوختند
حشی نیکی میشی مرد کلان
موئی که ازو فتد به کاتی ارزد
تسادیدن او ملک جهانی ارزد
همچو آن کفتر که دانش جغردان اندربود
هرشبی زین سوب چمهام آسمان اندربود
میروم ساغرج بر شاید مغان اندر بود
میروم شاید لحو بستان جان اندر بود
خرج بر جا ms027 و علی دیگر میان اندر بود PageV01P043
و له ایضا؟
و له ایضا3
بهمویههای غریبانه قصه پردازم
که راه و رسم سقر از جهان یراندازم
دختر رز را زچین شیشه معجر صاختند
شعسر را از ما تفحص می کنی
از چه معنی این 1 تجسس می کنی
کون خرش شمار اگر گاو عنیر است
آن نیست شفق کزو افق شد گلگون
رخساره پر از سرشک و دامن پر خون
مهر داری که تدارد ثای PageV01P048
از دهانش گهر بیحد ریخت1
مردمی و کرم و حسن معاش
خوب شد عاقبت از روی کرم
هست بیش از همه آخر در بخشد
که تبینی گره او را یه جیین
که گشاده رخش از عین عطاست
خلق را %~% چمله پسند افتاده
آخر 7 آماده شد از بهر وفا
ز آن ازو9 روی زمین راست قرار
ز رخ او که چنین شد لاغر PageV01P049
برممالک یافت دست اقتدار انگشترین
زان شده خم چون فلک درزیر بارانگشترین PageV01P051
باد در انگشت آن دم استوار انگشترین
همچو غواصش رساند2 بر کنار انگشترین
گشته چون پروانه گردش بی قرارانگشترین
درسخاوت همچو تو بی اختیار انگشترین،
زانکه شددر کسب دولت باتو یارانگشترین
آورد پیش تو از بهر نتار انگشترین
سرخروئی زان5 بود در روزگار انگشترین
روی در ظلمت نهاده خخر وار انگشترین
می کند اظهار عجز و انکسار انگشترین PageV01P053
و له ایضا
ی نماید خویش را عاشق شعار انگشترین
باقت تادر زیب و زینت اشتهار انگشترین
باد جاهت را در انگشت وقار انگشترین
در مدحش آن قصیده که بودی هزار بیت1 PageV01P055
وفهتاو
به وقت گفتن و گفتن به وقت خاموشی
کآرد قرو خری که تو بر بام بردهای
دیگران دوزخ اختیار کنند
دوخته از ترک دو عالم کلاه
مویریزان بود از سرما ز فرق چرخ پیر
کز برودت همه پرهای ملک میریزد
کف مستی ز سما تا به سمک میریزد
ریزهای گچ [از] ایوان فلک میریزد
بر سر سوختگی ایر نمک میریزد
وز برودت زکفش جمله بهتک میریزد
که از آن جمله پرشهای خسک میریزو5
پشمهای زده بهر کینک میریزد PageV01P063
نظ
خود را و نموده کسوته و کم
آورده پناه با کبایسی PageV01P064
که همسایهآ گوشت بوده است پشم
دارم بسی عزیزتر از شوشهٔ زرش
کز دود پوستین سمور است در برش
این است دوستانسخن پوست کنده ام
زیرا که امتلا2 شدهام زین خیال خام
شمسی مهر چاشت بود قرص ماه شام
خوان کلیچه [ ریزه] به من چرخ نیل فام
در ره نشان پای شتر حاصل کلام
از ضرب مشت رستهآ دندان وی تمام
دور زمانه تشنه به خونشان [بود] مدام
یارب چونان مباد ز دونان به غیر نام
از من کلاغ را بیری تحفه [و] سلام
ب چند نان بده به فقیرأن یه رتم وام
عنقا شده است نان، نشود صید کس به دام
مردم کنند مورصفت بر وی ازدحاح
یارب سیب چه بود که نانشد چتین حرام
کالبدر فی الدجیة والشمس فی الغمام
سازند تو تیاش3 خلایق به احترام
هردو نهان شوند به خسا کستر ظسلام5
خوشتر بود ز رایحهٔ مشک در مشهم
چنز دترد مر شنر گود ون کرهره.مم
تا زین بهانهشان برسد لقسهای ms043 به کم
بهتر ز غار موش نباشد دگر مقام
زنهار عجب مدار ز کمیابی طعام1
ازقرص خود نیافت چو یک چندروزکام
أو را بغیر رشتهآ ماهیچه التیام
هر لحظه پای بند که گردد به چشم وام
از مطلع زمانه بغیر از مه صیام
گر امتحان کنی تفسشر را به الشمام
زنهار نان طمع مکن از سفرةآ لئام1
بر در گهش چو حاتمطائی دو صد غلام2 PageV01P072
باشد غربا را ز نوال تو نصیب
أورا به کمال لطفخود5 نیست غریب
مبادا دردمندی را شکستی4برشکست افتد PageV01P075
وی به کلک مشک فامت حال عالمراقوام [20a)
چون عقد جواهر همه در هم پیوند
شر دانسه به گوشهآ جهافی افکند
میسوزد از آن اخگر سوزنده تنم
یک شعلسهآ آه سوختی پیرهنم PageV01P080
شد 2 کورهٔ آتش تو جای دل من
نعلی است بر3 آتش از برای دل من
فریاد کنان ز عشوه و ناز تواند
دیده به ره و گوش به آواز تواند
طوطیان شکرستان سخنرا کرده لال
بیت]
روزی آدم ز جنت شاید ار گندم دهی
کحل خط تو بود روشنی دیدهآ حور
کو بخت که آیم به زبان قلم تو2
منشی فلک داده براین قول گواهی
نظم] :
مانده دوات از قلم انگشت دردهان
رضوانسواد دیده وسویش کندروان
از ران طایران فلک گیرد استخوان
آرد برون زحجله3أفکارمو کشان(213)
بیاض صفحهآ روی بتان ماه جبین
آیا شکایت از تو کنم یا ز روزگار
[بیت]
طالع من نگذارد که تو برمن تابی
یه اسم کمال
به اسم کافی
به اسم حسام
یه أسم میرک
بهاسم فانی
بهاسم خلیل
*اسم ولی
خواجه آن است ته تاجر به زرخود باشذ
آواز آب زحمت بیمار میبرد
ز آب تیز ، گذشتن نمیتوان آسان
قدم چو پیشنهادم زسر گذشت روان
که هستز آبروان تازگی روح دوان
به خاک مرده زدن آب رسم اهل زمان
دمی ولیک زنددم زچشمهآ حیوان (25]
کهزخمهای ترا ms061 آب می کتد نقصان5
نظر به دیدهٔ پر آب هیچ سونتوان6 PageV01P098
وله ایضا
وله ! یضا4
و218
وثه ابضآ
تیغ بردار وبه آب لطف خود کن دفع گرد
ز انکه برپا آب خوردن موجبر نج است ودرد
آب چون براخگر سوزان فکندی دود کرد3
زاتکه نتوان درزمان بعداز دویدن آب خورد
یسته گردد آب هرگاهی که تندی کرد برد
لرزه می آید بلی چون برتن آید آب سرد
تر مشو کز آب هر گز ترنگردد هیچ مرد
نافهآ آهوی تو خسال جیین
ساجد ابروی تو روی زمیق
یک گل روی1 تو و خلد برین
بر دل یکرویه چو نقش نگین
متصل از سوی تو دعوی کین
مضطرب از خط تو زار و حزین
جان کشم پیش تو جانان کئی
شتر در آب فنا ران و حجره آتش زن
یحجره صد شتر آتش ز تندباد فتن
بس6 کشد شتر از آبوخاک حجره محن PageV01P103
ه باد مرگ شتر حجره هست خاک درن
که خاک حجره شد از آتش شتر متقن
به خاک حجرهام آتش نگر شتر گردن
که ز آتشین شترش خاک حجره شذ گلشن
به خاک پای شتر و آب 3 حیجرهٔ ذوالمن
ز آتشین شترش خاک حجرهام روشن PageV01P105
به بادپا شترم ده به خاک حجره ولن
سال وماه8 اندر طواف کویت ازجان9دم به دم
این نهان تبود در آخر گشته در عالم علم
نام دارا چون رود ms067 پیش تو یا تعریف جم
می کند هر دم خیال کج، پی کسب در
حیلهها آرد به پیش ای شاه گردد3 محترم
میتوان در5 نزد خویشش امتحانی کرد هم
دیگر این رفتار را باید که ساری ملتزه
یکی در خویش دید از خویشتن رفت2 PageV01P111
قطعه
آیات شهریاری در شأن آوست تارن PageV01P114
خیر البشر ز مکه به یشرب چرا گریخت
لغز نرد
یکی سپهر مسطح در او4 مه تابان
که جسله بر سر یک بدر کردهاند قران
چو مهر ومه که به طاس فلک بود غلطان PageV01P121
قران نموده به اطراف چشم هرینت اران
که نیست همچو مه چارده دراو نقصان
دو کهکشان شده برروی آن سپهر، عیان
کشیدهاست به هررکن، طرح شش ایوان
رونده در عقب هم میانه (و] ارکان
که دست و پاچونباشد، همی شوند1روان
گهی شوند به هم مجتمع، ثریا سان
کزان گشاد بسی بستگی بود امکان
زمان زمان به هوا مانده میشود حیران
را گشادن متصوبهٔ فلک، آسان
بر آنز کو کبوسیاره، مهرههاست روان
نگر1 بههر طرف افتاده کوکب رخشان
چو خالها ز خدنگت براو نموده نشان
گشاد بازی نرد است و صد خطر بهمیان
بسان طاس ز حیرت گشاده مانده دهان
لغز شطر نج
جا ز فوت شاه سپه را شود قرار
یفز آفتاب
تیز نتواند کسی در روی او کردن نگاه
لغز شمع
لغز کمان
لغز شعشیر
قابر جناح باز وغا شهپر آمده
پیوسته در طبیعت آو ممر آمده
رخسارش از خجالت آن احمر آمده
گه تا گلو و گاه ز سر ms079 برتر آمده
لیکن از او جواب دو صد لشکر آموه
از تیر و تیغ او زره و بگتر آمده
تیغش زمین دریده1 چو بر مغفر آمده
پیشش به زینهار شه خاور آمده
گز بهر دفع دشمن بد اختر آمده
بهر کمیته چاکر تو درخور آمده
از جوهر مدایح تو زیور آمده
تیغ ترا که زیب نیام از زر آمده
ثغز ننگه1
ولی به ساده عذاری است در جهان مشهور
بود شهاب صفت متصل به سیر و عبور
یود به سینهٔ پاکیزه گوهرش مسطور
به وجه لطف دم نقد از او کنی مسرور
لغز آنگشترین
ثغز شفتالو
بینا شود دو چشم از آن بسکه پر ضیاست
بای آن درخت یکی باغ دلگشاست PageV01P135
لغز قلم
قیامتی است قدت، گر بود قیامت راست
به قد نیزه و این از قیامت است نشان
آفتاب است که گشته است یکی نیزه بلند PageV01P139
بیمت
لمؤلفه :
وبیت]
منزل او دردل است اما ندانم دل کجاست3
خرقه جائی گروباده و دفتر جائی
مستند مبادا که به ناگه1 شکنندش
غضروف سر لنگ تو دندان شکنندش
مانند نخودی که یه شوروا فکنتدش
بیا %~%
چرا نشاید اگر هم رود زجای جیل PageV01P153
قطعة الاولی
از آن جهت به سیکساری است افسانه
قطعة الثانیة
قطعة الثالثة
قطعة الرابعة
از شوق تو به سینهٔ سوزان نهادمش PageV01P161
ساقیا باده که دارد سر ساغر نرگس
جمله سیم و زر خود کرد دراین سرنرگس
زان چمن را همگی چشم بود بر نرگس
پشت خم کرده چو پیران معمر نرگس
ستاده است و کند کار پر خطر لاله
غرل
پی نثار تو درجی است پر گهر لاله
به باغ سبزه بود زیر و بر زبر لاله
بربرم شهنشاه یحر و بر لاله PageV01P169
سرمه از خاک درت 2 کرده تمنا نرگس
فیضها می برد از عالم بالا نرگس
کرده تا دیدهآ خود را به رخت وا نرگس
گشته شرمنده از آن نرگس شهلا نرگس
که دمی تگسلد از ساغر صهبا ترگس
نیست مانند به چشم خوشت اصلا نرگس
کرده از خاک درت دیده مجلی ترگس
در زمان شه عادل دل دارا تر گس
چشم اعدای وی اتدر صف هیجا نرگس PageV01P173
گوگرد صفت گشته پدیدار بنفشه
در صحن چمن طرح چو معمار بنفشه
شد تابع فرماتش به یک بار بنفشه 3
همچون شه یلخ است در اطوار بنقشه
فیلی متخلخل شده ناچار بنفشه
خوشبوی چو خوی رخ دلدار بنفشه
در پهلوی هم در لب انهار بتفشه
گوئی که کرم می کند اظهار بنفشه
چون دیده به بستان شده بیمار بنفشه
گو کن حذر از حامض رهر بنفسه PageV01P175
با روی کبود است و تن زار بنفشه
کرده است پر قرقره تیار ینفشه
غخزل
دود آمده در دیدهٔ خونبار بنفشه
خوشیوی تر از نافهآ تاتار بنفشه
آن شاه چو زد بر سر دستار بنفشه
بر پشت خود از گنبد دوار بنفشه
در گلشن بزمش شده چون خار بنفشه1
از پای کند غنچهآ 2 سوفار بنفشه
از چوب غضب بر سر3 اشرار بتفشه
خوانی که بود در تک اثمار 4 بنفشه
فی الحال شود همچو گل نار بنفشه
چون دود دمیدن کند از نار بنفشه 6 PageV01P177
باغ رخ خود را همه دیوار بنفشه2
باغی که بود در تگ اشجار بنفشه
او را به علاج آمده در کار بنفشه
زاهداب 3 مگر رسته بر اسفار4 ms107 بنفشه
تا زیتت باغ است در اعصار بنفشه
الزل
گل جلاجل شده و گوشهآ قانون غنچه
از یواقیت و ذهب آمده مشحون غنچه
غزل4
وثه ایضا
هر دم یه صورتسی کند او را ز من جدا
شد صد هزار پاره چو شد از بدن جدا
تا گشتهام از آن بت گل پیوهن جدا
گفتا که زینهار نباشی ز من جدا
بهر تو ماندهایم چنین از وطن جدا
وله ابضا
نمزل
نحزل
مز
غزل
نزل
تو هم ملاحظه کن از یهانه جوئی ما
به پیچ و تاب در آئی ز راست گوئی ما
کجا محیط برآید به خرقه شوئی ما
که میادا دل او هم به تو گردد مایل
دلبری چون تو کسی یاد ندارد کامل
که طلبکار تو هم مثل تو باشد روزی
از چه در خانهٔ دل این همه غم اتدوزی
عمزل
عزل
فزل
کزل
م
سرا یاد از شرار تیشهآ فرهاد می آید
ینای عشق بسرای خدا شناس 2د
سر رشتهٔ کار من بیچاره گره شد
از حسرت آن نرگس خونخوارهگره شد
خون دل کوه است که در خارهگره شد2
کشته و شمع4 بخونش زده گیسوی سفید
ل
تزل
کق
لمؤلفه
لمؤ ثفه
لمؤ لغه5
المؤ لفه
فصل 436
پشت من و پلاس3 غم اینت لباس شاهیم
خاصه که آب دیدگان داد به خون گواهیم
تو می و نقل خور که من برسر قابه ماهیم
من که و این عمارتم گرتوخراب خواهیم
گریه چه سود چون زرخ شسته نشد سیاهیم
فصل 442
گر2 به تبسمی کند لعل تو عذر خواهیم
فصل 444
چه سوداهاست این یارب که باخودمی پزم شبها
چنین1 کز یاربم میخیزد ازهرخانه یاربها
به خون دیده دشنامی که بشنودم از آن لبها
بود عشاق را آری بسی زین گونه مذهبها
فصل 449
چو شمع افتاده از سوز دلم تبخاله بر لبها
که بهر کشتنم باهم زبان دارند آن لیها
از آنش سرزده ms127 پیوسته می آید به مکتبها
فصل 453
فصل 454
زمن بوی محبت خواهد آمد گر ببوئیدم
به رسم سر گذشت افسانهآ حسنش بگوئیدم
اگر میرم چومجنونم در آن وادی مموئیدم
که من راه خطرناکم مپوئیدم مپوئیدم
فصل 459
ولیکن از خطش درظلمت افتادم مجوتیدم
برای خاطرش آهسته گریید و مموئیدم
ز دود دل نشاناستاین اگرررری جیوکیدم
فصل 463
وز من تو خویش را زچه بیگاته ساخته
بر فرق آنکه3 بهر تو آن 4 شانه ساخته
مسجد خراب کرده و بتخانه ساخته
بیخوابی مرا همه افسانه ساخته5
مطرب که صد ترانهٔ مستانه ساخته
کآرامگاه خویش 6 به ویرانه ساخته
PageV01P219
در رهگذار سیل فنا ن کتناحته
بوی بهار حسن تو دیوانه ساخته
نا زلف فتنه جوی تو یا شانه ساخته
منزل میان مردم بیگانه سساخته
کو ms129 داستان حسن گل افسانه ساخته
شمع از شرار شعلهآ خود دانه ساخته
فصل 477
این غم رقیب را سگ دیوانه ساخته
حاصل برای کشتن پووانه ساخه
بویش از این معاتە بیگانه ساخته PageV01P220
درراهت ازحیاب به خود خانه ساخته1
از بهرشان غم تو چتین شانه ساخته
عشاق شمع را همه پروانه ساخته
فصل 484
به یاد قد تودر سایهآ سرو سمن میرم
نیم چوندیگران کزجان زیم یاخودزتن میرم
به زاری هردهانگشت او فکنده دردهن میرم
که رسواتر شوم گر در میان مردوزن میرم
چوبیرون اوفتم درعرصهآ زاغ و زغن میرم
فصل 490
که همچون شمع فانوس اندرون پیرهن میرم
که همچون بلبل ازشوق تونالان در چمن میرم
که تنهابادل پرخوندراین بیتالحزن میرم
که بر روی سمن یا در کتار یاسمن میسرم
فصل 495
برافتد از چهان رسم وفا روزی که من میرم
روم در گوشه و در پیشبر کوهن میرم PageV01P222
فصل 498
فصل 499
فصل 500
فصل 501
فصل 502
فصل 503
فصل 504
فصل 505
که لاله زار به دست آتش خلیل کشید
که فرش دیدهٔ فرگس به چند میل کشید
حیاب ز آب روان شیشهٔ دلیل کشید
شب از هلال کجک برسران پیل کشید
به سوی خویش توانم بدین سبیل کشید
در آن بهشت شرابی چو2 سلسبیل کشید
فصل 512
عروس5 لاله نقاب از رخ جمیل کشید
کجک ز برق جهان بر سران پیل کشید
چگونه لاله صفت آتش خلیا کشید PageV01P231
بهچشم نرگس شب زندهدار میل کشید
گرفت ناله خفیف آنگهی ثقیل کشید
ز بس که مدت هجران گل طویل کشید
گل سخی که زر از غنچهٔ بخیل کشید
فصل 520
ز لاله سبزه 2 نگار از بنفشه نیل کشید
میان سبزه ببین کآتش2 خلیا کشید
چو بار رعد فراوان به پشت پیل کشید
زجای جست چوبرق آنگه وصهیل کشید PageV01P232
8ابر دیدهٔ او را ز برق میل کشید
چه شد از این که به بستان قد طویل کشید
به لطف و خنده گل از غنچهٔ بخیل کشید
در آن بهشت خوش آن کآب سلسبیل کشید
که یک زمان نتوانم گریز ازایشان کرد
چو انگشت نبی شق کرده مه را
که تا بوسد 2 دمادم این شفه را
وی ز آفتاب طلعت تو ماه در حجهب
کرد اقتباس نور ز رای تو2 آفتاب
بر وی روان3 ز کاسهآ سرهرطرف حباب
زان آتش است خصم توپیوسته درعذاب
جزدر کف توتیغ که کردی به خون خضاب
از بس که یافت پر ز خدنگ توچون عقاب
ای پادشاه ملک ستان و فلک جناب
دارد به گفتگوی لغز میل بی حساب
والی الممالک یا مالک الرقاب
افراخت بیقصور در این عالم خراب
در گوشههای قصر و ره آن به پیچ وتاب
گاهی به جلوهاند و گه اندر پس نقاب
یامنخسف دو بدرعیان کشته درا سحاب
از عین احتیاط به هر گوشه صد طتاب
خم گشته بهر خدمت او در پس حجاب
آندم شود کشیده که گردند در عتاب
در زیر آن ستون مجوف به سیم 2 ناب
طاق سیاه بر زبرش چون پر غراب
وین طرفه تر که شعله زند در میان آب
ترصیسع کرده است ز لعل و در خوشاب
گویا که هست تیغ شهنشاه کامیاب PageV01P237
بر ساحت چنابش ازاین قصر بی حساب
گردن کشان صف شکن حشمت اکتساب1
افراخت بر فلک سر وشد رفعت آنتساب
ایمن شد از حوادث چرخ پر انقلاب
قام نیکش ارسططالیس2 است
که جنگش نیز اعلامی نماید تاوکش در دل
PageV01P248
گرد قلک ملائکه پر در پر آمده
رشک نقوش مانی صورتگر آمده
با طبل باز شساه فریدون فر آمده
طاووس مه دم فلک اخضر آمده
با 5 بحری شکاری شب خوش بو آمده
در گردنش چغولی زر از خور آمده PageV01P257
بر سر تماقهاش ز مه انوز امسده
فصل 567
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
ز آتش آب سوزان تر به صد بار
گهر در سینه همچون دانهآ نار
نار بگویند2 بسوزد دهان3
سایه گریزان به پناه درخت
که کوههای بلا ریگ این بیابان است
گویتد خاص وعام دعای تو روز و شب
تقبیل آستان رفیع ترا ز رب
نقد مراد خویش به برهان من طلب
آن قدر هست که از روی زمین تا به فلک(40a)
کین بود فوق سماک و بود آن تحت سمک
از برای در او کرد خیال
که فلک ساخته از بهر درش
گره اندر گسره و چین در چین
و اندر او طرفه بتی حور سرشت
چون که در روضهٔ رضوان غلمان PageV01P268
فصل 584
گر خاری یود گلدسته گودد
فصل 588
فصل 589
-5 م و
ز جانب میخانه ره دیگر هست
راهی است که کاسه می توان داد بهدست PageV01P279
ای بدخشی چه غم چو در 1 گذر است
ساعتی زیر و ساعتی زبر است
باید کز آن فرح نفزاید دل تر
هان تا غمش ز جا نرباید دل ت!
بأید کز این دو یاد تیاید دل ترا
که پالانگران را ببردست %~% آب
بداتنسد کسه پالانگوان زندهاند
کمن درجو شرایا %~% لس سر آی
لدوا للموت %~% و آبنوا للخراب2 PageV01P282
تضرع کنان گفت کای کردگار
چنان کآفریدی به چشم من آر
همی کرد روزی به دشتی گذار
نه اغیار با او رفیق ونه یار
چنین دور مانده ز خویش و تبار
که کردی 4 مرا مدتی انتظار
مرا - گفت - با صحبت زن چه کار
چهان است نام من ای نامدار PageV01P283
که تا خود چه دلها ترا شد شکار
برو کرد راز تهان آشکار
دگر دست کرده به حنا نگار
بگو با من ای قحبهآ خا کسار
بدین دست کشتم به زاری زار
که شد شوی دیگر مرا خواستگار
به لطف آتدگر گیردم در کنار
هنوزم بکارت بود بو قرار
که ای زشت رو قحبهآ نابکار
چو داری فزون شوهران از هزار 1 PageV01P284
که ای زبده و1 قدوهٔ روزگار
از ایشان ندیدم یکی مرد کار
نگشتند گرد من از ننگ و عار
گر بکر باشم شگفتی مدار
همی دار ز ابن یمین یادگار
فصل 628
آذا مکنت یوما من اثسلع تلسع
ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس
در باغ لاله روید و در شوره خار وخس
مشروب یسم لین کل الأرقام
گو بفرمای در آنجا تظری یهتر از این
سرو سوی بوستان آید همی
آب حسرت در دهان آید همی
تو چو ماهی و دیگران چو نجوم
طو طیان شکرستان سخن را کرده لال
که ذرهای نرسیدی به دیده آزارش
از گوه1 ریشکی و بر آن ریش تیزکی
همچون مگل فتاده به منقار لکلکی
تا در دهن ms192 شیر نیفتی ز خصالش
ز آب مژه به کوی تو پا در گلم هنوز
با من دو دل مباش که من یکدلم هنوز
لا
(بیت]:
و زین طرف شرف روزگیار ما گردید1
طغرای فنسح و دولت توقیع مشات فامت
آسوده در حمایت لطف تو خاص و عام
فصل 650
که نداشت بی وصالش دل ناتوان نظامی
بی لعل لبت حریف دردم همه دم
خواهم شود آرامگهم2 کوی عدم
بوستان در بوستان و گلستان در گلستان
در چین تامه داشت مگر فافهآ ختن
چید از چمن بنفشه و پیچید در سمن
زینسان دمیده ستبل مشکین ز نسترن
همچون دهان غنچه دهاتان پر از سخن
بر سبزهآ تر و گل سیراب ختده زن
گلچهرهای نهاده به رخ جعد پر شکن
وز چهرهٔ یقین %~% بگشایم نقاب ظن
که در دقت زمو فرقش توان کرد
سرت کا لماء او کا لسلون فی آلورد
فصل 664
به نزد نبی و وصی گیر جای
چنین است این دین 3 و راه من است PageV01P354
همین قضیه8 که نشناخت قدر فردوسی9 PageV01P361
الفتاار
یافت از سرچشمهآ خورشید نور
فراز تخت سلاطین ز روی استحقاق PageV01P363
پر از جواهر اتجم سپهر را اطباق
مار تا راست نگردد نرود درسوراخ]
از همه غم رستی اگر راستی
واو از کجی همیشه4 بود در میان خون]5
وضع %~% اصل آلطبایع تحت ذین
و أدرجهاخلال2 %~% آلدر جتیت
تون [و] کون همدم و مصاحب دور
تاریخ ولادت است و تاریخ وفات
پیر عالم را ثم الطاف وی3 سازد جوان
وان جم اوصاف سکندر کام افلاطون بیان4 PageV01P383
یکی دو با لب هم 6 بوسهای زنند از مهر PageV01P388
روی زمین تمام به زیر نگین تست
بر افروزندهٔ خورشید تابان
فصل 686
فصل 687
فصل 690
فصل 695
قطعه]
(71a) آدمی بچه ندارد خردو عقل وتمیز
نظم] : PageV01P392
وحکابت]2
ز لاله آرزوی جام تاژه5 شد ما را
نیت
سرتاسر جامه خواب زرکش دید
و لیکن نه چندانکه گویند بس
ملامت نباشد1 شنیدن ز %~% کس
تو میهمانی وباقی در آن میانه طفیل
تایه حدی است که آهسته دعانتو ان کفت1
رگهاست بر او چو بند شمشیر شما
تا خایه به سنگ در رود. .. شما
خلیل خیله1 کس کیر کیر چول چلاو
آفتأب اوج برج سلطنت سلطانن حسین2
[بیت]2
(76b] نقاش نقش ثاتی بهتر کشد ز اول
ز نهار مباش همنشین با خس وخار
تو شاخ گلی ترا چچه نسبت به چنار
کان من غیسر علث است9 و سپب
(بیت]
چون گدای تو تو انگر خود نمائیها1 کنم
معذور دارش ای جان کو نام شسی دارد PageV01P425
بیت] :
تا به هفتاد حج نافله یکسان آمد
ولی خلاصهآ جان خاک آستانهآ تست
او را مگوی دل که کم از سنگخاره نیست
در سلک نظم آمده بیتی است آبدار
کزضعف تا بهسینه بر آئی به جانرسی
[رباعی]
در رشتهآ جان خسود کشم گوهروار
یعنی که نمیزنم نفس چر به شمار
هم مگر لطف شما پیش نهد گامی چند
(پیت] :
جرم ما چیست که بر شیشهآما سنگ زنی
آفتاب اوج برج سلطن سلطابحسید
گیسوی شاهد و زنجیر جنون جنیانی
بنشینی به سر زانو و کون جنبانی
فتاار
بسان سرمه سیه کرد روز گسار مرا
المقسرب یسحضرت %~% السلطسان 4
باسط العدل ، نساشر الاحسان 5
قامع الکفر ، قالسع 4 الطغیان
صورت نام اوست در اذهان (86b)
باعث امتزاج چسار ارکان
تام او %~% پادشاه و شاه نشان 8 PageV01P452
همچتو آدم خلیفة الرحس
شسته از نوث شهوتش دامان
تا ابد نحام او شده عنوان 2
در طسلال شکوه %~% او اقران
سر ز صندوق سیند چون سرطان
پنجه بر رو چرا زد از مرجان3
سر شود دست یأر در ابدان
ور رخ سهر صفرهآ 4 یرقان
هم عسارات %~% أو رفیع الشان
فضصل نطق آز PageV01P453
لیق تیز %~% تو %~% قاطع البرهان
نور رای تو قاطع التبیان
بحر را نام جود جز بهتان
چوب در کف ز شکل کاهکشان
که به روی درشت هیچ عوان
مگر از دست زرگران سوهان
پیش شعرت %~% فصاحتسحبان
همچو تر کی به نسزد بغراخان
حسب مقدور ]و %~% غایت امکسان
معترف با گناه بی پایان
ودم و قایلم بدین عصیان
گقته ام در مقدمات بیان
گفتم استغفرالله از پی آن
بتده بیاختیار بود در آن
حکم عالی ز پادشاه زمسان4
شاه سلطسان عسلی بهادر خان
دور باد از طوارق حدثان
زانکه مأمور بودم از سلطان
که چو ماندم قدم در این میدان
هر که مسی گفت می شدی خندان
کنی انعام خوش برایم از آن
نیست شهری ز شهرهای جهان
نیست در زیر گنبد گردان1
همه جسا خارزار او بستان
احسدیت از اثت 4 داده نشان 5
واحدیت نهاده نام بر آن PageV01P456
گاه در پردهآ مثال نهان
متعین به صورت انسان
وعلی نا علیه %~% کان آثآن
اندر اعیان خارجی سریان
بی ظهورش4 تنوع امکان (872)
راه بردن به ذات او نتوان
بسی تکرر نموده در هر آن
آتش کل من %~% علیها فان
غیر غیب[و PageV01P457
جنس موجود از مکین و مکان
بلدی از معاظسم بسلسدان 2
صرف آلله %~% عتهسم آلنقصسان
فضلایش همه فرید زمان
در طسریق سخنوری میزان
جمع ایقاع کسرده با الحان3
اهل تصنیف و صاحب دیوان
همه را بهرهمندی از عرفان
هر کسی در صناعتی پر دان
همه را پسای جسود در میدان PageV01P458
کاسه از آش و خسانه از مهمان
کاسبی کاورد به کف لب نان
چه بلد بلکه یر تمام جهان
کرده از وی ظهور در دوران
نه به دانش ترا کسی همسان
در حکومت نهای کم از خاقان
کس تیامد موفق1 از یزدان
همچو خورشید بر جهان تابان
هر چه گویند هست صد چندان
که نبوده است هم به هیچ زمان PageV01P459
چون توئی در سوالف1 ارخخات
بری %~% ضی %~% گمالکم نقصان
پیش از آندم که جبر آن 2 نتوان
و آنچه دادم3 ز دانش تو نشان
به یقین تسابت است و تیست کمان
می کنم عرضه داشت از فرمان
نتوآن جرم کسرد بسی عصیان
جرم مر کب نهاد بر پسالان
مهر اندک ملال من به جهان
دور مانی ز رحمت رحمان 1
نیست آیین %~% سروران و سران
از طریق عدالت و احسان
چسون عمر در ولایت کاشان
نه کسی را به علم من عسرفان
تعمتش را چرا کنم کفران
مساند بر من عقوبت هجران
نه به دست مذلت 2 اقران
جور بیحد ، جفای بسیپایان
بنده را یی شوایب خسذلان
زده پس خم ز دیدهها پنهان (128a.)
بی تو چون رود کوهکم گریان
چون شغالال غادفر افغسان1
من خاکی به آتش حرمان (3،220a)
راجیسم از %~% مهیمن متان
به وصالت رساندم آسان
حیرت افسزای فاضلان زمسان PageV01P462
که غریب آمد این خجسته بیان
سال شمسی موافق است بر آن
تا که در علم %~% ثایتند عیان
چون وجود ظهور در اکوان
زهر که خواه ستان و بههر که خواهیده
به سینه هر کجا ناخن زدم شکل هلال آمد
بهر پابوس تو جان خیمه زتن بیرونزد
گرهی در دل او هست که فریاد کند
که مسا از تنعم بشستیم دست
همین بس است که ما در ولایت اوییم
طالع مدد نمی کند و بخت هیچ یک
بادش سموم آتشی و خاک او نمک
بر قصد جان نشسته چو بیماری لکلک
هانی4 که برغله ز5 سرو خیزه وکتک6
دریا بلید نمیشود از دهان سگ
بی وسیله مگرد پیرامن
ایسن گریبان بگیرد آن دامن
ور زانکه بگیرددلت از ما عجبی تیست
از کفخاقان کشید بر سر قیصرشکست
بیتا
در صومعه و میکده بسا یاد توایم PageV01P490
یعنی که یتیم نعمت آباد توایم
مردیم و خراب آسترآباد توایم
نهال دشمنی بر کن که رنج بی شمار آرد(846
کز رشک یکدگر را دیدن نمیتوانند
مصراع ]:
فیت %~%
ییت %~%
گر عشقم از پسلاس ملامت ردا1 کند
کانجا که زره گر است پیکان گر هست
بشنوی 2 قول %~% میرک چنگی
می کند قول مستدل را 3 راست
بر تارک سروران دوران تاجت] PageV01P508
احتیاج دلیل و حجت نیست (90a)
زانکه او را به وصفحاجت نیست PageV01P509
هرگه که نماید از پی قصد ms325 هنر PageV01P510
وز نوک هلال زیبد آو را نشتر
بر فضل تو هیچ حاجت حجت نیست
از غایت پاکی2 بهصفت حاجت نیست
هست پیش جمالش آینه دار
گر بود در جهان غریب شمار
گر یه غربالی یبیزند جهان را یکسر PageV01P511
انجم شده زتگ و ناچخت بدرمنیر
چندانکه کند یک سر مو ناخن گیر
وی خیل غویب زادهها محتاجت
بخشند به شادی دل خود باجته
در راه عشق پاکرویرا دهد نشان
ز آنسان که سوی خانه رود1مرعخس کشان
ز آناست که چون استره دایم لبسنگاست
مشهور چهسان به پهلواتی نسامش
از ترس فتد لرزه بسه هفت اتدامش
از پاکی ضمیر تو هردم سبق گرفت
از سوخی و سفیدآ صبح وشفق گرفت
درطریقت نشمرندش ره روان در تیرتو
صورت فتح است مار اکامل از تکبیرتو4
عادت سگ بهشام1 باشد فریاد
مانند تو پهلوان ندارد کس یساد
گفتار
2- .تان یارامی PageV02P003
لفتار
فکند پردهآ بیضای صبح یسرگردون2
به زیر پرده نهان صد هزار مهره فزون PageV02P011
فیروزهٔ سپهر در اتگشترین اوست
محکم تر از ایمان من ایمان نبود
پس در همه دهر یک مسلمان نبود
پناه مملکت دستور اعظم
وزیری مثل او والله اعلم
خاکدان دهر را بیزد نیابد گرد من
دندان سگ و دهان مردم بستند
از دست و زبان حرف گیران رستند
نقل غم و بلاست پراکنده انجمش
با خلق این بود پس ms337 عمری تبسمش
که سر به یکد گر آورده بر فلک دو هلال PageV02P015
آنچه من در پس این برده نهان می بینم
چرا که رای شما عین حکسمت استوصواب
خطا بر بزرگان گرفتن خطاست
کز طلعت او دو دیده بیناست
دریغ ودرد از آن یار دو جهانی من
رفتی و ز فرقت تو شب شد روزم
کایام ترا بکشت و من میسوزم
کامروز2 از آن جان و جهان مهجورم
که دنیا سر بهسر اندوه و درد است
که دنیا با حریغانت چه کردست
هم عامم القواعد هم نافع الانام
که ساخت از ورق دهر نام فرا محو
کسی چون خود اندر قصاحت نیافت
فصاحت شعسار و بسلاغت دتار
که عقل ناطقه شد پیش منطق اولال
کزو جستی ارسطو حل مشکل PageV02P025
کثون میبود چون1 خضر پیمبر
که ازاو گشت کار دین به تظام
ناظر اندر جمال لم یزلی PageV02P026
داشتی سبقت1 زمان حاصل
مذهبی را بهغیر مذهب حق
به اصطرلاب حکمت کرده مدخل
آیت تفسیر گوئی آیتی در شانش بود
نظمی هزار بار6 به از7 گوهر خوشاب
که رنگ و بوش کند رنگو بوی گل را دق
زبوش عنبر و مشک و گلاب برده سبق
همای گردد اگر قطرهای خورد زو بق
ز آب چشمهآ حیوان به6 آمده مطلق
بر آورد به دو جرعه هزار قطره عرق
زبان بههرزه برد دست وپا بهتیغ ودرق7 PageV02P031
حرام گشته به فتوی شرع بر احمق
به نزد باطل مبطل به نزد دانا حق
به حق حق که بگیرد همه وجودت حق
وزین طرف شرف روز گار ما بساشد
مسلم است ترا توبت جهانداری
ربوده از سر گردون کلاه جباری
عاقبت زین نردبان افتادنی است
استخوان او بتر خواهد شکست
شرمش آید ز فرو بردن پروردهٔ خویش PageV02P034
دست عدلش زیور پای کبوتر کرده بود
ملمع کرده اطلس را به خارا
به تک از قلهآ او در گذشته PageV02P035
نموده سبزهای در دامن او
دختر رز را زچین شیشه معجر ساختند
تخستین قدم بر ثریا زدی
ز2 آنشانزده ستاره که بر چار ماه داشت
توگویی روز رستاخیز بر خاست
که گر دستم دهد از سایهآ خود نیز بگریزم
کسی که گوشهآ عزلت ندید هیچ ندید
چهتوان کرد که2 سعی من ودل باطل بود
حسود را چه کنم کاوزخود بهرنج در است
که ازمشقت آن جز به مرگ ms356 نتوان رست
آنچه تو از دولت من یافتی
جمله را بر وجه احسن یسسافتی4
پای بر چشمم نهادی خانه روشن ساختی
لطفها می کنی ای خاک درت تاج سرم
ولی حیف از دم تیغت که خون آلود می گردد
تا3 قیامت کس کجا دیدی به عالم آفتاب
درون زلعل [و] برونش زلاله پرخون بود
به دندان گزی پشت دست از دریغ
وای همایون تر ز مرغ جان من PageV02P050
وه نمیدانم چرا خاموش گشت
ای دریغا ای دریغا ای دریغ (148b)
زآتش غم لاجرم بگداختم
کز دام ما چو طوطی وحشی رمیدهای
باز قلاب محبت می کشد سوی توام
صیح و شام کسی ازهجرچنین کم نگذرد
بر سلیمان هم پری هم اهر من بگریستی
بنده را این داغ تا روز قیامت بردل است PageV02P052
که بسیار دوری ضروری بود
که ترک صحبت یاران نه اختیار من است
ور بمردم بیمنت روز قیامت خیر باد
تا دولت دیسدار توام یافت زوال2
بر رخ نم و در دل غم و دردیدهخیال
که من به طالع خود هرگز این گمان نبرم
کن ms366 فراموشش که نبود دوست آن
باز رو با 3 درگهت آوردهام با صد نیاز
گر اجل دورم کند از کوی تو معنور دار
یافت از سرچشمهٔ خورشید نور
زبان در دهان پاسیان سر است
بردارم آستین برود تا بهدامنم
خاکدان ms374 دهر را بیزد نیابد گرد من
اربیتنا اهلرا چون گرد کان بر گنبداست
که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند9
کبر 6 پلنگ چیست بهما چونستکتوایم
ملک الموت رفت نزد خدا
که نبود اندر آن شریک مرا
که کتد قتل بندگان ترا1
یا مرا خدمت دگر فرما
دهانش آتش افشان همچو گسلخن
زدی ز آن دود آتشها زبانه
چو رفتی خندقی گشتی پدیدار4
امین الخلق1 خاقان السلاطین
کمال پافت خلافت به فر ایامش128b) 7)
که رای انور او شد چراغ دولت ودین
به وقت مصلحت آن به که در سخن کوشی
به وقت گفتن و گفتن به وقت خامرشی
شعلهآ شمع بود طاقیهآ گلگونش
صاد چشم تو که بر سر بود ابرو نونش
حکایت]5
یا از نسیم روضهآ رضوان معطر است
به قامتش نرسد گر هزار سال بر آید
وگرنه روح قسس مرد این معما نیست
حکابت
ز آتش دل تا دز آب چشم ما باران نماند
حکایت ]
که در دقت ز مو فرقش توان کرد
سرت کالماء او کاللون فی الورد1
که بد مرد را روز نیکی مباد5
باد جاهترا در انگشت و قار انگشترین
که داند بدین شاهدی عذر خواست
مولوی حاضر این چه بی ادبی است PageV02P101
کن که قاضی از آن رسد به فتوح
چون مردم چشم است دراو صاحب خانه
بنده را این چه جای تکریم است
تا به حدی است که آهسته دعا نتوان کرد
پیوسته به گرد نقطه می گردد خط
کس را ندهد خدای دولت به غلط4
کز رنگ دگر نباشدش هیچ نقط
از گلهآ 6 خاص ما نه از جای غلط7
چو ذکر مدحت اقبال و منت2 صله رفت
به شرق و غرب رقیق هزار قافله رفت
ز حبس معده چو آزاد شد به مزبله رفت
وزدردولتسرا آنجا بر آید بانگ کوس4
رونق گیتی دهد مانتد پور نیلقوس
این کهن زال جهان آراسته چون نوعروس5
موش گردد چون پلنگ ویشه مانندخروس
ازشجاعت دستم و ازعدل وحکمت جالنوس PageV02P104
فصل 1041
فصل 1042
فصل دوم
خدمت این در کنم پیوسته در لیل ونهار
التجا آرم به خاک آستان شهریار
تا برم کام از جهان و بر خورم از روزگار
نی زر و نی پیشه و نی مشفقی نیغمتخسار
در چنین موسم بود اولی فرارم برقرار1
مسی کنند از بندگی در گه ما افتخار
دانههای 3الهاش هر یک چو در شاموار
مینماید مهر خود را بر سپقر زر نگار
کش ز هرجا مصلحت باشددهد دیوان قرار
فصل ms408 سی
پرکمال مدعای خویش گشتم کامران
جزهنر چیزی نگفت آن شهزلطف بی کران
لاجرم از غم شدم آزاد و گشتم شادمان
چون ندارد زین از آن باشمپیاده همچنان
تا شود واقف زحالم پادشاه خرده دان
فصل چهاره
جواب3
فصل پنجم1
وز برای بندهآ درگاه ما کاشانهای
داستان حاتم و رستم بود افسانهای PageV02P109
در زمان جود و عدل ما دگر ویرانهای
بهر ملا مطلعی آماده سازد خانهای
عاکفان کعبهآ این سدهآ عالی مقام
کز وجودایشان بودار کان حشمتر اقوام
درگه ایشان مقام بازگشت خاص و عام
گار و بار لشگر وکشور از ایشان بانظام
از کبیر واز صغیر واز خواص وازعوام
همت ما در مقام تربیت دارد2 مدام
ز آن سببارباب حاجتیراست آنجااز دحام PageV02P110
لطفماهم در جوابش کردفی الحال اهتمام
در سرانجام مهماتش کند سعی تمام
ندهد و بدهد همان ms410 دم کار او را انتظام
بود در شهر محرم این قضایا والسلام
فتایر
3- 3. بوتوریوز یکرم سکز PageV02P112
مگر ز دایرهآ هاله جلوه گر شد ماه
نهاده است ز هر سو هزار دیده بهراه
دز دهان گیرد عقیق آبدار انگشتری
زییا صنسی طلب ms412 نما شور انگیز PageV02P114
در حقهآ او زشاخ مرجان میریز
چدن ینبهآ خشک، ز آتش تیز
ایمن شود آن کسی نه دور است
چون بزم نشین شمع شد ؛ سوخت
دین هدی را کسال ملک جهان را نظام
چو فکرش عمیق و چو عدلش بسیط
مابین زمین و آسمان است
گشته چواژدر نگون گردنش از کوه تن
گاه شدی تار تارگاه شدی پرشکن1
نقاش، نقش ثانی1 بهتر کشد ز اول
بسان موی میان خودش نمود نزار
از قضا سر کنگبین صفرا فزود1
که دیدن جان خودرا آنچنان دشوارییدارد
کتار
خسرو دارا علم اسکندا جمشید تخت
قلم شکستهودرصورت تو حیرانند(13911)
هرچه آیدش بهدست بهتیر وکمان دهد
مهر او را 2 در دلش انداختند
یا رب میاد کس را مخدوم بیعنایت
طاعت تو2 به جان کنیم همه
متجاوز ز استطاعت ماست
یهتر ز همه حروف دیدید7
افتار
میهون
در گاه عالیش ز حسوادث امان دهد
بیت6 نصاب راستشدا کنون که ریش پر
چاربازار جهان پر شکر و قند کند
کون پوش خر و جل3 شتر بتوان کرد
کانرا به هزار گوز پر نتوان کرد
جای دگر مبر که به گوزی نمیخرند)
که هست ریش تو دام کلاغ گیری ما
خوش آن کاو چون تو میوی بر گزیند
ز ضعف و لاغری کی رنج بیند
دو صد من گوشت بر وی میتشیند PageV02P145
چون آن فرس ندیده دراین سبز1 مرغزار
نخستین قدم بر ثریا زدی
چو عمری که در شادمانی گذشت
دو پیکان به یل تیر پران که دید7
چو عنقای مغرب که اختر خورد
ای وقت تو خوش که وقتهماخوش کردی PageV02P149
گنیار
آفتاب عدل و احسان سایهآ پروردگار PageV02P151
آن گاه ز هم شکاف آن را صد بار
آن گناه نخ عمامهاش آن پندار
ابره او سندس است و آستر استبرق است
میشدی همچون صیا از عالمی تاعالمی1
خود را ز عملهای نکوهیده بری دار
درویش صفت بساش و کسلاه تتری دار
بتر ز صحبت مشت عوام کالانعام PageV02P154
کون خرش شمار اگر گاو عنبراست
سر تا سر آفاق به سر پیمودن
بهتر2 که دمیهمدم نادان بودن(1475)
که در مقابله آید بهزینت و تمکین
سیهر سوی سمار فت واین8 بهروی زمین PageV02P156
که ms445 می حرام ولی یه زمال اوقاف است
کافری باشد که نشناسد خدای خویشرا
چه گویم ای بت من هرچه هست می گویند
چه باکاز آنکه حریفان شکست می گویند
بدایع الوفایع
کفتار
جهانسرا نمانند بی کدخدای
آیة PageV02P171
بودش فراز گنبد فیروزه بارگاه
مانتد مهر وماه دو شاه جهان بناه
هست ازریاض مکرمتش دستهای گیاد2
در پیش صر صر غضبشهست برگ گاد2
خورشید راکه می فکند بر فلک کلاه
مه را که از خسوف شود روی اوسیاء
رو آورند بردر آن(1528) شاه دین پناه
ازروم [وآهندوچین وختالشکروسپاه
خلق جهان بدار براین4 نسبت ای اله
فتاد غلغلهای در ممالک آفاق
بهاتفاق خلایق به یساری خلاق
فراز تخت عدالت ز روی استحقاق
کههست ملجأ خلق2جهانعلیالاطلاق
پر از جواهر انجم سپهر را اطیاق
بدایع الوقایع %~%
صدرشیبکخان
طوق زرین همه برگردن خر می بینم PageV02P182
حگایت
کآهن از آبگینه سختتر است
در بخارا همه خروس2 نر است
شمع پیرانه سر آتش زده در موی سفید PageV02P186
گوی دل من در خم چوگان تو باشد PageV02P187
دادم نداد بین که چه بیداد1 میرود
وز درخت گل به جای غنچه پیکانمی کنم
یدایع الوقایع
گفثار
قوگفتی که مردار بودش به جیب: PageV02P196
ابیات]1:
در دوزخ به روی اهل بهشت
عنبر آمیخته به گنده بغل
دو گوشش ازدرازی دوشتا دوش
چو گوری بود وبینی همچوتابوت
دامنم را کشید و گفت در آی
ملک الموت گفتم از تو به PageV02P197
شهوتم را1 کجا بجنبانی
فتار
چون نفس چبرئیل از گلوی اهر من
اشک زلیخا بریخت بوسف گل پیر هن
جیب مرقع درید شاهد گل پیرهن
پیکر پروانه سوخت شمع زمرد لتگن
دامن گسردون گرفت آه دل کومکن
جلوهآ طاووس کرد طوطی شکر شکن
شعاه در انجسم فکند مشعلهآ انجمن PageV02P206
یافت به عمر دراز چشمهآ ظلمتوطن
تیغ زبان تیز کرد گرم شداندرسخن
چتر سعادت زدند بهر حسین و حی
آن دو امام6 زمان آن دو امیر زمن
سرو و گل آپ و گل جان ودل مرد و زن
هر دو به باغ جمال چونسمن و یاسمن
هر دودریکصدف هردو گل یک چمن
سوختهآ داغ این، لالهآ خونین کفن
صید سگ کوی این، آهوی دشتختن
مهره کشمهد این زهرهآ زهرا بدن
منبع ایشان فرات معدن ایشان عدن PageV02P207
مهرهآ دل در مهار رشتهآ جان در رسن
شانه کش کا کلش خدمت2 ویسقون
همچو طلوع سهیل از سرکوه یمن
خاروخس آن زمین رشک گل ویاسسن4
بختی5 بخت افکند رخت من و تخت من
یا شود این استخوان طعمهآ زاغ وزغن
نظم هلالی گرفت حسن کمال وحسن
عرضه کنم بر شما درد دل خویشتن
کرده دلم را حزین گوشهآ بیت الحزن
باز شود این چراغ در نظرم شعله زن PageV02P208
دیو دنی از برون راه زن و چاه کن
شمع صفتسوختم مردم از این سوختن
ختم کنم بر دعا مهرنهم بر دهن
تافکندظل [و] نور بردل وجان علم وظن4
تا فتد از ابر فیض سایه بهخار وسمن
تا بدر آمد ز چاه یوسف گل پیرعن
راز دنش فاش گشت برسرهر انجمن
طرفه کهشد هم ترنج بر کفاوتیغ زن PageV02P209
با سیه ذال زد ریخته خسون پشرن
ساخت به خون لالهرنگ ساحل بحرعدن
دامن دشت حبش پر ز عقیق دمن
ریخت ز جیب سپهر نافهآ مشک ختن
برگذر باد صبح گلبن پر نسترن
بر همه کرد آشکار تیرگی برهمن
برد یمانیش برد صبح زبهر کفن
شعله به کیوانرساند شمع زمردلگن
سوده رخ زرد خویش بردر میرزمن
پور نبی و ولی نسور حسیر و حسن PageV02P210
محمصصحممصصه
بوسف مصری کجاست تا بدرد پیرهن PageV02P211
نیست اگر باورت1 جلوهتما در چمن
آن به کدامین زبان وین* به کدامین دهن
چشم زمن برمدار گوش به حالم فکن
هیچ کس این راز را معتمد و مؤتمن
لوح ضمیر من است صاف5زهر مکروقن
بر محک امتحان نقد من ممتحن
طوطی طبعت به لطف باهمه کس در سخن
بی تو سیاه ازچهروست آینهآ بختمن
دورم از این خاک درهمچو غریب ازوطن
تا بنمایم بهخلق منزلت خویشتن10 PageV02P212
مسند جم چون شود تکیه گه اهرمن
راست چونور یقین از پس جلبابظن
مانده از فرط شوق خستهآ خار محن3
ورنه توهم بشنوی بوی اویسترد
نقد قبول تسو بس مایهآ اقبال من
در6 همه فن بیمثال زبذهآ ارباب فن
برمن بیهوده گوی طعن فضولی مزن
گرچه مرا پیش تو نیست حد دمزدن
طبع ذلالی ms482 کههست باغ چمن در چمن
نیستشان جز ثنا10 درسخن من سخن PageV02P213
گو به بلاغت بیا گوی فصاحت بزن
در ثمین است شعر 4 لیک ندارد ثمن
ز آن شده تاریخاو6اذهب عناه الحزن
تاقکند باد صبح مهرةآ مهر از دهن
جسم عدوی توبادطعمهآ زاغ وزغن
تا که شداورا به کام یوسف گل پیرهن
یوسفش اکنون کشید کرتهآمشکین زتن
ساخت نهان زیر بال بیضهآ زاغ وزغن
ساخته از کهکشان نهرعمیق2 از لبن
دلبو شیرین بهناز شد بهسر کوهکن
گشتزصبح نخست برپشه خرطوم زن
ریشزفرعود زود گشت از آن ممتحن
اخگرخور دردهان کردو برست ازفتن
مهره صفت 6فرص خور7چست برون ازدهن PageV02P215
صبح ز کافور کرد مرهم داغ کهن
یافتشکست ازخلیل هم وثنی هم وشن
کرد سلیمان ظهور گشت نهان اهرمن
داشت به سرز آفتابروز از آنرومجن
ساخت جلااشاه روم آن همه راازوطن
هست چوشمشیر تیز در کفشاه زمن
آنکه به قول و کرم ریخته در عدن
چاکر اورا غلام بهمی وگیو [و] پشن
کز مه و مهرش بود داغ لگد بربدن
دادهخدایت قبولدر3 دل هر مردوزن PageV02P216
سنگ شدی توتیا ز آن کف خار اشکن
برق نمی بست طرفزوچوشدی گامزن
خوردن اوخاربود لیک فشاندی سمن
ماند همه بر زمین کار من و بسار من
وای بهجان فقیر با همه بار محن
هست به وقت مسا دانه زعقد پرن
ناقه ترا بر قطار جمله بهوجه حسن
فاتحه ای التماس دارد از این انجمن PageV02P218
هر گز ای خام آدمی نشوی
پیش از آن وقت کز جهان بروی
گر چه باشد بنایش از گل و خشت
فوطهها پر ز زلههای بهشت
طاس آبی است مرا دیده وابرودسته
هست هندو بچهای لنگ سنیدی بسته
گر میسر میشود در وی2نظر کن هرزمان
به آن خر8 هیچ باری9 نیست ما را
بسان دود پیچان ز آتش تیز
روزی که قضا باشدوروزی که قضانیست
روزی که قضا نیست دراومرگروانیست
که ز سر پنجهآ شاهین قضا غافل بود
سمممعسحصمم
یک لهجه 1 پی کباب دارم
بی صرفه 3 و بیحساب دارم4
عاقبت اتدیشی از آن خوشتر است
مرتبهآ عاقبت اندیشی است PageV02P243
فما هو المثل سم آلاراقم
کاواکشده چو نیازاو پشت مرا
بیدار کند به ضرب انگشت مرا
آید برون ز منقصت سایر کلاب
زین دهر پر حوادث و چرخ پر انقلاب
کسب کمال کن که عزیز جهان شوی
تبرد رگی (175a) تا نخواهد خدای
کزسنگ نالهخیزد1 روز 2وداعیاران
تا برشتر نبندد محمل به روز باران
نتوان زدل برون کرد الا به روزگاران
دست گیتی بزدی سنگ هلاکم بر سر
یا خاطرم از خار5 ستم رنجه کنی
نظم] PageV02P263
أحباب چنین کنند احسنت احسنت
والته ثقد1 فعلت ما کنت ظنتت
شب عنبرین خال و مشکین ذوائب ms527
روزی بهقدر همت هر کس مقدر است
گر فلک شان بگذارد که قراری گیرند
قم نداریم اگر آب برد عالم را
اگر جمشید مسی آید بیا گو
یه دندان گزی پشت دست از دریسغ
لاف یاری و برادر خواندگی
در پریشان حسالسی و درماندگی
مانند مهر و ماه دو شاه چهان پناه
بریک دو چوب پاره ز شطرنج نامشاه2
زمین شش [شد] و آسمان گشتهشت
خون بر در آستانه میبین ومپرس
زبان دردهان پاسبان سر است
این قدرهست که تغییر قضا نتوان کرد
که زانفاس خوشش بوی کسی می آید
که دبده ست ایوان افواسیاب
که گم شد دراو لشکر سلم و تور
بر یاد ما2 تو هم دل خودرا3 نگاه دار
اوبهی را در میان پتبه میدارد نگاه
از خجالت همچونر گس سر ms547 به پیش افکندهام
هر یکی را ز فضل پیرایه
کان یکی کیر گشت و ما خایه
از جانب میخانه رهی دیگر هست PageV02P296
راهی است که کاسه می توان داد به دست
زیر پاافتاده چندین سربه پای او ببین
یار اتنجاست من دلشده آنجا چسه کنم
همچنان زد سر آن سرو روان آپونی
چون دو مغز اتدرون یک بادام
کاف الف دال و نون شد آخر کار PageV02P300
بدایع الوقایح %~% -
ولی چو درنگری اژدهای هفت سر است
1-د، کب گوهر PageV02P328
دابستان
حاجت نبود به طول وعرض1 شجره
شجره ندهد به غیر لعنت ثمره
ترسم که جهد آتش و سوزد سر و پایم
آزرده گردد آنکه بود در شکستما
سروی بر آمد از نم چشمم بهیاد آن
زان کافری که مومن دین را1شهید کرد
اینجا حسینن آمد و کار یزید کرد
نه یک دریغ که هرساعتی هزار دریغ
زن جلب8 گیدی کس پاره زن
خاک بر سر می کنم تا آقتاب آید بدر
شادی مکن که با10 توهمین ماجرا11رود
ماییم وخاک کویش تا جان ز تن بر آید
به زر گشاده شود آنچه بست اسکندر
آجرام4 کوههاست نهان درمیان برف
در دعای من مبین، ضایع مکن آمین او7
وز غنچهآ سیراب دهانی که تو داری
فریاد از این خواب گرانی که تو داری
مثال ریش تو گفتم خس7 موسیچه قندیلی
رفتن و آن گه یه خاک نرم غلطیدن چه بود
اگر ز حجره چو اشتر برون کنی گردن
که ازبوی بدش شهری به فریاد وفغان آمد
توبودی در میان پوستین، آن بوی از آن آمد1
کجازین گونه رسواگشته درهرانجمن بودی
بلکه برخایهآ من صدقه شدی صد سر کل
هست برخایه [و] مویم رخ وریش توبدل
کون بیموی قو این است مگر مثل ومثل
برسر کسل سیه روی زدی نحس زحل
کل شکفت است به کیر سرمن مثل حمل
عذر من یشنو[و] بامن تومکن گل گل کل
نی درعجم یکی چو من استونه در عرب PageV02P355
در چشم همتم چوخلالی است ازخشب1
در لطف شعرو طبع مرا بس بود نسب
از بعد گفتگوی بهصد عیب1 وصد شغب
یا آنکه هرگزش نزدم4 از سر غضب
از ایتدای فاتحه تا سورهآ وقب4
تا قدر و قوتی که مرا بود5 در عصب
گاهی دوهفتهیکشب و گه هفتهای دوشب
تا روز بوسههای جوانانه چپ و چپ7
میجویمش کنون من دیوانه لب بهلب8
کسو از منارهای بفتد بر زمین ترب9
از دلبری که دور نبودیم یک وجب PageV02P357
زن همچو ذو ذنابه و مادر چو ذو ذنب
مانند خارجی که کند برامام سب1
از تر کتاز یر سر من می کنند دب1
هربار من دوخرزنم و هردو چهار لب2
درباختم هر آنچه مرا بد به یک قدب3
و آنگه معلمش بگذارد سوی ادب
همچون کسی که بوزه خورد یا که کنب
طفلان تارسیده رسیده به جد ز اب
عمرو اهیه نیستم و معدت کرب
ته فرض وواجبهاست، نهسنتنه مستحب PageV02P359
بدلا یع الوقایع
عمارتی به فضا وهوا نیافت چنین
که در مقابله آید به زینت و تمکین
سپهرسوی سما رفت واین بهروی زمین PageV02P367
گرقته روح قدس1 گیسوان حورالعین2
بر آستان رفیعش ز بس که سوده جبین
پی نثسار درش صد هزار در ثمین
ز انجم و مه نو میخ و حلقهآ زرین
رود اگر به مثل بر فراز عرش برین
کجاست اسفل سجین و اوج علیین
برای؟ مقدم اقبال شاه دولت و دین
که قیصراست بهراهش گدای خاکنشین
حگاویث
2- : بر کنار بت2 فر پادهء PageV02P372
جای تکبیرم دعای جان یار من کنید
صورتش را نقش برنوح مزار من کنید
به دندان گتزی پشت دست از دریغ
-1بینی حکایتهٔ PageV02P377
بدایبع الوقایع
حگگاورت
حگلأهت ms610
بدایع الوقایع
فتحنامهآقزاق
در معجزه جان دشمتان را خسته
مردانه مصاق بدر را بشکسنه
ههزالدین ابوالغاای عبیدالله بهادرخابن PageV02P402
تا قیامت کس کجا بیند به عالم آفتاب PageV02P405
سنگی اگمر ز قلهٔ او افکند کسی
کز ته او گشت زمین ناپدید
از ته او گشت پدید آسمان
به ما فتح ضم دار و باخصم اسر PageV02P408
که سیمرغ در قاف روزی خررد
طویی لمن اوتضاک زخرا لغده6
خطبلاکتاب فقه
تسعا تسعا وینظر فی الشامن التست PageV02P416
اگثرها عندالتخالف غالب
و فی استوی 2 الغرد یغلبالطالب
ور مختلف شوندظفر زآن اکثراست
ورفرد مستوی شده طالب منظقراست
المنه لله تقمس و تعالی 4
الشارق هی معرضه لایتجلی
العید و ما فی یده کان نمولی5
الثعلب قی معرکتهالضیفم اصلا
قالله لقد آهرک الله علینا
با پیش ماه و زهره وطن کرده اخنیار PageV02P418
مقلس دوتا[و]خواجه یکی درمیان کار
فی الحال خردهای1 نهان گردد آشکار
گر نام او بری بهزبان صد هزار بار
دیدم دو گونه مقلس ومنعم زهر کنار
هر مفلسی ستاده میان دو خرده وار
وز هم جدا فتاده ز بیداد روز گار
محکمتر از ایمان من ایمان نبود
ای بدخشی چه غم چو در گذر است PageV02P419
ساعتی زیر وساعتی زبر امست
که چه گویی بهحق آن دو همال
مایهآ امن [و] حافظ اموال?
(2245) خاینان را تصیب یاس و ملال
کسه نذارند بی هم استقلال
در هم آویخته بهگاه6 وصال
بر قضیبی چو سنگ بر7 یک حال
لعبتی نیک نام فتح مآل
درخزد چست و حل شود اشکال
گر بخوانی8 میانهآ انفال1 PageV02P420
فارغ آیی از این جواب و سؤال
شاهاد جهان حلقه یگوشتد او را
و آن گاه بهترهای فروشند او را
درطلب خیروشر، تفع وی از حد برون1
و زپی او باخته مرد سر و حیز کون
هم نقب زپشت وهم طلبکار4 کمند
آبند به سوراخش و کوتاه شوند
دامن کشد و برهنه آید بر سر
ور ترک کند روان زنندش بر سر PageV02P422
گه بسه افواه میستایندش2
گه به انگشت مینمایندش
تعلیم برد کارش و نادان باشد
با سخت دلی ز آه ترسان باشد
با نادانی به موشکافی مشهور
گه جلوهآ سنبل دهد و گه کافور
وز5 سوی و فا هیچ ms635 ندارد راهی
و آنگاه فرو رفته آبه چوبین چاهی PageV02P423
رو حذرکن نا نیفتی در سبنج؟
بیستویک بابیست و چار3 و بیست و پنج
در صسد سوراخ باشد او را مأوا
سوراخ روان گردد و او مانده بهچا6
گویم یه اشارتی که در یابد حر
سایند به لعل، آزمایند به در
حل کرده لغات اسم تو مشکل مسا
حاصل نبود ز عمر بیحاصل ما7 PageV02P424
وقت غروب برد فرو قرص زعفران
بیوقت خورد دارو، از آن داشتش زیان
لیکن نکرد میل بدان پیش ازامتحان
از فرط خوننگر که3 شفق میدهد نشان
نشتر زنوک خنجر مریخ شد عیان
از آن کار او کشیده به بیماری گران
ز آن رنج اشک بین زشهب بررخش6دوان PageV02P425
دخنه ز انجم آرد و از ms636 صبح طیلسان
کش بر میان رفاد، نماید ز کهکشان
ریشش نگر3 ز انجم رخشنده در 4فشزن
آن ریش را بود به تمسخر کشان کشان
روی فلک زپنجةآ خورشید شد چنان
بهر خلیل خور زشفق تا به فرقدان
از صبح بین2چگونه سفیداست استخوان
کش کرمها خورند تن و نیستش فغان
عین شفا و بر بدن او شود روان
نیغی استز آفتاب در خشنده بر سران10 PageV02P426