غير معروف
كتاب 0834HafizAbru.ZubdatTawarikh
مقدمة
3. ت: سنه سبع به
نظ
ظ
نظم
شعر
ونظم]
ومصراع]
ظم
زبدةالخواریح
آنچ از سکندرگفته شد از روی باره ساختن
کاندر حضیضش آسمان چون پاسبان سازد وطن
باشند در امن و امان، خلق زما نه مرد و زن
بینی چو در سیل روان در دا ن بحر عحدن
محروس نفس خویش را در ضرب از فانی شدن](3)
زبدةالتواریخ
ومصرا]ع
زبدة التواریخ
روزی که قضا باشد و روزی که قضا نیست
روزی که قضا نیست در اومر ح روا نیست
مصراع
و به وقوع پیوست1
[نظم
مظم
فصل 49
نظه
سرا
زبدةا لتواریخ
یزهها در شخصها(2) همچون روان گشته روان
رشتهآ دام فنا در دست قهاران عنان
تنظم
مثل ز نندکه خواهد سر از زبان زینهار]
ظه
بوسد از اخلاص خاک روضه جان پرورش
وزگود سم باره مقنع(6) شده هوا
افسری شد بر سر خرگوش بازش ناتهان]
ران ندیده در جهان از خسرو وگیو و پشن
و ازخون اعدایش روان بر دشت سینه کوه کن]
وظم
خاک او همچون عقیق و جنگلش مرجان بود
بیخ و شاخش روین(1) وخون سیاووشان بود]
بسیارکوشید و نبد چاره به جز بگریختن
ونظم
چون بانگ او پیلان بشد گردد گریز ان کر گدن4 PageV01P134
چون بخت بد در پی شدش تا سازدش گورو کفن]
اشد اسیر پهلوان یا خسته بد پهلو و تن
از مطبخ وآلات خوان از شمع گشته تا لگن
زاسیان تا بر حستوان ازسیف وسهم وازمجن](2)
وشعر
قیصر فرستد باج و ساو(3) آید خراج برهمن
بگزید از اقبال و بخت، تخت سکندر را سکن]
قدر و رفعت در رکاب و بخت و دوثت هم عنان
مصراع1]
زانکه هرگز بد نیاید نفس نیکاندیش را
وفا و عهد در این دور و سایه عنقا
فضا بیچارهآ تیغش، قدر با رای او همبر
فلک با رای و تدبیرش، همیشه عاجز و مضطر
فنا را رمح او پرگار، اجل را تیغ او مسطر](1)
وز تف خنجر فکنده جوشش اندر بحر و بر
که هرحروه از او بود اشکر جرار
همه سیهشکن و د یو بند و شیرشکار
مانه نام نهدگوهر بدخشانش
اظ
گریز جوید آزو چون کبوتر از مضراب](2)
از سوی زه خدنگ برون پرد ازکمان PageV01P157
نور بر چرخ بلند و سایه بر دهر خراب
ساکنان ربع مسکون ایمنند از اضطراب
یظ
ربه کخرد ریحکت توی حعب PageV01P170
ربنیاموارین
شهر
هرگه که ترکتاز نمایند لشکرت
چون از هری بتافت عنان تکاورت
تو دیوانه خوانش مخوانش دلیر
صرا
بیت
ز بدةالتواریخ
تیز بین، حزم او سفید و سیاه
ور نبودی حزم او، ملکت نبودی استوار
به عالمیت رساند که اندر او فرداست PageV01P196
و کالعمل المبرور فی کل مفرج
و ان نسبوه کان من نسل اعوج
و ان اسرجوه کان اکرم مسرج (1)
چو موی قاقم بر روی جامهآ سنجاب
چو مور بیحد و در دست نیزههای چومار
چو رعد3 نعره زن و همچو برق تیغگذار
طم
مویها بر تنش گردد ریشهای زعفران
بدو افراشته ملت بدو آراسته کیهان
دگرگون میشود احوال عالم
آفاق ساخت کسوت عباسیان شعار
شکل هلال چون خم چوگان شهریار
رقم کفر بر زمانه زدند
بظ
دشمنت چون شمع، وصف آن بگویم بر یقین
زرد تن، سوزان جگر، دایم سهر، رخ پرزچین]1
بر آب و آتش خیل حباب و فوج شرار
وز آن شرار چو دم بسر زند بمیردزار
تنش دارد امروز یک خطه بی سر PageV01P216
بنهان زخلق چون صدف اندر درون گریست
چشم جهان سیه شد و آفاق خون گریست
ولی مهرش بسی بر جان ما هست
گدای کسوی خو بسان پادشا هست PageV01P235
پرکوکب رخشنده هههکوه و بیا بان
راه ز خوبان شهر خوبتر از قندهار
بنفشه زلف و سمن عارضین وگل رخسار
خطی چنا نکه ز مشک سیاه نتوان کرد PageV01P241
که از لطافت در وی نعاه نتوان کرد
که نور دیدهآ روزست گرد نعل شبر نگش
هیچ نتواند چخیدن(4) چون قصب(5) با ماهتاب]
کی آتش با آب دهد بوی ریاحین
ظم ms180
ناهید از نسیمش افتاده در خمار
دری است در نشانده به یاقوت آبدار
صافی تر از روان و به صفوت چو آب نار
بویش چو مشک سوده و چون عنبرش بخار
آبی است سرخ سرخ که میمون بود شعار]
شنگرف سوده گردد مفز اندر استخوآن
از چشم آدمی نتوا ند شدن نهان
حردد زطیع او دل غسمناک شادمان
نوری است بیتغیر و ناری است بیدخان
چون سر ناخنش کند با رگ چنگ نشتری(1)
اصلع4(2) سری کش هر نفس موئیست در پاریخته
ناخن بسر آن خطها برش وقت محاکا ریخته PageV01P248
علت فتارش اندر نوک انگشتان بحود
سلجلد
صلصل(1) بر او به صلح وزغم بازگینهور
چون بنگری محسهٔ(2) او را تو ای پسر
اندر میان آتش پیدا کندگهر
کوژ است یکی به قامت و دیگر پست
چون خورشیدی بدر و هلال اندر دست]
پای چون دایره خواهند که بر سر گیر ند]
عقل ازو ترسان و لرزان داری ار دادی نشان]
فظه
زبدة التوازی
بفظ
نیاز عرضه کن و حاجتی که هست بخواه
که منهزم نشود از چنین هزار گناه
ش*
بالیده (1) قرطهای (2)است زفیروزه بهرمان
گاهی زند به صیقل وگاهی زند فسان(4)
آز نیگوئی چودانش وآز روشنی چوجان
بر چمن گسترد فرشی از پرند هفت کار
شد زمین چون آسمان در کسوت خوهر نگار
وز لاله سم آهو شنگرف سیر شد
اطراف چمن زین همه بیجاده(2) اثر شد
نیوسته
ربداها کتواریخ
ش
فصل 328
بصر
صراع
ز بدهالتواریخ
اتصال هر دو روشن کرد چشم ملک و دین
دین و دنیا را به هر دو گفت باید آفرین
تکن احب الیهم ممن یعطیهم الذهب والفضه(5)
شهو
مصراع]
فصل 350
اجل به کینه دهن بازکرده چون پر گار
میان معر که سیمرغ مرگ ms240 را منقار
شود زخنجر انگشت شگل تو5 به دو نیم
در جبین4 عالم آرایش ببیند سروری
زبدة الةواریخ
شدر
در بزم همچو آبی و در رزم همچو نار
تحرک یقظانالحتراب و نا یمه(2)
و ز تف خنجر فکنده جوشش اندر بحروبر
وبیت]
شمر
بیت]
وگریزدان ترا کردست دارای همه کیهان
شطط در دادهآ ایزد خلط در کردهآ یزدان PageV01P381
چون کشتی روان شده با چار لنگرست(1)
خر گوشکام و شیر دل و پیل پیکرست
پرنده چون شرار و فروزان چو اخگر ست
نعلش چو ماه نو بهکواکب مسمر(4) ست
شکل سمش خمیده چو ابروی د لبرست
وبدة التواریخ
به وقت مولد از ارحام مادران اطفال
مجال نیست قدم را از ازدحام جباه(1)
سواد لیل بپوشد رخ بیاض نهار
مصرا 6
[شعر]
ن
وز هوای او معطر هم صبا و هم شمال
خاک او جنت نهاد وآب اوکوثر مثال
طبع از او یابد به هر وقتی که یا بد اعتدال
شعر]
فصل 431
[بیت]
صراع]
همه به تیغ کشیدن چو رستم دستان
میان گشاده و از بهر جنگ بسته میان
زاپل شدن عارضه و صحت بیمار
سر
شه
بر آتش چون کباب و بر تیغ چو ز ن
رباعی]
به یک پیاده شهرخ زاسب دور4 افتاد
بود از راه جها نگیری چو تیغ آفتاب
چچه سود ازآین چوچنین بود در اجل مسطور
به پیش ضربت او چه عقاب و چه عصفور (2)
مشو به نعمت دنیای بیوفا مفرور
گه دور دور نفیر است ودار، دار غرور]
و آن بحر موهبت که شنیدی سراب شد PageV01P438
ازگریه چرخ بر سر طوفان حباب شد
واقع شد
گشاده گوش به فرمان او قضا وقدر
فصل 478
جان بدخواهان شکارش باد آمین تا ابد
به گاه آنکه به صحرا کشد صبا لشکر
کنار سبزه گند باد همسکن عنبر PageV01P455
مصر
زاعلام سپاهش شد هوا چون لعبت آذر]
فصل 492
از بزرگان3 عفو بودست از فرو دستان گناه
سواد مکتوب فارسی
زینت گرفت عرصهآ آفاق سر به سر
و آراسته چو خلد شد اطراف بحرو بر
فصل 502
لفضلت ابنساء علی الرجال(2)
[بیت
شام را در در گنار و صبح را زر در دهان]
وشعر]
ز بدة التواریخ
فصل 521
«قل هو الله احد3»(3) چشم بد از روی تو دور
غیرت فردوس شد از قدمش آن دیار
خاک اراضی اوست نافه مشکت تتار
گرداشتی زدولت و اقبال شه خبر
در وی به جای سنگ نشا ندی همی گهر
و ایبل شدن3
زحام مرکب او خیره چشم چرخ4 اثیر
ربیت
وزتف خنجر فکنده جوشش اندر بحر و بر]
ع]
شع
اول به لطف صیسد دل روز حار کرد
بر خسروان روی زمین افتخار کرد
خورشید را نهیب بود ماه را حذر
هر صید را که باز توگیرد به زیر پر
ماهی نهاده بر سر و چرخی به زیر ران
شمعر
در صف جنگ هر یک افر اسیاب دیگر
عصاف اندوز جنگافروز اعداسوز شیر افکن]
وز قروغ تیغ شد روی زمین پرمشعله
نیزدها در شخصها همچون روان گشته روان
رشته دام فنا در دست قهاران عنان
حریف دهر مقامر4 بر این بساط کبود
نه فکر مرد مهندس بسنده خواهد بود
-ح.
ارهه
زبدة التواریع
چو شاه کو کبه چرخ مسکن و ماواست
که اوج باروی برجش چو دامن صحراست
سواد عرصهآ ms418 صحرا چو قلعهآ میناست
حمان مبر که مبدل شود هر آنچه قضاست
به روز دولت و نکبت که کارکار خداست
دشمنان راگاه کوشش کرده در خون پایمال PageV01P555
بیمت
تا ذکر فعل خوب بود از تو یادگار
فصل 600
ه شکر شاه جهانم شکر نثار زبسان
گره به هر سر موئی بود هزار زبان
به بی نیازی تو دشمنار دهند اقرار
بر فرق آسمان نهد از افتخار پای
مولد جمشید و افریدون و قا آن2 آمده
درگه او کعبه ایران و توران آمده
حمیتند شادما نه به دیدار یگدگر
خرم دل آن پسر که چنین باشدش پدر
عاقلهآ دور چرخ واسطهآ کن فکان
کرده به او افتخار تخمه چنگیزخان
دو افتخار زمین و دو اختیار زمان
فدر این بر فلک جاه1 کند کیوانی
جغد جاوید ببرد طمع ویرانی
گریزد زجهان صورت آبادانی
مرخ بیرون شود از ورطه سر گردانی
هر دو بر خاک نهند از دو طرف پیشانی
هست بخشیدن ایشان سبب آسانی
فصل 630
مرغان چرخ را همگی تار ومارکرد
دامش گزید و بسمل(3) او اختیار کرد
فصل 636
فصل 651
وزفروغ تیغ شد روی زمین پر مشعله
(بیت]
ورعنانش باز پس خواهی1 نعیرد پای باز
وایت سلطان عید بر سر میدان رسید
ز بدة الوهریاع
یتا ms465
بصراع
یت
فصل 692
و یکثر فییوم السلام ازدحامها(1)
که آفتاب به صد حیله یا بد2 آنجا بار
که بر دلی رسد از گردش سپهر آزار
آبیت
گر به وزن کوه قاف آرند اعدایش گناه]
گردنان3 مملکت را دوش پیدا شد سری
اده الله جمالا2(2) به جهان داد جمال
بر دمانید سپهر از چمن جاه و جلال
بدین بشارت خوش صبح چون زبان بگشاد
خورشید رای و زهره رخ و مشتری ضمیر
مصرا
که گشت روشن از او دیدهآ سعادت و بخت
به کام و ناز بسی برخورد زتاج و زتخت
خطاست پنچه مسکین ناتوان بشکست
گه دست، دست تو باشد اگر بگردد دست
فصل 729
وعلی حسبار تفاع العرء فی الحال السقوط1(2)
فصل 731
پیوسته در حمایت کردار خویش باش
عدل می با یست کردن چو نکه بودی بر سریر
شربتی دادی به حلقان هم از آن شربت بگیر
امید تازه و دوثت قرینا و بخت جوان
سیهر زیر رگاب و زها نه زیر عنان ms505
فصل 742
نغان ز گردش این کج جهان4 جور پرست
که گوهری که به سی سال سفت خود بشکست PageV02P674
جاوید باش درگنف لطف کردگار
دولت مطیع و چرخ مساعد زمانه یار
چو رستم رخش را از صف برانگیخت
به قید شاه شد قیدو مقید
ربیت]
نجوم را نبود بیشک ازعر یز گزیر PageV02P687
که بحر موج براندازد از ثری تاثیر
(شعر]
کزین خجسته سفر در نخست فرسنگی
مبرهن است که از بهر تاج و اور نگی
و اتصال هر دو روشن کرد چشم ملک و دین
[شعر)]
و آنگه او کرد از نوال! و معدلت دارا نگرد PageV02P710
افسری شد بر سر خرگوش بازش ناگهان
لله الحمد که اقبال وظفر گشت قرین
از تو سرزود نهد پیش تو بر خاک جبین
زیدفالتواریعح
خورشید رأی و زهره رخ و مشتری ضمیر
ز یک قبول تو تا حشر تاجدار بود
به گاه آنگه به صحرا کشد صبا لشکر
که از آن سور شد3 اطراف ممالک مسرور
اتصال5 ms574 هر دو روشن کرد چشم ملک و دین
دین و دولت را به هر دو گفت باید آفرین
حفتی دمید صور و قیامت شد آشکار
اطرافی قلسعه را بحمرفتند استوار
آمد برون ز قلعه و پگذاشت کارزار
وز گردههای خویش به جان خواست زینهار PageV02P764
پرکوکب رخشنده همهکوه و بیا بان
نینی که تیغ تو همه فتح مجسم است
حرفی است کاندر و همه آفاق مرقم (1) است
چو مور بی حد در دست نیز دهای چو مار PageV02P773
چو رعد نیزه زن و همچو برق تیغ گذار
پیادهشان به جلادت چو رستم دستان
ه جوش آمد دل فولاد پوشان
زمین چون آسمان از جای برخاست
به آسمان زمین دگر سازد از غبار
نه مرده و همه مردم نهاد چون نسناس(1)
که تیزی پشیما نی آرد به چنگ
زهر سو همی رفت تا چند میل3
هوای طارم فیروزهکون غبارحرفت
بنفشهزار ms593 فلک عکس لابهزار گرفت
هریکی بر بارهئی(3) چون سد اسکندر سوار
ز نیزه و سپر و تیر و ناچخ و کوپال
زمین تو گفتی شیری است آهنین چنگال
زان بار ستگ ریزهٔ میدآن چو ناردآن
کآبستن است1 تیغ یمانی به زعفران
که روز حرب کشد بار آهنین مغفر
ربهن انوری
روی زمین به سان فلک4 گشته از غبار
خرد پرست چو دستةان هنر نمای چو نیرم
ور نبودی حزم او ملگت6 نیودی استوار
ماهی نهاده بحر سر و چرخی به زیر ران
مرگ را در چشمه تیغ تو پنهان یافته
بیهز اج آنجم استعداد باران یافته
محبوس گو نه گشته چو مشک6 و چو زعفرآن
رشعر]
سمان نهم اختری مبارک فال
همیشه ایمن خواهد بداز کسوف وزوال!
زاده الله جلالا به جهان داد جملال
بود مانند سپهر از چمن جاه و جلال
گوشه چتر برافراخت زماهی بر4 ماه
سیهر بخت قضا بنده فلک درحاه
مثنویه]
چون ثوابت رهنمای و چون عطارد کاردان
بر فکندی آسمان ازگرد او بر گستوان2
ر آسمان نهم اختری مبارد فال
همیشه ایمن خواهد بد از کسوف زوال
که تشت روشن از او دیده سعادت بخت6
خورشید رای و زهره رخ و مشتری ضمیر ms616
زبدةالتوأریخ
ز بدةالتواریض
در چنین واقعه جز صبر دگر چه توان کرد
از این کمند نشاید به شیر مردی جست PageV02P871
نه هیچ طایر و سایر در او مگر صرصر3
بیاده شان به جلادت چو رستم دستان
همه گیتی نهاده توش تا اوکی دهد6 فرمان PageV02P888
در هزیمت هر که را سهم تو باشد در قفا
سپهر زیر رکاب و زمانه زیر عنان
ه حاه آنکه به صحرا کشد صبا اشکر
کحنار سبزه کتد باد مسگن عنبر2
همه در گر یه زار ند بر این هفت اور نگ
چچهرهآ مهر چر اگشت چنین پر آژنگ(2)
آنگه درجنگن به چنگش چوگور2 بود پلنگ
پیش جودش گهر و لعل چو بیجاده و سنگ
تیغ او بود جها نسوز به هنگامه جنگ
تاج بر فرق بلند فلک آینه رنگ
خیمه بحر جنت اعلا زد از این متزل تنگ
تیر بفکند قلم زهره شکست از غم چنگ PageV02P900
چهره روشن مه بین زعزایش پر رنگ
هشتصدو بیست و نه بود که گرد او آهنگ
باد درروضه مصاحب همه با مه رخ شنگ(2)
بر تربت مبارک او لحون بباردی
در پشت خود فلک خم دیگر در آردی
تخم امید تا به قیامت نکاردی
گردش چرخ از این ظلم کجا دارد باک
سال تاریخ وفاتش به جمل «داردخاک» (830] PageV02P905
به عیش فاخوش وخوشگر رضا دهیم، رواست
ورکند کس به قلم صورت این حال رقم
صفحه کاغذ پر خون شود از نوک قلم
مثنویه
هر
در پناه صحت است از فیض الطاف اله
فصل 1033
الابیات
میخواست تا به جامهآ محنت کند بدل
و ایام کرد در برخود حلل حلل(1) PageV02P922
خنجر کش بلا هدف حربهآ اجل
و آفاق را ز امن و امان کرد پر عمل
نیغ آفتاب مطلا بود به حل
خصم ورا ز تیغ بلادست عقل شل