مؤلف مجهول
كتاب 0700Anonymous.TarikhShahiQarakhitayan
مقدمة
فصل 2
فص
22 باید که ممارست
نستند از خشم حق چز رستگاران رستگار
فصل 6
(در عدل)
ش
کابت
شعیر
شل
مشعله در دست و مشک اندر گریبان داشتن
فصل 14
و تنال فی حیاتها الامال PageV01P099
که روزنامهٔ بخت است و منبع اقبال
زواق صرح ممرد شدست صف نعال
درین مقار نه خورشید وزهره زاست و صال
ستاره گیرد از این اقتران میمون فال
9ی
که باد قاعده ات چون اساس چرخ مؤبد
سپهری از زه رفعت بدین اساس ممهد
که هست شاه جهان را بساط وصحن تومرقد
خدایگان سلاطین شرق وغرب، محمد
شهی که از ره رفعت کشد تاج به فرقد ms097 PageV01P106
که شد بتیم ازین پادشاه، ملکت و مسند
که هست غرفهٔ غفران او به خلد مشد
دیرست تا زمانه نداد از کسی نشان
که از طبیعت اضداد رقت بد سازی
سحر یه پرده دری با صبا به غمازی
فصل 34
سمم
فصل 39
فصل 40
PageV01P113
و
پای جباران در آورده تهیب او یه دام PageV01P114
صفدران از طاعت در گاه او گیرند نام
همچو فضل کرد گار انعام او برخلق، عام
ک( سس 9
تأریح شاهی
فصل 50
ه
فصل 54
*
فصل 56
PageV01P124
صحی مممسسسممیمس مممسمسمهیممسحسیسبمم مسییسسم بسمصمسسمعه سسسحهمممسسممسبه
یح شاهی
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
مکایت
حکایت
حمکایت
حکابت
یارب چه فتنه هاست که گشتست آشکار
دست زمانآه زیر و ذبر کرد کار و بار
یکسر گرفته اند همه رنگ روز گار
نه شرع را مهابت و نه عقل را وقار
گر دوست داشتم ز برای تو داشتم
رخسار خوب طبع گشای تو داشتم
الحق نه این امید به جای تو داشتم
کی طاقت فراق لقای تو داشتم
هیارز رحمة الله علیه
نیزه هادر شخصها همچون روان کشته روان
همچو مار اتدر شمر در عینها رفته سنان
رشتهآ دام فنا در دست قهاران عنان
در دار کفر مسجد ومحراب و منبراست
اکنون خروش تمرهآ الله اکبر است
ماتد به عرصهآ ارم و روصهآ جنان
وز هر جهت که گوش کنی مژدهآ امان
و ایام بر گرفت زه ازگردن کمان
زر فشانان بود هر کف همچو شاخ اندر خزان
فصل 90
محه
سفاه
فصل 101
ما
حه
قدی %~%
فصل 108
که از مکاسب گتی %~% نون %~% تخواهد ماند
نخوأهد ماند
صبه
نور از خور و آب از ابر می باید خواست
در %~% همه کار %~% خواجگی %~% استاد PageV01P242
کالر مسح انبوبا علی %~% انبوب
زن و کودک بود، نه مرد و نه پیر
قفضةآ
فصل 118
همه دیو زا دل %~% یدی رهنمای
چو دیوان گریزنده از بخردان
وز ابر تیره روی بپوشید آسمان
گوش چهان ز زلزلهٔ باد شد گران
افلا کشان مفرح کافور داد از آن
گل از سرشک هوا کرد پر گلاب دهان PageV01P263
چو بر گ لاله شد آن رنگ شیر دریستان
[قصه]
سپاه باغ به یکبار گشت زیر و زبر
زمین ر برف بپوشید سمگون چادر
همه دلاور و زور آزمای و آهن خای
ه زیر جوشن چون ماهمان رخشنده PageV01P273
تو گفتی که خورشید گم کرد راه
خور اندر پس پردهآ ابنوس
یا کوه البرز در جوشن است
و کساء الزمان من البرود بجشرردا PageV01P274
یختار حر النار و السفسودا
همی فسرده شد از برف دم میان دهان
همی بسودی بر چهره بادچو سوهان
فصل 139
فصل 140
چومودبی حد ودر دست، نیزههاچون مار
چو رعد ثعره زن وهمچو برق تیغ کذار PageV01P287
همه مبارز و آهن گذاو و جوشن در
زمین شش شد و آسمان گشت هشت
همه نیزه و گرز و خنجر بد دست
تو گفتی که شد کوه و بیشه روان
چهان سر به سر در سیاهی گرفت PageV01P290
کیلما که
تا سرت از طشت نگوید که آه
چه باشی توبرباره و من به کوی؟
ز سر شعر گلنار یگشود زود
که از مشک زان سان نه پیچد کمند
بر آن غبغبش فار بر نار یر
به دل زال گفت: «این کمندی سره!»
که افکند آن ماه خورشید روی
که ای پهلوان بچهآ گرد زاد
بر شیر بگشای و چنگ کمان PageV01P301
ز بهر تو باید همی گیسوام
که تا دستگمری کند بار ر
(جغرافی وزیری ص136)
(سمط العلی ص62)
(تاریخ یزد ص 90) .
(تعلیقات افشار بر تاریغ یزدص 212)
صحت عقل وصقای روحی وجان چهان...
(تاریخ جدید یزدص133)
ببتیة بحیی السعلی بفنائها
مشام بی تو معطر نکرد یاد صا
اثر یرفت ز انفاس آن ز مشک خطا
پناه قیغ ms288 و نگین ، آفتاب ابر عطا
ز نور همت اوچشم قطب دین بینا ...
گفتا همایفتح و ظفرسایه گستراست
گفتا که دین و دولت درزیب وزیوراست
گفتا هزار باربه ازمشک و عنیراست
گفتا ز فر مقدم سلطان مظفر است PageV01P329
باخاک وچمن عنبر و کافور عجین کرد
حییب السیر ج3 ص 83
(از جغرافی حافظ ابرو)
(روضه خلد ص 189)