أبد الرزاق مفتون دنبلي
تجربتا أحرار
مقدمة
کرهت فراقک و هی ذات توجع
و منازلا بفراقها لم تقنع
درست بتکرار الریاح الاربع
و دنا الرحیل الی الفضاء الاوسع
و العلم یرفع کل من لم یرفع
ثم انطوی فکانه لم یلمع
افتاد بحالی که خدا ننماید
و ینفع الخلق فی الدنیا عوائده
اعؤ لفه
نتمیم الذکر
آنوری
چسان نی پاره گوید شرح حال آتش سوزان
انوری
برزبان اهل دل خلید برین رفتی خطاب
کس نیارد عیش در خاطر به بیداری وخواب
لشکری تاراجگر افتد طناب اندر طناب
وز فغان ساکنان آن مکان دلها کماب،
عرض خود میبری و زحمت ما میداری
4_ آین آبیاک که در وض آسب سروده شدهاست PageV01P107
الامعی
شهر
بیت
میتوان کردن قباس از بینوائیهای او
بجز آوارگی باعث چه بود از آشیان رفتن PageV01P112
ره خونخوار هجران ترا بی کاروان رفتن
تا که اوضاع جهان هردم دگرگون میشود
دیگری کی شاد کام از وضع گردون میشود
ریختند اما ازو مطبوعتر کم ریختند
کند خدنگ دوم را نشانه از سوفار
همه جا غم تو بقصد جان دل از این بلا بکجارود
کوه پر کافور وکبکان مانده خاموش از صفیر PageV01P119
در پس پرده شده مهر جهانتاب مقیم
کاندر و گشت عیان معجزهٔ ابراهیم
آمدی باز یکی لعل ویکی در یتیم PageV01P120
گرانبار است میترسم که بگشاید بمنقارش
الراقعه ms083
ز کوتهی چو بدامان باغیان نرسد PageV01P135
و
قولا
یکی، عماد الملة والدین فخر المجتهدین
ودر اواخر آن عصر، ظبور بحر زخار و
دیگر از فضلای آستانهآ مقدسهآ حائریه،
درخطهٔ مازندران بهشت نشان شیخ الطایفه
در سواد دلکش اصفهان خلدوش جامع
دیگر مقتدای شرق و غرب که در اقالیم
بوم این ویرانهام منحوس رنگ
دیگر حجة العلماعالکرام سلالة السادات العظام،
دیگر حکیمی مانند مسیح الملة والدین
-این کلمه از PageV01P163
وله
دیگر از دانشمندان آن زمان مظهر الطاف
دیگر وجود وحد عصر ، وفرید دهر ،
دیگر سواد بهشت آباد قزوین از وجود
دیگر خطتهآ کاشان ارم نشان که عروس شهرها
در بلاد فسیح الأرجاء آذر بایجان که لطافت
دیگر از فضلای آن سامان، فصیح سخندان
رقعه
5- PageV01P191
دیگر میرزا محمد رفیع بن میرزا محمل
رباعیه
از قدماء شعراء آن عصر ودر فنون فصاحت
عه
ر باعیه
هم پای جستجو لنگ هم راه بی نهایت
صیاد چه شد گل بدر و بام قفس ریخت ؟
در آتش سوزان همه خار وهمه خس ریخت
به پنبه آتش سوزان نهفته نتوان داشت
کو برهن میززاهد خرقه و دفتر گرفت
این حکایت را بپایان تا رساند از سرگرفت
آسمان بهر چه پارب رنگ خاکستر گرفت؟
مرکه قوت پرواز هست و بالی ms141 نیست PageV01P220
که از جفای گل آن می کشم که نتوان گفت
غمی است عشق که نتوان نهفت و نتوان گفت
که هر چه گفت ز محرومی گلستان گفت
پنداشتم که از سر آن کو توان گذشت
زان می فغان که در قدح چشم مست تست
کار مرغان چمن آه و فغان خواهد بود
مبادا در بروی هیچکس پیر مغان بندد
کزین نازک نهالان بر نهالی آشیان بندد
زصاف ودرد مینای تو باشد
کاش از ن مراق قفس یاد کند
بجای خویش اگر سنگ است و گرگوهر بکار آید
چه عجب که مردم از غم من واو خبر ندارد
که گر صاحبدمی چون صبح خنددعا لمی خندد
رحم بمرغ شکسته بال ندارد
که نیامدست وقتی که بکار ما بیاید
که ز غیر تم کشد آن ستم که زدوست بردگری رسد
نه ببلبلان زتو نکهتی نه بباغبان ثمریرسد
غم دلبری نشود کهن که زتازه تازه تری رسد
که زچهره پرده بر افکنی وشب مراسحری ره
گر شهید عشق حرف خون بهائی میز
سر گشته ز سامان چه خبر داشته باشد
ز کابنات برییدند و با تو پیوستند
مگر کنند فراموش آنچه دانسند
که دوستان حقیقی بدوست پیوست
نمک زنند برآن دل که از جهاشته
چشم تو بیزردن پی ه چین رد
نالهام آمد بخاطر منزلم آمد بیاد
عقدهآ دشوار و کار مشکلم آمد بیاد
که تو در کنارش آیی و زخود کنار گیرد
که برون چو آید از تن ره کوی یار گیرد
بما شکستگی بال و پر چه خواهد کرد
صبح وصال دم زند وین شب تار بگذرد
بر سر من نیایی و کار زکار بگذرد
عشوهآ گل بسر رود نخوت خار بگذرد
برق بلا بیک روش برگل وخار بگذرد
دارد اگر گاه مهر و گاه ندارو
که بحسرت نگران باشد و قاتل برود
گل بهشت بچیدن نمیشود آخر
بگفتن و بشنیدن نمیشود آخر
و گر نگذارد از من هم اثر دیوانهآ کمتر PageV01P226
در دام من افتاده شکاری نه و هرگز
بودست در این باغ بهاری نه و هرگز
یاری شود آزرده زیاری نه و هرگز
هلاک گشتم و داغ تو بر دلست هنوز
که محو چاشنی زخم قاتلست هنوز
از شیشه همان به که بساغر نکند کس
جز باده بساغر چه کند گر نکند کس؟
کز ننگ زبیداد تو بر سر نکند کس
گر کسب دم گرم زآذر نکند کس PageV01P227
مرغیم کا فتاده از دامان صحرا درقفس
مست هر بلبل بشاخی منزل ما در قفس
کز هم آوازان خویش افتاده تنها در قفس
سرا پا آتشم اما بکسر د دودم
ار فراق تو چه گلها که بدامن کردم
دوستانرا بخود از بهر تو دشمن کردم
کشته ام صبر شد و چیدم و خرمن کردم
کان چه پیر خردم گفت مکن من کروم
بیاران صحبت او باد ارزانی که من رلم
مگر میرم زهجران تو وجا در کفن گیرلم
سراغ یوسف خود از نسیم پیرهن گیرم
بس جهادهوو تسلیة الابرار
که تا صباح قیامت خراب بادهٔ دوشم
دلم از صلح او با مدعی تنگست مینالم
و گرنه جز ره دیروخرم راهی نمیدانم
خوشم با درد از درمان مگوئیدم مگوئیدم
که از من بوی خون آید مبوئیدم مبوئیدم
ندهد کسی نشانت مگر از خدات جویم
زکه ات طلب کنم من ز کدام جات جویم
تو چه آفتی ندانم که بصد دعات جویم
داخل از کردهٔ خود منفعل آید بیرون
دشمن نهآ خصمی مکن با دوستداران بیش ازاین
باشند یاران یار من در فکر یاران بیش از این
بجفا گاری خویش و بوفا داری من
بشکند آنکه بک حمله صف صف شکنان
کی توان دید خدایا بکف اهرمنان
سوزم از رشگ هم آغوشی سیمین بدنان PageV01P231
ما اینکه دست کوته ما را بلند کن
شتابان گرد صحرا گرد من بین
دلم چو طایر گم کرده آشیان بی تو
هزار مرتبه از عمر جاودان بیتو
چو شمع سوختم و رفتم از میان بی تو
وصلت بلا هجرت بلا ای من بلا گردان تو
بخاطر آیدت زین مانده بی کس دروطن یانه
پسر گم کردهآ در گوشهآ بیت الحزن مانده
رفته و دین و دلم برده و باز آمدهآ PageV01P233
اما چو نیکو بنگرم تو از همه همه بالاتری
نبود باین خوبی بشر حوری ندانم یا پری
گردند تا صورتگران شرمنده از صورتگری
سخن مرغ اسیر و قفسی میشنوی
دلی دارند یاران خوش که من هم داشتم روزی
نظر کن ای شکارافکن چه باصید حرم کردی
جزای خیر بادت لطف فرمودی کرم کردی
چرا بیدارم اول از شکر خواب عدم کردی
که با من برسرلطفی تو یا سهو القلم کردی
نمودی روی و خاموشم چوشمع صبحدم کردی PageV01P234
که گاهی کعبه اش گه دیرو گه بیت الصنم کردی
جهانی را ازاین افسانه درخواب عدم کردی
خطی نمی نویسی پیکی نمیفرسی
نیمی بخواب غفلت نمی دگر به مستی
بستن چه بود اول آخر چو میشکستی
باد آنزمان که بی ما جائی نمی نشستی
که شود مست و زند دستی و کوبد پایی
اگر امروز نمیداشت ز پی فردایی
که بخاک افکندش موجهآ از دریایی
بشاخ دیگر از آن آشیان بکردانی
که تیر آه من از آسمان بگردانی
رربن رپی هجر غم اندوز مباد PageV01P236
کس نیست باین شکسته حالی که منم
فی الترجیع
اسم شریفش آقا محمد، اصلش از دار السلطنهٔ
درحیرتم که بر سر هیچ این جدال چیست؟
پایش بگل فرو شده و درنگار دست
یکشب پی خلاصی ایشان بر آردست
وثه
آه از گلی که گوش براین داستان نداد
گفتم رسم بوصل تو مرگم امان نداد
پنداشتم که دل به بتان میتوان نداد PageV01P243
فصل 200
اوله
ما و دل مستمند بندی این خاکدان PageV01P244
از پی هم میرسند مردم نا مهر بان
تا که دگر سر کند باقی این دافل
کار که آسان بود مردم بی خان و مان
راه گریزم کجا شش جهتم آسمان
روزی که باز بینم دیدار آشنا را
غرور حسن ترا شرم دوستی ما را
چها رسید ز حسرت دل زلیخا را
در آن محفل که میآرد بخاطر حسرت مارا؟
رچررام
منعم که بریزد بستم خون گدا را
بر طرف بناگوش بتان زلف دو تا را
ناصح کنوان ورو بل حکم قضا ر؟
که میل آشنای میک بمن پاسبانش را
که گوید بلبل از هجر ان دل یک داستاش را
ولی چه چاره کنم دوست دشمن است مرا
که دست هر سر خاری بدامنستمرا
که بروی هم گذارم خس وخار آشیانرا
بهوس گشایم از هم پروبال ناتوان ر
نگفتم بر مراد غیر چاک پیرهن بگشا
عشق خراب میکند خانهٔ روزگار را
که نکرد ازمن و محرومی من یاد آنجا
گلشنی کامده بودیم بفریاد آنجا
باز بودی دری از خانهٔ صیاد آنجا
ترسم نرسانند بگلشن خبرم را
آگه سدم
یا در شب هجران تو یا روز قیام
نه کار او نه ms156 کار آسمانست
فلک بیمهر و سانی مهر با کست
چارهٔ رنجش بمیرار مردن گرهاد نیست
چون یک یی دا در رتی نیست
ی مرهر بر شزراه ونکهداشت PageV01P249
تاعذر ابنکه دل بنکویان نداده چیست
عمارتش پی دفع گزند گردونست
جانم بسوختی و بدل دوست دارم
یا طاقتی که دست ز دامن بدلرمت
جان می سپرم و بت، لی چرمت
دانم نمیشود که بگردن در رمت
باین خوشم که ترا رحم در دل افتادست
قربان بز افروختن و طرز علابت
یر.ی بردین خرابت
ز بیخودی به تو عاشق هنوزگرم حکایت
جلوه کن جلوه که جان دادن من دیر شدست
من بهمی خوردن واو از پی تزویر شدست
پرواز باغ قسمت بال و پر تو نیست
چشم رحمت بسوی جرم گنهکازان است
آه از بهارخرم و حیف از نگارین گلشنت
خوشش مباد کمماا تو را بهم نگذاشت
بر در فتادنتچرحویش نگاه چیست
بنازم دست او کاین زخم برما دلفگاران زد
بسملی از زخم تیرت دست وپایی میزند
برق آهم عاقبت آتش بجایی میزند
مدعی با ما در صلح و صفایی میزند
چشم مرا اشگ تلخ لعل ترا نوشخند
شادباش ایدل که باصد اعتبارم می کشد
نیستم آگه که از بهر چه کارم می کشد
لطف بیاندازهٔ نا پاپدارم می کشد
می کشد عاشق ولی امیدوارم می کشد
مناصران نودر آرزوی یک نگهند PageV01P253
که عاشقان دل از دست داده بی گنهند
کز پی برای جستنش اشک روانم می رود
کامروز بیپا و سری از آسام یووو
میان به قتل من زار ناتوان بستند
دو روز میکده را در بامتحان بستند
بیش از این نیست که مسکین دوسه میرن برود PageV01P254
ارباب هوس اجر شهیدان تو یا بند
که از شکایت جورش مرا بری داند
که باصددیده نتواند کسی همچون منت بیند
آشان من و گل هر دو بیک بار برد
بکجا روم ندانم که دلم قرار گیرد
گفتا دگرم باز نه بینی و همان بود
از خامشیم تا دل رار چه گمان بود
اغیار که سر از در و دیوار بر آرند
پیکان تو را از دل افگار بر آرند
آن ناله که مرغان گرفتار برآرند PageV01P255
از توناز آموزد و آنگاه در کارت کند
اضطراب دل شبی از خواب بیدارت کند
رشگ اغیار از خیال وصل بیزارت کند
ای گل نورسته روزی همچومن خوارت کند
آه اگر آن نازنین یک غمزه در کارت کند
توان دانست بسمل پای رفتن تا کجا دلول
تا چند سال میل به بیدالومی تند
آه کز کوی بتقی پی برون نگذارند
ولی تا حال ما دانی شبی با ما بپاین بر
چنان خرسند بنشیند که پندارند آزاشن
اسیری را که میدانی نخواهی رفت ازیادش
ز ستم کجا گریزد که شکستهاند بالش
حیف از گلهای رنگین وای برمرغان باغ
چه گشاید دگر از وصل بهجران نزدیک
آنکه در بزم نشسته است به جانان نزدیک
آخر عمر من و اول بیماری دل
ولی بمهر که بندم دلی که سوی تو مایل
زره تارفت برتابد عنان من کار خود کردم
چون بخود مینگرم رشگ بحالش دارم
وادی عشق ترا وادی ایمن کرو
دهقان بطفیل دگری میدهد آبم
بچارهٔ دل خونین دگر چه کار نکردم
وین طرفه آتشی است که می سوزم وخوشم
نومید هم نیم که علاج دگر کنم
هر وقت که از گوشهٔ آن بام گذشتیم
هم صبح بر آن کوچه و هم شام گذشتیم PageV01P261
دل ما ms162 را که می آرد بدست آن یار و این یاران PageV01P262
من از درد و زبیدرمانی دردم پرستاران
تورا چون ریگ صحرا ومر اچون قطرهآ باران
کمال رحمت حق برگناهکاران بین
بپای خود سر شاهان و شهریاران بین
گریان من و در قهقهه کبکان خرامان
تاج کاووس چه سود و کمر کیخسرو
خصمی آسمان چه شد بازی روزگار کو
کار فتادهٔ تورا صبر کجا قرار کو
سلطال نکو نام خاصان نکو خواه
که بر گوشم خوش آید این ترانه
ما سر بخط فرمان تا حکم چه فرمایی
کز دست بخواهد شد بایان شکیبایی
وی یاد توأم مونس در گوشهٔ تنهایی
دریاب ضعیفان را در وقت توانایی
رفتی و نخواهم بود آنروز که باز آیی
مشکل که ببخشاید گلچین بتماشایی
سر یاری تو ردم چه خبر ز یار داری PageV01P264
گفتند در میخانهها رندان ببانگ چنگ و نی
بدکردی1 گردون نگر مگذار از کف جام می
راهی چوهجران پیش پاچون طالعم خصمی زپی
تمی دانم چرا این ناله بامن مهر بان کردی
وثم
ولا
له
کو پوستین خلق باضرار می درد
بیچاره خار می خورد و بار می برد
قصیده
وی تلخ کن کام من ای ماه شکر خند
وی جان بتو خرسند چو یعقوب بفرزند
سایه بسر اندازیم ای سرو برومند
هر جمعه شتابند بایوان خداوند
گردن زن بیدادگران دادگر زند
خاقان کریم اسم کرم رسم عدوبند
در بیشهآ شیران تویی امروز ظفرمند
در جیش تو بهرام یکی ترک صدق بند PageV01P272
خوردر کف غلمان توجامی است می آکند
جان در تن اعدای توضحاک و دماوند
ایران شده از داد تو چون دامن الوند
خورشید تو تاسایه براین مملکت افکند
و ز ساحل عمان همه تاساحت دربند
چوپان شده امسال بود سال ده واند
ز نهار بگرگ یله رنج گله مپسند
بسته دارد در دکان چه کنم
یکی زمهر و وفا ویکی بطنز و عناد PageV01P275
بشکر کوش که بودند کامبخش اجداد
بمن ازین چه رسید ومرا ازین چه گشاد
که من نباشم وباشند حله پوش اولاد
که خوش همی گذرانند دوستان بلاد
مرا که با لب تشنه رهم بکوفه فتاد
چه سود از اینکه روانست دجله در بغداد
که چون غنی شوی از عهد فقرناری یاد
بنظم شعر و منال از سپهر بی بنیاد
کزان دو شاعر اگر بهره یافت شد استاد
یکی هوای پریزادگان حور نژاد PageV01P276
یکی از آندو که دل را کند کس ازوی شاد
نه دلبری که بدستش دلی توانم داد
وگر غزل بنویسم بدلبر نوشاد
ولی بود وطنم اصفهان که باد آباد
که خورد گندم وزان انجمن برون افتاد
بهر که نامه نوشتم جواب نفرستاد
خراب کرد بسی خانه باز کرد آباد
که خود به تیشهٔ بیداد کندش از بنیاد PageV01P277
که بر رواق فلکشان زبیم رخنه فتاد
که تازه پاری ، کردی بزاریم امداد
فسانهها که ز یاران رفته دارد یاد
چرا چوچغد ننالم بران خراب آباد
که این خرابه که آبادیش تراست مراد
پساز تو دیگری از بهر خودکند آباد
که این دوروزه که هستم چه هفت و چه هفتاد
نهم چو سوی وطن رو برغم اهل عناد
که هر که بیندش از باغ خلدناردیاد
بوصل هم کذرانیم روزگاری شاد PageV01P278
هزار بار خراب و هزار بار آباد
مداخلی که نباشند همدمان بیزاد
در آن زمین که بمن بازمانده از اجداد
بود ز بیل گرانتر کرشمهآ حداد
که ایزدم کند از احتیاج زاد آزاد
زهر دو زاری ارواح وخواری اجساد
یکی خیانت دهقان خداش ms171 مرگدهاد
نه از زمین کنم افغان نه ز آسمان فریاد
روم ازین ده ویران بخطهآ آباد
جه زنده رود صفاهان چه دجلهٔ بغداد PageV01P279
کزلای خم و رشحهٔ خمرست ضمیرم
گلبن بهسر از بوی گل افشانده عبیرم
گیرد چو رخ لاله غهار ابر مطیرم
روزی که جوان بودم و امروز که پیرم
تیغ کف سلطان قلم دست وزیرم
در ذائقهٔ خشک لبان شکر و شیرم
اوگرچه غنی باشد و من گرچه فقیرم
من شیر جوانم چه غم از روبه پیرم
دشمن همه خود دوزد اگر دیده بهتیرم PageV01P280
راز جهان شمارمتهان بگزاف نشمری
کز سر کینه آسمان کم کند این ستمگری
خاصه کنون که هرسری کرده هوای سروری
تیغ بدست روستا بیل بدوش لشکری
شاخ زگاو میخورد شیر ز شرم لاغری
برسر پیره زال بین مقنعه کرده مغفری
خشت زن محله زد تکیه به قصرقیصری
بندهآ زر خریده بین جسته بخواجه همسری PageV01P282
ساعد روستائی و سایهٔ باز نوذری
عشق همی کشد بجان خنجرم از دلاوری
حسن ودم غزالی و عشق ودم غضنفری
دامن دل میکشد خار مغیلان او
شد از فسون زلیخای چرخ زندانی
ز دست یوسف خورشید را بارزانی
جهان چو دیدهٔ یعقوب گشت نورانی PageV01P285
غمین نشسته بزانو نهاده پیشانی
نه روزنی که کند ماه پرتو افشانی
گهی بذکر که انجام چون شود دانی
سه پاس از شب ومن درسپاس یزدانی
شگفت ماندم در کار خود بحیرانی
ز حال زار مسلمانی از مسلمانی
که تا سحر کندم شب بحجره دربانی
که جویدم بشب تیره عدل سلطانی
سبک شدم سوی دهلیز با گرانجانی
به طور از قیس آن شبشبان عمرانی
کشیده سر ز گریبان سرو بستانی
بتی تنش ختنی و لبش بدخشانی
بدست دیگر مینای راح ریحانی
کله فکند و قبا کند ماه کنعانی
نشسته ثانی یعقوب و یوسف ثانی
در آمدش لب شیرین بشکر افشانی
چه گفت گفت کهای همزبان شروانی PageV01P287
قمیص یوسفی آورد ریح رحمانی
رسید نامه رسان هدهد سلیمانی
که رنگ باخته از وی ترنج گیلانی
شناختم خط دیرینه یار روحانی
بگوش دل شنود رازهای پنهانی
الیف عشق نه هرعشق، عشق صنعانی
که ای دعاویت از هر مقوله برهانی
به تنگنای عراق اینقدر چه میمانی
همه بخلد برین گر رود صفاهانی PageV01P288
چرا جنیبت هجرت به خوی نمیرانی
چه خوی بخضرت شام ونهشام ظلمانی
چه خوی بمیمنت امن کعبهآ ثانی
مهین مهندس اقبال خان خانانی
فکند طرح سرا بوستان روحانی
در آن قصور ، قصور آشکار و پنهانی
بیا به بستان ای عندلیب بستانی
فشاند مرغ سحر بال در سحر خوانی
گسست رشتهآ قندیلهای نورانی
بزیر پرده شد این شاهد شبستانی PageV01P289
بچشم مردم نگذاشت خواب شیطانی
دو جزع من ز پیش در ستاره افشانی
وضو گرفتم و سودم بخاک پیشانی
غم جنانم در سینه کرد نیرانی
که زد بتختهٔ کشتی غریق طوفانی
کز وست پیر خرد کودک دبستانی
ز نردبان بثریا مرو که نتوانی
در آن حدیقه الهی بکام دل مانی
گرفت دست مرا خامه از زبان دانی
مگر باذن حریفان کنم سخن رانی
بهم کرشمهآ شیرازی و صفاهانی
بهیچیک نزدم طعنه در نوا خوانی
رفیق طبع حریفان عصر میزانی
دو روزکی که در آن قصر کرده دربانی
نه ارمغان سزد اجناس بحری و کانی
که نک آیدش از لولوئی و مرجانی
که شد چو لعل دلش خون زرشگ خاقانی
مبارکست بر اشراف نوع انسانی
مقررست بر اصناف انسی وجانی PageV01P291
ولی کنون چو ز کردارد هر ظلمانی
نه قوتی که کنم رخش سیر جولانی
باین قصیده دراین بزم کرده ترخانی
اگر نکرده در آن باغ خضر دهقانی
در آن بهشت زده دم ز حور وغلمانی
نهان بهر شجری کار نامهآ مانی
ز خاک رسته همه لالههای نعمانی
بلور و مرمر ویشب و زبر جد کانی
براستی همه فوارههای نورانی PageV01P292
چو روی لیلی ازشرم درخوی افشانی
بهر طرف نگران افتدت گذر دانی
ببردن دل هرکس نشسته پنهانی
چه باد فروردینی چه ابر نیسانی
نه چین بحاجب حاجب زخلق دربانی
تذرو و بلبل آن باغ درخوش الحانی
رموز عشق بیان کرده در نوا خوانی
بدستش ار نبود خاتم سلیمانی
ثمین در صدف مرتضی قلیخانی
ببحر جودش هر قطره کرده عمانی PageV01P293
ز لوح اهل کرم شست نام قاآنی
که خلق را رمه مانند کرده چوپانی
بدست موسویش کرده تیغ ثعبانی
خدا کند نفتد رخنه در مسلمانی
زیدبکام دراین بوستان سرابانی 1185
بروی یکدگرچون شاهد گل هفت پیراهن
ز گلگون غنچه هار نگین حلی بر بند برگردن
عبیرتر بپیراهن فشان از حقهآ سوسن
بطرف جویبار وصحن باغ وساحت گلشن
بهمواری گل شاداب راازرخ نقاب افکن
نشانش اینکه نالد بلبل زاریش پیرامن
بزیر سبزهٔ نو رسته زیر چتر نسترون
چو نقاشان شیرین کار وطراحان صاحب فن
کنار برگهای گل اگر خاری بود برکن
ببر آن دستههای گل برسم ارمغان ازمن PageV01P295
که تاج سروری برسر نهادش قادر ذوالمن
صدف از ابرنیسانی بگوهر گردد آبستن
بکشتی خلق پیمایند گوهر نه بسنگومن
شود هر خوشه چین بی نوا دارای صد خرمن
یکی چون باد فروردین دگر چون ابردر بهمن
برآید چون بمیدان باسنان و مغفر وجوشن
هم از بیم سنانش برکشد شیر فلک شیون
بچشم کینه اندیشان نماید تیره چون گلخن
گه از بیچارگی دشمن حمایت جویدازدشمن
اجل در خنده از هر سوبرون آردسر از مکمن PageV01P296
چو خورشید جهان آرا فراز نیلگون توسن
بسر بر مغفری از زر به بر خفتانی از آهن
پلنگ آویز و اژ در بندو پیل انداز و شیر افکن
که چابک دست استادی کشاند رشته از سوزن
نمی نازد بچوپانی شبان وادی ایمن
که بیزد خاکغم برفرق من این کهنه پرویزن
که روزوشب نمی تا بند مهر و ماهم ازروزن
جوی از قیمت من گر فروشندم بیک ارزن
که روبند از پر جبریل خاک پای اهریمن PageV01P297
شکایتها که شرح آن زهاتف نیست مستحسن
سخن کوته که در هر داستانی اختصار احسن
همی ریزند ms180 صاف و درد می درجام مرد ورن
به قصرت مهرپرور شاهدان همواره زانوزن
افق را نعل سیمین هلال افتاد بردامن PageV01P298
تهی جام جهان افروزش اندر طرف نیلیدن
فروزان حلقهآ انگشتری ز انگشت اهریمن
بطرف چاه مغرب مهرش اندر چاه چون بیژن
نشان نعل نعلین شبان وادی ایمن
سرناخن هنوزش مانده نورافشان فروغ افکن
بخاک اندرنهان مخزن عیان مفتاح آن مخزن
سر چوگان سیمینش رها ازدست چوگان زن
چو ساغر کش نگارین دست مهرویان سیمین تن
دو پیکر چون دو یکدل دوست باهم دست در گردن PageV01P299
پریزادی بود یا قوت زردش کوی پیراهن
چنان کاید سر آسب از تطاول شاخ نسترون
سهیل شوخ چشم ازمنظر فیروزه چشمکزن
که از بیمش همی لرزه فتادی در توانا تن
تو گویی اژدهایی کرده مسکن بر سرمخزن
کمان سیمین زهش زر کش بر آمد نا گه از مکمن
نشانده ناوک اندر زه زمین راکرده تیرازن
گهی برمنبت لاله گهی در مرتع سوسن
یکی زد مخلبش زا یسریکی منقارش از ایمن PageV01P300
چو یونس صبحدم مشغول ذکر ایزد ذوالمن
بسیر روشنان درطلمت شب مانده حیر ان من
که تابینم چه فتنه زاید این فرتوت آبستن
بساق و ساعد لیلی وشان خلخال و اورنجن
فروغ مشعل خور سر برون آورد از روزن
که با من شد صباحی در صباح اوصبوحیدن
صباحی همدمی کز صبح دارد پاکتر دامن PageV01P301
ظریفان هر یکی دریاد یار خود ز مردوزن
نشیمن کرده در بای درخت سبزه پیرامن
دم باد شمالی رفته خار از ساحت گلشن
سفیدابش زنسرین، سوده بررخ غازه ازروین
فکنده گوشوار و مرسله بر گوش و برگردن
چه گوناگون قبادر بر چه رنگار نگ پیراهن
بریحان دید بان نرگس بلاله همزبان سوسن
دو تن در ناز و طنازی دوتن در ناله وشیون
ز بان در گوهر افشانی چودست خازن از مخزن PageV01P302
گهی از انفس و آفاق می کردم روایت من
مرامیگفت او از هر چه در دنیاست حسن احسن
منش میگفتم اینک آمد از پیمیوه لاتحزن
منش میگفتم از چشم بد ایام لاتأمن
بنامیزد معانی بدیع الفاظ مستحسن
قصیده نه همایون نغمهٔ از بلبل گلشن
بحمدالله که استادی دراین فن بلکه در هرفن
چه باشد گر کنی چشم من از دسته گلی روشن PageV01P303
که بستش دست یار تو سرودش هم نوای من
باین آهنگ هم نالیده بس مرغان دستانزن
توانم گرچه من هم نالهآ کردن دراین گلشن
نبوده کینهام با کس که از هجوش کنم دشمن
چرا گویم زنی روباه دل را مرد شیر اوزن
بکنجی نه دیوی در آنجا و نه دد
ایضأ منه.
یکی نی از شکرستان اصفهان کندم PageV01P306
همی بخلوت ازینم بود عذاب الیم
زلال کوثر بیتو مرا چو شرب حمیم
چو مفلسی که شد ازخواجهٔ لئیم غریم
نشناختی از صید دگر صید حرم را
لیک آه که میباید زد دست بدامانها
این سبزهآ تر ارزد آذر بگلستا نها
جای دگرم بود که نایم دگر آنجا
که رفتهاند غریبانش از ستم بوطنها
مرا گررنده کردی کشتی از رشگم جهانی را
ازین چه سود که بیرون شهر صحرائیست PageV01P309
گمانش اینکه مرا باتو آشنایی نیست
ز ناز داند و گوید ز بیوفایی نیست
گریم به بخت خویش جفای زمانه چیست
که زیر سایهٔ خود مرغ بیپری دارد
گر خوشی از صید ما این سرما وین کمند
اختر فرهاد پست طالع خسرو بلند
کان شب ای دیده کسی غیر تو بیدار نبود
در میان ناله حرف آشنایی میزند PageV01P310
صنم را بیوفایی یاد دادند
نشانی جزنشان خون خود بردامنت بیند
کارم گر از دل برزبان دانم که جا نم میرود
از حسرت مرغان قفس بی خبرانند
دارند خبر گرچه ز خود بیخبرانند
بگو که کارکنان فلک زبردستند
تا روز ز بیداد تو بر سر نکند کس
هرشب از بزم تو پیش از دگران برخیزم
مبادا رنده کروم باز اوفتم درقفای او
من هم آیم از قفا واایستم پهلوی تو
یا مرا بینند ونگشایند در بر روی تو
کهنه شد بسکه نهادند به میخانه گرو
گل زبلبل شمع ازپروانه سرواز فاخته
فکر دیگر گن که هجران کار ما را ساخته
بامیدی نشینی روور سب کومید برخیزی
زین دام کش قفس رییگی ودام نیمی
ذوق نگه از رخنهٔ دیوار چه دانی
بمن نگاه تو باید زبان بگردانی
خزان چوشد ستم است آشیان بگردانی
نکردی غیر از این کیری اوربمان کردی PageV01P313
رباعی
دیمرورب یوی
در دل سوزیررمزررم بدر
وین شاخ گل آتشین عذاری بوده اسث
یاریست که در کنار یاری بوده است
گفتم که ترا یار مگر هیچ نگفت ؟
آهی بلل آورد و دگر هیچ نگفت
روز از پی شب گردم وشب از پیروز
از دیدن ms188 روز %~% دیده %~% پوشیشتم
خورشیدی و پیش تو نشستن کوآل
آن در که خدا گشاد بستن نتوان
مرا نسیم سحر دامنی براخگر زد
زمانه سنگ بمنای هفت اختررد
ر کوه با زخزرد افتاب سر بررد
بگفت آنچه تو بینی بدیده نشتر زد
فرود پایهآ خود دید و خیمه برتر زد
شکست زهره دف و نالههای زیر گرفت
کسوف عارض خورشید را بقیر گرفت
عذارلاله گلگونهآ زریر گرفت
علو همتش این قصر را قصیر گرفت
کم حصار قفس، طایر اسیر گرفت
گذار از آن ببر ناقد بصیر گرفت
ره جنان همه در عنبر وعبیر گرفت PageV01P316
بدست حله ز استبرق و حریر گرفت
نهان بزیر زمین گشت آسمان سخن
پرید مرغ فصاحت ز آشیان سخن
شگفتی از نم کلکش بگلستان سخن
بشرق و غرب روان بود کاروان سخن
که دوستان نسرایند داستان سخن
سخن برای چه؟ چون رفت نکته دان سخن
بنای عیش من وهستی تو ویران شد PageV01P317
کز آب دیدهٔ من رخنهاش به بنیان شد
شراب مرگ گوارا چو آب حیوان شد
که گنج طبع تو در زیر خاک پنهان شد
مجوی لعل که سد ره بدخشان شد
محیط خشک شد وکان بخاک یکسان شد
ولی تو آگهی ای یارکاختیاری نیست
زعمر حاصل من غیر سوکواری نیست
شگفتنش بدم باد نو بهاری نیست
مرا ز دام غم و درد رستگاری نیست
کجاست مثل تو ای مثلت از زمانه عدیم
چواز جهان توشدی از جهان چه خوف و چه بیم
زعمر بیش نمانده است یکنفس یا نیم
بکام دل متنعم تو در ریاض نعیم
سر تو بی بی کله ms190 وچرخ را زخور دیهیم
گل تو ریخت زباد و در اهتزاز نسیم
فشعه
که یافت زینت از آن دین وزیب از اودنیی
بدور او که زهر دوری او بدهر اولی
زمانه برد ز خاطر فرزدق واعشی PageV01P319
زمین باو متفاخر چو مادر آز عیسی
که غیر دون نه نهد پا بپایهٔ ادنی
فغان که چرخ نکون کرد رایت یحیی
جهان بقیر بیندود چهرهآ شعری
ز هفت مرد نگردند چهار زن حبلی
کجاست آنکه ازو یافت تقویت تقوی
بتنگنای لحد دادش آسمان ماوی
بخون خویش دراین داوری وتم وی
پناه برده بدرگاه بضعهآ وسی
فکنده دست توسل بعروة الوثقی
بزیر سایهٔ طوبی گرفت چون سکنی
مقام آذر بادا بسایه طومی
فی الفزل
بتقریب پیام غیر باید جست راه آنجا
بود عذری بکنج آشیان سرزیر پر ما را
بآن کنج قفس کزخیش بالم شکست آنجا
امروز که از خونم رنگین شده دامانها
ریکاد ار نفز یری PageV01P322
خوشست اماهوای خانه صیاد از آن خوشتر
یاد ایامی که میبودیم تنها در قفس
باین بهانه مگرگویمش فسانهآ خویش
که محمل میرود از شهر و شهری از پی محمل
نرفته است از چمن مرغی باین حسرت که من رفتم
نخست ازرشگ مرغ نامه بر را بال وپر بندم
ماهی که کشته خلقی از حسرت نگاهی
وزکوی تو خوشتر ارچه مأوائی نیست
فریاد که بهر ما در آن جائی نیست
ز انجا نرود تا ز تنش جان نرود
آسان آید و لیک آسان نرود
شد فصل بهار و آمد ایام خزان
انگشت زنان شدند انگشت گزان PageV01P324
1لقصیده
الا و طبیبی لاسواه دوائیا
عیان شد رشحهآ خون از شکاف جوشن دارا
برآمد چون زخاور طلعت خورچون رخ لیلی
که پوشیدند چشم از غمزه چندین لعبت زیبا
بیغما برد در یک دم هزاران لؤلؤ لالا
هزاران سیمگون ماهی در این سیماب گون دریا
گریزان انجمش از پیش روبه سان گراز آسا
چنان کز حملهآ ضرغام دین ابطال در بیدا
زمین سبز نسرین خیز شد چون گنبد خضرا
ز لطف باد نوروزی جهان پیر شد برنا
هوا آکند در جیب و گریبان عنبر سارا
گلاب افشاند بر چشم خمارین نرگس شهلا
بپای گل بکار جان سپاری بلبل شیدا
چو قمری پرزند از شوق روح سدره وطوبی
گشود از بهر حاجت پیش داد ار جهان آرا
نهان از نارون پرسیدکای پیر چمن پیرا
سر لهوولعب دارند از این سان فاحش ورسوا
که با اطفال میرقصد میان باغ بر یک پا
نه از نامحرمان شرم و نه از بیگانگان پروا
بر اورنگ خلافت کرده شاه لافتی مأوی
قوام مذهب وملت نظام الدین و الدنیا
به نسبت صهر بیغمبر ولی والی والا
نهان در آب شمشیر تو دریاهای طوفان زا
چو آری دست سوی تیغ و تازی بر صف ms200 اعدا
که جانداری نکردد تاقیامت در جهان پیدا
عبیر سنبل غلمان وکحل نرگس حورا
تویی دانم امام خلق بعد از مصطفی حقا
که بر گوسالهٔ زرین خطاب ربی الاعلی
چه سان پرد مگس جایی که ریزد بال و پرعنقا
برتبت بگذرد نثر از ثریا شعر از شعری
بمدح تو فراز عرش و کرسی از ازل گویا
پیمبر راوی و مداح ذاتت خالق یکتا PageV01P337
که داند دوست هم دشمن چه در دنیا چه در عقبی
امام و پیشوا و مقتدا وشا فی و مولا
خدا داند که امیدم بمهر تست بس فردا
محبان ترا از دور آتش غره غرا
غلامان ترا اندیشه از دوزخ بود حاشا
ز دیدار رخ احباب روشن دیدهٔ بینا
حسودان ترا بی بهره زان رخ دیدهآ اعمی
خار ملامت بیا خاک ندامت بسر
از غرفات جنان بر درکات سقر
از غم دوری ومن غرقه بخون جگر
دور ز هم آشیان برده سری زیر پر
چشمتر و کام خشک از سفر بحروبر
هاویه سان آیدم بادیهٔ در نظر
فتنه در آن رهنمون مرگ دروراهبر
من چو سباع ووحوش قطره زن وره سپر
بستر و بالین من این حجراست آن مدر
فوج ذئاب و کلاب همنفسم تا سحر PageV01P341
دیو ز من ms203 درفرار غول ز من درحذر
دیدن آن نا بکار بر رگ جان نیشتر
آلت ضرچون حدید مایهآ شرچون شرر
هست بشر من نیم زامت خیر البشر
کافرم ار دیدهام ثانی آن جانور
زشتی طالع ببین شومی اختر نگر
دیدم وبگشوده بار از همه گردم گذر
آینه دادم بکور نغمه سرودم بکر
حنظل و صبرم دهند قمت قند وشکر
جنت خلد و در آن جنتیانرا مقر PageV01P342
مردمش از مردمی در همه عالم سمر
کز همه شان باد شاد روح نا وپدر
از رخ هم گردشوی وردل هم زنگ بر
ساخت بیک لحظهاش زلزله ریروربر
بافت تن آسمان فالج و اختر خدر
خفت وسحر درکشید خاک سیاهش به بر
بیخبر وکس نیافت دیگر از آنها خبر
نست بجز زاغ وبوم ماتمی ونوحه گر
تا سحرم بود باز دیدهآ اختر شمر
گاه روایت کنان زانوم از بار طر PageV01P343
شب ز شبم تیرهتر روز ز روزم بتر
می بردم کو بکو میکشدم در بدر
خاک رهش عقل را آمده کحل بصر
شمس نه نور خدا چون خضر اندر حضر
عرش برین از جلال چرخ کهن در کبر
گفت چه داری بیار گفتمش اینک هنر
هان منشین الفرار گفتمش این المفر
گفتمش آنجا کجاست گفت زهی بی خبر
صفدر عالی تبار سرور والا گهر PageV01P344
شاه ملائک سپاه خسرو انجم حشر
زینت تیغ و علم زیب کلاه و کمر
بحر معالی گهر ابر لالی مطر
رستم کسری شکوه کسری جمشید فر
وی بتوگیتی جوان چون شجراز برگو بر
جامهآ جاه ترا اطلس چرخ آستر
از دل آهن شرر شعله کشد بی حجر
هم ز غبار و دخان تیره شود چشم خور
چرخ ز یکسوکشد نعره که خونها هدر PageV01P345
گم کند از هول جان جادهآ باختر
رخش گهر پوش زیر چتر مرصع زبر
هم بهرکابت روان نصرت وفتح و ظفر
مغفر رومی بفرق جوشن چینی به ms205 بر
آب حسامت کند مرتع آجال تر
از همه سو بشنود زمزمهآ لاوزر
نام خوشت بر زبان می گذراند مگر
در خم چوگان سیم لطمه براین گوی زر
ازخم چوگان توگوی صفت لطمهخور PageV01P346
دست حق برقامت پاکش زعصمت چادری
زیبدالحق کسری آئینی تهمتن گوهری
آنکه فرزندی بفر او نزاید مادری
آسمان مجد را رویش فروزان اختری
چرخ سیمین جوشنی خورشیدزرین مغفری
هردم از فتح و ظفر بندد دگرگون زیوری
داد تا دوشیزهٔ دولت بچون او شوهری
برسراز دانگی ز روده دانه درش افسری
هر سفالین کاسهٔ دیدیم وزرین ساغری PageV01P348
تیره گون دودیست بالا رفته یا خاکستری
چون برون آبد بهرانگشت گیرد نشتری
آنچه بیند مشت خاکی ازعبور صرصری
کهنه دیواری که بروی جغدی افشاندپری
گوئی از فردوس بگشودند بررویش دری
خندد اکنون برهر اقلیمی و برهر کشوری
دادش اول از حصار تازه زیبی وفری
فرق هر برجی بلند از فرقدان سامنظری
از بروج آسمان هریک برون آرد سری
لطف حقش یاور والحق چه نیکو یاوری PageV01P349
گفت «سدی نیک گردقم کشید اسکندری »
پیش خرگاه جلالت هفت گردون چنبری
دورماندستم چو دور از روی خور نیلوفری
بی توافکنده است چون عودم بسوزان مجمری
از حطام دنیوی چشمم بخشکی وتری
روزوشب از سرووگل سیمی نخواهندوزری
گو بجز مدح وثنای خلق بر نارد بری
مانده از سلطان ملکشاهی و سلطان سنجری
هیچ دانی باکه باچون انوری گندآوری PageV01P350
تاج عزت بر سری خاک مذلت بر سری
دشمنانت را بفرق از ذل وخواری افسری
پیام طایر هم آشیان ms211 آرم ترا
تا بمیخانه برم پیر و جوان آرم ترا
کز مردن من غیر رساند خبر آنجا
آنکه باید ناله من بشنود بیدار نیست
کزهجوم زاغ یک بلبل در آن گلزار نیستا
دلم جدا ز تو دل نیست قطرهآ خون است
غم نیست چون ز می، خم پیر مغان پر است
از آن بگلبن این گلشن آشیان نگذاشت
که مدعا طلبی نزد یار بی ادبی است
شکر فشان لبش ازخندههای زیر لبی است
یکی هلاک ویکی زنده این چه بوالعجبی است
ملاحت عجمی و فصاحت عربی است
در آرزوی شکنج دامت
گفتم روم از کوی تو گفتا بسلامت
گفتم چه بود حاصل آن گفت ندامت
میان بکشتن یاران مهربان ms212 بستند
بروی من همه درهای آسمان بستند
مرا ز کوی تو و راه کاروان بستند
هر که بی همچوتوئی صبح کند شامی چند
مبتلی گشت بهم ضبی کخامی چند PageV01P359
اما به پیش دادگر مشکل که فردا بگذرد
گاهی که بر ما بکذری دانی چه بر ما بگذرد
آن روی زیبا بیندوزان روی زیبا بکذرد
لیک جور اینهمه با خلق خدا نتوان کرد
که بشمشیر مرا الاخو جدا نتوان کرد
آفت دین و دل پیر و جوان خواهد بود
برهت چشم امیدم نگران خواهد بود
بعدار آین مفتمکدیر مغان خواهد بود
جان جفاکش که زود نشکستند PageV01P360
کز آسمان در رحمت بروی ما بستند
که بی نیاز جهانند اگر تهی دستند
بخانقاه منه پا که صوفیان مستند
گوشی کز آشنا سخن آشنا شنید
من از جور تو گفتم آسمن کرد
دردل این اتش جاکورتهی خواهد ماند
بیوفائی بتو ایمویس جان خواهدماند
یا این صنم پرست مسلمان شود نشد
در آن گلشن گلی بر گلبنی دیگر نمیخندد
در این محفل بکام دل دمی گر بی غمی خندد
شکوه از جور توما را بزبان میگذرد
غنیمت دان که بی مابس خزان و بس بهار آید
دمی از جسم من بیرون مرو شاید که یار آید
نه مکتوبی زیار آمد نه پیکی از دیار آید
در دام کسی چون تو شکاری نه و هرگز
آزار بپائی سر خاری نه و هرگز
یاری بمراد دل یاری نه و هرگز PageV01P362
لیلی رود از خاطر مجنون نه وهرگز
دامان تو گیرند باین خون نه و هرگز
کی شکایت داشتم از تنگی جا در قفس
زاغ در باغ وزغن در گلشن وما درقفس
او از جفا خون کردومن ازدیده بیرون کردمش
گداز دجسم و گرید چشم وسوزد جان و نالددل
تو خاریداری اندر پا و من پیکانی اندر دل
که بعداز کشتنم آهی بر آمد از دل قاتل
بکنار من بهنشینی و بکنار خود بنشانیم
که گذشته در غمت ای جوان همه روز گارجوانیم
بمراد خود برسی اگر بمراد خود برسانیم
برد از شکایت حود زبان یتفقدات ربانیم
چه طمع زباد بهاری وچه زیان ز ابر خزانیم
چو بلبل زین چمن با ناله و آه و فغان رفتم
بدل صد خار خار عشق گل از گلستان رقلم
ز باران وطن دل کندم و از اصفهان لرقتم
باشدم خرقهٔ آن هم بخرابات گرو
در ره عشق بهر زمزمه از راارو
که اگر کنی همه درد من بیک نظاره دواکنی
زره کرم چه زیان ترا که نظر بحال گدا کنی
همه از توخوش بودای صنم چه و فاکنی چه جفاکنی
شکنی پیاله ما که خون بدل شکستهآ ماکنی
همهآ غمم ولی از همین که خدا نکرده خطاکنی
یار در عاشق کشی بی باک بودی کاشکی
جسم من دررهگذارش خاک بودی کاشکی
کار دل بود که با دل نفتد کار کسی
وای بر حال کسی و رفتار کسی PageV01P367
بکش آزارکسان و مکن آزار کسی
ز جمالت آشکارا همه فرکبریاهی
خبریم بودی آن روز اگر ازشب جدائی
فغان از جدائی فغان از جدی
بهار از وصال و خزان از جهاکی
بلحنی %~% د در %~% داستان آو جدائی
که آید سخن در میان از جدائی
فی الذم
علی الصباح روان شو بجستجوی صباحی
چوصبح خرم وخندان شتابسوی صباحی
طفیل روی صبیحی برو بکوی صباحی
نخست صبحک الله بخوان بروی صباحی
حدیثی از لب شیرین بذله گوی صباحی
شبان تیره نشیند در آرزوی صباحی PageV01P369
(فی الممتنعات)
سنگ خائیدن بدندان کوه ببریدن بچنگ
پنجه با چنگال ثعبان غوص در کام نهنگ
عمر باقی مانده را بر پا نهادن پالهنگ
غیررا با یار از نیرنگ افکندن بجنگ
باده نوشم سرخ و زرد و جامه پوشم رنگر نگ
دور بادا دور باد از گرد نامم گرد ننگ
هر دم رسدم بر دل و جان قوت و قوت
عشق است و علی ذلک احیی واموت
با تو دمی همدم و همراز آید
هرگز نرود اگر رود باز آید
جامی که دهد ز ساغر جم خوشتر
در نی ز دم مسیح مریم خوشتر PageV01P371
باغ از پر تو گل گونهٔ گلنار گرفت
زاهد از صومعه راه در خمار گرفت
مست را کرد رها دامن هشیار گرفت؟
آمد از پرده برون وره بازار گرفت
سرو در رقص شد و فاخته مزمار گرفت
چون تن دشمن شه درصف پیکار گرفت
سدهٔ عالیش از سجدهآ اخیار گرفت
رشتهٔ بندگیش گردن احرار گرفت
صفحهٔ روی زمین چون پر پرگار گرفت
که قضا از همه در بیعتش اقرار گرفت PageV01P374
کام ضیغم %~% اثر %~% نافهآ تاتار گرفت
شرف از نست تو دودهآ قاجار گرفت
آنکه برتخت شهی حا بسزاوار گرفت
از سر تخت گذشت و کنف غار گرفت
هندوئی را بنگر تا بکجا بار گرفت
برتری از بر هفت اختر سبار گرفت
دخل او مشرف تو عشری از اعشار گرفت
نقش در آینهٔ رای تو پیرار گرفت
مشگ از خون، گهر از خاره، گل از خار گرفت
روز هیجاکه دوصف جوش بیکبار گرفت
مهر را ازنم خون آینه زنگار گرفت
دشت رفعت ز تن کشته چوکهسار گرفت
گوشهآ مقنعه و شقهٔ دستار گرفت
فتح آنجا که تویی پرده ز ms220 رخسار گرفت
تارک رمح تو ترک از سر اشرار گرفت
خانه از کلهٔ این کالبد مار گرفت
بر سر قیزه مکان یا بسر دار گرفت PageV01P376
گش توان در سلب کوته گفتار گرفت
نطق بگشاد و قلم بستد و طومار گرفت
بسته پر، نغمه نه چون طایر گلزار گرفت
درجهان عنصری این رتیه و مقدار گرفت
و یا گشته خوی افشان ازحیا رخسارهآ لیلا
و یا گنجور خسرو داده عرض لؤلؤ لالا
فشانده در جهان دست سکندر مخزن دارا
یکی در صورت میزان یکی درهیئت جوزا
بزد دامان این فیروزه گون خرگاه را بالا
پی حجت برون آورد دست از آستین موسی
چو ms221 از طاق حرم بتها ز مولود شد بطحا
حبیب حضرت عزت شه دین خسرو دنیا
گزین پیک جهان داور رسول خالق یکتا
ز طرح این سرابستان مراد بوستان پیرا PageV01P379
ز پشمش کسوت و اکسون عرش وفرش زیر پا
بود در روم هرقل را ز بیمش لرزه بر اعضا
گرفته بود یکسر کفر روی صفحهآ غبرا
ز خالق خلق بیگانه چهدرسرا چه درضرا
یکیرا رو بخورشید ویکیرا چشم برشعرا
مه ازانکشت ستک ازمشت، مهر ازیشت خورزایما
نجاشی خاچ و خاقان باج ودار اتاج و هرقل سا
خمود نار آتش خانه، کسر غرفهآ کسری PageV01P380
برای دخت عمران نخل خشکی داد اگر خرما
که باقی باشد وبیند کرا دیدالر ررحافزا PageV01P381
یکایک گردد اشگ وریزدش از چشم خون پالا
که سودت سربپا روح الامین و گفت یامولا
پی نظارهآ تو منتظر بر منظر اعلی
بکام خاکیان تاکی دل افلاکیان بگشا
ز رحمت زنگ اندوه از دل روحانیان بزدا
نهادی داغ حسرت تا ابد برناقهآ عضبا2
شدی پیغمبران را پیشوا در مسجد اقصی
هم ازتک ماند اندر نیمه ره خنگ فلک پیما PageV01P382
چو گردد گرم هنگامه مکن در محشرم رسوا
بود شیرین لب از شهدت که صدقنا و آمنا
تن اعدای تو لرزان ز زخم کاری اعدا
القصیده
ساخت نو پیرانهسر پیرابهآ پیرار و پار ms224
دست افشان برسرود قمری و بلبل چنار PageV01P385
دیدهٔ عابد فریب و چهرهٔ زاهد شکار
هردرخت از آتش گل نخل طوری آشکار
آشکارا کرده بیضای گل و ثعبان خار
ور دم روح القدس همدم نه باباد بهار
مریم شاخ از چه شد از عیسی گل باردار؟
بر فراز شاخ بر الحان داودی هزار
طفل سوسن را زبان گویا بپاکیش از کنار
قامت سرو سهی افراخته پرویز وار
نغمه زن قمری بلحن باربد برشاخسار
دشت رنگین و من اندر کنج تنهائی فگار PageV01P386
گویی اندر کلهام زد چتر طاوس بهار
کلیهام را باوجود او ز باغ خلد عار
از تماشای گلستان وزسیر لااه زار
وزنگاه چشم بندش سحرهاروت آشکار
حلقهآ ز لف درازش دام حانهای فگار
رونق لعل بدخشان قمت مشگ تتار
یا بگردون ماه نو یا برکف شه ذوالفقار
امهات سفلی و آبای علوی افتخار
مهر گردون احتشام و چرخ انجم اقتدار
عفو او اندک پذیر و لطف او آسان گذار
شد چو باهمدم خلیل و گشت باموسی چویار
ز آتشش در گل نشاند از نخلش آتش داد بار
خواست تادرجیش او باشد زره سازیش کار
نرم شد داود را آهن بدست اندر فشار
باد گرز کوه فرسایش بگاه کارزار
بگذرد از گاو، سازد پشت ماهی را فگار
ورکند از امر جاری خاک رامنع ازقرار
لنگر خاکگران چون آسمان گیرد مدار PageV01P388
دست دست تست ای دست تو دست کردگار
سامری برموسی و گوساله بر پروردگار
کی کسی کرد اهر من را بر سلیمان اختیار؟
خاک را این احترام وخاره را این اعتبار
ابر نه چون دست راد تو که ابر اندر بهار
قطرهها ریزد ز رخ تادری آرد بر کنار
چیره دستان راکند چون شحنهآ قهر توخوار
گور گردد شیر اوژن بره گردد گرگ خوار
وحشت محشر عیان شور قیامت آشکار
کوس گردد از دوسونالان چورعد اندر بهار
جوشن خنجر گذار و خنجر جوشن گذار
لاله گون صحرا ز خون و نیلگون دشت از غبار
زال گردون داستان رستم و اسفندیار
تیغ درخونها شناور چون نهنگ اندر بحار
گردهآ گردان ، عقاب تیر پران را شکار
برفلک تابد چو عکس شکل گرز گاوسار
شیر گردون جوید از گاوش همی راه فرار
زبر رانت دلدل و دردست رخشان ذوالفقار PageV01P390
لشکر فتح از یمین وخیل اقبال ازیسار
تیغ تارک سوز تو از سرکشان پایدار
هرکرا بر سر رسد ایمن کند از ننگ دار
سایه بروی نفکند جزکر کس مردار خوار
گرسنه او لیک اندامش غذای مور ومار
از مرصع تاج ننگت و زمکلل تخت عار
هم زبان هم خامه گرددمدح خوان مدحت گزار
دست خالی خواست لؤلؤریز بحری از بحار
تا از آن لؤلؤ کند سنگین طبق بهر ms227 نثار
میشدم وادی بوادی ره سپر منزل سپار PageV01P391
وادیی دیدم روان در وی غزالان تتار
خویش رادیدم در آن وادی چو افتادم گذار
مورلنگ وقطره زن هر گوشه چندین شهسوار
گلشنی چون انوری و فرخی دروی هزار
دام گستردم به نیروی تو بر هر مرغزار
تا از آن مشگین غزالان گلهآ کردم شکار
میشدم وادی بوادی ره سپر منزل سپار
وز حریفان محفلی دیدم نکار اندر نگار
محفلی مختاری آنجا با معزی می گسار
طاق ابروی تو کردم یاد و گشتم جرعه خوار PageV01P392
سوی هم بزمان ندیدم بود چون می خوشگوار
باد باشد خار را تا منزل گل در کنار
و له ایضا1
فصل 1075
اندوده است قبهٔ افلاک را بزر
بر صدر آسمان بحقارت کند نظر
بیرون کشیده است ز جیب سپهر سر
هست از فراز چرخ نشیبش فراز تر
سکان خلد کرده سر از غرفهها بدر
همچون صواع یوسفی ms229 از رحل پیلهور
گردیده است افسر زرین رها ز سر
بسته است از مجره پی طوف آن کمر
از پردهدار، فرق بود تا به پرده در
رضوان در آن بمجمره سوزیست مشتهر
روحانیان گرفته بپیرامنش مقر
نظاره آنچه دید کلیم الله از شجر
درپای نخل گلشن دین زد زکین تبر
نگذاشت از ریاض رسالت بجا ثمر PageV01P396
روباه ماده طعمه ز پهلوی شیر نر
شمر لعین روانه بروی زمین شمر
اجر نبی هبا شده حق علی هدر
آنجا گسیخت عقد ثریا ز بکدگر
در پای آن بود سر افلاک پی سپر
سلطان مصطفی نسب مرتضی کهر
تابنده اختر %~% فلک %~% سید البشر
دیدار او ز فاتح خیبر دهد خبر
درحب وبغض او بود ایات خیرو شر
کردند السمان چو جدا گردش از پدر PageV01P397
داد از پی شفاعت امت ز دست سرا
افروختا تشی فهانعس موکک خسشتک واتر
جزاشگ چشم واخت جگر نیست ماحضر
رنگین زلاله دشت مدان زین ستم نگر
شد دامن زمانه پر از %~% پارهٔ جگر
باشد ر رر %~% برتبه و مقدار بیشتر
زاهل سخا که جست بتذهیب آن خطر؟
از دوستان که گشت باین نام نامور؟
خاقان دهر وخسرو بحر و خدیو بر
از خسروان برتیه فزون بزوبر PageV01P398
محشر شود پدید بهر جا کشد حشر
کوسش بگاه ناله کند گوش چرخ کر
دستان حکایت پسر وقصه پدر
زر یافت رینت دگر و زیور دگر
وله2
شد جلوهگر ز حجله خاور عروس روس
بیرون ز پرده هر سحر این زال چاپلوس
بر درگهی که تافته از شمسهاش شموس
کانجا کنند فخر ملایک بخاکبوس
بر چرخ هفتمین فکند سایه خاک طوس
تا بنده اختران نه که از رأی تو عکوس
از خاک درگه تو نمی یافت ms231 کر عطوس
ابدان نیافتندی پیرایه از نفوس PageV01P400
نه اطلس فلک که بود ایمن از دروس
آن چاکریست ترسا وان بندهآ مجوس
هنگام کین که نالد چون رعدنای و کوس
چهر سپهیدان همه چون رنگ سندروس
تفسد زنعل رخش به پشت سمک فلوس
رنگین نهال نیزه ببار آورد رؤس
یاد از شغاد رستم وازرستم اشکبوس؟
خیزد زجاکنی چوتو برپشت زین جلوس
برسر کشد زترس تو از نه فلک تروس
چون جوشن سمک بود ومغفر خروس PageV01P401
نبود بغیر قطع علاج شقا قلوس
هست از نژاد نوذر اگر افتخار طوس
استاد گنجه و در فرزند فیلقوس
هر دم زفکر بکر در آرم یکی عروس
کارم بود تأسف و دردم بود فسوس
گه شهد در اوانی وگه زهر در کؤوس
(وله)2
آه بچرخم روان %~% بعادت معهود
غیرت باغ خلیل و آتش نمرود
زیب عذارش غبار کعبهآ ms232 مقصوا
مرغ سلیمان %~% بلب
نامه نه درجی پر از لای منضود
خول دل از بس فشاند آز مره نغنود
تارک خورشید راست تاج زراندود
خرم از این بوستان مکرمت و جود
غایت جود از وجود این شده موجود
رتبهآ حاسد دلیل پایهآ محسود
رسم تفقد که از جهان شده مفقود
نقش درین چون نوید صحتشان بود
گشت جبینم برای سجده زمین سود
خواست کند روی نامه غالیه اندود
دیر نماند رساندش بوطن زود
غیر صبا هیچ پیک راه نه پیمود PageV01P404
باد سحرگاه را کز آن دلم آسود
خیز ندارد فلک چو ره بتو مسدود
خاک، دری را زسجده ناصیه فرسود
سجده بیک مسجد ازبرای دو مسجود
خادم ایوان بیار اشاره چو فرمود
کی ز شما به نزاده مام جهان رود
دل بتماشا ز رنج فرقتم آسود
ورنه شما ms233 را بود قبول بمعبود
گشت چمن خوش ولیک با دل خوشنود
دل شده را گو رسد چه نفع چونشنود PageV01P405
نغمهٔ بلبل بگوش و زمزمهآ عود
آنکه ز هجرش زجوی دیده رود رود
مهبط انوار فیض باد که فرمود
صحبت یوسف به از دراهم معدود
آب دو چشم مرا بخون دل آلود
وقت وداع آمده است و نوبت بدرود
جان که ز جانان جدا بود ندهد سود
روز جدائیست یا قیامت موعود
شربت کافوری و طبیعت مبرود
داد چو مسموم جان چه سود زمثرود PageV01P406
ز آصف ومایین رهم بقمصر وقهرود
وصل شما را که بود غایت مجهود
قصهآبی شرمی دو ابله مردود
این شده تار لباس لعنت و آن پود
جمع فزون خواستن ز بود و ز نابود
و آن بخروش زنان بیوه نه بخشود
هست بلی از بدان تمنی بهبود
داشتن از خاربن توقع امرود
خاصه بتفصیل لیک مجملش این بود
مرتد کاشان دوید و کافر قمرود PageV01P407
سان ملازم ندید و جمع نیفرود
لب بنوای عراق ساز کند رود
از غم من کاست تا بدرد که افزود
بوی تو مارا دلیل کعبهٔ مقصود
زخم ز شست تو و توقع بهبود؟
رنجه ازین آهن است پنجهٔ داود
باد بود تا نشاط فایدهآ سود
هر که شما راست دوست باطل خوشنود
بجز مرا هدف ناوک بلا نکند PageV01P408
که تا نخست مرا دست آزما نکند
که پیش از آن ببلائیش مبتلا نکند
که عمر من بمکافات او وفا نکند
مرا که دست وگریبان زهم جدا نکند
چنانکه دایم کام یکی روا نکند
گرفتم اینکه فلک بعداز این جفا نکند
مرا چه سود ازاین عمر چون وفا نکند؟
که کس بهر ستمی خویش را رضا نکند
مرا ز خدمت مخدوم خود جدا نکند
جز از برای سجود درش دو تا نکند PageV01P409
لباس پادشه و کسوت گدا تکند
عروس دهر که کس دامنش رها نکند
وگر شمیم تو همراهی صبا نکند
بخنده غنچه لب خویش آشنا ms235 نکند
برابری بکفت لیک درسخا نکند
ز بحر تا نستاند به بر عطا نکند
من وفراق تو زین بیشتر خدا نکند
که بند بند من از یکدگر حدا نکند
چنانکه فرق کس او را ز نقش با نکند
چشمم بسها طعنه همی زد به سهر بر PageV01P410
دیو فلک از ناوک آهم بحذر بر
چون مار سیاهی بسر گنج گهر بر
آویخته در گردن و افکنده به بر بر
انگشت شب افروخته آهم بشرر بر
نبود شب ما را ز چه صبحی باثر بر
دست سحر آمیخته شیرش بشکر بر
شب بزم افق گرم به پیمانهآ خور بر
زددست میارک قدمی حلقه بدر بر
آکنده بمشک طری و عنبرتر بر
گم کرده گذر کرده باین تیره بصر بر PageV01P411
کز دست سلیمان بودش تاج بسر بر
آید ز سبا نامهٔ بلقیس به بر بر
کاید همه ره نافهآ تر تا بکمر بر
از معجر حوران بکف باد سحر بر
پنهان خبر آمدن شد بشکر بر
گسترده در این دشت باظهار هنر بر
خوش کرده دمی کلبهآ ما را بگذر بر
کلک گهر افشان بکف فخر بشر بر
رشح قلمش باغ هنر را بثمر بر
دستی که فرا داشته عطشان بمطر بر PageV01P412
چون ز آیهآ رحمت دل عاصی بسقر بر
پندی که دریغست پدر را به پسر بر
چون ساغر جمشید مرصع بدرر بر
کافور بزیر اندر و مشگش به زبر بر
سر رشگ ازین ره به پی راه سپر بر
کافتاد گذارم بگلستان فکر بر
هرجا نگرستم گلکی تازه ببر بر
از مهر درخشان ببدخشان بحجر بر
شد راهبرم نیروی لطفت بظفر بر
آن کز سر کویت نکند ره بسفر بر PageV01P413
گاه از سر کوی تو نهم بار بخر بر
هرگز ننهم پا ز در خویش بدر بر
کش دست قضا بسته بباروی قدر بر
چون برده فروشان چه به بحر و چه به بر بر
بیرون و کند خون ms237 همه عمرم بجکر بر
جانست به بیم اندر و خاطر بخطر بر
چون ماهی در شسم وشستم بشمر بر
هر چند کند جلوه معانی بصور بر
چشمش چوفتد شمس بمرآت قمر بر
تا چرح ز اکلیل نهد تاج بسر بر PageV01P414
واکلیل خلیل تو مکلل بگهر بر
گاه دمسازیش آیین گاه غمازیش فن
هرکرا غماز رسوا سازدش در انجمن
گاهی از معشوق باشد پیش عاشق درسخن
چون غزالان گاه مشگ افشان بصحرای ختن
گه چو اسکندر بتخت روم باشد تکیه زن PageV01P416
وربسعدی متصل شد وربنحسی مقترن
دست اصحاب ذکا وشست ارباب فطن
طوطی وصحرای هند وقمری وشاخ سمن
هست تا باشد بدست احمقان او را وطن
کلبهٔ دباغ و زاغ وجلد مردار وزغن
آشیان وقتی که گیرد درکف فخر زمن
عنصری عصر آذر خسرو ملک سخن PageV01P417
خلعت زیبای لفظت خواه نوخواهی کهن
شاهدان بکر معنی گشته هرسو قطره زن
آنکه منت بر تو او را کردگار ذوالمنن
دایه چون میریخت شکر برلیانت از لبن
چیست عمر جاودانی باتو یک دم زیستن
غیر زهر غم بکامم نیست زین وارونهدن
چهره ام رنگین تراز دامان مجنون دردمن
دل ms239 بتحسین است مفتون نه باحسان مفتتن
نفحهآ خلق دل آسایت که بابد غیرمن
آمد بهار گلشن دین را زمان دی
بطحا خراب شد به تمنای ملک ری
چون دختران نعش به پیرامن جدی
نه زنده غیر او تنی از همرهان حی
میشست از آب دیده غبار ازعذاروی
دل شاددار میرسمت این زمان ز پی
با در جهان نماند کس از امت نبی
از امت نبی نبود عرت نبی PageV01P419
دستی که بود در گرو بیعت نبی
در حق اهل بیت نبی حرمت نبی
گیرد ز خصم دست حق و غیرت نبی
نگذشته است آنقدر از رحلت نبی
از پشت زین قرار بروی زمین گرفت
ازدست داد دین وسراز شاه دین گرفت
از نو جهان عزای رسول امین گرفت
بر چشم ms240 تر ز شرم نبی آستین گرفت
افکند آسمان بزمین تاج زر نگار PageV01P420
چون از درون خیمگیان برفلک شرار
پیراهنی که فاطمهاش بافت پود و تار
آن ناتوان کز آل عبا ماند یادگار
گشتند ای جهاز بجمازهها سوار
وآن یک نشسته گرد یتیمیش برعذار
گردون بفکر شورش روز جزا فتاد
جمازه های پردگیان از قفا فتاد
در جستجوی کشتهآ خود تا کجا فتاد
بر پارهآ تن علی مرتضی فتاد PageV01P421
کز نالهاش بگنبد گردون طدا فتاد
وین مانده برزمین تن تنها حسین تست
کش پر زتیر رسته براعضا حسین تست
کز یاد برده ماتم یحیی حسین تست
تاریک کرده چشم مسیحا حسین تست
گوئی گسسته عقد ثریا حسین تست
ما را بصد هزار باربر ببین
از ms241 شست کین نشانهآ تیر جفا ببین
این خطا زنند دم از دین حیا ببین
از تیغ ظلم کشته تو وزنده من دریع
بر تشنگان آل پیمبر کفن دریع
رنگین بخون یوسف من پیرهن دری
خرم ز سبزه دامن ربع و دریع
آل زیاد کامروا در وطن دریع
در شهر کوفه ناله کنان دربدار شدند PageV01P423
در پیش روی اهل حرم جلوه گرشدند
جمع از بی نظاره بهر رهگذر شدند
برعترت پیمبر خود پرده در شدند
از باره معجری بسر یکدگر شدند
هردم نمک فشان بجفای دکر شدند
از شهر شام خواست عیان رستخیز عام
افتاد اهل شهر در اندیشههای خام
کرد این طمع بتاجوری کین مرا غلام
گفت این بخنده سید این قوم را چه نام؟
خاموش، روز حشر لب انبیا شود
در معرض شکایت اهل جفا شود
سرگرم شکوه با سر از تن جدا شود
هنگام داد خواهی خیرالنسا شود
چون دادخواه ، شافع روز جزا شود
گر نه شفیع ، تشنه لب کربلا شود
افلاک را درنگ و زمین را شتاب باد
هرجا که چشمهایست بعالم سراب باد PageV01P425
(وله ایضا)
رخ زمن یکبارگی این بار بنهفتند باز
صبح چون بنیاد عیش خویش ویران دیدمش
وانکه باقی، با اجل دست وگر یبان دیدمش
صحدم رنگین بخون چون شاخ مرجان دید مش
صبحگاهان منکسف چون مهرتا بان دیدمش
در آن گلشن که جز گلچین کسی را نیست راه آنجا
نمیدارد کسی گوشی بحرف داد خواه آنجا
ویرانیش ار خواهد ویران تر از این بادا
سلطان چرا پسندد ویرانی ولایت
تحر بهازحرار وتصلحة آلا مر آر ms244
امد بسرم روون ورررم جدر آمد
نه از برای من از بهر دیگری دارد
که همچو مرغ دل من کبوتری دارد
بزیر چشم نظر سوی دیگری دارد
ز حسرتی که بدل مرغ بیپری دارد
تا برمنش نگاهی افتاد رفته باشد
ناشاد رفته باشد با شاد رفته باشد
گردون بجاست گیرم فرهاد رفته باشد
جهانی با توخوش داردتوداری با که باری خوش
رود روزبد ازخافر چوبیند روزگاری خوس
از %~% صف
بغیر گوشهآ بامت نشیمنی نگزیدم
وظیفه گونرسد من بفیض خویش رسیدم
بدست دستهآ گل یا بفرق، سایهٔ بیدم
مرا آن به که دلبر گوید آن به
رقیبان در حق ms245 ما بدگمان به
که کس نبسته بگلزار راه باد خزانی
غیر از غم بیکسی غمی نیست مرا
چون جز دل خویش محرمی نیست مرا
خالی همه کیسهها و برمشت وی است PageV01P432
دردیده اش آن آب که در پشت وی است
و ز مهر گسل حرف حریفان فریاد
فریاد از اینم ظریفان فریاد
یا گردش چرخ حیله اندوز نشاند
کآه ویم امروز به این روز نشاند
و ز نأله من شب همه شب میخندید
میگفت نه و بزیر لب میخندید
گفتم که چرا طی کنی این وادی دور
گفتا لب شیرین من و چشمهآ شور !
من ستمت پی مراد دگران
در دام بتی چو خود گرفتار شوی
(صهباء)
جائی که توان برد سری زیر پر آنجا
چون از خودی تو بیخبر و از خدا رقیب
که آند از کجا فرداوباشد در کجا امشبا
زین آتش نهفته برآورد که دود و رفت
ساحت کارم را بزخمی، زخم کاری را ببین
(من رباعیاته)
چیزی بچهان کسی به از باده ندید
(طبیب 1) PageV01P436
(من قصیدته)
کس مشت خسی تحفه برد باغ ارم را؟
(من غرلیاته)
واماندگانرا مهلتی ای کاروان سالارها
بر شاخ گل نشسته و فریاد مکند
(رباعیة منه)
آمد پیری و شد جوانی افسوس
اسیری1)
فیالفزل
چه میکنند ببال و پر شکستهٔ ما
بیالهآ تهی و سبحهآ گسسته ما
گلی برشاخسار و بلبلی در ms248 آشیان بیند PageV01P438
(قطعه)
زنعمتهای الوان هیچ اثر نست
بجز یک گردهآ نان بیشتر نست
گر %~% چه دانم این حد بشر نیست
راحتی نیست در آن خانه که بیماری هست
(دامی)
شراب از خون من در ساغرش بین
رفیق
خون شود دل که نهادم بسر دل چان (ا
از روز مرگ من چه خبرمیدهی مرا
باده نوشان را بشارت میفروشان را توید
بآن که داده بگیرم بدیگری ندهم
(صافی1)
شعر
که گفت یارب بلعب نادان نمیروددل زدست دانا
خوشتر از اینکه بی تونمردم، بها لکاچیست
مردم گمان کنند که درمانم بزرر،ست
با شمالست که برخاسته از ms250 باغ به
که بالایش چو بالای تو باشد
سرم آی کاش در پای تو باشد
نا از دل مجروح که پیکان تو یابند ؟
نشنیدیم کزین راه کسی بر خیزد
که شب دراز هجران بسحر رسیده باشد
چرا بباده فروشش بجرعهآ نفروشم
زباعی
سودای تو هوشیار و مستی نگذاشت
دستی بدلی دلی %~% بدستی نگذاشت
برخیزم و گیرم پی %~% تیکو کاران
(طوفان1)
آفتاب آسمان و آسمان آفتاب
چهرههای نیمرنگ وچشمهای نیم خواب PageV01P445
(فی الفزل)
چشم است همه رخنهآ دیوار و در آنجا
در حیرتم که رحم چرا دردل تو نیست
مرا فتاده براه تو دید از آن برداشت
که من با خود نمی بینم بجزیکدل دلی دیگر
نیایداز تو چوجان ستانی نیاید از من چوجان سپاری
(رباعی)
وی سوز تو در جان غم اندوز امروز
غالب
ورنه کس نیست که گوید بتو احوال مرا
غیرت2
چگونه گفت غمی را که باز نتوان گفت
رباعی)
(فریبی1)
(درویش)
کز جور توأم ریخته شد بال و پرآنجا
پیداست که من داشتم از خود خبر آنجا
که از هر سو نگیرد دادخواهی دامن او را
کین راشبی ازیی نه وآنرا سحری نست
پری کی اینهمه شوخی و دلبری داند
که قمت تو نه بایع نه مشتری داند
برخرمنم آتش زدی بر آتشم دامن مزن
فغان که چارهآ این درد دانی و نکنی
تو آن نهآ که جفائی توانی ونکنی
آگاه از این نهآ که غم هم با او است
نشاط1)
کز برزدن گوشهٔ دامان تو یابند
نصیب2)
هیچکس نشنیده صمد بند برپا در قفل
از کوی تو برخیزم و حای دگر افتم
(نیازی.
که شاید گیرم از بهر تظلم دامن او را
که از یک یار خوش گردد دل اهل دیاری خوش
همیدانم که خون شد خون دل من
ارپاعی
(هجری) 1
باده از نشاهآ حاوید درو ریز بجام
ترانی لفیفا فی کساء و شملتی
و تمت و رأسی مسندا فوق لبنتی
و بین ms259 منامی فوق صفحة تربتی
و سری سمیری و المعالی حبیبتی PageV01P459
و حلمی انصاری و سلمی وسیلتی
سود برتخت مرصع قدم گردون سای
که ندیدیم چنین پادشه ملک آرای
زدزه ای بخت همایون بدرش دیر بپای
داور روی زمین پادشه ملک گشای
سرور مهر علم جم خدم کسری رای
لفظش الهام ودلش آینهٔ غیب نمای
روز کین از حشرش شورش محشر برپای
سایهٔ رحمت جاوید بما داده خدای PageV01P461
بنگر شوکت او ای فلک بی سرو پای
مثل این شاه ندیدی نه بجود ونه برای
خاک شو تا که بفرق تو شود ره پیمای
چهره از چهرهآ خورشید بدرگاهش سای
از خم طرهآ شب گردر کابش بزدای
وربود گوی که در خدمتش از پرده بر آی
که سرش را بدم تیغ ز دوشش بر بای
وربود پرده ز رویش بربای و بنمای
بسر تیغ وی ای چرخ مشعبد بگشای
لقمه آسا بدهان از دم شمشرش خای
حرفی است از هزاران کاندر عبارت آمد
چون هست بهر چه هست نقصان و شکست
پندار که نیست هر چه در عالم هست
بپردهداری او دل منه که پرده در استا
که هرکه عشوهٔ دنیا خرید وای بوی
بقول شاهد و ساقی بفتوی دفونی
تا خون جگر گوشهآ کاوس ببندیم PageV01P483
غبن بود در دکان کوره و دم داشتن
شک نیست که خوش میگذرد گر بگذارند
آفتی بود آن شکار افکن کزین صحراگذش
پساز عمری گذر افتاد بر ما کاروانی را PageV02P019
اقول لهخبزا فمات من الخوف
گوهری کوتا بدین گوهر شکن بگریستی
(قتمیم ذگر]
اذا انت اکرمت اللئیم تمردا
مضر کوضع السیف فی موضع الندی1 PageV02P040
والبدرفی لجة الظلماء یستبح ms314
لایضحک الدهرحتی یضحک القدح
یکاد یقطر من اعطافه المرح
بها علینا رشا بالحسن متشح
نظم
ایت
از حسرت مرغی که بر آن گوشهآ بام است
رین بال کش فقس ریخت نیمی ودام نیمی
صاد چه شد گل بدر و بام قفسریخت
خصمی آسمان چه شد بازی روزگار کو؟
که بروی هم گذارم خس و خار آشیان را
بهوس گشایم ازهم پر و بال ناتوان را
اراقم
بعت
که هر چه گفت زمحرومی گلستان گفت
خندان همه از عشرت ومن میگریم
فصل 1548
هزار گونه ز تصریفی ریاح علل
گهی گلست مضاعف گهی صا معتل
کد در مناظرهٔ عش مسکنند حدل ms330
الظر
سامری کیست که دست ازید بیضا برد
و مات فی اثرهم تلک الکرامات PageV02P086
لو ابصرو اطیف ضیف فی الکری ماتوا
وقوله فی الرثاء
وقول الخنساء
(لابی الفتح)
(لغیره)
وقوله ایضا
وقول ابن رشیق
وله)
التضمین)
بلبلی در قفسی به که گلی درسبدی
که من زین باغ جز دامن نچیدم
از گل عزیزتر چه ستانی سیم گل
بند که بچینند و سازار فروشند
بامگس را پرببندد باعسل را سر بپوشد
کزوی آو از شکستن خاست پندارم دل است
(نثر
همثنوی
مهر و ماهش در خم مشگین کمند
چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار
نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار
میان دوست چه فرقست ودشمن خونخوار
قرین بخت همایون و طالع خرم
چه با کشان که ترا سنه چاک شد ازغم PageV02P161
بیزم عیش بانواع خوشدلی توأم
چه آگه آنکه بود در کنارهٔ زمزم
بطرف بام پر افشان کبوتران حرم
بلحن بار بدی بر کشیدهاند آهنگ
کوزة چند ناتست معلق بر بار
همچو گل طرفی نستیم از پریشان زیستن
سرما بهآ بحر %~% با سحاب ابنهمه نیست
شک نست که مرده ورنه خواب ابنهمه نست
میبرد بی گنهم نام گناهی ببرد
رجل متی اصف المعانی اطنب
برم هزار دل را به نشید زند خوانی
سخنی ms401 بدین لطفی نکتی بدین روانی PageV02P175
که درند رقعه رقعه ادبا بارمغانی
ای شعله سر کشیت ز مشت گیاه ماست
از دست تو سوراخ بسوراخ گریزد
خرقهآ آلوده داری و بیا آبی بکش
و حسنکم فتنة ابلیس
سرتو بی کله وچرخ رازخور، دیهیم
با ز حسن طلعت و فر کیانی گویمش
نامرد که مائیم چرا دل بسرشتیم
پایان PageV02P256
(جلد 1 ص 81)
جعل ماهیت