عبد النبي فخر زماني
تذكرة ميخن
مقدمة
ابسد
تذکرهآ میخانه
بیت
تذ کرهآ میخانه
لمؤلفه
قهثیل
لهولفه
اقوری
بیته
هرتبهآ اول
عرتبهآ دوم2
مرتبة سوم
مرتبهآ نخستین1
مرتبهآ دوم2
مرتبهٔ سوم2
مرتبهآ اول
شیده اند
ذ گو
بعت
نذکره میخانه
بت
تد کر8 میخانه
تذکرهآ میانه
تذکرهآ مهخانه
که بیباده شادی نشاید نمود
ذکر
فراقی
تذکره میخانه
نا
بعته
ت
و آن آرزوی همه جهان کو
لیت
ایت
قد کره میخانه
بدت
بعتا
مطلع اول
مطلع دوم
مطلع سوم
مطلع چهار4
مطلع پنجم
تذ کره میخانه
فیت
تذکره میخاله
رباهی
فصل 61
گر
قطعه7
علم موسیقی ز جنس نظم نیکوتر بود
وین نه دشوارست کاندر کاغذ و دفتر بود
هردورا سنجیده بروزنی که آن درخور بود
گر دهد انصاف آن کز هردو دانشور بود
کونه محتاج اصول و صوت خنیا گر بود
نی بمعنی هیچ نقصان، نی بنظم اندر بود PageV01P058
از برای نظم محتاج سخن گستر بود
نان خواجه خواستی ، اکرا چا سردمی PageV01P060
یکی محمد مرسل دوم12 محمدشاه
مگر با شهد ان لا آله الاالله(4) PageV01P061
شیره از خمخانهآ مستی که درشیراز بود
دست ترک الله ms045 بگیر وهم باللهش سپار
نیست حاجت خواهش آمرزش پرورد گار
ملکیت ملک سخن این خسرو راست
زیرا که خدای، ناصر خسرو ماست8
چو مقراض زرین بقطع حریر
فصل 89
تذکرةآ میخانه
روضة الانوار
هفاری اینه7)استوبس
جر باومیم وذال(742) رفته
آمده خون حین متضن هلال
میه درصفحهٔ بعد PageV01P077
فصل 102
تذکره میحانه
ذگر
لیش
مطلع
ساقی نامهآ خواجه حافظ
ینی زافلمرل کند رورنار PageV01P092
ق PageV01P093
فصل 112
فصل 113
تذکره میخانهآ
اگر
وست:
ازبیم وقیبان سخن چین که توداری
ساختی بهردلم رشتهآ جان هرمورا
تحبیب السه ح، ص394» ک PageV01P114
فصل 127
تذکرهٔ میخانه
هثنوی
سوی ریاسش خلد بصد عیش و صدطرب
927 %~% 927 PageV01P118
ساقی نامأ مولانا هاتفی
فصل 135
خوردن خون شهیدت استکه ساغرزدنست
آتشنده ذیدسیرازه گ PageV01P127
تذکرهآ میحانه
سامی س 4102 گ PageV01P143
تذکر، میخانه
ویرانه ییست4 در وی دیوانه ییست عامل
دیوانهیی که زنجیر، اورا نساخت عاقل
دیوانه بی که مجنون، شا گرداوست حاصل
از وی مباش ایمن ، وزمن مباش غافل PageV01P145
دفعش بهفت ملت، واجب چودفع صائل(1)
قاریخ فوت مولانا اهیدی
ساقی نامهآ مولانا امیدی
ح PageV01P150
وحر
له تذکرهٔ میخانه
فصل 162
تاریخ
با او شرف ز ملک جهان توامان شده
968 PageV01P153
فزل
گ PageV01P154
لخلاصهالاشعار، نسخه شماره 24ا مجلس شورای ملی»
لاهفت أقلیم»
چه آمید رستکاری، رتو شوهساز باشد
بروز حشر چو پزسند ماجری ازتو PageV01P156
فصل 174
ما ترالآمراء جا ص107تا4115 ms102 گ
:گ
گارنامه
خسروشیرین
تذکرهآ میخایه
فصل 186
گشتیم هیچکارهٔ ملک وجود خویش
بیاختیار اگر نشوی در سجودخویش
حاکم تویی در آمدن دیر و زود خویش2
رفتم که پردهیی بکشم برنمود خویش2 PageV01P183
قفلی زدیم بر در گفت و شنود ms117 خویش
حاشا که مازیان تو خواهیم وسود خویش
تاریخفوت وحشی
شویندهٔ آلایش هر بود و نبودست PageV01P184
مفتاح در گنج طلاخانهٔ جودست
کان زر ازو ، هرچه فرازست و فرودست
در بوته گداز زرو نه نارونه دودست
از هردو عجب اینکه نه بود ونه نمودست
وین طرفه که دروی نهزیانست ونه سودست
مارا چه زیان عدم و سود وجودست PageV01P185
تد کره میحانه
تا4 جامه درانیم ، ره جامهدران زن
تو نیز بجو ساز خود و زخمه بر آن زن
خنجر کن و4 زخمثر بدل بی جگران زن
زآن رشته گره برپر بیهوده پران زن
بر طنطنهآ کوکبهآ ms118 تاجوران زن
برجمله صلایی ز کران تا بکران زن
این نغمهآ مستانه بگوش دگران زن
بردار انا الحق سر منصور برآرد
آتش ز نهاد شجر طور برآرد
خورشید ز جیب9 شب دیجور برآرد PageV01P186
صد مردهآ سرمست ، سر از گور بر آرد
ماتم ز شعف زمزمهآ سور برآرد
صد العطش از سینهٔ کافور برآرد
تا آن میش از مست وز مستور برآرد4
آن6 نغمه بر آرد که ز جان دود بر آید7
تا زاهد پیمانه شکن8 شیشه گرآید
از راه نفس بوی کباب جگر آید
جان رقص کنان بر سرآن رهگذر آید
مانند مگس کو بسلام شکر آید
هر نالهاش از عهدهآ صد جان بدر آید PageV01P187
نی آنکه چوما1 از دوجهان بیخبر آید
رندیم و خراباتی و فارغ زجهانیم
ایمن شده از دردسر کون و مکانیم ms119
بی کیسهآ بازارچهآ سود و زیانیم3
وین طرفه4 که اندر گرو رطل گرانیم
قصاب غرض را5 نه سگ پای دکانیم
اما دگرانند چنین ، ما نه چنانیم
چیزی بجز از باده و ساغر نشناسند
درویش ندانند و توانگر نشناسند PageV01P188
دور فلک و گردش اختر نشناسند
آن چشمه که میجست3 سکندر نشناسند
غیر از می چون خون کبوتر نشناسند
شادی زغم و زهر ز شکر نشناسند
فردوس ندانسته و کوثر نشناسند1
خوش میگذرانیم جهان گذران را
نشنیده کس آوازهآ اندوه جهان را
از کوثر واز حور7 فراغت دل وجان را
خود گمشد و گم کرد زخود نام ونشانرا8
هر کس که در و خورد یکی رطل گران را PageV01P189
صد جوش درینراه هم این را وهم آنرا
هر گوشه هزاران و نیالوده دهان را2
خواهم برمش نام، ولی آن جگرم نیست
اینست که زنازی ازو در کمرم نیست
در حلقهآ تسبیح شماران4 گذرم نیست
پایم شد و گم9 گشت و سراغی زسرم نیست
گیرم پی خدمت که طریق دگرم نیست
آن کرد، ازو غیرت دین بیشترم نیست8
تا بستن زنار بگویم خبرم نیست
زنار مغان بر سر1 بازار ببندیم
تسبیح بتش4 بر سر هرتار بیندیم
هرچند گشایند، دگر بار ببندیم
آن به که ز دعوی در گفتار ببندیم9
آن عشق که برخویش بمسمار ببندیم8
پیداست چه طرف از در خمار ببندیم9
راء سخن مردم هشیار ببندیم
آیم بدر صومعهآ زاهد دیندار
بیرون فگنم از در او4 صد بت پندار
آرم بدر صومعه صد حلقهآ زنار14 PageV01P191
تذکره میخائه
آیات کلام صمدش بر در و دیوار1
چیزی بمیان نیست مگر4 جبه و دستار
بس تجر به کردیم، همان رند قدح خوار2
بر مست نگیرند سخن مردم هشیار
حرفی که بانجام برد پی8 نشنیدم8
از تنگ گمانی11 بیقینی نرسیدم
ییک در نگشود ارنه زصدقفل ، کلیدم13
غیر از ورقی چند سیه کرده ندبدم
هر مسألهٔ عشق کز ایشان طلبیدم
آن میطلبی16 گفت که هر گز نچشیدم PageV01P192
بادرد کشان باز بمیخانه دویدم
کز بخل خسیسی شوم ، از حرص لئیمی
باید زپی جان خود افروخت جحیمی
نه بستهآ امیدی و نه خستە2آ بیمی
یک گوشهآ نان بس بود و پاره گلمیمی
در یوزهآ هر سفله بود عیب عظیمی
دهروزه3 بسازم ، نه بقرصی ، که بنیمی
صدسال توان زیست بتحربک نسیمی(1)
کو مطرب و سازی که بگویم بترانه4
کآرند ببازار ، بآواز چفانه
مرغی که نه آبی طلبیدست و نه دانه4
تاریخ زمان5 هست فسانه بفسانه
خاصه ms122 که بود بلبل مشهور زمانه
ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
تا دردسر شکوه کشد پا ز میانه PageV01P194
باید که بشویند زدل ، عالم آبست
آن مرغ که درروغن خود گشته کبابست
آن کبک که آرامگهش چنگ عقابست4
آن ماهی تفسیده که درآب سرابست
تاچون برهم؟ زآنکه رهم جمله خلابست
وقتی که شود شیشه تهی، کار خرابست
خمخانه و7 خمها که پراز بادهآ نابست
بادا سر من خاک کف8 پای خم او
آن خشت که بودست ببالای خم او PageV01P195
خاکی مگر آرم بکف از جای خم او
بنت العنب آن بکر طرب زای خم او
آمی که زند موج ز دریای خم او
با خود برمت گر بتماشای خم او4
مارا که صبوحیست ز صهبای خم او
کز عهدهآ شکر می و ساقی بددآید4
خورشید، قدح ساز و فلک شیشه گر ms123 آید
لطفیست که کردست چو درجام زر آید
آنکس که صدش بندهآ زرین کمر آید
بس خضر سبو کش که ترا درنظر آید
آن وقت که آواز خروس سحر آید PageV01P196
فصل 309
غمزه بطرز ستم ، عشوه برنگ جفا(1)
یوسف زچه بر آمد و بر آسمان نشست5
در سنگ خاره ذات تو فولادسان نشست
بر ندهتر شود چو بسنگ فسان نشست
فصل 315
زلالش جهانگیر، چون نور مهر
تذکره میخابه
عمر درباخته را بار دگر باختهام
ششهزار آیت احکام هنر باختهام
که قدحهای پراز خون جگر باختهام
از دوصد گنج ، پکی مشت گهر باختهام PageV01P216
پکیست نسبت شیرازی و بدخشانی
قبول شاهد نظم کمال(1) نقصانی
خرد ز دیده کشد4 سرمهآ صفاهانی
ترا و او را یکتن بچشم روحانی
مرا بمدح تو فرمود گوهر افشانی PageV01P219
که مصرعش چمنی کرده، بیت: بستانی
که ناخنی بزنی ، یاسری بجنبانی
دپاوی
کبرنامه ج3 ص4595 گ PageV01P221
تاریخ وفات : «معنی از عالم رفت»1999
مثوکه
شهر
که بتابیدن سر پنجهآ مردان رفتم
پای کوبان بکجا؟ برسر سندان رفتم2
چون تماشابی خائف بخیابان رفتم PageV01P224
فیته
اگر به هند بخاکم کنند5 اگر به تتار
قاریخ
که آسمان پی پروردنش صدف آمد PageV01P225
شکست برصف دلهای پرشعف آمد
که عمرم ازتو چو درمعرض تلف آمد
فگند تیر دعائی که بر هدف آمد
فصل 355
تنها همین نه بامن مسکین عتاب کرد
انداخت قرعهیی ومرا انتخاب کرد
بلبل بباغ آمد و گل هم شتاب کرد
زنهار باین راه پر آفات مرو PageV01P227
تدکرهآ میخانه
هوشی داری، تو از خرابات مرو1
کای اوج عرش سطح حضیض ترا مماس
تا اولین دریچهآ او2 طایر قیاس
کز وی علوشان بستاند بالتماس
نی کرده نور مهر زر اندودی لباس
خورشید روشنی کند از ذره اقتباس
بر مغز وبهار هجوم آورد عطاس
کز رفعتش نه وهم نشان داد ونی قیاس
گفتا نعوذ بالله ازین طبع دون اساس
گفتم بصرفه حرف زن ای پایه ناشناس
یعنی علی جهان معانی، امام ناس PageV01P228
زر دارد التماس نحاسیت از نحاس
کیفیتی که کرده قضا نام او نعاس
بیچیده در مشام نسیم صبا عطاس
برقد کبریای تو دوزند اگر لباس
چون بخت من بخواب، که فارغشدی زپاس
مرئی شود زظل بدن صورت حواس
گرمه ضیا کند ز ضمیر تو افتباس
عفو تو عام سازد اگر منع احتباس
شاید که سطح آب شود شعله را مماس
از مهر وماه، جام وز هفتم سپهر، طاس
از آفتاب شعشعه در گردنش قطاس PageV01P229
گیرد بدوش ، غاشیهآ عجز بوفراس
وین حرف با ظهیر توان گفت بی هراس
نسناس را کسی نشمارد ز نوع ناس
بس فارغست خوشهآ پروین زجور داس
بعدی که واقعست میان امید ویاس
نزد خدای عز و جل دست التماس
تا هست گرم ، دورةآ این واژ گونه طاس
چندانکه دانه آرد شود در دهان آس
حص %~% تذکرهآ میخانه
ابیات
در دریای نجف ، کان کرم، کوه وقار
عقلاول، که بود مصدر این هفت وچهار:
از سر عجز بدور افگند ازسر پرگار PageV01P235
قصر اجلال ترا فکر مهندس معمار
کسب پهناوری ازوی کند این سبز حصار
پنجه در پنجهآ خورشید کند برگ چنار
ور کند کسب سخاوت زکفت ابر بهار:
بعدازین4 قطره شود مکرمت آموز بحار4
حگایت
که بودش چون زبان برهرسخن دست
ز طبعش بر جگر ریحان دمیدی PageV01P237
تذکرهآ میخاله
لبش وقت سخن تبخاله کردی
که بستی زور فکرش بر فلک راه
صیا ms147 بودی اگر بودی مجسم
ز دور مهر بر مه هاله بستی
چو بحر آفرینش موج کردی
میان خاک وخون چون جان فشاندش
ببزم شاه عالمگیر خواندش7
بمرهم داغ پنهانش بیاسود PageV01P239
لذکرهآ میخاله
که پیدا بود از بیرون درونش
دمی رفتم به آیین عیادت
عنان عافیت از دست داده
نسیم گل تنش را ریش کرده
ز جان خویشتن دلسرد گشته
برای تلخیش شکر بهانه PageV01P241
نهان در استخوانش خاک غربت
روان صد جوی اشک از آستینش
فتاده چون بدریا تار موبی
گرفته خاک غربت دامنش را
ز هم پاشیده اصل امتزاجش
روان گفتم: زعالم اقدسی رفت: 1003
سگی از آستان شاه دین بود
که جان بنمودی از پیراهن او
و ms148 گرنه بر سگ شه ناورد تاخت
که بیمارد و محتاج طبیبان
که چون میرد نهان، مانند فانوس: PageV01P242
همین شمع از برایش اشک ریزد
ن مر انه
تذکرامیخانه
قطمه
برموی4 جلوه میکند این آتشین کمیت
کوسی بنه فلک زده این نههزار بیت
قیه درصفحهآ بعد PageV01P251
مس تذکرهٔ میخانه
لله الحمد که احوال بخیرست اینجا PageV01P252
سخن از یار مگویید که غیرست اینجا
برس4 ای خضر که سرمنزل سیرست اینجا
کو سلیمان که همه منطق طیرست اینجا
چه سر قصهآ موسی و عزیرست اینجا PageV01P253
اوله
وله
کآیینهآ خورشید بود در نمد ما
در مملکت عشق بود چار حد ما
نسرین بدن لاله رخ سر و قد ما
راهی سوی فردوس بود از لحد ما
وز شعر من بخوان غزل عاشقانه را
با شعر تر ، ترانهآ چنگ وچغانه را
بر توسن خرد نزند تازیانه را
فرصت وداع میکند امشب بهانه را
در گل گرفتهیی در و دیوار خانه را
عشقم1 بدست داد کلید خزانه را PageV01P255
عشقم1 بدست داد کلید خزانه را PageV01P257
ابمقدرت کندی قماس چیست
جادؤی بریل قییب تو کو
فارهم آز گشمش این و آن PageV01P259
فصل 493
فطعه
ز فیض رایحهٔ او مشام را خبرست
زمان زمان اثر نور او زیاده ترست
نع خدا خوشست PageV01P263
در توحید
درتعریف سخن
درصفت شراب
خطاب با ساقی
تاد کره میخانه
درتعریف بهار
در شکایت روزحار
خطاب با مغنی
در مدح خانخانان
درتاریخ اتمام سخن
تذکرهآمخانه
درهناجات
میک جرعه خمیازه ام خنده کن(1)
لارزورا نبفنم درکام خوین
فصل 520
کسر PageV01P291
حکایت
ترا
ابر چون گریه نماید لب گلشن خندد
رباهی اول8
رباهی ثافی
بیعت
فصل 534
ت1 اشک که در زاویه دیده مقیمست
گی
تد کره میخانه
مثنوی4
واه
قوله
تذکرهآمیخانه
نر ادی آن بد او کم ساختن است PageV01P307
برداشتنش برای انداختن است
فصل 548
تذکرهٔ میحانه
ب تذکرهآ میخاله
ک PageV01P317
رم ر PageV01P322
که پیش آرزوی عاشقان کشد دیوار
فصل 561
س تذکرهآ میخاله
مناجات
حکایت برسبیل تمثیل
تذکره میخاقه
تمثیل
ی حب الوطن
دف و جام در دست میخواستم
ح تذکره میخاقه
ح تذکرهآ میخاته
که ازصاف نیسان من کشتهیی
در تعریف صبح
تذکرهآ میخافه
در تعریف شب
در تعریف عشق
بگذران بر ملک ملک، پس ازعرض دعا
وی بمریخ نهیب تو رسانیده صدا
ذوق2 در پیش وطرب همره وشادی ز قفا
گفت کای قافلهآ ناطقه را راهنما
گفتمش بر در کیخسرو جمشید5 لقا
کز تو ظاهر نشود نغمهآ خارج ز نوا
سر و در معذرت جرم تو بنشست زپا3
کز تو اینها بظهور آید ؟ لاحول ولا
تو که سحبان زمانی، ز تودورست اینها2
خجلت آثار بیان،8 گفتمش ای هرزه درا PageV01P351
من کجا ؟ حوصلهٔ ساغر جمشید کجا
پرصریحست که در کوزه نگنجد دریا
شرم برتافت بصد وجه4 عنانم بقفا
توبه میکردم ازین آینهٔ عیب نما
نخورم باده گرم دست ببوسد مینا9
بصلاح و بصواب7 و بگناه و بخطا
بر نمی آیم ، تا آنکه نگویی که بیا8
دشمنت صبح طرب را نرساند بمسا
مرم که PageV01P352
ایضا
دیده مشغول بت و دل گرم استغفار بود
کآرزو از ساکنان مجلس دیدار بود5
تذکرفمیخاته
همنتخب النواریح بداونی ج3 ص9299 PageV01P357
ف تذکره میخانه
الهی بفضل خودم ده پناه
پایش نماد، دیکران رایس کرد
گ PageV01P364
شعر
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
به درصلحهٔ بعد PageV01P367
خطاب با زاهد
تعریف میخانه
تعریف اهل میخانه
تعریف میفروش
تعریف ساقی
* تذکره میخانه
تعریف شراب
محطاب بزاهد
مخطاب بساقی
ز بام عمارت بگردون مرو
محطاب بساقی
قسمیه
-تذکره میخانه
تذکرهمیخانه
در تعریف دل
خطاب بناصح
درتعریف عشق
ندکره میخانه
در بیان شام
ب نذکرهآ میخانه
خطاب بمطرب(4)
فول
تذکرهآ میخانە
وک
لیته
بوله
که عاشق هرچه دارد همچو بلبل برزبان دارد PageV01P414
آن باده که گلگونهآ رخسار بهارست
شویندهٔ گرد از رخ گلهای عذارست2 PageV01P418
چون شعلهآ فانوس عیان در شب تارست
گویی که بدخشان بته سنگ مزارست1
در مجلس ارواح .گل جیب و کنارست
گویی که بر آیینهٔ خورشید غبارست
خاک می گلرنگ، به از خون بهارست
آن باده4 که از عکس کند شعله دخانرا PageV01P419
گر دست پپهلو بنهی شیشهآ آنرا
یاقوت کند پارهآ سنگ برقان(1) را1
برخار چمن شعله کند3 آب روانرا
زین باده اگر آب دهی لاله ستانرا ms257
در چشمهآ حورشید بشویند دهانرا
گو مرگ در آغوش بکش شاهد جانرا
آن می که چوجان در بدن شیشه نهانست
حون آتش طور از شجر تاک عیانست
هر راز که در سینهآ افلاک نهانست
پروانهآ جان گرد سرش در طیرانست5 PageV01P420
زان می4 که بر نوررخش شعله دخانست
بر هفتهآ ما بار شب جمعه گرانست
اول سخن از دعوی غن رمضانست
از باده لبی تر کن و مضراب زنان شو
بر همزن هنگامهآ ماه رمضان شو
در عیش ، توهم از خدم پیر مغان شو
ازنغمه عوض بخش دل درد کشان شو1) PageV01P421
در جرعهآ تأثیر کن و ساقی آن شو
برخیز و بآوردن خورشید روان شو
چون مهر بمشاطگی شاهدکان شو
پشت شجر طور شکست از شجر خویش
گیرد سر صدشمع ، بمقراض پرخویش
خورشید تعقل نکند4 بر ms258 ز بر خویش
سوزد بر او شعله سپند شرر خویش
خورشید ببازار نیارد قمر خویش
خشت سر خم گربنهی، زیر سر خویش
تا چند بسازیم بخون جگر خویش
در قافلهٔ اهل ریا هرزه درایی
در مکتب عرفان خدا ، لفظ خدایی
در کشور دنیا زپی کسب هوایی
قانع شده از باغ به پیغام صبایی
هر روز ازین خطه گریزند بجایی7
از غایت تزویر بپیچند ردایی
ساقی برسان جام مسی رنگ زدایی
آن روضه که سروو گلش از شیشه و جامست
تا بر زبر او برسد، ماه تمامست
چون شام از آنجا گذرد صبح خرامست
نشنیده که در صحن حرم صید، حرامست PageV01P423
اینجا بد ل تاج ونگین، شیشه وجامست
زان نقد که اکسیر زر ناقص کامست
خورشید نهان در پس صدپردهٔ شامست
هر لب ما بوسه به پیغام فرستاد
افروخته گشت و سوی ما جام فرستاد
آتش ، بر او شعله به پیغام فرستاد
عکسش بسر تیرگی شام فرستاد4
هر شام ، قمر را ز پی وام فرستاد
صد فقره ز تهدید4 ، سوی دام فرستاد
این ، قسمت رندان5 می آشام فرستاد
م تذگره میخانه
بر درد کشان خیل الم را ظفری نیست
وین طرفه که درساحت او شوروشری نیست
موقوف بآمد شد شام و سحری نیست
وین طرفه که برباده ملرا ظفری نیست
ساقی بگه فیض، کم ازماه وخوری نیست1
چون قطرهآ او در دل آتش شرری نیست
یاقوت صفت قطرهٔ اورا ضرری نیست
آن آب که گویی خلف آتش طور ست
در فصل زمستان بدل موی سمورست
صد شعلهٔ افروخته در حبس تنورست4
فرقی5 که در آیینهآ خورشید و بلورست PageV01P425
در حلقهآ ماتمزد گان مایهآ سورست
چون بندهٔ عاصی بشب اول گورست1
زانگونه که در کاسهآ سر ، عقل ضرورست
گویی که سر از روزن خورشید بر آریم
تا حسن سراپای ترا در نظر آریم
هر در که ز دریای تفکر4 بدر آریم
چندانکه ز بستان طبیعت1 ثمر آریم
س تحفه که از ملک قضا و قدر آریم
برحنظلش ار تنگ شکر صد حشر آریم
آن لحظه که با ساقی و ساغر بسر آریم8
گویی که کتانپوش ، بمهتاب نشستیم
بر2 پهلوی اینطایفه در خواب نشستیم
در مرگ وفاداری احباب نشستیم
چون قطرهٔ نیسان بته آب نشستیم
بر خوان دل خود بمی ناب نشستیم
آسوده ز درد سر اسباب6 نشستیم
با کشتی صد پاره بغرقاب نشستیم
آن به که لب از شکوهآ بسیار ببندیم
طنبور صفت بر تن7 خود تار ببندیم
بهر“ ورق عیش و طرب تار9 ببندیم
راه نگه دیدهٔ اغیار ببندیم10 PageV01P427
چون آتش سوزان ره هر خار ببندیم
از دود دل و آه شرربار ببندیم
بر خویش در عیش بناچار ببندیم
در کعبه چرا جای دهم خیل صنم را
چون جای بپهلوی وجودست، عدم را
بر شعله چرا جلوه دهی شاخ4 بقم را
آتش بدرون گرم زبانان عجمرا
با آهوی صحرای ختاا صید حرم را
ساقی بگشاید در گنجینهآ جم را
تا برق شود خرمن دیرینهآ غم را
در بحر غم افتاده ، چو ماهی بسرابی
چون در دم طوفان بسر بحر ، حبابی
چون نقطهآ بیهودهآ کاتب بکتای
این چرخ نگون همچو پلی برسر آبی
کاری ، که یمحشر بودم چشم توابی
افتند بدنبال سرم خیل عذابی3
گر ساقی کوثر دهدم جام شرایی
، PageV01P429
اکر
هینوی
(مآثررحیمی ج3 ص 41153 گ
فت اقلیم* گ PageV01P432
قطعه
لیعت
مثنوی
رباعی
من خسروشیرین
من صفت فرهاد
و(5
نذکرهآ میخانه
غزل
که خانه را چو بود رخنه آفتاب در آید PageV01P448
شهر بهم خورده ، کآفتاب گرفته
همچو در خانهآ خراب گرفته
قصیده
تذ کر امیخانه
نیست قورانا. دیدی،وور کاری دیگرست PageV01P456
حیفست که لوث دامن کس باشد
بایک سرخر، دو گوش خر بس باشد
العولفه
تاریخ فوت فغفوره
چون آتش گل، تیز ز دامان بهارست1
و آن نور فروزنده که سوزندهآ نارست
گویی که لبالب دهنش از لب یارست
صد مست چو منصور بخمیازهآ دارست PageV01P461
چون طرهآ پرتاب که بر روی نگارست
نی خشت بود بر سر خم، سنگ مزارست
روزش نشماریم ، اگر روز شمارست
بر آینهآ دیدهآ او نور، غبارست PageV01P462
هر طر کین جوه ر حسارهیی
وای اگر بوسه نمکچش دهد
عمری بپای تیغ بسر بردهایم ما
پروآله را نسوحت ملر در حضور خویش PageV01P463
صد دام ز مرغوله بمرغ1 چمن افگن
وز شاخ نوا، برگ گل ویاسمن افگن
کوس طرب از نغمه، چو گل در چمن افگن
از نغمه بپستی ز بلندی ms283 رسن افگن
صد چاک ز بیطاقتیش در کفن افگن
این هرزه درا را نفسی از سخن افگن
بس طرهآ تحریر ، شکن برشکن افگن
از زخمهآ مضراب ، سرش از بدن افگن
گو ساقی و4 آنگاه بدریای دن افگن
گو بود و نبود همه یکرنگ بر آور PageV01P464
از پرده بآواز دف و چنگ بر آور
صد لاله ستان از ته این سنگ بر آور
راه حرم از منزل و فرسنگ بر آور
از طینت او حسرت اورنگ بر آور
طوفان غمم تا بشتالنگ برآور1
این خوشهآ افسرده ، ز آونگ برآور3
از آینه آن صیقل چون زنگ برآور4
ناموس من از دایرهٔ ننگ برآور
یکدست گرفتیم صمد را و صنم را
در کاسهآ سر ریختهام حق قدم را
عیسی بدم آب دهد معجزدم را PageV01P465
دیریست که نه بیش شناسیم و نه کم را
برجای بصر نصب کند قوت شم را
پروانهآ معزولی قندیل حسرم را
با چاشنی مستی ماا ذوق نعم را4
زاهد ! نخورم جای میناب ، قسم را
مستان چه شناسند ، عرب را وعجم را
از بهر دل ما دل انگور فشردند
زان از کف پا4 آبلهآ نور فشردند
بر گنج گهر، پای4 چو گنجور فشردند
پایی که بداغ جگر طور فشردند
آلودگی از دامن مستور فشردند PageV01P466
م تر
آن باده که گویی زلب حور فشردند
بیجا گلوی دعوی منصور فشردند
چون نای نی و شه رگ طنبور فشردند
آنروز که در مغز جنون شور فشردند4
گل میشکفد بلبله را از سر منقار
صد پرده ز مرغوله فرو بسته بهرتار
نبود عج ار نور دهد دیدهآ مزمار
گویی سر پیکانست همه تالب سوفار
می برد دگر خلوت ما5 بر سر بازار
ای مطرب ms285 مستان! ره مستانه نگهدار
چون شیشه چکد بادهام از طرهٔ دستار2 PageV01P467
گر کوزهآ خالیست، وگر آدم هشیار
ما کاسه نگیریم ، مگر کاسهآ سرشار
بردوش، سبوگیر ، که سجاده گرانست
یک گام ز خود پیشترک، دیر مغانست
اینجا نه شب جمعه ، نه روز زمضانست
دانی که چه خون در جگر شیشه گرانست
گر شیشه همان نیست، چه شد سنگ همانست
در بزم بهاریست4 که در عین خزانست4
تا دور دگر هستی ما را که ضمانست؟
صد شکر که جان در گرو رطل گرانست
این لجهآ اخضر که محیطش بکرانست: PageV01P468
چون شیشه یکی پنبهآغفلت بکش از گوش
بنگرچه صداهاست درین میکده، مینوش1
باری چوهمی کوشی، درعیش وطرب کوش
از دست منه بادهٔ چون خون سیاوش
از باده کجا4 گل شود این آتش خسپوش
تا مست از آنجا ببرندم بسر دوش
صد مرحله بیشست زما تا خرد وهوش
کردیم غم و محنت ایام ، فراموش
طوفان زتنور خم ما یک کف سرجوش
خوشتر، که رسداز کف خضر آب حیاتی PageV01P469
گر هست همینست2 حیاتی و مماتی
نه در غم فکری و نه در قید نجاتی
کس را نبود بر سر ما خط و براتی
در میکده افشرده چو خم پای ثباتی
ما را رسد ارهست بمیخانه زکوتی7
در مذهب ما نیست جزین صوم وصلوتی
از خاک در میکده خوشتر ، عرفاتی
در جام بریزبد مگر شط فراتی8
میخور که همین یکدمه فرصت، همهدم نیست9
بی سکهآ شه ، رونق بازار درم نیست PageV01P470
یک قطره زمی تابوجودست . عدم نیست
امروز که در کوثر و تسنیم تونم نیست
این کفر که میگفت: به بتخانه حرم نیست؟
در محمل ما، کعبه روی2 غیرصنم نیست
سر کردن اینراه ، بدستست ، قدم نیست
سو گند پپایخم اگر نیست، قسم نیست
از خویش سبکبار شو و رطل گران گیر
خودر اجومسیح و خضر از درد کشان گیر
خود را بدر از دایرهٔ نام ونشان گیر
تا دست دهد ، ساغر می را بضمان گیر
آندم که لب جام نگیری، کم جان گیر4 PageV01P471
آنروز تو سالی نه ، که ماه رمضان گیر
یک چام به از ناز و نعیم دوجهان گیر
چون خم بدهان خشت، بجایته نان گیر
گو موجهآ طوفان زکران تابکران گیر
افضل خان دکنی1
PageV01P474
مرتبهآ تانی
دارند
: همآثرالامراء ج3 س442م4451 گ PageV01P481
تد کری61
ب تد کره میحانه
تذکره لمیخانه
1)
غم روزکار اسخوانم بسوخت PageV01P494
درایر ان ومین چون چراغم بروز
در ایران چنانم که در ms300 دیده خس
چو عمر شده باز نایم ز یس
عی
فصل 951
کسی داد از که خواهد ms302 کآسمان هم خوی او دارد
کآن دنگ گل از کفش2 چکیدن نگرفت
گویی سامان آفریدن نگرفت
ب تذکرهآمیخانه
شام بیرون میروم چون آفتاب از کشورش
کز ms305 شرفشد پنجهآ خورشید، دستمشتری
تدکر8 میخانه
تذکره میخانه.
فصل 968
فصل 969
«خلاصة الاشعار)
برفات* PageV01P519
بس طرفه نرآیسست که این کاسه نگوئست
در ملک حدا باید اکرآب وزمینی
ریست متادی کسهدلی برسر دینی PageV01P520
تدکره میخانه
در دار مکافات جهان، وسم چنینست
قیه درصفحهٔ بعد PageV01P522
چن ممیزی ک دودکنه دورم «فکننو (1)
غرا.عامره (ص 414) PageV01P523
اسه الشعار گ PageV01P527
فصل 989
تا صبح ، سر ناله ببالین اثر بود
پاداش وفا لب بلب تنگ شکر بود1 PageV01P528
در لاله و گل رفته فرو تا بکمر بود
در وقت نظاره دلم آسیمه نظر بود3
اهسته ، که اسمان نداند
آن دیده که تاصبحشدن خون بجگربود1
آن گوش که دل کنده ز آواز خبر بود
یا6 نامزد از چرخ، مرابخت دگر بود
بیگانه خرامست ، ولی با همه رامست
ز آن جمله یکی آرزوی شاهد کامست
زان تیغ که خوش خفته در آغوش نیامست9
گرخود همه داغدل و دردست که خامست11
خود آنکه درو غوطه نخوردست کدامست PageV01P530
مشت3 خس و خاشاکی و دردست سبایی4
در یوزه5آ دیدار کنی ، عشوه گدایی؟
ایمان بنگاهی دهم و دل با دایی
نوبر نکند گرمی بازار روایی
بفرست خدایا گره از بخت گشایی
یک جنبش ابروز تو و زمن سر پایی8
تا عشق تو در کار دلم کرد ms321 دعایی
شادی کده باد ، ار بودش میل دوایی
از11 دوزخ اگر سبز بود خشک گیایی
جز بر سر آتش نکند نشوونمایی PageV01P531
بهتر ز تو در دعوی عشق تو گوایی
پیراهن او تا سر دامن بدرانم
ابرام ملاقات نکردی حدثانم
کز غیرت تو هر سر مو گشته سنانم
سو گند بجان تو که از بی هنرانم
ز آنسان که دلت خواهد، من بعد چنانم
در سینهٔ افلاک همان راز نهانم
هرجا که مهی دست بتیغست ، کتانم
خرمهره پیش لولوی لالا همی برم
غیرت صبح شو ای سینه، صفای تو کجاست
آخر ای دل اثر تیر دعای تو کجاست
قلهآ حاجت و محراب دعای تو کجاست
ای گلستان وفا مهر گیای تو کجاست
شاعر ساحر اعجاز نمای تو کجاست
به وزد صحت در سقم شفای تو کجاست
دعوی بندگی و لاف وفای تو کجاست
چه مقید شدهیی ، ترک فنای تو کجاست PageV01P534
نعم ماقال :
ی کشد زهر اگر اندک اگر بسیارست
همه جا از تو به فریاد که جای تو کجاست
من بی حوصله را تاب لقای تو کجاست
تا درین گوشه بدانند که جای تو کجاست
آخر ای غنچهآ دل کوی صبای تو کجاست
منقول از سفینه یی ازقرن یازدهم %~% گی PageV01P535
با عبرتی از جهان پرافسوس است؟
تارش همه تار ریش دقیانوس است
قصیده3
در آمد از در من4 نیمشب خیال مثال
چو سایه دود دل عاشقانش از دنبال(1)
بهاله رفته چو مه ساق پایش ازخلخال7
نهاده معجز حسنش بروی آتش خال
چو بر5 کنارهآ کوثر یکی شکسته سفال
طپانچهها ms327 برخ شمع9 میزد از پروبال1)
میان سینه ولب روح قدسش استقبال
چه گفت؟ گفت که ای یارنابسامان حال PageV01P541
کناره جوی چوغم، پاشکسته1 همچوملال
بر4 آسمان نکند سیر ، جز بسمت زوال
بشام هجرت پوشم لباس روز وصال
بمی ز صفحهٔ خاطر بریم گرد ملال
چنانکه شیر زپستان مادران اطفال9
چو ماه چارده پرنور گشت11 جام هلال
بیکد گر بسرسوختن14 کنند جدال
اگر بپای نهندش سلاسل و اغلال PageV01P542
زچاه، ماه مقنع نموده است جمال1
چوسنگ شیشه گدازد زگرمیش تمثال2
شود پیاله مشبک بصورت غربال PageV01P543
گز فمزه بدل تیرجفاهم ننشیند
ابیات منتغحب
همچون چراع گور بویراکه سوختیم PageV01P544
چوقطرمهای عرق،1 لعل از ms328 مسام جبال
که سرخ رو شود از وی صحیفه اعمال3
بروز روشن بیند بر آسمان اشکال4
چو جام لاله ز صافی و درد4 مالامال
که توبه کارم از ارتکاب این افعال5
س PageV01P545
له
فصل 1089
لمولفه
«مآثر الامراء ج 2 ص4791 گ
داغ آشوب ازو بر دل شیدایی هست PageV01P556
تذکره میشانه
تذکره میخان
لمؤلفه7
تذکره میخاته
PageV01P573
کذکره میخانه
ابیات2
قیت
از روی نکو پرده برانداختهیی چند
کآنچه تو میطلبی بر یاء تونیست
بقیه در صفحهٔ بعد PageV01P580
عرفات
ت %~% ته PageV01P581
خلاهة ال شعار PageV01P588
فیسته
چنان بلند ، که برخاک میکشد دامن(4) PageV01P589
فصل 1131
هکرم من درمیرفت ی بیاد ذدشرم دنه ساخر میرفت
که حمحو ونگ خنا میرود بهار ازدست PageV01P592
ابیات6
فصل 1139
سرقصیده1
شکوفه ریزد از شاخ ، بر سر نخجیر
که شعله چون می گلرنگ بگذرد زحریر
برادرست و جهانرا بیاد گار، ظهیر PageV01P601
بسوی اهل هنر ، خاصه این فقیر حقیر
شد از تصور آن تلخ، در مذاق فقیر
که هیچکس ننماید رهش مگر تقدیر
بود چو نور بصر در جمال مهر منیر
نمیرسد بسر خامه از بتان دبیر
نهاد پایهٔ کرسی بدوش چرخ اثیر
برسم تحفه ز دریای طبع و کان ضمیر
حکایت؟
فصل 1154
بالات الشعر1ء س،75، سرو آزادس 4،1 گ PageV01P608
تذهرهمیخانه
تکلف بر طرف امروز از آن لب کام میخواهم
تذکرهآ میشانه
ازوست PageV01P620
یقیه در صفحهٔ بعد PageV01P623
لیه درصفحهٔ بعد PageV01P624
کک در میانه
فصل 1170
فصل 1171
تذکرهمیخائه
*انتخاب از عرفات* گ PageV01P635
بمیدان غم4 مرد شیرافگنست
عبح صارق PageV01P641
فصل 1184
ی
فصل 1186
آن می که رخ ساقی ازو رشک بهارست
می در ده و انگار که او سنگ مزارست
اکنون دهنش پرشده7 از خون وفگارست
زین رشک که پیوسته لبش برلب یارست
گر نور ms392 مه و مهر در آید چو غبارست9 PageV01P651
یا چون1 دم شمشیر بود یا دم مارست
کار همه احباب ازین در بنظامست
جان بهر نثار قدمت بر لب جامست
جامی که لبالب نبود میوهآ خامست
خورشید حیات همه کس بر لب بامست3
ما را ز ازل گوشهآ میخانه مقامست
دامیست که پیمانه درو حلقهآ دامست
در مذهب ما رد قدح ، رد سلامست4
گفتند که مارا طمع از حلق حرامست
هر توبه که کردم چو دل خویش شکستم PageV01P652
از دام مسی ناب مپندار که جستم
کم داد بمن باده و پنداشت که مستم
چون شیشه زجاجستم وچون جام نشستم3
چون لاله نمایان شده داغ از کف دستم
جامی که گرفتم زتو ، در لحظه شکستم
لخت دل خود در عوض آوردم و بستم
مانند زمینی که ز خود آب برآرد
چون ماه شب چارده مهتاب بر آرد
غو اص صفت در ز ته آب بر آرد(1) PageV01P653
آهسته فغان این دل بیتاب بر آرد
بر چهرهآ بخت من و از خواب بر آرد1
از آتش سوزان گل سیراب بر آرد2
در بحر غم از4 محنت گرداب برآرد
از شیشه چو می شعله کشد تیر شهابست
در محفل ما ساغر می چشم پرآبست
محض سخنست آن نه ز ذوق می نابست5
از درس مراد جهلا نام کتابست
چون عکس رخ یار که پیدا ز لعابست7 PageV01P654
ز آنروز1 که دانسته ترا ذوق شرابست
مرغیست که در سیخ برای تو کبابست3
ور ساغرش از باده تهی همچو حبابست4
از پرتو آن سنگ سیه لعل برآید4
مانندهآ خورشید که از کوه برآید5
چون شیشه اگر خون دلم تا کمر آید
چون شیشهآ حجام ازو خون بدر آید7
تا ms394 آنچه ز تن رفته بتن باز در آید
چون دیدهٔ عشاق ازو خون8 بدر آید
مانند حبابیست که از بحر برآید9 PageV01P655
زان پیش که این عمر گرانمایه سر آید1
خورشید ضیا میبرد از سایهآ دیوار
در لحظه3 نمودار شود از پس دیوار
جز2 نغمهآ طنبور که برخاسته از تار
هر کس که درو ماند نبیند دگر آزار
چون سبزه نمیگردد از و پای کس افگار
زیرا که درو شام نیابد نفسی بار8
گر دست دهد روزوشب این دولت بیدار
از رشک وحسد جانب خورشید نبینند
پیچان بخود ازغم همه چون چین جبینند
زیرا که زکج بینی4 یک بیت دو بینند
چون باد بغیر از خس وخاشاک نچینند
چون لکهآ پیسی همه بر روی زمینند
در وقت نگهداشتن کینه2 امینند
یکشهر ازینطائفه گر بر سر کینند
سوهان دل ماست زبان در دهن او
بر گوش نهادیم ر بیم سخن او
تازیست که برداشته از پیرهن او PageV01P657
از ننگ نسوزد سر مویی ز تن او
کافی بود از بهر عذابش کفن او
گر فصد کند ، آب رود از بدن او1
از ننگ ریا پوست جدا شد زتن او
ما درد کشان بهر خلاف سخن او3
مانند سپاهی که عیان از دل گردست
زنهار زبونی نکنی، روز نبردست
در فقر و فنا خون جگر روزی مردست
خود نیزازین غصه چومن صاحب دردست7
یکنانش اگر گرم، یکی ناقص و سردست PageV01P658
از همت خانیست که فیروز نبردست4
گویند که ما را چه خبر ازغم و4 دردست
برخوانتو این سبر فلک سبزی خوانست
چیزی که ز دستت نرود تیغ و عنانست
پیوسته ازانش بته خاک مکانست
خصم تو چو گنجست که درخاک نهانست5
آیینه نگهداشتن آیین زنانست1
رخسارهٔ خصمت ز پی آب دهانست7
گر حرف دعای تو زنم بهتر از آنست
تا ساغر می زیب کف درد کشانست PageV01P659
چون عشرت ما روزوشب ازهمت خانست:
تذاردحمچه مسقمه گمراریکه دارم PageV01P660
که هیچکه بدل خود هم ازحیا نکدست
فصل 1276
ساقی نامه1
سبز گردد برخ حور وشان . دانهآ خال
گرتو برخاک چمن نفش کنی شکل هلال
شیر اگر10 پنجه کندراست، پی صید غزال PageV01P672
قرعه بر تختهآ خاک ار فگنی از پی فال
گر مریض از پی صحت بگشاید قیفال
دانه پی گر شود امروز جدا از غربال
باغبان گر بمثل تخم فشاند از کال2
شعله ور گردد، چون شمع، زفانوس خیال
نبرد راه بکاشانه ز مستی خمال
شخص را سایه زمستی نرود از دنبال
لب گلبن زند از غنچه سراپا تبخال4
شیشه، گر از می گلرنگ بود مالامال
در ری از پی آن رقص کند گرد زلال5
آسمان نعل زراندود فرستد ز هلال PageV01P673
آفتابش نکند تا بابد میل زوال
گر در آیینه گریزد بمثل چون تمثال
ظلم بر ساق بتان هم نرود از خلخال
خصم جاهت کند ار جای بچشم اقبال
ناوک تو کندش تا در دل استقبال
روی دریا نشود زین پس، پرچین زشمال
شعلهآ جود تو از بس که زد آتش بجبال
آن خبیری تو که ناخوانده بدانی احوال
که کند طبع خداوند جهان را خوشحال
فصل 1305
-تدکرهمیخانه
کر
ول
چشم بد دور از تو علمی خوش بسامان بودهیی
امروز کدخدای جهان از میانه رفت
رونق فزای دفتر این کارخانه رفت5
دردا که باعث سخن عارفانه رفت
مسد نشین انجمن اکبرانه! رفت
سر ما بر سر پیمانه و پبیمان رفتست
سینهام نیز پپهلوی گریبان رفتست
فصل 1318
المؤلفه
فصل 1321
فصل 1323
تاقام دیم ویین کامیم هنوز PageV01P696
تذکرهٔمیخانه
تذ کرهآمیخانه
نذکر فمیخانه
بعهد تو معراج توفیق یافت
کند سبزه را خنجر آفتاب ms423
تذکرة میخانه
چون دست ودل پیر مغان مایهآ جودست
هم صیقلی آینهٔ بود وجوداست
وین طرفه که اصلش نه جواهر نه نقودست
درنور فزون، گرچه زخورشید فرودست
چیزی که بگردش نرسد چشم حسودست
با طینت خونین جگران آتش و عودست
می ده، که مرا باتو سر گفت و شنودست
وز زمزمه ، ناخن بدل بیخبران زن
ما نوحه گرانیم، ره نوحه گران زن PageV01P708
تو نیز برآن نغمه که ماییم، بر آن زن
کامی زمبان بر ms425 کن وکامی بکران نیی
این نغمه برای دل شوریده سران زن
صوتی کن و آتش بدل بیخبران زن
آبیست که ریزد بخم و نور برآرد
آتش ز رگ و ریشهآ مخمور بر آرد
هر مرده سر از گور ، چو منصور بر آرد
صد شحنه سر از خانهآ مستور برآرد
شیرینی شهد ، از دل زنبور بر آرد
کز دیدن او عربده و شور بر آرد
با تغمه سر از کاسهآ طنبور بر آرد PageV01P709
از رشک نوا ، ساز فلک پرده در1آید
پرواز4 کند روح ، چو پرواز گر آید
ساغر فتد از پای و صراحی بسرآید
سمع از گنر گوش براه نظر آید4
گه شعله فرو ریزد و گاهی شرر آید
از لب بدر گوش ، سراپا اثر آید
صد ره به از آن باده که درجام زرآید
دیریست که مستغنی ازبن سود و زیانیم
نی بستهآ اینیم و نه درماندهآ آنیم
ما بندهٔ میخانه و آزاد جهانیم PageV01P710
چون عالم آبست ، بیکحال نمانیم
هر مسأله کز پیر مغانست، برآنیم
شر صبح بهاریم، سر شام خزانیم2
چو پیر مغان گفت چنین باش ، چنانیم
غیر از سر خم ، منبر دیگر نشناسند
در میکده این وضع4 مکر ر نشناسند
با] کسب عملنامه و دفتر نشناسند4
جز5 گردش می، گردش اختر نشناسند
دارا نپذیرند و سگندر نشناسند
با عرصهٔ خم، عرصهٔ محشر نشناسند PageV01P711
کز تیرهدلی، باده زساغر1 نشناسند
شویم ز دل خونشده غمهای جهانرا
در دیر مغان راه نباشد حدثایرا
ره بر سر آبست، جهان گذرانرا
آن شیشه ازین باده3 نیالوده دهانرا
بکره بلبم نه، سبک آن رطل گرانرا
کز شوق می و نغمه گشاییم زبانرا
از نغمه گزیری وز ساغر گذرم نیست
دردیر، جز این عربده کار دگرم نیست PageV01P712
زین وسوسهها هیچ به از ترک سرم نیست
قلب سیهم هست ، اگر سیم وزرم نیست
جز عارض ساقی چمنی در نظرم نیست
شوق چمنم هست ولی بال و پرم نیست
رمزی بتو گفتم ، خبر از بیشترم نیست
از طرهٔ هر مغبچه یک تار ببندیم
صد صورت بت بر در و دیوار ببندیم
یکچند میان از پی اینکار ببندیم
بس قول و عمل بر سر بازار ببندیم
وقتست ، که رخت از در خمارببندیم PageV01P713
آن به که زبان زینهمه گفتار ببندیم
می ده که بساز دگر این تار ببندیم
کردیم بیک حمله3 برون ضدبت پندار
وز حلقهآ این جمع3 نکو ، حلقهآ زنار
ایشان همه دیندار ، ولی از پی دینار
صد حیله فرو بسته بهر گوشهآ دستاز
در راه طریقت، همه لافند دهلوار
نی کافر ونی مؤمن ونی مست ونه هشیار
زین مردم بیباک ریاکار4 رباخوار
از علم و عمل چاشنی عشق ندیدم
حرفی که دهد بوی ز دردی نشنیدم
صد چشمه1 نظر کردم و آبی نچشیدم
کاین حرف که گفتی بفلان حاشیه دیدم
گردیدم و زینقوم ، بمردی نرسیدم
با عشق بپیوستم وزیشان ببریدم
باز آمدم و رخت بمیخانه کشیدم
دارم ز دل و دیدهآ خود ناز و تعیمی
در کیسهٔ قانع نه جدیدی نه قدیمی
در سفرهٔ دروبش، نه عیشست و نه بیمی PageV01P715
آخر ز پس مزبله دارند ، جحیمی
هر گز نکشم ننگ سؤالی زلئیمی
جنت بیکی جونخرم، حور بنیمی
گاهی بنسیمی خوشم و گه بشمیمی
پرولوله و شور ، چو حمام زنانه1
کاین دام فریبست ، نه آبست و نه دانه
گفتم بتو این حرف، که تیرست ms429 ونشانه
مردانه اگر پای کشیدی ز میانه
چون همت شیران کن ازین لاشه کرانه
با اهل زمانه است ، همه عذر وبهانه PageV01P716
رفتم بدر میکده با چنگ و چغانه
چیزی که ز خویشت برهاند می نابست
در نامهأ مستان نه ثواب و نه عقایست
بیمی زخزان نیست، اگرریشه در آبست
چون کار جهان ، عاقبت کار ، خرابست
اینجاغرض ازمی، نه خیالست ونه خوابست
رحمی، که میان من ومستی شکر آبست
تا کوزهآ ما را، نمی از عهد شبابست
کز غم بگریزم بته پای خم او PageV01P717
افلاک ، حبابیست ز دریای خم او
پهنای فلک نیست بپهنای خم او2
سرچشمهآ خضرست . مگر جای خم او
مستی که بمیرد بتمنای خم او
امروز خم اوست، چو فردای خم او
در حشر برآریم سر ، از پای خم او
هشدار، که چون باده ms430 رود ، دردسر آید
گه عربده جو گردد و گه فتنه گر آید
از شیشه چو برجوشد و در جام در آید
با دوست بپیوندد و از خویش بر آید
هر راز . که پوشیده بود در نظر آید PageV01P718
از باده بشوییدم اگر عمر ، سر آید
آن باده نگیریم که در جام زر آید1
تذکرهآ میخاقه
میرعسکری کاشی
با دل صد پاره و چاک گریبان میروم
چشم بد دورازمتاعم، خوش بسامان میروم PageV01P721
این ضعیف گوید
بوستان ماندم بجا و با گلستان میروم
*تذکرهٔ میخانه
تذکره میخانة
PageV01P738
کوه شوقت سد ره شد، چون صدا باز آمدم
بطفلی ، گشاده زبان درسخن
ساقی نامأ اسد ms450 بیگ(1)
فصل 1466
ابیات متفرقه
هیچکس سر خوش ازین ساغر حسرت مشواد «1)
گ PageV01P758
قزل
دامن افشاندی و گرد هستیم برباد رفت
شیوهآ صبر وقرار از عقل بی بنیاد رفت
وه که یک جان دارم و دردل هزارم آرزوست
فصل 1478
تذکرهآ ms459 میخانه
از مولانا انور اینست:
من همچو کل شکفتم و کک همچومن شکفت
آنهم زراه دیده، غم روزگار ریخت
العؤلفه
تد گرهامیخانه
حکایت فی تمثیل1
تدکره میانه
که غم بردلم جای بنموده تنگ
فصل 1499
لا ms472
مرتیهآ سوم
11 گی PageV01P786
بدرد لباس بر تن ، چو بجوشدم معانی PageV01P787
علم است همت من، بهوای بادبانی
که سر شکار دارم ، نه هوای پاسبانی1
المولفه
نظم او یکسره چون در ثمین است نبی
تذکرفمیخانه
نظم
رسانده کار بجایی1 که شاعران دگر
که خون ز رشک فتد در دل سخن پرور
ز رشک نامهآ او4 تشنه لب، لب کوئر
گی که بکر معانیش بفگند چادر4(1
سربسر روی زمین از ظلم باشد بیغبار
نو داد نسق، شاه جهانگیر جهانرا
آری بنسق2 کار شود قاعده دانرا
در بابطلب خود گوید4
فرمان طلب آمده از شاه، فلانرا
در کاسهآ زر ریز ، زخم آب رزانرا
از درد ، نصیبی نرسد درد کشانرا PageV01P792
بازارچه، برچیده شود شیشه گرانرا
دستارچه، دستار شود قیصر و خانرا
سازد شب عید ، اول شام رمضانرا4
در چهرهٔ صفرا زده، رنگ یرقانرا
از قهقههآ شیشه، گشاید خفقانرا
در حال عنا ، شعله فروزنده روانرا
درک خرد پیر دهد طبع جوانرا
بستان وز هش نور یقین بخش، گمانرا
بر چاکر جاگیر ستان، ملک ستانرا
سالار نکت یساب و وزیر همه دانرا
نام از پسر زال بلندست کیان را
صعب آدمی خرذ، کند کار کلانرا PageV01P793
از دیر ، پی بندگیت بسته میانرا
آزاد ص56گ PageV01P796
تذکرهآ میهانه
کر شمه دامن دل میکشد، که جا اینجاست
همینورق که سیه گشته، مدعا اینجاست4 PageV01P797
فصل 1550
گی که در درونست ترا، گوسفند کن PageV01P798
قیه دوصفحهٔ بعد PageV01P799
در چشم نشاط، از همه ک خوارترم کرد
آن بخت که درماندهآ خواب سحرم کرد
اندیشه مکن آتش ما دود ندارد
بیه در صفحهآ بعد PageV01P800
وگر
شمم
بجوش آرم حریفانرا دمی کز جوش بنشینم
اگر چون حلقهٔ گیسوش ، در آغوش بنشینم
از کدامین مرز و بومست. از کدامین جویبار
می ندانم پنجهآ مهرست ، یا مژگان یار(1) PageV01P803
ازوست:
نات4 گ PageV01P804
جوجود الن مصمون چیس پا افتاده بود PageV01P807
PageV01P809
مطلع ثانی
دیوانگی و مستی ، امروز شگون دارد(2) PageV01P811
«خلاصة الاشعار» گ
درصفحهٔ بعد PageV01P812
ارزنهای اوت:
دیباچهآ منظوم تفلق نامه
فقیه درصفحهٔ بعد PageV01P817
3 لطفی تبریزی»
فصل 1612
نوای قهقهه11 بر صوت بلبلی نزدیم
هنوز بر سر یک آرزو گلی نزدیم PageV01P820
کدکره میحانه
قدسی مشرهدی1
شهیر
ص111* ک PageV01P824
اویماق مغل ص010» گ
بقیه درصفحهآ بعد PageV01P825
لاسفینهآ خوشگو»)
دیوان، گ
رتجیده رلب، بی لب ساغر نفس ما PageV01P826
بقیه درصفحهآ بعد PageV01P827
فیه در صفحهآ بعد PageV01P828
تاسر بود رتگتو درروز جزاهم
ت شاهزاده PageV01P830
«دعرفات» گ
سبزه سرزد، شیشه میزیبد کنار رودرا
زآباتش نکشتی وآتش در آب انداختی
سفینهآ شمارهآ 560 مجلس شورای ملی، گ
شام غریان
سب PageV01P832
شاه نظر قمشهیی1
تد کرة میخان
نی بستهآ قبضهام نه درماندهآ لنگ
نانم انبان نخواهد و آبم تنگ7 PageV01P835
فصل 1659
مردیم در آرزدی هم ناوردی
قمات الشعراء ص112، گ
غریهم چو کل برسر روستایی
رفتم ازخاطر خلقی که تو ازیاد روی
چکنم که کشت دهفان بکنار کشت مارا
همه حیرتم که دهقان بچه کار کشت میارا]
اکر غلط نکنم چشم پاسبان گرمست PageV01P840
رشکی همدانی
ولا
کارم ازرست شد، چنین منشین
چندین درین خرابه نشیمن چه میکند
تا با کسی دگر نکنم گفتکوی تو
روز آول ز بلای تو حذر میبایست
به درصفحهٔ بعد PageV01P844
دل چو سحر از پی آن نر گس جادو میگشت
همچو گرداب، بر آیینهآ زانو میگشت
هرطرف نام تو بردند، ترازو میگشت
شیشهها کرد پراز اشک ، بیک خندیدن PageV01P847
فصل 1705
مثوی
ازوت:
آثرهیی (1289:3) شمغرییان (ص 75) PageV01P848
غم برسر غم بدل ، چوسنگ اندر کوه
چون غارتی از خانهآ ارباب توکل174)
ه صوت مطرب آرشیون ندانک
از سفینهآ شمارهٔ 925 کتایخاء محلس»
مه PageV01P854
ذگی
فصل 1724
ازه کوییهای او از فیض طبع صائب است
رام رامم کرچه می کوید ، ولیکن رام نیست
رو آزاد، صه9. گ
ملک را سایهآ عدل تو تبارک بادا PageV01P858
فصل 1733
من قبله راست کردم، برسمت کجکلاهی (1)
فصل 1736
خاک من برباد داد وخون من برخاک ریخت
پادشاه صورت و معنی است اکبر پادشاه
از نهیب چوب دربان پادشا بر پادشاه1
دلم را با غمت بیدار بیند باز بر گردد1، PageV01P862
مولانا دیری کابلی1
ساقی نامهآ دیری
اولان
وباهی
« مآثررحیمی ج 3 ص4288 گ
PageV01P868
مولانا محوی اردبیلی
بهر جا مر ms509 گم آسایش دهد، منزل کنم نامش11
ازل
مارا که بصد شعله کبابیم، نمیبخش
دل از شکنی گر بستانی ، بخمی بخش PageV01P870
3 PageV01P871
فصل 1771
فصل 1772
باقیای مصنف1
ن تذکرةآ میحانه
ن باختصار ازمآثررحیمی ج3 ص 1،52ک
زوست:
میرساند روزی و چرخ د کرهم میزتد
حشم دل از تخیل زلف تو مو کرفت
آن قدح بشکست و آن سافی تماند
سفینهآ خوشگو» گ
مبح صادق ألیف1041- 1028 PageV01P876
کیفی نومسلمان
لیشه
غافلم آوردهاند وباز غافل میبرند PageV01P877
زبس کودک مزاجم میشودهر جافراموشم11)
مرهم جان کردهام در عشقاو آزار را
رسر PageV01P878
هشقتو مشکلیت که آثرا جوابنیست
ات* گ PageV01P879
فصل 1800
زمانه جام بدست و جنازه بر دوشست
مولانا وجودی
ای
بدمستیم از شیوهآ آن چشم سیاهست
برپاکی عشقم دل معشوقه گواهست(1) PageV01P881
شیخ صالح تبریزی!
صد گونه بلا بر دل و جان حاصل شد
چون خط بنمود، دعویش باطل شد PageV01P882
محمود بیگ تر کمان1
مقطع
بچرخ گوی، که ایام را زسر گیرد
هیر تشبیهی کاشی1
ظم
سر داده ایم و باز، ز سر زنده گشتهایم
دیگر ز یمن فیض نظر زنده گشتهایم
گر شام مردهایم، سحر زنده گشته ایم PageV01P889
منتخب التواریخ ج3 ص،20 تا206» گ
خلاصة الاشعار،گ
3عرفات4 گ
قیه درصفحهآ بعد PageV01P890
زوست %~% «مجمع الخواس» گ
که هچون سایه گستاخانه میافتنددریایش PageV01P891
ارلاض الشحرا PageV01P892
ذگا
صدای نالهآ زارم چونی در استخوان پیچد
عرفات» گ
روست
بقیه درصفحهآ بعد PageV01P894
عاخیال تو درو جا نتواند کردن
مولانامظفر کاشی1
دامن همه گل شد و گریبان همه گل PageV01P896
عاون که اسیر خود بصد پیوندی PageV01P897
طوق ازعو و کردن ازتو وماازتو
ببت
تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس
گر سوزیم ننالم، بهر شکایت از تو
برلب نهاده مهرو، دردل حکایت از تو PageV01P900
اهولانا صفائی1
قطع
چون شمع مرا زسوزدل جان میسوخت
أتش زده ، آشکار و پنهان میسوخت PageV01P902
مولانا حریفی مصنف1
خزل
میرعبدالله مژه
کیت
مولانا ذهنی کشمیری1
چه اصل و چه فرع و چه خار و چه گل
کشد آب حیوان ز کام نهنگ
چو وادی ایمن تجلی کده7
بهیادش درون ، لالهزاری شود(1) PageV01P906
میرعارفی موسوی1
لمؤافه
که هست خاک درش توتیای چشم ملک
نتوان مکرر اینهمه دید آفتاب را
کردم پری بشیشه مگر1 شیخ و شاب را
کشتم بتیغ عشق تو در دیده خواب را PageV01P909
احولی سیستانی1
چون عشق کلید در دلهای خموشست
چون خون بدل اهل محبت همه جوشست
آفت کردون همین با مررع ما دشمنست PageV01P911
زان می که نه خاصیت او آفت هوشست
آن باده که یک قطره ازان چشمهآ نوشست
چون ابر کرم، خندهزن وجلوه فروشست
آن آب که درد قدحش آتش طورست1
یعنی برن اکسیر، مس فطرت ما را
تا همچو قدت راست کند [ پشت دوتارا]؟
کی درد کند زاهد افسرده لوا را
دامان مژه تر نشود باد سبارا
کآهنگ سما فطرت ارض است شمارا
هنگامهٔ بلقیس و سلیمان و سبا را
خورشید نجف کهف امم شمع هدی را
بر سنگ زدم ساغر تزویر و ریا را
محصری
PageV01P914
مولانا محمد طنبوره
طپانچهیی بزد از جهل خویش احمد را
شکست پا و سر آن لعین مرتدرا
برای خاطر بوجهل زد محمدرا
ضیائی موشحی1
مولانا رامی
یت
آری می دوآتشه، مستی فزون کند PageV01P919
درویش جاوید
از ساغر امید، به جاوید خون دهند PageV01P920
ب تذکرهآ میخابه
%~% PageV01P922
خاتمهآ گتاب
یاد گار خواجهآ هردوسرا ، سردارخان(1)
مصراع
ابر جود و سحاب احسان را
تاریخ اتمام گتاب
لموافه
مجموعهٔ اخبار و بیاض سخنست
نظمش همه نافع، چو شراب کهنست PageV01P925
فصل 1947
ملحقات میخانه
فصل 1949